ساختار اشرافی ایرانی ساختار خاصی است که بهسرعت بعد خانوادگی پیدا میکند و یک نوع فساد غربگرایی را راه میاندازد. چون اگر بخواهد خوشگذرانی کند و غیردینی هم باشد، یک فرهنگ جایگزین میخواهد که خوشگذرانی را تضمین کند. بعد از انقلاب بهنام روشنفکری دینی و آزاداندیشی درآمد. ما بعد از انقلاب، اشرافیتی داشتیم که بچههایش حاضر بودند در لندن غذای سگ بخورند ولی بگویند در لندن درس خواندند...
ما در دوران پس از انقلاب، شاهد روند جدیدی در تحولات ایران و جهان هستیم، به این صورت که تحولات جهانی، تابعی از تحولات ایران شده است. به این معنی که ایران دارد یک قدرت تحولساز در جهان میشود. از طرف دیگر، ما باید تحولات ایران را مرتبط با تحولات جهانی در نظر بگیریم. این در حالی است که در گذشته تحولات جهانی، ما را شکل میداده است و قبل از انقلاب، تابعی از تحولات جهانی بهحساب میآمدیم.
از آنجمله، مشروطه است که در زمانی شروع میشود که روسیه بهعنوان یک ابرقدرت در حال افول، و قدرت با محوریت انگلیس در حال انتقال به اروپاست. انگلیس سعی میکند یک استعمار جهانی را تأسیس کند و به همین منظور ایران را با نهضتی بهنام مشروطه از حوزه نفوذ روسیه درآورده و به حوزه نفوذ خود وارد میکند. سپس حکومت رضاشاه را بر سرکار میآورد تا مقابل روسیه بایستد و بلافاصله نفت ایران را به نام خود میکند. یعنی از مشروطه به بعد که نظام عقبمانده تزاری شوروی دیگر جوابگو نیست، نظام نخستوزیری انگلیس جای آن را گرفته و با پویایی که دارد؛ نظام جهانی را شکل میدهد. تا میرسد به نهضت ملی کردن صنعت نفت. بعد از جنگ جهانی دوم، آمریکا در حال تبدیل شدن به یک ابرقدرت جهانی است. ایران نیز چرخشی از انگلیس بهسمت آمریکا پیدا میکند و اسمش را میگذارد ملی شدن صنعت نفت. اینجا باید دقت شود که شاخصهای درونی ملی کردن مثل آیتا... کاشانی و مصدق محل اهمیت نیستند بلکه آنچه مهم است، برخورد شدید مصدق با انگلیس و برقراری رابطه مستحکم با آمریکاست. سفیر آمریکا (هندرسون) هرروز با مصدق در تماس بود. مصدق عملا ایران را تحویل آمریکاییها میدهد و کودتا را بهراحتی میپذیرد.
اما نکته مهم در تاریخشناسی مردمی کودتای 28 مرداد؛ همراهی روحانیت با توده مردم و قشرهای ضعیف جامعه بود. آیتا... کاشانی توانست از محله پامنار - که محله خودش بود - مردم را جمع کند تا قوام، کنار رفته و مصدق بیاید. اما مصدق، خود یک اشرافزاده درباری است. در بررسی تاریخ زندگی مصدق مشخص است که او چقدر رفت و آمد در دربار رضاشاه داشته است. او همیشه با خوشصبحتیهایش قصههای فراوانی از خارج کشور تعریف میکرده، که برای آنها که عقده خارج کشوری داشتند بسیار موردتوجه بوده است. پهلویها همیشه برای خارج رفتن، سر از پا نمیشناختند. آنهمه غربگرایی در دوره محمدرضا نیز، همه عقدههای دوره رضاشاه بود. کار مصدق تعلیم و تربیت بچههای رضاشاه بود. بنابراین آنها باهم کاملا آشنا بودند. مصدق از نظر سنی از همهشان بزرگتر بود و رابطه خاصی با آنها داشت. این اشرافیت قاجاری بود که وارد حکومت پهلوی میشد.
اما در جریان کودتا و دوران پس از آن، غیر از جریان مردم و روحانیت و جریان اشراف دوره مصدق؛ جریان دیگری نیز بهوجود میآید که شامل قشر نوظهور ارتشیها و کارمندان و جوانانی است که خود را پیشرفته احساس میکنند. متأسفانه این جریان بهعنوان اعتراض به رضاشاه به حزب توده پیوستند و بعد از پیروزی مصدق، جنگی ناخاسته بین این سه گروه شروع شد. مردم عادی و مذهبیها، تابع روحانیت بودند. قشر اشرافی پشت مصدق را گرفتند، اما این گروه به حمایت از حزب توده چشم بهدهان روسیه دوختند.
با روی کار آمدن مصدق، روحیه قجری اشرافی استبدادیاش ظاهر و بهشدت خشن شد. همان کارهایی که رضاشاه میکرد او هم میکرد. بیدینیهای وحشتناکی راه انداختند و در اینمیان تودهایها بهشدت فعالیت میکردند و مصدق هم ظاهرا سکوت کرده بود. او داشت مستبد میشد و اگر میماند بهنام پادشاهی یا جمهوری معلوم بود که ساختار اجتماعی ما را نابود میکرد. اگر شاه برنمیگشت و مصدق میماند، ریشه همه آنچه از دین مانده بود از بین میرفت. آنچه در دوران رضاشاه و مشروطه نشده بود، مصدق میخواست انجام دهد. برای همین تودهایها را بهشدت آزاد گذاشته بود و آنها همهجا حتی در ارتش نیز نفوذ کرده بودند و بیدینی را رواج میدادند.
آیتا... بروجردی باتوجه به تجربه بد مشروطه، اعتمادی به روشنفکری و اشرافزادهها نداشته و بهشدت با ملی کردن نفت مخالف بود و هرگز بهسمت مصدق نرفت. البته مصدق خودش هم با روحانیت خوب نبود. میخواست ریشه روحانیت و دین را بزند. پس از مدتی همه فهمیدند که آیتا... بروجردی بهعنوان مرجع تقلید با نهضت موافق نیست. اینجا بود که مردم از حمایتش دست کشیدند و بعد از آن بهراحتی سقوط کرد! چون ضدسلطنت عمل نکرده بود، اعدام نشد. حتی اموالش هم مصادره نشد فقط به کاخ بیابانی در احمدآباد تبعید شد تا این که درگذشت. تودهایها بهدنبال این بودند که نفت شمال را به روسیه بدهند. یعنی خیانت آنها کشورفروشی بود. مصدق هم میخواست بهنام ملیکردن، نفت را به آمریکاییها بفروشد. این بود که مردم صحنه را خالی کردند. چون هیچکدام را نمیخواستند. با کنار کشیدن علما و مردم، مصدق خودبهخود سرنگون شد و با یک شورش خیابانی، شاه بازگشت. پس این ساختار مهمی است، ساختار اشرافی که در مصدق بود و متأسفانه هنوز هم وجود دارد. ساختار اشرافی ایرانی ساختار خاصی است که بهسرعت بعد خانوادگی پیدا میکند و یک نوع فساد غربگرایی را راه میاندازد. چون اگر بخواهد خوشگذرانی کند و غیردینی هم باشد، یک فرهنگ جایگزین میخواهد که خوشگذرانی را تضمین کند. بعد از انقلاب بهنام روشنفکری دینی و آزاداندیشی درآمد. ما بعد از انقلاب، اشرافیتی داشتیم که بچههایش حاضر بودند در لندن غذای سگ بخورند ولی بگویند در لندن درس خواندند. همانکه خانواده رضاشاه و مصدق هم بودند. اینها برای خوشگذرانیهاشان به محمل مشروعی بهنام پیشرفت احتیاج دارند. متأسفانه اشرافیت در ایران بچههایش را دستپرورده خارجی میکند تا احساس پیشرفت کنند.
یک قشر متوسط هم داریم که قشر متوسط ویرانگر است. ما تا قشر سازنده نداشته باشیم، کشور دچار بحرانهاست. قشر متوسطی که در زمان مصدق تودهای شد، ویرانگر شد. مردم به حزب توده بهچشم یک عده خائن نگاه کردند. بهچشم کسیکه دنبال تأمین منافع شوروی است. در دوره انقلاب، قشر پایین و متوسط که سعی میکند سازنده باشد، اوج گرفت. آنچه ما داریم با آن پیش میرویم از اتحاد قشر متوسط سازنده با قشر پایین است اما هروقت قشر متوسط، حالت جدایی از حکومت پیدا میکند حالت ویرانگریاش شروع میشود که در فتنههای اخیر دیده شد. در فتنه اخیر، قشر متوسطی که بعد از انقلاب توسط همین اشرافیت حکومتی و با غربگرایی شدید در دولت بازسازی و نوسازی، تربیت شده بودند؛ دست به ویرانگری زدند. اکثرا هم نوکیسهاند. با کارهای غیردینی مثل بیحجابیها، سگبازیها و روابط خارج از خانوادهای که برقرار میکنند؛ به مقابله با نظام میپردازند.
از 1320 که رضاشاه میرود تا 1332 که کودتای 28 مرداد شکل میگیرد، شاه قابلتحمل است. در ابتدا محمدرضا بهقدری ضعیف و نحیف بود که حد نداشت. اما با آمدن مصدق و نحوه بیرون رفتنشان از کشور با بیپولی و بروز مشکلات فراوان در لندن و ایتالیا، یاد گرفت که باید پول جمع کند. چون هر روز ممکن است از کشور اخراج شوند. پس از آمریکایی شدن نفت که به نام ملی شدن انجام شد، محمدرضا حسابی پول جمع کرد. از آنطرف شاه سعی کرد تا سال 1342 دینگرایی را رعایت کند. حرفهای آیتا... بروجردی را همیشه مدنظر قرار میداد! تا آغاز جریان بهائیت که آمریکاییها آن را وارد کردند. آیتا... بروجردی و مرحوم فلسفی جلوی آنها ایستادند، تا رسید به سال 1342 و امام (رحمتا... علیه) که بهشدت از همان اول بهائیت را فرع یهودیت میدانستند، با محمدرضا جنگیدند. 15 خرداد محمدرضا وارد استبداد مطلق شد و همراهیاش با روحانیت را که مقداری مشروعیت به او میداد از دست داد و دیگر تا پایان حکومتش آن را باز نیافت.
پس خود نهضت ملی کردن باعث شد که بهائیت در ایران روزبهروز قویتر شود. مذهب بهائیت یک نوع مذهب جایگزینی بود که توسط یهود جهانی که هنوز هم ادامه دارد، میخواست تا در ایران جانشین تشیع شود. سعی کردند یک نوع ایران بهایی بسازند. اما اگر آن نهضت مصدق و قبلش مشروطه نبود؛ بهائیت در ساختار حکومتی بسط پیدا نمیکرد. جالب است که در مقابل بهائیت یک مذهب شاهنشاهی درست میشود بهنام انجمن حجتیه که سعی میکند در پناه شاهنشاه و ارتباطی که با دربار دارد با بهائیت بجنگد. پس عملا در خود حکومت شاه دو جریان در مقابل هم داریم؛ انجمن حجتیه که یک نوع تأثیر مسیحیت است در تشیع که هنوز هم ادامه دارد و آثارش را در ایران میبینیم، و یک مذهب بهائیت که تأثیر یهود در تشیع است. این ساختارها را باید بررسی کنیم تا ابعادش روشن شود تا به این وسیله، ساختار اجتماعی و فرهنگی مردم را شناخته و در جلوگیری از بروز فتنههایی چون آشوبهای اخیر موفق عمل کنیم. چراکه فتنههای آینده روی چنین فتنههایی شکل می گیرد