ما در دوران پس از انقلاب، شاهد روند جدیدی در تحولات ایران و جهان هستیم، به این صورت که تحولات جهانی، تابعی از تحولات ایران شده است. به این معنی که ایران دارد یک قدرت تحول‎ساز در جهان می‎شود. از طرف ‎دیگر، ما باید تحولات ایران را مرتبط با تحولات جهانی در نظر بگیریم. این در حالی است که در گذشته تحولات جهانی، ما را شکل می‎داده است و قبل از انقلاب، تابعی از تحولات جهانی به‎حساب می‎آمدیم.
از آن‎جمله، مشروطه است که در زمانی شروع می‎شود که روسیه به‎عنوان یک ابرقدرت در حال افول، و قدرت با محوریت انگلیس در حال انتقال به اروپاست. انگلیس سعی می‎کند یک استعمار جهانی را تأسیس کند و به همین منظور ایران را با نهضتی به‎نام مشروطه از حوزه نفوذ روسیه درآورده و به حوزه نفوذ خود وارد می‎کند. سپس حکومت رضاشاه را بر سرکار می‎آورد تا مقابل روسیه بایستد و بلافاصله نفت ایران را به نام خود می‎کند. یعنی از مشروطه به بعد که نظام عقب‎مانده تزاری شوروی دیگر جوابگو نیست، نظام نخست‎وزیری انگلیس جای آن را گرفته و با پویایی که دارد؛ نظام جهانی را شکل می‎دهد. تا می‎رسد به نهضت ملی کردن صنعت نفت. بعد از جنگ جهانی دوم، آمریکا در حال تبدیل شدن به یک ابرقدرت جهانی است. ایران نیز چرخشی از انگلیس به‎سمت آمریکا پیدا می‎کند و اسمش را می‎گذارد ملی شدن صنعت نفت. این‎جا باید دقت شود که شاخص‎‎های درونی ملی کردن مثل آیت‎ا... کاشانی و مصدق محل اهمیت نیستند بلکه آن‎چه مهم است، برخورد شدید مصدق با انگلیس و برقراری رابطه مستحکم با آمریکاست. سفیر آمریکا (هندرسون) هرروز با مصدق در تماس بود. مصدق عملا ایران را تحویل آمریکایی‎‎ها می‎دهد و کودتا را به‎راحتی می‎پذیرد.

 


اما نکته مهم در تاریخ‎شناسی مردمی کودتای 28 مرداد؛ همراهی روحانیت با توده مردم و قشر‎های ضعیف جامعه بود. آیت‎ا... کاشانی توانست از محله پامنار - که محله خودش بود - مردم را جمع کند تا قوام، کنار رفته و مصدق بیاید. اما مصدق، خود یک اشراف‎زاده درباری است. در بررسی تاریخ زندگی مصدق مشخص است که او چقدر رفت و آمد در دربار رضاشاه داشته است. او همیشه با خوش‎صبحتی‎هایش قصه‎‎های فراوانی از خارج کشور تعریف می‎کرده، که برای آن‎‎ها که عقده خارج کشوری داشتند بسیار موردتوجه بوده است. پهلوی‎‎ها همیشه برای خارج رفتن، سر از پا نمی‎شناختند. آن‎همه غرب‎گرایی در دوره محمدرضا نیز، همه عقده‎‎های دوره رضاشاه بود. کار مصدق تعلیم و تربیت بچه‎‎های رضاشاه بود. بنابراین آن‎‎ها باهم کاملا آشنا بودند. مصدق از نظر سنی از همه‎شان بزرگ‎تر بود و رابطه خاصی با آن‎‎ها داشت. این اشرافیت قاجاری بود که وارد حکومت پهلوی می‎شد.
اما در جریان کودتا و دوران پس از آن، غیر از جریان مردم‎ و روحانیت و جریان اشراف دوره مصدق؛ جریان دیگری نیز به‎وجود می‎آید که شامل قشر نوظهور ارتشی‎‎ها و کارمندان و جوانانی است که خود را پیشرفته احساس می‎کنند. متأسفانه این جریان به‎عنوان اعتراض به رضاشاه به حزب توده‎ پیوستند و بعد از پیروزی مصدق، جنگی ناخاسته بین این سه گروه شروع شد. مردم عادی و مذهبی‎ها، تابع روحانیت بودند. قشر اشرافی پشت مصدق را گرفتند، اما این گروه به حمایت از حزب توده چشم به‎دهان روسیه دوختند.

 

با روی کار آمدن مصدق، روحیه قجری اشرافی‎ استبدادی‎اش ظاهر و به‎شدت خشن ‎شد. همان کار‎هایی که رضاشاه می‎کرد او هم می‎کرد. بی‎دینی‎‎های وحشتناکی راه انداختند و در این‎میان توده‎ای‎‎ها به‎شدت فعالیت می‎کردند و مصدق هم ظاهرا سکوت کرده بود. او داشت مستبد می‎شد و اگر می‎ماند به‎نام پادشاهی یا جمهوری معلوم بود که ساختار اجتماعی ما را نابود می‎کرد. اگر شاه برنمی‎گشت و مصدق می‎ماند، ریشه همه آن‎چه از دین مانده بود از بین می‎رفت. آن‎چه در دوران رضاشاه و مشروطه نشده بود، مصدق می‎خواست انجام دهد. برای همین توده‎ای‎‎ها را به‎شدت آزاد گذاشته بود و آن‎‎ها همه‎جا حتی در ارتش نیز نفوذ کرده بودند و بی‎دینی را رواج می‎دادند.


آیت‎ا... بروجردی باتوجه به تجربه بد مشروطه، اعتمادی به روشن‎فکری و اشراف‎زاده‎‎ها نداشته و به‎شدت با ملی کردن نفت مخالف بود و هرگز به‎سمت مصدق نرفت. البته مصدق خودش هم با روحانیت خوب نبود. می‎خواست ریشه روحانیت و دین را بزند. پس از مدتی همه فهمیدند که آیت‎ا... بروجردی به‎عنوان مرجع تقلید با نهضت موافق نیست. این‎جا بود که مردم از حمایتش دست کشیدند و بعد از آن به‎راحتی سقوط کرد! چون ضدسلطنت عمل نکرده بود، اعدام نشد. حتی اموالش هم مصادره نشد فقط به کاخ بیابانی در احمدآباد تبعید شد تا این که درگذشت. توده‎ای‎‎ها به‎دنبال این بودند که نفت شمال را به روسیه بدهند. یعنی خیانت آن‎‎ها کشورفروشی بود. مصدق هم می‎خواست به‎نام ملی‎کردن، نفت را به آمریکایی‎‎ها بفروشد. این بود که مردم صحنه را خالی کردند. چون هیچ‎کدام را نمی‎خواستند. با کنار کشیدن علما و مردم، مصدق خودبه‎خود سرنگون شد و با یک شورش خیابانی، شاه بازگشت. پس این ساختار مهمی است، ساختار اشرافی که در مصدق بود و متأسفانه هنوز هم وجود دارد. ساختار اشرافی ایرانی ساختار خاصی است که به‎سرعت بعد خانوادگی پیدا می‎کند و یک نوع فساد غرب‎گرایی را راه می‎اندازد. چون اگر بخواهد خوش‎گذرانی کند و غیردینی هم باشد، یک فرهنگ جایگزین می‎خواهد که خوش‎گذرانی را تضمین کند. بعد از انقلاب به‎نام روشن‎فکری دینی و آزاداندیشی درآمد. ما بعد از انقلاب، اشرافیتی داشتیم که بچه‎هایش حاضر بودند در لندن غذای سگ بخورند ولی بگویند در لندن درس خواندند. همان‎که خانواده رضاشاه و مصدق هم بودند. این‎‎ها برای خوش‎گذرانی‎ها‎شان به محمل مشروعی به‎نام پیشرفت احتیاج دارند. متأسفانه اشرافیت در ایران بچه‎هایش را دست‎پرورده خارجی می‎کند تا احساس پیشرفت کنند.

 


یک قشر متوسط هم داریم که قشر متوسط ویران‎گر است. ما تا قشر سازنده نداشته باشیم، کشور دچار بحران‎هاست. قشر متوسطی که در زمان مصدق توده‎ای شد، ویران‎گر شد. مردم به حزب توده به‎چشم یک عده خائن نگاه کردند. به‎چشم کسی‎که دنبال تأمین منافع شوروی است. در دوره انقلاب، قشر پایین و متوسط که سعی می‎کند سازنده باشد، اوج گرفت. آن‎چه ما داریم با آن پیش می‎رویم از اتحاد قشر متوسط سازنده با قشر پایین است اما هروقت قشر متوسط، حالت جدایی از حکومت پیدا می‎کند حالت ویران‎گری‎اش شروع می‎شود که در فتنه‎‎های اخیر دیده شد. در فتنه اخیر، قشر متوسطی که بعد از انقلاب توسط همین اشرافیت حکومتی و با غرب‎گرایی شدید در دولت بازسازی و نوسازی، تربیت شده بودند؛ دست به ویران‎گری زدند. اکثرا هم نوکیسه‎اند. با کار‎های غیردینی مثل بی‎حجابی‎ها، سگ‎بازی‎‎ها و روابط خارج از خانواده‎ای که برقرار می‎کنند؛ به مقابله با نظام می‎پردازند.
از 1320 که رضاشاه می‎رود تا 1332 که کودتای 28 مرداد شکل می‎گیرد، شاه قابل‎تحمل است. در ابتدا محمدرضا به‎قدری ضعیف و نحیف بود که حد نداشت. اما با آمدن مصدق و نحوه بیرون رفتن‎شان از کشور با بی‎پولی و بروز مشکلات فراوان در لندن و ایتالیا، یاد گرفت که باید پول جمع کند. چون هر روز ممکن است از کشور اخراج شوند. پس از آمریکایی شدن نفت که به نام ملی شدن انجام شد، محمدرضا حسابی پول جمع کرد. از آن‎طرف شاه سعی کرد تا سال 1342 دین‎گرایی را رعایت کند. حرف‎‎های آیت‎ا... بروجردی را همیشه مدنظر قرار می‎داد! تا آغاز جریان بهائیت که آمریکایی‎‎ها آن را وارد ‎کردند. آیت‎ا... بروجردی و مرحوم فلسفی جلوی آن‎‎ها ایستادند، تا ‎رسید به سال 1342 و امام (رحمت‎ا... علیه) که به‎شدت از همان اول بهائیت را فرع یهودیت می‎دانستند، با محمدرضا جنگیدند. 15 خرداد محمدرضا وارد استبداد مطلق شد و همراهی‎اش با روحانیت را که مقداری مشروعیت به او می‎داد از دست داد و دیگر تا پایان حکومتش آن را باز نیافت.

 


پس خود نهضت ملی کردن باعث شد که بهائیت در ایران روزبه‎روز قوی‎تر شود. مذهب بهائیت یک نوع مذهب جایگزینی بود که توسط یهود جهانی که هنوز هم ادامه دارد، می‎خواست تا در ایران جانشین تشیع شود. سعی ‎کردند یک نوع ایران بهایی بسازند. اما اگر آن نهضت مصدق و قبلش مشروطه نبود؛ بهائیت در ساختار حکومتی بسط پیدا نمی‎کرد. جالب است که در مقابل بهائیت یک مذهب شاهنشاهی درست می‎شود به‎نام انجمن حجتیه که سعی می‎کند در پناه شاهنشاه و ارتباطی که با دربار دارد با بهائیت بجنگد. پس عملا در خود حکومت شاه دو جریان در مقابل هم داریم؛ انجمن حجتیه که یک نوع تأثیر مسیحیت است در تشیع که هنوز هم ادامه دارد و آثارش را در ایران می‎بینیم، و یک مذهب بهائیت که تأثیر یهود در تشیع است. این ساختار‎ها را باید بررسی کنیم تا ابعادش روشن شود تا به این وسیله، ساختار اجتماعی و فرهنگی مردم را شناخته و در جلوگیری از بروز فتنه‎‎هایی چون آشوب‎‎های اخیر موفق عمل کنیم. چراکه فتنه‎‎های آینده روی چنین فتنه‎‎هایی شکل می گیرد