همه او را به‎عنوان نویسنده «شنود اشباح» می‎شناسند. رضا گلپور گرچه زمان زیادی از چاپ کتابش می‎گذرد، اما اغلب چند جلد از این کتاب را همراه خود دارد و به افرادی که با آن‎ها ملاقات می‎کند، یک جلد از این کتاب را هدیه می‎دهد. او مهمترین واکنش‎ها به این کتاب را از سوی موسوی خوئینی‎ها می‎داند. وی معتقد است که خوئینی‎ها موجب اظهارنظر تند سیدمحمدخاتمی درواکنش به انتشار «شنود اشباح» شد. گلپور همچنان با حرارت مسایل روز را دنبال می‎کند. او معتقد است بزرگترین دلیل دوری و انحراف جریان به‎اصطلاح اصلاحات از مبانی انقلاب اسلامی، فاصله و عدم تبعیت آن‎ها از ولایت فقیه است. نگارنده «شنود اشباح» در این مصاحبه بر آن است تا نقش استراتژیک سیدمحمد موسوی خوئینی‎ها در اغتشاشات اخیر تشریح شود.
آقای گلپور کمی درمورد تالیف معروفتان یعنی کتاب «شنود اشباح» و بازتاب‎های مختلف آن توضیح دهید.

در سال 1381 کتابی که حاصل ماه‎ها تحقیق و بررسی بود را به نام «شنود اشباح» منتشر کردم که برای انتشار آن، مجوز قانونی و رسمی را از وزارت ارشاد نیز گرفتم و کتاب وارد بازار شد که با عکس‎العمل بسیار تند و شدید از سوی آقای خاتمی، رییس وقت شورای‎عالی امنیت ملی، مواجه شد تا حدی که ما برای چاپ دوم کتاب دچار مشکل شدیم و دو وزارتخانه اطلاعات و فرهنگ و ارشاد اسلامی آن زمان مسئول رسیدگی به این موضوع شدند. برخلاف شعارهایی از جمله جوان‎گرایی که خاتمی می‎داد، برخوردی غیرمنطقی با من به‎عنوان یک جوان - که متولد سال1356 هستم - و کتابم کردند. شعار دیگر خاتمی و طیفش، «دانستن حق مردم است» بود، اما باوجودی که من تمام مستندات کدهایی که در کتاب بود را اشاره کرده بودم (مثلا این حرف‎ مستند به مصاحبه با فلان شخص است و یا اشاره به منابع حقوقی و رسمی منتشره در تریبون‎ها و روزنامه‎ها یا نشریات معتبر بود)، اما بازهم برخورد تندی از سوی دولت وقت با من صورت گرفت.حداقل این بود که ایشان اگر محل اشکالی هم می‎دیدند، می‎توانستند با نوشتن کتاب یا مقاله‎هایی کتاب را نقد کنند. اما برخوردهای او و برخی امنیتی‎های مشکوک‎السابقه دور و بر وی، منجر به یک‎سری مکاتبات بین بنده و ایشان شد که در نهایت به برخوردهای سخت افزاری و بازداشت بنده توسط وزارت اطلاعات انجامید. من تلاش کردم با سکوت و صبر و جواب‎های مستدل به مطالب اتهامات مطروحه به‎نحوی این بحث را به زمینه‎ای منطقی و قانونی سوق دهم تا برخی از نقاط تردیدساز در اعمال مشکوک فرادی که از سال‎های پایانی رژیم ستمشا‎هی تا سال‎های پس از استقرار نظام جمهوری اسلامی در برخی مراکز و گلوگاه‎های امنیتی ویا نظامی و اقتصادی حضور داشتند، روشن شود. امیدوار بودم این سوابق در معرض نقد علمی و منطقی قرار گیرد، فلذا اگر دقت بفرمایید در چهار فصل اول کتاب «شنود اشباح»، تقریبا چهار بستر و زمینه خارجی این بحث یعنی آمریکایی‎ها، انگلیسی‎ها، اسراییلی‎ها و روس‎ها بررسی می‎شد که سیاست استراتژیک آن‎ها نسبت به ژئوپلتیک ایران چیست و این‎که عوامل مرتبط با آن‎ها چه کسانی بودند. برای مثال در فصل اول بنده سیاست‎های انگلیس به‎ویژه رقابت‎های سرویس‎ اطلاعاتی آن یعنی MI6 داشتم. در این بحث، تیمسار منوچهر‎ هاشمی که در اسناد ساواک،تحت عنوان رییس اداره هشتم یا اداره ضدجاسوسی ساواک بود ‎را مورد بررسی قرار دادم و من باب مثال این سؤال را برای خواننده طرح کردم که چگونه ممکن است عواملی که در شبکه مرتبط این تیمسار ساواکی مانند منوچهر قربانی‎فر بودند، بعد از پیروزی انقلاب نیز همین افراد دارای روابط با اعضای رسمی دفتر اطلاعات و تحقیقات نخست‎وزیری مانند خسرو قنبری تهرانی، محسن کنگرلو و دیگران باشند؟! عنوان فصل دوم «شنود اشباح» بود که در آن فعالیت‎های سرویس اطلاعاتی مرکزی و نظامی آمریکا - سی‎آی‎ای و دی‎آی‎ای - در ایران مورد بحث قرار می‎گرفت. در این فصل برخی ارتباط‎ها روی سایت‎های شنود در خط شرقی - غربی ایران و نقش افرادی مثل بهزاد نبوی محسن سازگارا یا ابراهیم یزدی بررسی می‎شد.در فصل سوم هم وضعیت فعالیت‎ شبکه اسراییلی‎ها در ایران به‎ویژه دیوید کیمخه وآلبرت حکیم و افراد مرتبط‎شان در ایران تدقیق می‎شد. فامیل ریشه‎دار خانواده آقای رفسنجانی در بلژیک و امثال ذلک.در فصل چهارم، فعالیت امنیتی روس‎ها با طرح دانشگاه پاتریس لومومبا را مورد بحث قرار دادم که معمولا نیروها و عناصر روس محور در کشورهای دیگر را این دانشگاه آموزش و برای آن‎ها تئوری‎سازی مارکسیستی و مناسب با فرهنگ روسیه، (به مفهوم آکادمیک و دسته‎بندی شده) ارایه می‎کند. نقطه کانونی این فصل سوابق آقای سیدمحمد خویینی‎ها (معروف به موسوی خویینی‎ها) است. در فصل‎های بعدی هم این خطوط و تعاملاتشان تا سال 1380 مورد دقت پژوهشی بود. واقعا در این کتاب به‎دنبال این بودم که به نوعی مطالب فوق در سطح رسانه و افکار عمومی تکمیل و بررسی و یا حتی نقد شود. خب در خارج از کشور برخی از افراد نشاندار جریان سلطنت‎طلب و سازمان منافقین و افرادی مانند بنی‎صدر در پوشش نقدها، توهین‎های مفصلی به بنده کردند و حتی از اساس وجود و حضور بنده را زیر سؤال بردند و در داخل کشور افرادی مانند بهنود و زیدآبادی و برخی دیگر که سوابق آن‎ها روشن است، شروع به جنگ روانی علیه بنده کردند و وارد مسایلی مانند مسایل شخصی زندگی بنده شدند و گفتند که نویسنده این کتاب دیگران هستند و تنها اسم گلپور در آن نوشته شده و یا به‎عنوان مثال یک کمیته از حزب مؤتلفه اسلامی و طرفداران انصار حزب‎ا... این کتاب را نوشته‎اند. در حالی‎که بنده تلاش کردم با صبر این موضوعات را توضیح بدهم و از اصول مورد دقت و نظرم فاصله نگیرم.
 
می‎شود گفت مهمترین عکس‎العمل نسبت به این تألیفات از سوی موسوی خوئینی‎ها و بهزاد نبوی بود؟

بله به نظرم حتی خود آقای سید محمد خاتمی هم تحت فشار این دو نفر و عواملشان قرار داشت. خب من در این کتاب بحث‎ها و سؤالاتی را درخصوص ریشه‎های تشکیلاتی و روابط مشکوک اعضای سازمان مجاهدین، به‎ویژه در سطوح امنیتی کشور مانند جواد قدیری کفرانی یا عباس زریباف یا مسعود کشمیری یا خسرو قنبری تهرانی و سعید حجاریان کاشی، مصطفی تاج‎زاده و بهزاد نبوی مطرح کردم. مثلا با مطالعه «شنود اشباح» این سؤال‎ها مطرح می‎شود که چرا کسی مانند منوچهر قربانی‎فر که عامل ضداطلاعات یا اداره ضدجاسوسی ساواک بوده و بعد از انقلاب از مهمترین و در حقیقت محور لجستیک و از سه نفر اصلی کودتای نقاب در پایگاه شهید نوژه بود و در عملیات آمریکا در طبس نفر انتقال‎دهنده نیروهای آمریکایی از طبس به تهران بوده است، همین فرد رابط اصلی ( ... ) و تیم امنیتی او در نخست‎وزیری با خارج شود؟
درخصوص آقای خوئینی‎ها چطور؟
رفرنس‎های مختلفی هست که قبل، حین و بعد از اشغال لانه جاسوسی به تأثیرپذیری محمد خوئینی‎ها از سرویس کا‎.گ‎.ب اشاره می‎کند و بنده برخی ازموارد آن‎ها را در کتاب «شنود اشباح» عینا نوشتم. اما به‎جای پاسخگویی به این موارد، برخورد سخت‎افزاری کردند و شخص رییس‎جمهور وقت تلاشکرد تا صورت مسئله را پاک کند. شنیدم که آقای خویینی‎ها قبل از آن اظهارنظر آقای خاتمی درباره بنده، در کابینه مفصلا با او صحبت کرده بود.
تحلیل شما از وقایع اخیر چگونه است؟ آیا این جریانات و اغتشاشات اخیرا ادامه همین جریان اصلاحات است؟
در جریانات اخیر که تا حدودی جریان اپوزیسیون مختلف از ضدانقلاب مسلح تا مسئولین آمریکا و انگلیس و همان جریان تعقیب‎‎کننده اصلاحات در یک جبهه واحد تلاش کردند تا با شعار تقلب آشوب‎طلب‎ها را به خیابان‎ها بیاورند و برای براندازی نظام سامان بدهند. با کمی دقت همان سؤالات که قبلا مطرح کردم باز هم جای تأمل دارد. اگر آقای خاتمی در همان زمان به‎جای برخوردهای سخت‎‎افزاری، کتاب را با کتاب‎ و اندیشه‎ را با اندیشه پاسخ می‎داد و تلاش می‎کرد تا این افراد در معرض نقد قرار گیرند، چه بسا امروز به این نقطه ارتجاعی نمی‎رسید.
موسوی خوئینی‎ها قبل از انقلاب با کدام گروه سیاسی همکاری  داشته است؟
موسوی خوئینی‎ها در آن دوران کلاس‎های تفسیر قرآنی داشت و مشهور بود، چون پدر وی در جریانات پیشه‎وری کشته شده بود، ایشان نگاه‎های شدید مارکسیستی دارد. دستگیری وی به همین دلیل هست؛ یک نوع بینش شدیدا مارکسیستی و دیالکتیکی و تلاش برای استفاده از پتانسیل داغی موجود در برخی افراد مرتبط با حوزه‎های علمیه و همراهی و همگرایی با افرادی که مارکسیسم را محور مبارزه می‎دانند. تفاسیری که خوئینی‎ها در تلاش‎های خود ارایه می‎کرد، به هر شکل ممکن قصد داشت  اعلام کند که آیات قرآن با مبانی مدرن جهان مارکسیسم در تعارض نیست و به یک شکلی می‎خواهند آیات قرآن را با مطالب به ظاهرمدرن و دیالیکتیکی منطبق کنند. همین الان آقای خوئینی‎ها اگر خیلی ساده و راحت به چند نقطه مبهم پاسخ بدهند، این اختلاف مبناها آشکار است. مثال ساده این‎که در همان سال‎هایی که در روزنامه سلام بودند در ستونی که باید مردم تماس می‎گرفتند (الوسلام) و مشکلاتی را بیان می‎کردند، خود خویینی‎ها و دوستانش حرف‎های خودشان را به‎عنوان این‎که فردی تماس گرفته و ما هم به سؤال و مشکل آن فرد جواب دادیم، منتشر می‎کردند. این در حالی است که انسان مسلمان و متعهد چه لزومی دارد که در این سطح دروغ بگوید و خود همین افراد در خاطراتشان اعلام کردند که خودشان این مطالب را دونی که مردم باید تماس می‎گرفتند، می‎نوشتند. در واقع «الو خودم» بود نه «الو سلام»!موسوی خوئینی‎ها در مقام سنجش با بسیاری از مبارزین مخلص و پیشتاز حوزه‎ها (حتی اگر تنها سوابق مصرحه در صحیفه نور امام (ره) را محور قرار دهیم) عمق فقهی و حوزوی لازم را در شناخت مباحث مربوط به فروع و اصول دین در سطحی که بخواهد در جایگاه یک لیدر مذهبی و مجتهد دینی قرار بگیرد را ندارد، بالعکس به‎عنوان یک نیروی چپ رادیکال سطحی قابل ارزش‎گذاری است.
پس چطور می‎شود که ایشان از سوی امام راحل به‎عنوان دادستان انقلاب منصوب شدند؟
ببینید بعد از انقلاب که امثال قطب‎زاده در رادیو و تلویزیون فعال ما یشاء شدند، امام با معرفی دوستان خوئینی‎ها را به‎عنوان کسی که بالاخره لباس روحانی و تعلیم حوزوی دارد، به آن‎جا در آن فضای فرهنگی افتضاح می‎فرستد. در سال 1358 هم جریان لانه جاسوسی و یا عربستان و حج که عده‎ای کارهای رادیکالی دارای تبعات احتمالی بین‎المللی می‎کردند، امام یکی را از جنس خود آن رادیکال‎ها که آن‎ها قبول داشته باشند، برای نمایندگی انتخاب کردند. بعد هم که سال شصت‎وچهار آقای صانعی در اختلافات شورای‎عالی قضایی لج کرده و کنار رفته بود و برای هماهنگی به دادستانی کل منصوب شد. این‎که گفته می‎شود امام راحل ایشان را دادستان انقلاب منصوب کرده در حالی است که این جایگاه نیاز به علم فقهی دارد؛ بنده به برخی دوستان که چنین موضوعاتی را مطرح کردند گفتم که اگر در حکم امام دقت کنید، می‎بینید که امام راحل مبانی علمی و فقهی خوئینی‎ها را به تأیید دوستان تأیید می‎کند و زمانی که از این دوستان سؤال شده که چگونه مبانی فقهی این فرد را تأیید کردند در حالی‎که خوئینی‎ها تا این حد به این مبانی آشنا نبود، پاسخ آن‎ها این بوده که به‎دلیل فشارها و نوع شرایط، ترس از ضربه خوردن و خدای ناکرده فروپاشی نظام قضایی و رفع اضطرار بوده که چنین تأییدی انجام دادند. برخی افراد تحلیل‎های کج و غلطی داشتند در حالی‎که دارای علم بالایی بودند، اما این افراد ظاهرا تمام توجه‎شان این بود که ما فدائیان ولایت هستیم و مدعی بودند شرایط مبارزه آن‎ها به‎گونه‎ای بود که کمتر می‎رسیدند درس بخوانند.امروز به‎دلیل دو لبه بودن و دوگانه بودن همین ابزاری که علیه منافع ما به‎کار گرفته شده، این سؤال مطرح است که نسبت تولی و تبرای افرادی مانند کروبی، خاتمی، میرحسین خوئینی‎ها و امثالهم با مردم و با نظام و با قانون چگونه است؟ باید دقیق تعریف شود، والا این‎که در زبان حرفی زده شود و در عمل به شکل دیگری عمل شود این صحیح نیست و نفاق است.
از این زاویه درباره صحبت‎های سردار جعفری که بخشی از آن به موسوی خوئینی‎ها و خاتمی اختصاص داشت، چه نظری دارید؟
بنده صحبت‎های آقای جعفری را نه تنها صحیح و درست، بلکه حتی دیر هنگام می‎دانم چراکه وظیفه سپاه دفاع از ارزش‎های انقلاب و نظام اسلامی است نه حفظ مدعیان آن. هوشیاری که سپاه در وقایع اخیر در جغرافیای جدید جهاد نرم نشان داد، براندازان را غافلگیر کرد. در این جغرافیا بهترین آفند آگاهی‎دهی به‎شکل شفاف و مستند است. به‎طور کامل مشخص است که عضای مجمع روحانیون، حزب مشارکت و مجاهدین انقلاب ابزار میدانی دشمن در تجاوز به حریم مقدس اعتقادات و شعارهای انقلاب و نظام شدند.
آیا زمینه‎هایی از این سمت فراهم شد که این افراد به طمع افتادند؟
ما بر اساس مبانی دینی و شرعی به هر روشی نباید تحلیل کنیم و آن چیزی که ما لزوما می‎خواهیم باشد که نیست. بلکه در شرع اسلام این امر هست که اگر کسی نسبتی را با دشمن برقرار کرده باید به‎طور آشکار به این نسبت اشاره کنید.بسیاری از دوستان در پیچیدگی‎های فتنه از امتحان خود سربلند خارج نمی‎شوند در حالی‎که خودی بوده یا هستند و دشمن نیستند. اما به‎دلیل پیچیدگی‎ فتنه‎، امتحان خوبی پس نمی‎دهند و به‎گونه‎ای از امواجی که وجود دارد تأثیر می‎پذیرند و این در مسیر اطلاعات و اخبار و در جنگ نرم چنین چیزی وجود دارد. مانند دیدن فیلمی که ممکن است تعادل روحی و فکری یک فرد را برهم بزند و این در ده سال اخیر به اوج خود رسیده است.
در مورد چه افرادی این مسئله صدق می‎کند؟
ببینید مؤمنین با صفات ایمان شناخته می‎شوند و منافقین با صفات نفاق، فرضا درباره سعید حجاریان کاشی، زمانی این فرد در مسیر رضایت آقای ری‎شهری حاضر به بازجویی و کار اطلاعاتی و امنیتی می‎شود و بعدها در مسیر اسلامیت‎زدایی طرح‎ریزی می‎کند که چه کاری باید انجام شود که اسلام کنار برود و این به‎دلیل ضعف او در مبانی است و اگر این افراد مبانی دینی و فقهی خود را قوی کنند، پارادوکسی در این موارد بروز نمی‎کند. دفاع مومن از ولایت فقیه مبنایی است نه منفعتی...
در مورد موسوی خوئینی‎ها چطور؟
همین فرد اگر نسبت خود را با مارکسیسم مشخص کند آن بخش از عملکرد این فرد که مورد تأیید امام راحل بود، مورد تأیید است. به دلیل این‎که از صافی مرجعیت فقیه شیعه گذر کرده و عملکرد اعضای مجمع و دفاعی که امام راحل از ایشان کرد بر پایه‎هایی استوار بوده که امروز از اساس این پایه‎ها را با تیشه می‎زنند و این نفاق قابل‎پذیرش نیست هرچند به‎نظر بنده قابل فهم و حتی پیش‎بینی است.
دفاع امام به‎خاطر حرکت آن‎ها در مسیر نظام جمهوری اسلامی ایران بود؟
بله. اما امروز همین افراد ابزار دست آمریکا برای براندازی قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران شدند. لذا زمانی که به این موارد اشاره می‎شود، دوستان دلگیر می‎شوند. در حالی‎که باید صادقانه و درست به چرخش مواضع خود دقت کنند.آقای خوئینی‎ها زمانی در مصاحبه‎های خود اعلام کردند افرادی که لانه جاسوسی را گرفتند، متوسط سنی بیست و چند سال را داشتند و برخی معتقد بودند چون این افراد جوان هستند و مبانی مشخصی ندارند، اگر پستی و سمتی بگیرند، ممکن است اسلام و افکار عمومی را با چالش‎های جدی روبه‎رو کنند و امام راحل در این موارد، خط شکنی و استکبارستیزی آن‎ها را تأیید می‎کردند و جمع به همین‎خاطر از جامعه روحانیت جدا شد. اما امروز آن‎ها منتقدین احمدی‎نژادها هستند و اعلام می‎کنند که شما سن و تجربه کمی دارید و خود همین افراد در لایه‎های بالای شصت سال هستند.
چرا افرادی مانند خوئینی‎ها به این نقطه رسیدند؟
به‎نظرم این طی مسیر دو دلیل اصلی دارد، اول عدم آگاهی و التزام به مرزهای مبانی دینی است و متأسفانه امروز این چالش‎ در برخی اعضای تیم مدیریتی دولت فعلی هم وجود دارد.از سوی دیگر، افرادی که به این نقطه انحرافی رسیدند تولی و تبرایشان مخلوط می‎شود و نهایتا در روند حرکتشان جای دوست و دشمن عوض شده و گیج خواهند زد و در این مسیر حتی به اسوس‎های «سیا» و «ام‎شانزده!» هم راهکار دادند.اما دلیل دومی که باعث شد این افراد به این نقطه برسند، پیچیدگی ابزار مدرن است. ما با ساده‎انگاری با این موارد برخورد می‎کنیم و چون به‎دلیل گستردگی حجم اطلاعات مسایل عمیق پشت پرده در معرض دیدگاه عوام‎الناس نیست؛ پیچیدگی‎ ابزار مدرن یک ساده‎انگاری برای آن‎ها می‎آورد و تصور می‎کنند که می‎توانند به‎راحتی از این ابزار مدرن استفاده کنند.در خصوص موسوی خوئینی‎ها و مجمع آن‎ها اول؛ منتقد‎ هاشمی رفسنجانی می‎شوند که در روزنامه سلام ه‎هاشمی چه حملاتی می‎کردند، اما در عمل و استدراجی دچار چرخش مواضع به‎دلیل فقر مبانی می‎شوند و چند سال بعد همین افراد به ابزار دست نه تنها‎ هاشمی، بلکه فرزندان‎ هاشمی تبدیل می‎شوند. این سؤال را اعضای تاکنون محترم مجمع باید پاسخ بدهند که چرا به بی‎بی‎سی فارسی و صدای آمریکا که سفارت‎خانه‎های عینی جدید آمریکا در جغرافیای نظام سایبراست، پناهنده شدند و دخیل بسته‎اند در حالی‎که قبلا به سفارت آمریکا اعتراض داشتند که چرا به شاه پناه داده؟! و چرا با وجود سابقه تصرف سفارت آمریکا امروز دوستان از پلو و دیگ شبکه سفارت تلویزیون صدای آمریکا ارتزاق می‎کنند؟! و به آن‎ها پناهنده شده‎اند و صدای آمریکا این افراد را بزرگ می‎دارد؟! اربابان فکری این افراد با نظام مشکل دارند چراکه همه آن‎ها مانند مؤسسه رند و کارنگی و امثال آن‎ها هرچه بگویند باید این افراد این موارد را کاربردی و بومی کنند.
برخی تحلیلگران بر این امر تأکید دارند که این افراد به‎خاطر تنفر مردم از آمریکا و آمریکا‎محورها نتوانستند مردم را سازماندهی کنند؟
درست است. این افراد به‎دلیل پیچیدگی ابزار جدید از سطح درک مردم کوچه و خیابان هم عقب ماندند و این از زمان مشروطه تا به امروز وجود دارد. روشنفکران ما دچار یک بیماری مزمن هستند که به‎حدی به‎منابع غربی وابسته می‎شوند که از درک خانواده و اطرافیان خود عاجز می‎شوند.از شرکت شما در این گفت‎وگو سپاسگذاریم 3.7/5