همسخنی با یاران انقلاب، آنان که رنج دوران تنهایی و غربت را چشیده‌اند، آنان که دوران زندان و شکنجه‌های رژیم ستم‌شاهی را لمس کرده‌اند، بسی خاطره‌انگیز است و وسدمند، به ویژه برای آن دسته از دوستان و عزیزانی که آن دوران را ندیده‌اند و سختی‌ها و مرارت‌های آن را نچشیده‌اند.

حضرت آیت‌الله سیدمحمد موسوی خوئینی‌ها، از یاران دوران مبارزه و مجاهدت، زندان رفته و سختی کشیده، استاد دیده و درس خوانده در حوزه‌های نجف و قم، قزوین و تهران، که سالها در متن مبارزه بوده است.

در پس پیروزی انقلاب با کاردانی و روشن‌بینی در کنار امام مانده و در پست‌های مختلفی به انجام وظیفه پرداخته است.

چهره آن بزرگوار را در رهبری دانشجویان پیرو خط امام و در هنگامه برگزاری روزهای برائت از مشکران در مکة مکرمه، به عنوان نماینده حضرت امام (ره) و در مقام دادستانی کل کشور، و ... هرگز از خاطر نمی‌بریم.

اینک با ایشان به عنوان اندیشمندی که سالها در آستانه قرآن، به تفسیر آیات الهی پرداخته است و مدتها با حضرت امام (ره) دمساز بوده است به گفتگو نشسته‌ایم و ضمن بازگو کردن خاطرات گذشته، به چند و چونی پیرامون اندیشه‌های قرآنی و تفسیری امام پرداخته‌ایم. امید که خوانندگان گرامی را سودمند افتد.

«بیّنات»

بیّنات: با سپاس و قدردانی از اینکه زحمت گفتگو با فصلنامة بیّنات را پذیرفتید، لطفاً در ابتدا، مختصری از زندگی علمی ـ فرهنگی خودتان را بیان بفرمایید.

* من پس از تحصیلات مقدماتی در قزوین، سال 40 به قم آمدم و سال 50 هم از قم به تهران رفتم. طبیعی بود که من هم مثل بقیه طلاب از اساتید مختلفی بهره می‌ّردم، منتهی در میان اساتید، کسانی که درک محضر علمی آنها برای من خیلی سازنده بود و احساس می‌کردم بیش از یک کلاس درس ـ هم به لحاظ علمی و هم به لحاظ تربیتی ـ مؤثر بود؛ یکی از آنها آیت‌الله منتظری بودند. در دورانی که من درس ایشان (سطح و خارج) می‌رفتم، شیوه تدریس آقای منتظری بدین گونه بود که بیش از آن که مضمون درس ـ که حالا یک بحث اصولی یا فقهی بود ـ تدریس بشود، اصولاً روش و متد اجتهاد و استنباط را القا می‌کرد. لذا طلاب ـ به خصوص در دوران سطح ـ کمتر تدریس ایشان را تحمل می‌کردند. مثلاً شما در آن روز مکاسب آیت‌الله منتظری را مقایسه کنید با درس مکاسب دیگرانی که از نظر سطح علمی پایین تر از ایشان هم بودند؛ مجموع شاگردان ایشان کمتر از نصف شاگردان آنها می‌شد. برای اینکه ایشان بیش از آنکه سطح مکاسب را درس بگویند، روی روشهای اجتهاد و متد استنباط تکیه می‌کردند. طبعاً شاگردها را به کاری بسیار وسیع‌تر از سطح مکاسب وادار می‌کرد. در درس خارج نیز ایشان همینطور بودند.

یکی دیگر از آنها مرحوم آیت‌الله سلطانی (رحمة‌الله علیه) هستند. من کفایه را پیش ایشان خواندم. ایشان در روشِ ورود و خروجِ یک مسأله و شکافتن آن، به نظر من یکی از اساتید کم‌نظیر بود (معروف بود که بیست و چندمین دورة کفایه‌اش بود که تدریس می‌کرد) مرحوم آقای سلطانی در طرح اصل موضوع و محل نزاع و کیفیت ورورد و خروج در آن موضوع، آن قدر ماهرانه برخورد می‌کرد که شاگرد احساس می‌کرد کاملاً یک موضوعِ روشن و راحتی را شنید و فهمید و غافل می‌شد از اینکه موضوع پیچیده است. دلیلش طرح ماهرانه بحث توسط آقای سلطانی بود که حتی در هنگام تطبیق با متن کتاب، احساس می‌کردیم لازم نیست دوباره مطالب تکرار شود. به هر حال مرحوم آقای سلطانی هم از جمله شخصیت‌هایی بودند که من خیلی خودم را مرهون ایشان می‌دانم.

استاد دیگر ما مرحوم آقای داماد بود که به دلیل اینکه سخت گو بود، ما وادار می‌شدیم که سختکوش باشیم. حداقل برای ما این طوری بود. من عمدتاً فقه ایشان می‌رفتم، اصول هم کم و بیش شرکت می‌کردم. به هر حال از این جهت مرحوم آقای داماد خیلی به گردن ما حق دارد، چون مجبور می‌شدیم که بیشتر کار کنیم تا بفهمیم ایشان چه می‌خواهند بگویند.

بعد از اینکه سطح را تمام کردیم، درس خارج ایشان می‌رفتیم و بعد از فوت ایشان درس خارج فقه آقای اراکی می‌یفتیم. البته ایشان به سالهای کهولت رسیده بودند. مرحوم آقای اراکی هم فقه می‌گفتند و هم اصول. برجستگی اصول ایشان از این جهت بود که در بحثها بیش‌ترین سهم را به نظریات مرحوم کمپانی می‌دادند و این باعث می‌شد که بحثهای ایشان از یک غنای بیشتری برخوردار باشد. البته ایشان عمدتاً در مقام رد بودند.

نکته‌ای که در آن زمان وجود داشت، جو و شرایط خاص مبارزاتی آن زمان بود که در انتخاب اساتید تأثیرهای کم و زیادی داشت. آقایانی که مخالفتشان با نهضت روشن می‌شد، طبعاً رفتن به درس آنها یک عوارضی داشت. خوشبختانه اساتید برجسته و لایق هم بودند که آدم می‌توانست به راحتی آنها را انتخاب کند، ولی در یک دوره‌ای که من درس مرحوم آقای اراکی می‌رفتم، طبعاً این طور چیزها در آن مؤثر بود.

به هر حال سال 46ـ 47 درست یادم نیست ـ به نجف رفتم و حدود یک سال و یا بیشتر درس فقه امام (ره) و اصول آیت‌الله خوئی (ره) شرکت کردم. بعد از یک سال برگشتم ایران که دوباره به نجف برگردم ولی مقدور نشد، زیرا رفتن ما به صورت قاچاق بود. البته درس آقای خویی به گونه‌ای بود که تقریرات درس ایشان آدم را از رفتن به درس بی نیاز می‌کرد، چون ایشان همین تقریرات را به صورت عربی، بدون تأنی و تأمل و پشت سر هم می‌گفتند. کسی هم سر درس اشکال نمی گرفت. شاگردهای برجسته و خوبی هم داشتند، ولی من احساس می‌کردم بسیاری از آنها برای احترام، سر درس حاضر می‌شدند. چون بسیاری از آنها حتی تقریرات را نوشته بودند و از قدیم‌الایام از شاگردان ایشان بودند.

بیّنات: حضرتعالی اشاره فرمودید در سال 50 به تهران آمدید، ظاهراً بعدها در تهران درس تفسیری شروع کردید، لطفاً در این زمینه توضیح بفرمایید.

بعد از پیروزی انقلاب، به جهت اشتغالات فراوان، روی قرآن و تفسیر، به صورت قبل از انقلاب نه کار کرده ام و نه ذهنم متمرکز روی آن بوده است. بنابراین از لحاظ اصول و روشها، نسبت به مباحث تفسیری بعیدالعهد هستم.

یادم نیست قبل از انقلاب، چرا و از کجا به تفسیر قرآن علاقمند شدم. شاید در سالهای اولیة اشتغال به تحصیل در قزوین، در جلسات قرآنی و تفسیری که در ماه رمضان برقرار می‌شد شرکت می‌کردم، طبیعی بود که احساس می‌کردم آنچه گفته می‌شود، خیلی کافی و وافی نیست، چون بیشتر حالت ترجمه داشت تا تفسیر. آن ترجمه ها و تفسیرها بیشتر به صورت تعبدی گفته می‌شد تا عامة مردم هم قبول کنند ولی سؤالات زیادی می‌توانست پیرامون آیات پرسیده شود که آن شرح و ترجمه ها جوابگوی آنها نبود. همین باعث شد که در بعضی قسمتها من خودم می‌رفتم و تفسیر آن را پیدا می‌کردم، تا وقتی که جلد اول تفسیر «المیزان» منتشر شد. البته قبل از اینکه تفسیر «المیزان» را ببینم، ابتدا ردّ و ایرادهای فراوانی دربارة آن شنیدم. در همان شهرستان قزوین بعضی از آقایان علما نقل می‌کردند که تفسیری منتشر شده است و بعد شروع می‌کردند به بد گفتن که مثلاً سعی کرده است قرآن را با اصول و مبانی فلسفة یونان تطبیق دهد. آن زمانها مخالفین فلسفه بیش از حالا بودند و همین مخالفتها باعث شد که من ببینم این تفسیر چه هست.

وقتی تفسیر «المیزان» به دستم رسید، دیدم این تفسیر به آن سؤالاتی که در ذهن هر کسی دربارة برخی آیات پیش می‌آید، بهتر و اصولی تر و منطقی تر پاسخ داده است. اینکه آیا «المیزان» به همة آن سؤالات پاسخ داده بود یا نه الان یادم نیست. ولی در مقایسه با تفسیرهای دیگر، قطعاً بیشتر یک جستجوگر را اشباع می‌کرد.

قبل از «المیزان» به تفسیر «طنطاوی» زیاد مراجعه می‌کردم. البته یکسری اطلاعاتی در آن هست که ربطی به تفسیر ندارد مثلاً وقتی به سورة نحل می‌رسد، بحث مفصلی دربارة زندگی زنبورها دارد که اینها ربطی به تفسیر ندارد گرچه یک جاذبه‌هایی دارد. تفسیر «فی ظلال القرآن» را هم می‌دیدم، اما هیچ کدام کاری را که «المیزان» کرده بود، نتوانسته بودند انجام دهند. «المیزان» به ذهن انسان شکل مشخصی می‌داد و ذهن را به صورت منطقی و اصولی پرورش می‌داد.

به هر حال در بین تفاسیر ـ آن موقع و الان هم ـ «المیزان» را بهترین تفسیر دیدم و پسندیدم، به هیمن دلیل جلد اول را که مطالعه کردم منتظر بودم که جلد بعدی منتشر شود. به همین ترتیب یک دوره «المیزان» را مطالعه کردم. بعد مکرّر در مکرّر به «المیزان» مراجعه می‌کردم، ولی باز احساس می‌کردم، با همة امتیازاتی که «المیزان» داشت، گویا بیش از این مقدار باید از قرآن استفاده شود. تا اینکه در سالهای 50 ـ51 که رفتم تهران، در مسجدی که امام جماعت بودم، به ذهنم آمد برای اینکه صحبتها یک تکیه‌گاهی داشته باشد و مثل سخنرانی های رایج نباشد خوب است که متکی به قرآن باشد. از اول قرآن هم شروع کردم. اولین چیزی که برایم اهمیت پیدا کرد این بود که برخلاف آنچه در تفاسیر است، که آیات قرآن به مناسبتهای گوناگون نازل شده است و بی مناسبت دور هم جمع شده است ـ که یکی از نظریه‌های رایج دربارة قرآن همین است که اصل آیات قرآن از طرف خداوند نازل شده است اما این ترتیب؛ ترتیب توقیفی نیست ولو اینکه الان باید تعبداً همینطور که هست باشد؛ این نظریه با عنوان اینکه قرآن یک معجزة خالده است خیلی سازش ندارد. اینکه خداوند یک مجموعة آیات را نازل کرده و به مخاطبان گفته است اینها را هر جور ترتیب بدهید، فصیح‌ترین بیان می‌شود؛ خیلی چیز بعیدی است. مثل این است که یک مؤلف به جای اینکه خودش کتابش را تألیف کند، قسمتهای مقطع و بریده ای را در کیسه‌ای بریزد و به دست مردم بدهد و بگوید هر طوری که آن را ترتیب دادید، همان کتاب موردنظر من است و مقصود من را افاده می‌کند. این خیلی بعید است. از اینجا ذهنم به این سمت رفت که قرآن طرح دارد. یک طرح از پیش تعیین شده که آیات مبارکه براساس آن طرح تنظیم شده است.

بینات: جناب آقای موسوی لطفاً به صورت عینی تر هم مواردی را یادآوری بفرمایید.

* مثلاً در برخی روایات داریم: همه قرآن در سورة حمد جمع است و همه سورة حمد در «بسم الله» آن جمع است، یا همه «بسم الله» در باء «بسم‌الله» است و انا نقطة تحت الباء (امیر المؤمنین (ع) فرمودند: من نقطه باء هستم). غیر از معنای عرفانی ـ کلامی که از این روایات استفاده می‌شود و این نکته که بدون ولی و امام، قرآن هم ارزش ندارد؛ به ذهنم رسید که این روایات یک معنای دیگری هم دارد. شاید معنایش این است که آنچه مشروحاً در کتاب آمده است، مجملاً در سورة حمد است. البته معنای اول و معنای اعتقادی این روایات را نفی نمی‌کنم که از آن معنای امامت را دراوریم یا عظمت امیرالمؤمنین را بفهمیم. این باعث می‌شد که من در سورة حمد یک دقت بیشتری بکنم و بعد جستجو کنم تا همین خطی را که در سورة حمد داده شده است، در سورة بقره و آل عمران و سایر سوره‌های قرآن پیش ببرم. پیش خودم فکر می‌کردم که اگر ما بتوانیم این طرح را کشف کنیم، همة آیات، جایگاه و معنای خودش را پیدا می‌کند و بعد هم آدم می‌فهمد که چطور در هنگامة یک آیاتی که مربوط به مسایل اجتماعی و جهاد و مبارزه است، یک دفعه آیات مربوط به دماء نساء پیدا می‌شود.

به هر حال به ذهنم می‌امد کهما آن طرح کلی را چون نداریم فکر می‌کنیم این آیات بی تناسب و بی خودی کنار هم امده است. یا نماز که طبق روایات ستون و خیمه دین است یا حداقل براساس حدیث «بنی‌الاسلام علی خمس» یکی از پایه‌های دین است؛ چطور جزئیات و رکعات نماز در قرآن نیامده است، ولی مثلاً مسأله دماء نساء که اهمیتش به نظر ما کمتر است، آمده است؟ یا در باب ارث، چقدر صور پیچیده را بیان کرده است، ما مهمتر از ارث نیز داشته‌ایم که می‌توانست در قرآن بیاید، چرا نیامده است؟ یک جوابش این است که بگوییم بالاخره این قرآن است و ما چه می دانیم. اما احساس می‌شد که این چراها را برای همیشه نمی توان به این شکل پاسخ داد و این پاسخ قانع کننده نیست.

یک وقت آدم می‌گوید ما نمی‌دانیم که چرا این طور است ولی این غیر از این است که بگوییم این آیات همین طوری و بدون منطق کنار هم جمع شده‌اند؛ یا مثلاً پیامبر اسلام، یک مجموعه آیات را با آن اعجازش اورده و به دست عده ای بعد از خودش داده که قاعدتاً می‌داند که در کشاکش مسایل سیاسی و اعتقادی چقدر دستخوش تحریف قرار می‌گیرد. خوب پیامبری که این داستان را می‌داند، پیامبری که در رابطه با مسأله خلافت با توجه به اوضاع بعد از خودش، اصرار داشت که خلیفه را تعیین کند؛ چطور نسبت به کتاب خدا بی توجه مانده و سرنوشت آن را به دست بعد از خودش داده است. همه اینها ذهن مرا به این سو می‌برد که قرآن باید طرحی داشته باشد.

بنابراین من در تفسیر قرآن دائم دنبال این طرح بودم و به تناسب آن زمان، طرحی هم به ذهنم رسیده بود و تلاش می‌کردم همه آیات را در آن مسیر قرار دهم. البته بعضی جاها نمی‌توانستم. و می‌دیدم که کار در اینجاها لنگ است، ولی هنوز به نقطه‌ای نرسیده‌ام که فکر کنم پس این نشان از نبودن طرح است. آن اصل هنوز هم برای من یک اصلی مسلمی است که این آغاز و انجام قرآن یک دلیل منطقی دارد و یک پیوستگی وجود دارد. جدا کردن سوره‌ها از هم و سوره سوره کردن هم باید یک منطق خاصی داشته باشد والّا می‌توانست از اول تا اخر به صورت پیوسته ادامه پیدا کنند.

بینات: براساس این نظر با نظریة مشهور دربارة جمع قرآن چگونه برخورد می‌کردید.

* پیش از اینکه به تاریخ جمع‌آوری قرآن مراجعه کنم و ببینم آیا از جهت تاریخی، به این نتیجه می‌رسیم که آیات قرآن را به دستور پیامبر (ص) به این شکل و ترتیب درآورده‌اند یا بعد از رحلت رسول اکرم (ص) به این شکل درآمده است؟ ولی این ترتیب موجود به هر دلیلی مورد قبول وقاع شده است ـ از نظر تحلیلی اعتقادم بر این نبود که هرجمله‌ای از قرآن فصیح ترین است، بلکه مجموعة آیاتی که یک معنای واحد را افاده می‌کنند، در فصاحت و بلاغت باید در حدّ اعجاز باشند. خود کتاب هم باید به عنوان یک واحد جمعی معجزه باشد که قرآن نیز در برخی موارد به آن تصریح کرده است.

اگر معتقدیم که قرآن معجزه است و نمی‌تواند مخلوق و آفریده دست غیر وحی باشد، بنابراین ترتیب قرآن هم باید به نوعی منتسب به وحی باشد تا اعجاز آن را ما بتوانیم بپذیریم. به هر حال این اولین چیزی بود که در ذهن من بود. البته این کاری نبود که امید داشته باشم به تنهایی موفق به انجام آن بشوم، ولی به ذهنم آمد که چنین کاری را شروع کنم و یک طرح پیوسته را ارائه دهم. حال این طرح یک طرح عرفانی است؟ یک طرح اخلاقی است؟ یک طرح اجتماعی است؟ آن چه هست باید در ضمن تفسیر معلوم می‌شد.

طبعاً وقتی چنین تحلیلی برای من قابل قبول شد، دیگر نظریه ای که پیوستگی و انسجام آیات را قبول نداشت؛ و قبول نداشت که خود کتاب هم یک کتاب مؤلف من عندالله است، برای من خیلی مهم نبود. بیشتر به همان روایات و نقلهای تاریخی که جمع‌آوری قرآن را به پیامبر مستند می‌دانست اهمیت می‌دادم و به روایاتی که می‌گوید، خود رسول اکرم (ص) دستور می‌دادند این آیات را ببرید در فلان سوره بعد از فلان آیه قرار دهید، تکیه می‌کردم. بنابراین معلوم می‌شود نامگذاری و ترتیب سوره ها به دست ایشان بوده است.

بعد وقتی که می‌دیدم نام سورة حمد را «فاتحة‌الکتاب» گذاشته اند، به ذهنم می‌آمد، نمی‌شود ما کتابی نداشته باشیم، ولی فاتحة الکتاب داشته باشیم. آن کسی هم که «فاتحة‌الکتاب» قرار می‌دهد، باید کتاب را هم خودش تألیف کرده باشد والّا منطقی نیست که مؤلفی مقدمه‌ای را به دست خواننده ای بدهد و بگوید این کتاب را، به هر شکلی که خواستید تدوین کنید و سوره حمد را مقدمه و فاتحة الکتاب آن قرار دهید. بنابراین وقتی که سورة حمد در زبان معصوم، فاتحة الکتاب نامیده شده است، آن کتاب نیز باید از نظر معصوم مشخص باشد که چیست؟ در عرف هم هیچ وقت کتاب، عبارت از جمله‌ها و عباراتی که به هر کیفیتی هر کسی خواست آن را ترتیب بدهد، نیست.

البته تفسیر «مجمع البیان» هم تلاش می‌کند که در آغاز هر سوره‌ای آن را به آخر سورة قبل ربط بدهد. این نشان می‌دهد که صاحب «مجمع البیان» هم، در ذهنش بوده که نمی‌شود این سوره‌ها بی تناسب باشد، زیرا اگر بی تناسب است چرا ما نتوانیم این سوره را جای دیگری بگذاریم؟ آنچه واجب است، این است که ما در قرآن، کم یا زیاد نکنیم؛ اما اگر ترتیب سوره‌ها به نظر معصوم و منتسب به وحی نباشد، چه اشکالی دارد سورة بقره بعد از آل عمران باشد؟

مرحوم علامة طباطبایی و برخی مفسران دیگر هم اینطور بوده اند که سعی می‌کنند در ابتدای هر سوره بگویند این سوره دربارة چه موضوعاتی بحث می‌کند و ارتباط اینها چگونه است. این هم یک نوع تلاشی است که در بین مفسّران دیده می‌شود، اما به هر حال گویا این توفیق هنوز برای کسی پیدا نشده است که بتواند این کتاب را مانند هر کتاب دیگری ـ با این تفاوت که معجزه هم هست ـ طرحش را کشف کند. احساس من این است که مفسّران چندان نیازی نمی دیدند که در این زمینه وقت صرف کنند؛ و شاید پیدا کردن یک روش برای این طرح مشکل بوده است.

بینات: بنابر آنچه فرمودید طبیعتاً حضرتعالی براساس همان طرح، تفسیر قرآن را از ابتدا آغاز کردید و به تفسیر موضوعی نپرداختید.

* بله، به تبع همین که فکر می‌کردم باید یک طرحی باشد در قرآن، سورة حمد را که شروع کردم، به نظرم رسید که این کتاب دارد حرکت انسان و وضعیت جامعه را در تاریخ تصویر می‌کند. بعد نقش هر کدام از عناصر اصلی این جامعه را بیان می‌کند و اینکه اینها در حرکتشان با چه حوادثی مواجه هستند.

در حقیقت وقتی شروع به تفسیر کردم، بنده خودم نیز مخاطب خودم بودم و در آن زمان، هم گوینده و هم شنونده جستجوگر بودند. اینطور نبود که گوینده همه چیز را درک کرده است و می‌خواهد برای عده ای که هیچ چیز نمی دانند تفسیر بگوید. درست مثل آن نمایشی بود که وقتی بازیگر بازی می‌کند خودش هم تحت‌تأثیر قرار بگیرد. ما خودمان را از فهم جدید بی نیاز نمی دیدیم. بنابراین آنچه در آن تفسیر بود، جستجوگری در آن بیشتر از هر چیزی مشاهده می‌شد. به همین دلیل هم من آن تفسیر را تفسیری جامع و کامل برای پاسخگویی به آنچه خودم دنبالش بودم نمی‌دانم. البته متأسفانه مواجه شدم با مشکل‌آفرینی‌های ساواک و سپس زندان و پس از آن با شرایط اوج گیری انقلاب و آن جلسات متوقف شد.

بیّنات: اگر نمونه ای از نحوة برخورد با آیات هم بیان بفرمایید متشکر می‌شویم.

* وقتی سورة حمد را آغاز کردم، علی القاعده «بسم‌الله» را باید تفسیر می‌کردم که در روایات آمده است برای تیمّن و تبرک است. آن زمان زمانی نبود که یک چنین چیزی یعنی این که «بسم‌الله الرحمن الرحیم» برای تیمّن و تبرک، با آن مفهومی که از تیمّن و تبرک در آن زمان بود ـ که مثلاً یک کسی به زیارت امامزاده‌ای می‌‌رفت و لباسی را برای تیمّن و تبرک به ضریح آن امامزاده می مالید ـ کافی باشد. برداشت اینکه «بسم‌الله» هم برای تیمّن و تبرک است یعنی «بسم‌الله» هم همان قدر خاصیت دارد. این مقدار خاصیت هم خاصیتی نبود که بتواند قرآن را در جامعه نگه دارد و لذا خود به خود انسان به این سمت کشیده می‌شد که این «بسم‌الله» در اول هر سوره و در اول هر کاری، باید در آن طرحی که قرآن می‌خواهد ارائه بدهد، دارای جایگاهی باشد. اگر آن طرح مشخص شود، جایگاه «بسم‌الله» نیز به عنوان اینکه هر مسلمان در اول هر کاری باید آن را بگوید روشن می‌شود. لذا تلاش می‌شد ـ به تناسب آن طرح ـ به این بسم‌الله‌ها در اول کار هر مسلمان، یک مفهوم انقلابی و مبارزه‌ای داده شود. من می‌دیدم که در سورة حمد از سه دسته از آدمها یاد شده که «الذین انعمت علیهم»، «المغضوب علیهم» و «الضالین» بودند. این تقسیم‌بندی ذهن مرا جلب کرد که قرآن از همین آغاز، جامعه را با وجود این سه دسته می‌بیند، بعد که به سورة بقره مراجعه می‌کردم به نظرم این طور می‌رسید که درست مانند همان مقدمة کتاب، گویا در سورة حمد اجمالی از آن طرح اشاره شده و در سورة بقره هم، همان اقشار سه گانه که در سورة حمد آمده بود، شرح حالشان و درگیری هایشان به صورت مبسوط بیان شده است. البته در همة تفاسیر یا اکثر آنها هست که این گروهها را تفسیر کرده‌اند، ولی به صورت منطقی و اینکه به عنوان سه دستة اصلی جامعه مطرح شوند و تضاد و درگیریی که با هم خواهند داشت و سرانجامِ آنها ـ به صورت یک حرکت پیوسته از آغاز تا انجام ـ، یک چنین بجث هایی در تفاسیر دیگر نیست.

بیّنات: اشاره فرمودید به تفسیرالمیزان هم مراجعه می‌کردید، آیا مرحوم علامه به مباحث حکومت اسلامی و فلسفه سیاسی حکومت هم پرداخته‌اند.

* مرحوم علامه طباطبایی در «المیزان» با اینکه در یک فصل‌هایی به مسایل اجتماعی پرداخته است اما اگر از اول تا آخر تفسیر ملاحظه شود، مشاهده نمی‌شود که علامه در مسایل سیاسی ـ اجتماعی، طرحی را در قرآن مشاهده کرده و آن را به جایی رسانده باشد و در پی آن، طرحی برای مباحث حکومت اسلامی ترسیم کرده باشید و معانی آن را از قرآن بیرون کشیده باشد. بله علامه در جاهایی به تناسب اشاره‌هایی دارند، با اینکه بحث‌های فلسفة سیاسی حکومت و مشروعیت آن در ؟؟؟مرحوم علامه طباطبایی از بحثهای زندة دنیا شده بود، گرچه در ایران رونق چندانی نداشت. البته ایشان نسبت به بعضی ها خیلی بهتر بودند و در یکی از مجلّدات «المیزان» به بحث حکومت پرداخته‌اند. اتفاقاً مرحوم علامه، دربارة حکومت و ولایت در غیر پیامبر و امام معصوم که نص هست ـ به نص معتقد نیست، به انتخاب معتقد است. می‌گویند حکومت حق مردم است و مردم یک نفر را انتخاب می‌کنند و به او اجازه می‌دهند که این کارها را انجام بدهد. حتی آیاتی مثل: «السارق و السارقه قاقطعوا أیدیهاما» یا «الزانیة و الزانی» و ... که خطاب های جمعی دارد، اجرای این احکام اولاً و بالذات وظیفة جامعه و عامه مردم است، ولی چون عامة مردم نمی‌توانند چنین کاری را انجام دهند، می‌روند یک شخصی را انتخاب می‌کنند تا او از طرف آنان این وظیفه را انجام دهد. یعنی نظری برخلاف آن نظریة فقهی که می‌گوید اجرای حدود اولاً و بالذات حق حاکم و والی است.

مرحوم علامه این مباحث را تا همین مقدار تمام می‌کند، در حالی که وقتی یک بحث فلسفی مطرح می‌شود، می‌بینید که مرحوم علامه چه جانانه به آن بحث پرداخته است، چون تخصص خود ایشان بوده است.

بینات: به نظر حضرتعالی این طرح جامع قرآن، تا آن حدی که به آن دست یافته‌اید، به طور کلی چه چیزی را دنبال می‌کند.

این طرح کلی جامع، برای یک جامعه‌ای است که از آن به مدینه فاضله تعبیر می‌کنیم. در این طرح جامع، به همة نیازهای آم مدینة فاضله پاسخ گفته شده است. اینکه چگونه قرآن به همة نیازهای آن مدینه فاضله پاسخ می‌گوید، به نظر می‌آید که در آن تفاسیر هنوز مبهم مانده است. گاهی نسبت به یک آیه حرف زیاد گفته شده، معانی مختلف آن آورده شده و احتمالات فراوانی آمده است، اما در بحث حکومتش، با اینکه قرن‌ها گذشته است هنوز اختلاف داریم که آیا اصلاً حکومت داریم؟ اسلام، حکومت دارد یا ندارد؟ حکومت دینی یعنی چه؟ وقتی امام خمینی (ره) مسأله حکومت را مطرح می‌کنند، می‌بینیم که صرفاً از دیدگاه فقهی به مسأله نگاه می‌شود. بین فقها اختلاف است. ادلة قضیه هم ناتمام یا ضعیف است. بحث به این مهمی را ما به دو تا روایتی که در مقایسه با بسیاری از روایات دیگر ـ دلالةً و سنداً ـ لنگ است استناد می دهیم.

اینها نشان می‌دهد که ما هنوز در فهم و تفسیر و تشریح قرآن نتوانسته‌ایم آن طرح جامعی را که پاسخ به نیاز یک مدینة فاضله می‌دهد، پیدا کنیم، تا جایگاه حکومت نیز در آن طرح مشخص شود؛ و چون نتوانسته‌ایم آن طرح را پیدا کنیم، در باب حکومت نیز به این دست اندازهای خیلی خسته‌کننده افتادیم که حالا آیا آن روایت دلیل مسأله است؟ صحیحه را بگیریم؟ مقبوله را بگیریم؟ دلالتش چه می‌شود؟ توقیع شریف، آیا دلالت دارد؟ و خلاصه همین اختلافاتی که هست. به نظر می‌رسد که اگر ما آن طرح را کشف کرده بودیم، شاید در اینجاها دیگر لنگ نمی ماندیم.

بیّنات: آیا سالهایی که جنابعالی تفسیر می‌گفتید با همین بینش به قرآن نگاه می کردید؟

بله من با همین بینش نگاه می‌کردم و هر چه جلوتر رفتم، بر این اعتقاد راسخ‌تر شدم که یک طرحی وجود دارد، به خصوص اینکه من همان موقع هم با برخی دوستان حوزوی بحث می‌کردم، مثل مرحوم ربانی املشی و غیر ایشان. ولی می‌دیدم در ذهن آنها هم این حرف من جا نمی‌گیرد. آنها نیز تحت‌تأثیر همان نشریة این بود که فکر می‌کردند آیات قرآن هر کدام خودش به تنهایی موعظه‌ای یا نصیحت  و حکمت است، اما اینکه همه این آیات به صورت به هم پیوسته، یک طرح جامع کلی ارائه بدهد، این را نمی‌پذیرفتند یعنی احساس می‌کردند که این قضیه دلیل ندارد.

البته معتقد بودند که اگر ما به همه قرآن عمل کنیم، انسان کاملی می‌شویم که خداوند می‌خواهد و اگر جامعه ما به همه آیات قرآن عمل کند، آن جامعه ایده‌آلی که اسلام خواسته است، می‌شود.

نکته دیگر این است که اگر واقعاً این طور است که ترتیب آیات و سوره مبتنی بر وحی  نیست چرا جایز نیست ما جای آنها را عوض کنیم. اینکه امام عصومی که مثلاً در احکام مستحاضه از آنها تبعیت نکرده است، همین امام معصوم در ترتیب کتاب خدا آنها تبعیت کرده باشد؛ چیز عجیب و غریبی است. بنابراین نمی‌شود این حرفها را خیلی با هم جمع و جور کرد.

بینات: موقعیت زمانی که حضرتعالی تفسیر می‌گفتید، چه تأثیری در نحوة بیان تفسیر قرآن داشت؟

بیان من در تفسیر قرآن کاملاً متناسب با شرایط زمان خودش بود. این مسأله غیر از آن بحث طرح قرآنی است. این نکتة دیگری است که انسان از چه واژه‌هایی استفاده می‌کند و از چه فرهنگ کلمات و لغات استفاده می‌کند. این یک بحثی است که به تناسب آن زمان در تفسیر زیاد مشاهده می‌شد. شاید اگر یک زمان دیگری بود، فرهنگ لغات و واژه هایش نیز عوض می‌شد، یعنی طرح تابع زمان نبود، ولی بیان تابع زمان بود. مثلاً در بیان داستان حضرت موسی علیه السلام و برخوردش با آن قطبی که با یکی از مؤمنین دعوایش شده بود و حضرت موسی رسید و زد آن قطبی را کشت، تعبیر می‌کردم به «درگیری خیابانی»، به دلیل اینکه آن زمان بین نیروهای انقلاب و عوامل رژیم درگیری که رخ می‌داد، تعبیر رایج آن زمان «درگیری خیابانی» بود. من با این تعبیر اولاً آن درگیری را که در زمان حضرت موسی رخ داده بود، به درون جامعه خودمان می کشیدم و آن را از یک مفهوم مرده، به یک درک زنده تبدیل کردم؛ و فکر می‌کردم که نقل این داستان در قرآن باید در راستای مبارزة موسی و فرعون باشد، نه اینکه حضرت موسی داشت رد می‌شد، دید دو نفر (مؤمن و غیرمؤمن) با یکدیگر دعوا می‌کنند و هیچ نمی‌دانست که بر سر چه دعوا می‌کنند.

ثانیاً با این تعبیر همة آن بار مفهومی را که مخاطبان از این کلمه در ذهنشان بود، سرایت می‌دادم به داستان. اگر آن زمان نبود طبعاً ما از یک واژه دیگری برای القای مطلب استفاده می‌کردیم، اما آن زمان برای فهم این مسأله و برای القای تمام معنی و مفهوم در ذهن مخاطب از فرهنگ لغات همان زمان استفاده می‌کردیم.

من در آن تفسیر از این چیزها زیاد دارم که این خارج از اصل آن تفسیر و طرح تفسیری بود و به علت شرایط زمانی بود.

بینات: با توجه به نکاتی که دربارة تفسیر قرآن فرمودید، در نظر جنابعالی تفسیر موضوعی از چه جایگاهی برخوردار است.

به همین جهاتی که عرض کردم، تفسیرهای موضوعی و گزینشی در نظر من زیر سؤال می رفت. اینهایی که می‌گویند ما یک موضوع خاصی را در نظر می‌گیریم و یک آیه از اینجا، یک آیه از آنجا برمی داریم، و این می‌شود نظر قرآن دربارة آن موضوع؛ من می‌گفتم  اگر این مفسّر آن طرح را پیدا نکرده و جایگاه این آیات را در همین جایی که هستند پیدا نکرده باشد، نمی‌تواند این آیات را از جاهای مختلف بردارد و پیرامون یک موضوع قرار بدهد، گویا قرآن بحث علمی کرده و می خواسته دربارة این موضوع صحبت کرده باشد. می‌گفتم خوب اگر این بود خود قرآن این کار را می‌کرد این منطقی به نظر نمی‌آید که فکر کنیم خداوند دربارة یک موضوع می خواسته صحبت کند اما مصلحت ندیده که این را در یک سوره جمع کند. یک کلمه اش را یک آیه آورده است و یک کلمه را در جای دیگر، به خصوص اگر فاصله زمان  نزول را نیز در نظر بگیریم این چیز عجیب تری می‌شود.

به نظر می‌یسید، کسی می‌تواند تفسیر موضوعی بگوید که اول جایگاه آیات را در آن طرح کلی کشف کرده باشد بعد بگوید اینها را که با هم تلفیق کنیم. دربارة فلان موضوع قرآن این گونه می‌شود.

بینات: یعنی در حقیقت مفهوم آیه را تلفیق کنند نه خود آیه را.

بله و مفهوم هم تابع این است که آیه در آن جایگاه خودش باشد. به هر حال نمی‌خواهم رد کنم، می‌خواهم بگویم که برایم زیر سؤال و قابل تردید بود که تفسیر موضوعی این معنی، می‌تواند تفسیر درستی باشد یا خیر؟ من هم علیرغم اصراری که دوستان داشتند، نپذیرفتم، زیرا خیلی از دوستان و کسانی که در جلسات مسیر حاضر می‌شدند، اصرار می‌کردند که ما موضوعاتی را به شما می‌گوییم و شما درباره این موضوعات تفسیر بگویید. من می‌گفتم این کار برایم خیلی مشکل است از جاهای مختلف قرآن، آیاتی را دراورم مثلاً آیه‌ای از سورة یس ـ در حالی که هنوز طرح خود سورة یس برایم روشن نیست و این که این آیه در آنجا چه معنایی دارد ـ با یک آیة دیگر تلفیق کنم و فکر کنم قرآن دربارة این موضوع این را گفته است.

به هر حال این شیوه از تفسیر برایم جای سؤال داشت با اینکه رایج هم بود و هست. به خصوص کسانی که اعتقاد نداشته باشند که قرآن یک بهم پیوستگی منسجم دارد، این دیگر خیلی کار مشکل تری است. حال یک وقت یک کسی می‌گوید پیوستگی دارد، ولی یک کسی می‌گوید اصلاً این طوری نیست و مصلحت خدا این بوده که نامرتب باشد و یکی از کارهایی که امام زمان عج الله باید انجام بدهد مثلاً این است که این قرآن را برگرداند به آن حالتی که باید باشد، که نمی‌دانم این حرفها چقدر است باشد. یعنی خداوند یک کتابی را نازل کرده و چند هزار سال هم بر مسلمین داشته است ـ چون زمان ظهور حضرت که معلوم نیست ـ بعد که حضرت تشریف آوردند معلوم شود تمام این چند هزار سال اصلاً اشتباه می‌رفته‌اند، اصلاً معنای قرآن چیز دیگری بوده است.

این بعید است که در حکمت الهی پیامبری نازل شود و معجزة خالده اش کتابی باشد که ما فکر کنیم این کتاب جابجا شده است و این هزار سال که بر مسلمین داشته، اشتباهی فهمیده‌اند. به هر حال به این دلیل من سعی کردم که تفسیر قرآن را به طور منظم جلو ببرم و به صورت تفسیر موضوعی بحث نکردم. منتها تا اواخر سورة بقره که رسید اوضاع مشخص در که قبلاً اشاره کردم و اوضاع بعد از انقلاب هم دیگر اجازه نداد که از نو شروع کنم.

لطفاً مختصری هم راجع به کیفیت جلسات تفسیری خودتان و محل برگزاری آن توضیح بفرمایید.

جلسات تفسیر را که من شروع کردم، در ابتدا برای هفت یا هشت نفر بود. مسجدی که امام جماعت بودم (مهدیة جوزستان) شبها تعداد مدمومین از 10ـ 15 نفر تجاوز نمیکرد. نیمی از انها هم، از باغبان های باغهایی بودند که در اطراف آن ؟؟؟ بودند صاحبانش اشرافی بودند که اهل مسجد نبودند. این باغبان‌ها هم بچه‌ها خدمت آنها را می‌کردند و اهل نماز بودند و ساعت نماز و مسجد برای انها گشایشی بود. 3ـ4 نفر هم از دکان دارهای اطراف مسجد جوزستان بودند. قهراً قم داشتند امام جماعت، چند کلمه‌ای هم برای آنها صحبت کند. بنابراین جلسات  با این تعداد، شبهای شنبه شروع شد و چندین جلسه که گذشت، ناگهان تبدیل شد به اجتماع چندهزار نفری و اوازه‌اش هم پیچید، به طوری که از شهرستان ها هم می آمدند. از همین قم می‌آمدند. از کرج، قزوین و اطراف تهران، و مازندران آمدند و همانطور که گفتم هم نیاز نسل آن روز کهمخاطب نهضت باعث شد که کشانده می‌شدند و هم طبعاً خود این تفسیر در تحکیم بنیان فکری کسانی که هم مبارزه را قبول داشتند و هم می‌خواستند مسلمان تأثیر می‌گذاشت. طبعاً بین مبارزه و اسلام نیز یک تلفیقی در اعتقاد و باورشان پیدا کرد. چون تعارض بین این دو باعث می‌شد یا دین را رها کنند یا نهضت را

بینات: در زمینة طرح و تفسیر حضرتعالی دیگران چه دیدگاهی داشتند.

این تفسیر با توجه به طرحی که از سوره حمد برداشت شده بود کاملاً حال و تأیید تقویت مبارزات ضدرژیم شاه را داشت، برداشت من این بود که حرکت تاریخ جامعه از تضاد میان «الذین انعمت علیهم» و «مغضوب علیهم» آغاز کرده و ادامه دارد. «الذین انعمت علیهم» پویندگان «اهدنا الصراط المستقیم» هستند که به سوی «الله» می‌یوند و این گروه همان ستایش‌کنندگان خداوند هستند که می‌گویند «الحمدالله رب العالمین...» و این راه و این ستایش جدای از مبارزه با گروه «مغضوب علیهم» نیست و این مطلب به گونه‌ای و با استقاده از فرهنگ لغات و گویشی بیان می‌شد که شنونده متوجه می‌شد که مصداق اصلی «مغضوب علیهم» در آن زمان رژیم شاه است و مبارزان با رژیم شاه همان گروه «انعمت علیهم» هستند. سعی می‌شد این برداشت در سورة بقره نیز ادامه داشته باشد. بنابراین، با این توضیح کوتاه معلوم است که اولین و مهمترین مخالف این تفسیر باید رژیم شاه و ساواک باشد  بنابراین جوسازی علیه این تفسیر شروع شد و در میان بعضی از روحانیان و نیز مقدسان زمزمه‌هایی شروع شد از این قبیل که مثلاً در این تفسیر شفاعت ائمه کار شده است و یا مثلاً معجزات انبیاء مورد تردید قرار گرفته است و یا اینکه یک مسیر کاملاً مادی از معارف دینی ارائه می‌شود و یا این که این تفسیر، تفسیر به رأی است. ولی هیچ گاه فرد خاصی از عالمان دینی مطلب خاصی از قبیل آنچه به آن اشاره شد با بنده در میان نگذاشت و به بحث ننشستیم، زیرا همه آن شایعات و زمزمه‌ها بی‌اساس بود. یک بار مرحوم آقای شهید بهشتی در پی اوج گیری این شایعات از من سؤال کردند که روش تفسیر شما چگونه است و با استناد به کدام یک تفسیرها بحث هایتان را مطرح می‌کنید؟ سؤال کردم مگر چیزی شنیده‌اید؟ ایشان هستند: مطلب خاصی نشنیده‌ام ولی بعضی از دوستان ابراز نگرانی کرده اند که مبادا این بحث ها و این تفسیر، برخی باورها را متزلزل کند و منتهی به تفسیر به رأی بشود. هم ضمن توضیحاتی که درباره روش تفسیر خودم دادم بر این نکته تأکید کردم که اعتقاد ندارم که باید در فهم قرآن تابع یک مفسّر خاص باشم و فهم یک یا چند مفسّر مبنای فهم و تفسیر بنده از قرآن باشد. بحث طولانی‌ای در این زمینه شد و انجام نگرانی ایشان برطرف گردید، به جز این یک مورد به خاطر ندارم از جمع دوستان روحانی ـ که در تهران و قم بودند و از علما و روحانیون و فضلای بنام هم بودند، کسی در ارتباط با آن تفسیر سخنی با بنده مطرح کرده باشد. البته این سخن به معنای آن نیست که تفسیر خالی از اشکال بوده است و یا همه دوستان با آن مخالفتی نداشته اند ولی آنچه قابل یاد کردن است، این است که اگر مطلبی برخلاف اعتقادات و باورهای مسلم دینی بود قزعاً مطرح می‌کردند و درباره آن بحث می‌شد.

نکته مهمتری هم بود و آن اینکه به دلیل همان صبغة انقلابی جلسات تفسیر، اگر کسی اعتراض بی دلیل می‌کرد؛ طبعاً فکر می‌کردند این شخص طرفدار رژیم است. این هم باعث می‌شد که خیلی کسی آن دل و جرأت لازم را پیدا نمی‌کرد که بیاید و حرف بزند به خصوص که تفاوت مسجد جوزستان با حسینه ارشاد این بود که بالاخره من یک روحانی بودم و روحانی ها هم همه با هم مرتبط بودند و یکدیگر را شناختند ولی حسینیه ارشاد چون بعضی از غیرروحانی ها هم صحبت می‌کردند مثلا میشد یک چیزهایی را زود می‌شد به آنها چسباند. مثلاً مرحوم حاج شیخ احمد کافی یا مرحوم حاج شیخ قاسم اسلامی، به حسینیة ارشاد زود می‌توانستند یک چیزی بگویند، اما به یک روحانی که همه روحانیون او را می‌شناسند، نمی‌شد به راحتی به او چیزی بگویند و فضا اجازه نمی‌داد. تا یک کسی چیزی می‌گفت، میگفتند ساواکی است و در بین مردم ملوک می‌شد.

بینات: چطور شد که به مسجد جوزستان آمدید و آنجا را به عضو پایگاه قرار دادید.

مسجد (مهدیة) جوزستان در حاشیه جنوبی خیابان نیاوران (شهید باهنر فعلی) و جنوب دهکده جماران قرار دارد. این مسجد به همت مرحوم حجت الاسلام حاج سیدحسین امام جمارانی (پدر حجت‌الاسلام و المسلمین حاج سیدمهدی امام جمارانی پایه‌گذاری و ساخته شده بود، پس از آنکه سفت‌کاری مسجد تقریباً به پایاین میرسد مرحوم آقای حاج شیخ عباسعلی اسلامی که در همان نزدیکی‌ها ؟ساکن بود فکر می‌افتد که این مسجد را در اختیار بگیرد و در این اقدام گویا موافقت جناب آقای جمارانی را جلب نکرده بود، آقای جمارانی به اتفاق جناب حجت الاسلام و المسلمین حاج شیخ حسن صانعی با بنده موضوع را چنین مطرح کردند که با توجه به این که آقای حاج شیخ عباسعلی در موضع مخالف با آیت الله آقای خمینی قرار گرفته و با نهضت و مبارزین مخالف شده است (در حالی که در آغاز نهضت آقای اسلامی از وعاظی بود که در منابر حملات شدیدی علیه رژیم شاه داشت به بازداشت و زندانی شدن وی نیز انجامید)؛ اگر این مسجد را در اختیار خود بگیرد آنجا را به پایگاهی علیه نهضت و رهبری آن تبدیل می‌کند و باید از این کار جلوگیری کرد و اگر من به مدت شش ماه امامت جماعت این مسجد را عهده‌دار شوم آقای اسلامی ناامید خواهد شد و مسجد را رها می‌کند و بنده هم پس از شش ماه به بازمی گردم. بنده هم پذیرفتم و مسجد نه تنها از دست آقای اسلامی خارج شد پایگاهی برای بسط و گسترش نهضت گردید ولی متأسفانه من نتوانستم به قم بازگردم و بدین ترتیب از سال پنجاه تاکنون که بیست و هشت سال است همچنان در جماران هستم ولی فعالیت در مسجد را پس از پیروزی انقلاب اسلامی جز مدتی که نتوانستم ادامه دهم.

بینات: با توجه به حرکت مبارزاتی حضرت امام ره و موقعیت زمانی قبل از انقلاب، حضرتعالی چه نگاهی به قرآن و تفسیر آن داشتید.

در سخنان حضرت امام (رضوان‌الله تعالی علیه) زیاد دیده‌ایم که ایشان بخشی از که مبارزاتی‌شان، مبارزه با فرهنگ اسلام تحریف شده بود که دایم آن را از ذهنها میزودودند  و تأکید می‌کردند که اسلام این طور نبوده و آن طور بوده است.

در آن مقطع، در حقیقت، تحوّل در نوع تفکر و نگرش دینی بود و اینکه ـ چه در روحانیون و علمای دین و چه در بین امه مردم ـ اسلام را از یک دین فردیِ از زندگی اجتماعی، بیرون آورند و یک دین فعال ـ در عرصه سیاست و اجتماع ارائه دهند. قبل از امام، تا زمانی که مبارزة سیاسی ـ اجتماعی شروع نشده همین قم، نویسندگانی بودند که تلاش می‌کردند دین را در همان قالب فردی معرفی کنند و به آن، آب و رنگ عقلانی و علمیِ آن روز پسند بدهند. تلاش بر این نبودکه اسلام را از انزوای فردی درآورند و به عرصه جمعی در عالی ترین سطح آن یعنی برخورد قدرتهای حاکم بکشانند. ولی امام (رضوان‌الله تعالی علیه) دین را در ضداستماع و مبارزه مطرح کردند که این از آغاز نهضت به بعد شروع شد. گرچه همه آن تلاش ها انصافاً روزپسند بود ولی امروز می‌بینید که اساساً اگر بخواهیم دین را از این جهت و بر این اساس جا بیااندزیم  در تفسیر و در بیان بسیاری از آداب و دستورات دینی که اینها ؟مفاهیمی غیر از مفاهیم فردی دارد، بلکه مربوط است به جامعه و سیاست و اجتماع آن هم نه در سطح صرفاً اصلاح‌طلبانه‌اش، بلکه در شکل انقلابی و دگرگون کردن اوضاع جامعه. طبعاً تلاش می‌شد که از آیات قرآن هم این برداشت جدید انجام بگیرد و در آن روزها نیاز فراوانی احساس می‌شد که در فهم قرآن، قرآن را از آن حالتی که در تفاسیر رایج وجود داشت، بیرون بیاورند. مثلاً در داستان موسی و فرعون تلاش مفسّران بر این بوده است که معتقدان به پیامبران، با دیدن سرنوشت فرعون، عقیده‌شان به پیامبر بیشتر شود نه اینکه بفهمند سنت‌های تاریخی با زمامداران جبار چه می‌کنند و سرنوشت آنها چیست؟ و رسالت ما در برخورد با آنها و سرنگونی آنها چیست؟

این گروه تفسیر در جلسات مذهبی و تفسیری آن زمان رایج نبود. نه گوینده در ذهنش شنونده چنین برداشتی می‌کرد. بنابراین حتی در داستانهای انبیا و برخورد با آنها ضدادیان در قرآن، چنین فهمی وجود نداشت. اخلاقیات قرآن که ؟اخلاقیات فردی تلقی می‌شد. یکسری از آیات احکام هم بود که وظیفه اینها بود که در باب احکام شرعی از آنها استنباط کنند.

بنابراین در آن زمان به شدت احساس می‌شد که اگر تلاشی نشود که قرآن از این حالت بیرون بیاید هم دین عقب می‌ماند و هم این حرکتی که آغاز شده است به عنوان روحانی و به عنوان کسانی که باید به نیازهای مذهبی جامعه پاسخ بدهیم احساس می‌کردیم که یک تقاضای شدیدی در بین مردم هست ـ به خصوص به عنوان و بهویژه نسل دانشجویی که به صورت سنّتی مذهبی نیست، بلکه به صورت روشنفکری باید مذهبی شود و مذهبی بماند ـ که این قرآنی که به هر حال پشتیوانه اصلی همة حرفهای شماست، به این سؤالات چه جئابی می‌دهد؟ و احساس می‌شد که با آن نگاه گذشته به قرآن نمی‌توان به این سؤالات پاسخ داد.

بنابراین در آن روزگار، هر کس می‌خواست سراغ تفسیر برود باید به نیازها پاسخگو بود. مثلاً بیانی که حضرت امام در سال 58 در تفسیر سورة حمد شروع کردند در آن روزگار، بنده احساس نمی‌کردم که جامعه چنین نیازی دارد، یعنی نیازی یک درک عرفانی از قرآن وجود نداشت. شاید اگر این تقاضا بود امثال بنده یا وارد تفسر نمی‌شدیم و یا مجبور بودیم ما هم برویم آن مایه‌های عرفانی موجود در امام را کسب کنیم تا بتوانیم از قرآن آن چهره عرفانی را عرضه کنیم. ولی ما فکر ؟که خلاء موجود در جامعه این نیاز است و آن گرایشی که بنده در تفسیر داشتم در حقیقت پاسخگویی به نیاز آن زمان بود. مثلاً در سورة بقره در آیات مربوط معجزات حضرت موسی، در گذشته بیشتر به این معجزات فقط برای اثبات حقانیت انبیای صاحب معجزه و برای تقویت ایمان مؤمنین نگاه می‌شد، یعنی یک منتقدان و متکلمان داشتند، بدون اینکه دقت کنند که آن معجزه در انجام رسالت چه نقشی داشته است.

مثلاً این تاریخ ها و داستانها برای ما چه اموزندگی دارد؟ به فرض حضرت در برابر فرعون معجزه داشت آیا این معنایش این است که الان که ما معجزه نداریم می توانیم در مقابل فرعون بجنگیم؟ یعنی به نوعی، آن گونه تفسیر کردن؛ سلاح مبارزان بود، از اینکه «مبارزه واجب است». چون طبعاً هر مخاطبی گفت: خوب آن پیامبر بود و با آن معجزات، لذا به مصاف فرعون رفت، ولی معجزه نداریم، چطور مبارزه کنیم؟ در تفسیر جدید تلاش بر این بود تا گفته شود که وقتی این معجزه ـ مثل شکافته شدن دریا ـ اتفاق افتاد، این هیچ وقت برای یک ملت  به خواب رفته و تسلیم قدرتها اتفاق نمی افتد. این معجزه آنجایی به پیامبر و مؤمنان همة آنچه در توان داشتند برای از بین بردن باطل بکار بردند آنجا دیگر به نقطة پایان رسیدند، خداوند کمکشان کرده و این سدّ را شکسته است.

بینات: لطفاً مختصری هم دربارة روش استفاده حضرت امام (ره) از قرآن و آیاتی که الگوی ایشان در نهضت بود توضیح بفرمائید؟

نکته ای  که در این رابطه باید عرض کنم، اینست که حضرت امام اصلاً سبک و روششان که در سخنرانی‌ها (نه مکتوبات) خیلی آیه و روایت بخوانند. ولی من خیلی از اوقات احساس می‌کردم که مطلبی که می گویند کاملاً مضمونی از یک آیه قران است ، معلوم هم بود که همان آیه در ذهن ایشان بوده است حالا چرا روش ایشان اینطوری بوده است؟ نمی‌دانم. البته یک مقدار می‌توان گفت به علت حافظه اشان. ایشان گاهی که اتفاقاً می‌خواستند آیه‌ای را بخوانند از اول تا آخر نمیتوانستند  بخوانند یعنی حافظه‌شان یاری نمی‌کرد. شاید ایشان احتیاط می‌کردند نمی‌خواندند. لذا در تمام سخنرانی‌های ایشان خیلی کم اتفاق افتاده که آیه ای هم بخوانند. ازمواردی که حضرت امام در تبیین و دفاع از نهضت به اشاره کردند، اشاره می‌کنم که: در همان سالهای اول نهضت، سر زبانها افتاده بود که این کارها و مبارزات درست نیست، قرآن هم دارد که: «ولاتلقوا النهلکه».

امام احساس کردند که با تمسک به این آیه می‌خواهند نهضت را غیرشرعی جلوه دهند  که بحث اصلاحات ارضی پیش آمده بود و بعضی از علما و مراجع هم به حرمت اصلاحات ارضی فتوا داده بودند. این سبب شده بود که رژیم شاه در بین جامعه و مردم مستمسکی پیدا کند، که به کشاورزان و روستاییان بگوید علت مخالفت روحانیون با من این است که من اصلاحات ارضی کرده‌ام و من می‌خواهم شما را صاحب زمین کنم و از یوغ اربابها و خوانین نجاتتان بدهم ولی اینها آمده‌اند و مبارزه می‌کنند. بین مردم فتوا را هم پخش می‌کردند که یکی از مراجع ظاهراً آیت‌الله خوانساری فتوا داده بودند که الاحات ارضی حرام است.

حضرت امام دیدیند که این هم یک خطر جدی شده است که دارند یک بخش عظیمی از جامعه را ـ کشاورزان و روستاییان را ـ به نهضت بدبین می‌کنند. ایشان به این مناسبتها که با هم مرتبط شده بود در یکی از نطق های خود در مسجد اعظم صحبتی کردند، که ما چرا باید از مالکین دفاع کنیم؟ مگر آنها چقدر حدود شرعی را رعایت کرده‌اند که حالا ما بخواهیم از آنها دفاع کنیم؟ در اینجا این آیة «ولاتلقوا بایدیکم الی التهلکة» را خواندند و فرمودند که اصلاً این آیه در پی آیه‌ای است که درباره انفاق فی سبیل الله است. آیة قبلی می‌گوید: «وانفقوا فی سبیل الله» و آیة «لا تلقو بایدیکم الی التهلکة» می‌گوید: اگر از انفاق فی سبیل الله خودداری کنید، خودتان را به دست خودتان به علاکت انداخته‌اید. این بلایی که امروز برای آنها پیدا شده به خاطر این است که آنها انفاق فی سبیل الله نکرده‌اند و حقوق واجبه را نپرداخته‌اند و بنابراین ما چرا بیایم و از اینها حمایت کنیم. در حقیقت، هم ردّ آن حرف بود که علما و روحانیون از مالکین و خوانین دفاع می‌کنند و هم جواب درستی بود به تفسیری که از آیة «ولاتلقوا بایدیکم» شده بود که مبارزه حرام است، چون به این وسیله آدم خودش را به تبعید می‌،رستد و به زندان می‌افکند یا گاهی به اعدام می کشاند.

البته در آثار مکتوب، استفاده از آیات زیاد به چشم می‌خورد، در اعلامیه‌ها کمتر، از جمله یادم می‌آید که یک موقعی، یورشی به قم کردند، که البته ماجرای فیضیه نبود بلکه شاید یک موردی دیگری بود، اینجا بود که در اطلاعیه‌شان آورده بودند: «اما الزیّد فیذهب جفاءً و امّا ما ینفع الناس فیمکث فی الارض».

آن موقع گاهی هم پیش خودم فکر می‌کردم، که به دلیل ممارست روحی بسیار طولانی با قرآن، مسایل اخلاقی ـ تربیتی و روایات (به خصوص در فصل اخلاقیات)؛ مطالبی که ایشان می‌گویند، از آن روح تربیت شده، منبعث است. خود آیه الان در ذهن ایشان نیست، اما احساس می‌کردم خود به خود این مطلبی که می‌گویند، مرتبط است با یک روحی که تربیتش منتسب است به قرآن و روایات.

بینات: با توجه به اینکه حضرتعالی در اوایل انقلاب مسئولیتی در رادیو تلویزیون داشتید، لطفاً دربارة آغاز و انجام تفسیر سورة حمد امام (ره) توضیحانی بیان بفرمایید.

مرحوم آیت‌الله طالقانی در تلویزیون، برنامه‌ای داشتند به نام «با قرآن در صحنه؟؟ آقایی هم به عنوان مجری برنامه با آقای طالقانی می نشست. (حالا این مطلبی هم که نقل می‌کنم نشان می‌دهد که امام نظرشان دربارة تفسیر چیست و تقریباً همه آنچه که من در ضمن مطالب قبل گفتم، با این حرف امام، هباءّ منثورا می‌شود.)

آقای طالقانی در آن زمان (قبل از نهضت)، به عنوان یک مفسّر انقلابی شناخته می‌شد و وقتی به تفاسیر ایشان نگاه کنید، همان دغدغه‌هایی که من می‌گویم به نوع دیگری در ذهن ایشان بوده است. ایشان به عنوان کسی که صلاحیت برای تفسیر دارند آمدند و هفته ای یکبار، یک برنامه در تلویزیون اجرا می‌کردند و آن آقا هم کارگرداین می‌کرد، خوب هم بلد بود یعنی خودش در قرآن کار کرده بود. البته نه در حدّ یک مفسّر آقای طالقانی هم تفسیرشان را می‌گفتند، حال ممکن بود که این تفسیر به مذاق جوانها (به لحاظ انقلابی) خیلی خوش می‌آمد. مرحوم آقای طالقانی تفسیرشان را به صورت زنده و مستقیم ارائه می‌دادند. وقتی که ایشان مرحوم شدند، آن آقا هم می‌خواستند همین کار را بکنند و تفسیر بگویند بدون اینکه از من اجازه بگیرند زیرا در آن زمان تقریباً به لحاظ مسئولیتی که من داشتم، رادیو تلویزیون دست من بود.

به هر حال خود او آن قدر در رادیو تلویزیون دارای رتق و فتق شده بود که احساس کرده بود، نیازی به اجازه ندارد. به من اطلاع دادند که ایشان استودیو را آماده کرده‌اند و میزی گذاشته و عمامه آقای طالقانی را گذاشته یک طرف و خودش هم نشسته و تا چند دقیقة دیگر می‌خواهد تفسیر شروع کند. من هم با تمهیداتی، دو سه دقیقه مانده به پخش برنامه، برنامه‌اش را تعطیل کردم.

در آن موقع بعضی ها بیش از اندازه به آقای طالقانی می‌ىرداختند. البته خود آقای طالقانی یک شخصیت دوست‌داشتنی و ارزنده بودند و اخلاص داشتند و من خودم با ایشان در زندان زیاد نشست و برخاست داشتم، اما بعضی ها هدفدار این کار را می‌کردند. احساس می‌کردم در آن روز ایشان هم از همین‌ها بود، لذا به همین خاطر من چنین برخوردی کردم. بعد آمدیم خدمت امام (در آن ایام امام همین جا در قم بودند) که به هر حال تفسیر آقای طالقانی تا حال بوده و شروع کردیم به تعریف کردن از تفسیر ایشان و گفتیم که حالا این تفسیر تعطیل شده است و درخواست کردیم که خود شما تفسیری داشته باشید. دو سه بار که من گفتم آقای طالقانی تفسیر داشتند، ایشان فرمودند بله آقای طالقانی مرد بسیار شریفی بود ولی تفسیر قرآن عبارتست از ... خلاصه چیزی گفتند که یعنی آن تفسیر نبوده و من هم اول بار متوجه نبودم، چند بار که می‌گفتم آقای طالقانی تفسیر داشتند، ایشان می‌گفتند: بله آقای طالقانی مرد بسیار خوبی بودند، مبارز بودند، البته دربارة تفسیر باید .... امام هم می دانید که خیلی بااحتیاط عمل می‌کردند.

به هر حال ما از ایشان درخواست کردیم چون تفسیر آقای طالقانی با فوت ایشان تعطیل شده و آن هم جایی در جامعه باز کرده است، باید به جایش یک چیزی بیاید و خوب نیست که تعطیل شود. ایشان هم پذیرفتند و ما در ذهنمان نبود که ایشان چه تفسیری و چگونه تفسیری خواهند گفت. وقتی تفسیر ایشان شروع شد، کاملاً یک حال و هوای دیگری نسبت به آن تفسیرها داشت. اینکه من عرض کردم فرمایشات امام آن حرفهای مرا هبّاء منثورا می‌کند، برداشت خودم آن روزگار این بود که امام می‌خواهد بگوید این چیزهایی که شما می‌گویید، اصلاً تفسیر نیست. یک چیزهایی پیش خودتان می‌گویید.

ولی واقعیت این بود کهمن نمی‌توانستم بفهمم و الان هم همین طور که این تفسیر بود حالا مطالب، خیلی عالی و خوب بود اما این تفسیر بود یا نه؟ من این را نتوانستم بفهمم، یعنی آدم باید این قضیه را روشن کند که وقتی خداوند این کتاب را برای القای آن معانی و مفاهیم بلند عرفانی (که لایفهمه الا الأوحدی من الناس) فرستاده است، برای آنها نازل کرده یا برای عامه مردم؟ یا بگوییم اعجاز قرآن همین است که خداوند یک کلامی نازل کرده که در سطوح مختلف دارای مفاهیم مختلف و مفید فایده است. هر کسی، هر برداشتی که می‌کند خیلی به شعف می‌آید و احساس می‌کند که بلیغ ترین کلام همین است که خداوند نازل کرده است. امام هم وقتی در آن مفاهیم عالیه عرفانی وارد می‌شوند، معتقدند، که قرآن با بلیغ ترین بیان این مفهوم را گفته است.

به هر حال برای انسان سنگین است، وقتی می‌ّیند که حضرت امام یک مفاهیم بسیار زیبای عالی عرفانی را با تکیه به همین ریزه‌کاری های کلمات (ب) و (ال) و غیره بیان می‌کنند، خیلی به وجد می‌آید و خیلی لذت می‌برد اما اینکه این مطالب، تفسیر این آیه است یا نه؟ من نمی‌دانم و درباره آن فعلاً نظری ندارم.

به هر حال سبکی بود که امام به آن پرداختند و نمی دانستیم که آیا پیام اصلی قرآن همان مفاهیم عرفانی است و بحث های سیاسی، اجتماعی، احکام فقهی و مباحث تاریخی؛ خورده‌ریزها و ریخت و پاش های آن مباحث عرفانی است؟ یعنی امام آن طرح کلی را که من عرض کردم، در قالب یک دیدگاه عرفانی می دیده و قرآن را می‌خواسته تا آخر در زمینه همان طرح عرفانی عالی مطرح کند یا نه؟ یا حضرت امام نیز از آن دسته مفسّرانی است که اعتقاد به آن سخن (طرح کلّی قرآن) نداشته است.

به هر حال یک آغازی بود که چون ادامه پیدا نکرد، نشد بفهمیم که نظر مبارک حضرت امام ره در تفسیر چه هست. به خصوص که آن موقع شرایط ایشان اجازه نمی‌داد که یک درس تفسیری داشته باشند یعنی بنشینند و یک عده سؤال کنند و ایشان وادار به جواب شوند. به نظر من امام در این بخش تفسیر، ذخایر علمی‌شان ناشناخته مانده است. یعنی اگر یک بحث تفسیری می‌شد در خدمت ایشان گذاشته شود و یک تعداد از فضلایی که در زمینة قرآن علاقه مند و صاحبنظر بودند می‌آمدند و شرکت می‌کردند، شاید خیلی از این سؤالات هم پاسخهای بسیرا بسیار مفیدی از ایشان به دست می‌آورد. چون ایشان در زمینه های دیگر هم نشان دادند که یک گنجینه‌هایی دارند و وقتی زمینه‌اش پیدا می‌شد آن گنجینه ها بروز می‌کرد. منتها فضا هم یک فضای مساعدی نبود و برخی از علما، به خصوص از مشهد اعتراض کردند، لذا ایشان دیدند که صلاح نیست ادامه دهند. اعتراض که می‌گویم یعنی در واقع به نوعی به ایشان پیام داده بودند که این مباحث ممکن است برای عامه مردم سنگین باشد ؟؟؟ آنها متوجه نشوند، بلکه ممکن است ذهن آنها به جاهایی کشانده شود که شما هم ؟؟؟؟بخواهید. بالاخره به نوعی به ایشان اعلام خظر کردند.

بینات: یعنی امام فقط به جهت همین اظهارنظرها تفسیر را تعطیل کردند.

من باورم نبود که ایشان این اخطارها را قبول داشتند منتها حضرت امام از همان آغاز نهضت، هدفی را دنبال می‌کردند و هر چیزی که احساس می‌کردند به آن هدف لطمه می‌زند آن را کنار می گذاشتند و در حقیقت یکی از رموز موفقیت ایشان این بود کهکسی نبود که دیگران بتوانند او را از آن راهی که می رود منحرفش کنند، لذا یک راهی را که در پیش گرفته بود، هر چیزی را که احساس می‌کرد ممکن است به آن لظمه بزند کنار می‌گذاشت. به اعتقاد ایشان، زمانی که باید همة بحثها متمرکز باشد روی تغییر رژیم و روی تأسیس نظام جدید و حل معضلات آن، مثل فتنه هایی که در مناطق مختلف کشور بود، اگر در محافل و مجالس روحانی و حوزوی این بحثها مطرح بشود، دشمن هم که در گوشه و کنار مترصد بود تا یک بحث‌های انحرافی پیدا شود و به آنها دامن بزند. یک دفعه می دیدیم که مشکلات کشور یکی پس از دیگری هجوم می‌آورد، ولی روحانیون تمام وقتشان دارد صرف می‌شود به اینکه این «باء» بسم الله به کجا متعلق است و «ال» الحمدالله یعنی چه؟ لذا برای اینکه ایجاد تنش بشود، این بحثها را رها کردند، ولی در جهت تغییر رژیم و تأسیس نظام جدید از هیچ تشنج و تنشی نمی ترسید و می‌گفت باید عوارض این راه را تحمل کرد.

مثلاً این طور شنیدم (نمی‌دانم که این خبر چقدر موثق است لی آن موقع دوستان موثق نقل می‌کردند) که امام در نجف بعضی از کتابها یا همة کتابهای مرحوم دکتر شریعتی را می‌خواندند، بعد توسط فردی پیغام داده بودند که: من این کتاب «تشیع صفوی و تشیع علوی» شما را خوانده ام. یک فرد انقلابی باید مواظب باشد که او را از مسیر خودش منحرف نکنند. دشمن همیشه در سر راه افراد انقلابی می ایستد و با ایجاد یک مسایل جدید برای او، ذهنش را متوجه مسایل فرعی می‌کند و از آن مسألة اصلی بازمی دارد. شما در این کتاب نشان می‌دهید که تحت‌تأثیر فحش هایی قرار گرفته‌اید که به شما داده اند و شما دارید به فحش رها جواب می دهید، در حالی که یک آدم انقلابی باید هدفش را دنبال کند. یک عده به شما فحش داده‌اند و شما در جوابش پرداخته‌اند به علامة مجلسی و ....

امام خودشان از اول خیلی مواظب این جهت بودند. من تصورم این است که ایشان از تفسیرشان چشم‌پوشی کردند به خاطر اینکه بعضی از علما یا غیرعلما نگران شدند حال به حق یا به ناحق؛ و همین سبب بحث و گفتگو می‌شد و ذهن عده‌ای دیگر را مشغول می‌کرد.

بینات: در خاتمه اگر از حالات فردی امام دربارة قرآن و حشر و نشر ایشان با قرآن چیزی در خاطر دارید، بفرمایید.

اولاً باید عرض کنم که در رابطه با انس حضرت امام با قرآن، ما یک جلد قرآن خسارت دادیم! ایشان ساعت اولی که به جماران تشریف آوردند چون ما همسایه بودیم، بلافاصله احمدآقا آمدند و گفتند که امام یک قرآن می‌خواهند. معلوم بود که وقتی رسیدند با یک فاصله کمی موقع نماز شده است و امام همیشه بعد از نماز قرآن می‌خواندند، حال چطور شده بود که آنجا قرآن نبود. ما هم قرآنی را که مربطو به عقد ازدواجمان بود دادیم به مرحوم احمدآقا و بردند. بعد از چند وقتی گفتم که احمدآقا این قرآن ما را بدهید، یادگار دوران ازدواج ماست. ایشان رفت، امد و گفت نیست. گفتم قرآنی بود با این مشخصات!؟ گفتند نخیر نیست. خلاصه گفتم به من به امام بگویید که این قرآن یادگار آغاز زندگی زناشویی ما بود. آن وقت امام یک جلد قرآنی را که در چین منتشر شده بود و به ایشان هدیه کرده بودند، پشت آن دست خطی هم مرقوم فرمودند و به جای آن قرآن به ما هدیه کردند.

خاطرة دیگر اینکه ایشان رسم داشتند بعد از هر نماز، قرآن بخوانند و این عادت را حتی در پرواز پاریس ـ تهران ترک نکردند. من بعداً شنیدم که ایشان قبل از نمازهایشان هم قرآن می‌خواندند. اما آنچه در اینجا می‌خواهم بگویم و در حقیقت حکایت از نوعی طمأنینه و سکینه در امام (ره) دارد، اینکه ایشان در شبی که با هواپیما از پاریس به ایران بازمی‌گشتند؛ باهمه حساسیت شرایط، پس از نماز صبح، طبق معمول قرآن هم خواندند. یعنی هیچ تفاوتی در رفتار شب قبل و آن شب نبود. سفر خطرخیزی بود، نه اینکه ممکن است امام کشته شود چون کسی مثل امام خودش را برای هر پیش‌آمدی آماده کرده بود؛ اما مردم چهمی‌شوند؟ چهمی خواهند؟ چه باید کرد؟ طبعاً انسان یک نگرانی دارد یعنی انسان یک کار بزرگی را که می‌خواهد انجام می‌دهد خودبخود و ناخودآگاه مضطرب است. اما احساس می‌کردیم که امام هیچ نگرانی ندارد. تحلیل آن می‌توانست این باشد که ظرفیت وجودی امام برای کارهای خیلی بزرگتر از این بود و این کار یک گوشه‌ای از آن ظرفیت را اشغال کرده بود. یک وجه آن هم این بود که ایشان همیشه تأکید می‌کردند که ما مأمور به وظیفه هستیم. ایشان اصلاً کاری به این نداشت که چه خواهد شد:

مافات مضی و ما سیأتیک فأین

قم فاغتنم الفرصة بین العدمین

من در این لحظه که حاضرم باید این کار را انجام دهم، حالا بعداً چه می‌شود، منچه کار دارم که چه می‌شود. این هم طمأنینه‌آور است و ایشان انصافاً این طروی بود. روح ایشان هیچ وقت مضطرب نبود که چه اتفاقی می‌خواهد بیفتد.

من یک وقتی از آقای دکتر عارفی پرسیدم شما که قلب امام را کنترل می‌کنید چون پزشکان دستگاهی داشتند که همیشه در شعاع 100 تا 200 متری قلب ایشان را کنترل می‌کردند و گاهی حتی قبل از خود امام متوجه می‌شدند که عارضه‌ای می‌خواهد رخ دهد ـ چه وقت‌هایی ضربان قلبشان متغیر می‌شود و احساس می‌کنید یک حالتهای خاصی پیدا می‌کند؟ گفت: هیچ وقت. و در همة حوادث و اخبار ؟؟؟؟که می‌پرسد چه در پیروزی ها و چه در شکست‌ها، واقعاً ضربان قلب عادی است امام خیلی با ظرفیت بودند. حال یا ساختار جسمانی ایشان جوری بود که این طور بودند، چون ایشان یک بار قسم خوردند که والله من در عمرم یک لحظه نترسیدم و این از آن حرفهای عجیب است. این حالت امام را من از خیلی چیزهای دیگر مهمتر می‌دانم. زیرا نترسیدن، برخاسته از خیلی خصلتها و خصوصیت‌هاست. ؟؟؟؟کل بود که باعث می‌شد این طوری باشند. یا آن چشم باطنی بوده که ایشان حقایق را می‌دیده است یا اصلاً این چیزهایی که از نظر ما خیلی مهم است به نظر ایشان این طوری نبوده است.

همینطور بود. صبح وقتی بعد از صبحانه که نزدیک ایران هم بودیم، خبرنگاران آمدند و گفتند چه احساسی دارید و ایشان گفتند: هیچ؛ واقعاً ایشان خیلی از قسمتی که برای استراحت شب ایشان اختصاص داده بودند، آمدند و راحت ؟؟؟هواپیما نشستند. نزدیک ایران که رسیده بودیم من به خیلی ها که نگاه می‌کردم به شدت نگران بودند، بعضی ها هم سالها به ایران نیامده بودند و یک شوق خاصی داشتند، گریه می‌کردند (برای ما آن شور و اشتیاق نبود، چون تازه از ایران رفته بودیم). آن ساعتهایی که هواپیما نزدیک ایران شده بود و روز هم شده بود، خیلی در داخل هواپیما التهاب بود، ولی باز هم ایشان آرام نشسته بودند. شب هم همان موقعی که باید بخوابند، خوابیدند و مثل هر شب به موقع بیدار شدند ونماز شب‌شان را خواندند و همان قرآن و برنامه را داشتند و سپس خوابیدند. یک حالت آرام و عادی بود و هیچ تصنّعی هم در کار نبود.

بینات: با تشکر از فرصتی که در اختیار ما قرار دادید. امیدواریم در ادامه راه امام بزرگوار موفق و مؤید باشید.

امام خمینی: سورة مبارکه حشر را مطالعه کن که گنجینه‌هایی از معارف و تربیت در آن است و ارزش دارد که انسان یک عمر در آنها تفکر کند و از آنها به مدد الهی توشه ها بردارد، خصوصاً آیات اواخر آن.