17 مهر 1384
« آینه دروغ می گوید »
رمان « آینه دروغ می گوید »، نوشته فاطمه حاجی بنده ، در 399 صفحه ، شمارگان 3300 نسخه و بهای 3800 تومان ، توسط انتشارات " قدیانی " ، به پیشخوان کتابفروشی ها راه یافت .
رمان « آینه دروغ می گوید » در مدت بیش از دو سال و در یازده فصل به تالیف در آمده است . روایت این داستان با آغاز جنگ تحمیلی و بمباران فرودگاه مهرآباد در 31 شهریور ماه 1359 ، شروع می شود.
فاطمه حاجی بنده، مولف این کتاب متولد سال 1363، است و این نخستین تجربه جدی نویسندگی او محسوب می شود . او همچنین با نگارش این اثر نام خود را به عنوان جوان ترین نوینسده ادبیات دفاع مقدس به ثبت رسانده است.
به گزارش "مهر" ، داستان این رمان از این قرار است که: حبیبه دختر ابوفایز ، بعد از هفت سال، از ایران به عراق باز می گردد و به اجبار با افسری جاه طلب به نام لطیف ازدواج می کند .
حضور لطیف در میدان جنگ و ارتباط نزدیک او با سرکردگان ارتش عراق ، حقایق وحشتناکی از جنگ و حاکمیت خودکامه صدام را برای حبیبه روشن می سازد.
بخشی از انچه در دوران بیش از بیست ساله حرب بعث بر مرد عراق و شیعیان این کشور رفته است. خواننده از لابلای سطور این کتاب با بخشی از رفتار مزدوران صدام در رفتار با مردم بی گناه عراق آشنا می شوند و همچنین با زندگی دیکتاتور سابق این کشور نیز بیشتر آشنا می شوند .
لایه دیگری از روایت این رمان مربوط به یادداشت های سجاد، رزمنده ای ایرانی است که حال و هوای سال های جنگ را از نگاه مردم ایران در آن سوی دید حبیبه در رمان « آینه دروغ می گوید » ، به خواننده نشان می دهد .
به گزارش "مهر" ، این نخستین اثری است که پس از سرنگونی حزب بعث عراق از سال 2002، درباره زندگی شخصی صدام حیسن و رفتار حزب بعث در زمان زمامداری این حزب برعراق ، مطالبی را بیان می کند .
شما را به خواندن بخشی از این رمان که از صفحه 266 به بعد انتخاب شده دعوت می کنیم :
حبیبه که گویا بزرگترین راز زندگی اش را کشف کرده باشد قهقه زد : « یعنی صدام حسین یک یهودیه ؟ اون که نمازهای جعفر طیار پشت درهای بسته می خونه ، جلوی مردم لب به شمروب نمی زنه ! »
لطیف به او غرید : « در این مورد دیگر حرف نزن . اگر هم نخواسته به زبانت بیاری ، فاتحه همه خونده ست . هرچی شنیدی باید همین جا دفن کنی.فکر هم نباید در مورد بکنی » .
حبیبه از این کشف جدید ذوق زده به نظر می رسید ، گفت : « می دونم که اگر لب باز کنم سر از همان زندان ها در می یارم . حالا بگو دیگه چی دیدی » .
لطیف که آرام گرفته بود با خاطری آزرده گفت : « رفتیم یک طبقه پایین تر . نوری تابید و تاریکی محض بود . توی یک اتاق عده ای رو دسته جمعی به هم بسته بودند و کمی جلو تر توی یک اتاق که به زحمت جا برای ایستادن بود ، دو زن و دو تا مرد دیدم . همه شان را بسته بودند. به دستور سروان در اتاق باز شد و من به داخل سرک کشیدم ... » .
حبیبه یاد فرید افتاد ،... لطیف به ادامه داد : « همه اونها شیعه و مسلمان هستند هردو را گرفته بوند و به هیچ طریق موفق نشده بودند از اونها اعتراف بگیرند و آنها را بسته بوند » .
حبیبه با چشمانی براق گفت : « به چه جرمی ؟ »
لطیف دندان به هم سائید :« مثل اینکه فعالیت مرتجعانه دینی داشتند . نمی دانم ، انقلاب می خواستند بکنند ، مثل انقلاب ایران ؛ حاکمیت دینی و مذهبی » .
( آینه دروغ می گوید / حاجی بنده ، فاطمه / ص 266 - 269 )
کد مطلب:
137
لینک یکتا:
http://www.irdc.ir/fa/content/137/default.aspx