یك روز، یك خاطره؛
او می گفت: « خدا را فراموش نكن. از حضرت زینب صبر بخواه.»
یك روز، یك خاطره؛
نامه ها را كه آورد، فهمیدیم كه تمام این نامه ها از طرف یك موسسه تبلیغاتی مسیحیت به نام «مسیحیون بین المللی» ارسال شده و مركز آن هم در پشت سینمایی واقع در سه راه تخت جمشید، كه در حال حاضر به سه راه طالقانی تغییر نام یافته، قرار دارد.
بخشی از خاطرات مرحوم حاج محمود مرتضایی فر:
آقای شیخ عباس، به من گفتند كه محمود آقا شما بخوانید عرض كردم بلد نیستم فرمودند كه نمازتان را بخوانید بعد من حمد را قرائت كردم حالا درست بود یا غلط نمیدانم اما ایشان خیلی مرا تشویق كرد و دستور دادند كه یك چایی شیرین برای من بیاورند. چای شیرین معنا داشت چون آنموقع مرسوم بود كه آقایان علما و بزرگان هر وقت جایی می رفتند، چای شیرین برای اینها میریختند و جلوی آنها به عنوان احترام [می گذاشتند].
یك روز، یك خاطره؛
روزی امام وارد آشپزخانه شد و من را در حال گشودن نامه دید. فرمود: خانم دباغ، من راضی نیستم كه شما این كار را بكنید، اگر برای من خطر دارد برای شما هم خطرناك است.»
یك روز، یك خاطره؛
با اینكه پدرش اهل سنت بود و مادر شیعه ی خود را نیز در چهار سالگی از دست داده بود، ارادتی عجیب و باورنكردنی به ائمه ی معصومین و به خصوص مولی علی (ع) داشت. می توان گفت، او در ولایت علی ابن ابی طالب ذوب شده بود.
یك روز، یك خاطره؛
او خیلی زود توانست در این رشته استعداد و توانایی خود را نشان دهد و در مدتی كوتاه موفق به دریافت دوازده مدال قهرمانی گردد.
یك روز، یك خاطره؛
او را گذاشتند توی آمبولانس. گویا راننده راه را اشتباه رفته بود. چرا كه دیگر نه از آمبولانس رد و نشانی پیدا شد و نه از سرنشینان آن.
یك روز، یك خاطره؛
« ما درچهره شما مسیح را می بینیم. من نمونه ی اخلاق اسلامی را در شما دیدم. هیچ كدام از شما كه تعدادتان كم هم نبود، كمترین آزاری برای ما نداشتید. حتی یك ورق كاغذ روی زمین نریختید و یا وقتی به خیابان می آمدید بلند بلند حرف نمی زدید.»