هیچ کس نمی‌داند سرانجام جنبش اسلامی چه خواهد شد، ولی اجازه‌ی خاموش و کم رنگ کردن آن به کسی داده نخواهد شد.

دیگر از شاهپورها و والاحضرت‌ها در تهران خبری نیست. همه به آمریکا یا اروپا فرار کرده‌اند. به این افراد در تبعید‌گاه ها‌یشان چندان هم بد نمی‌گذرد. به شهادت یک درباری که اکنون جزو مخالفین شاه می‌باشد، خاندان سلطنتی ایران ثروتمندترین مردم دنیا هستند، ثروت این خاندان 22 میلیارد دلار می‌باشد که 16 میلیارد آن متعلق به شاه می‌باشد.

شاه و ملکه در ایران باقی مانده‌اند و مشوش و پریشان خاطر هستند. تغییر اوضاع به نفع آنها چنان سخت و بعید به نظر می‌رسد که شاه ناچار شده اقرار نماید که با انقلاب مردم همدردی می‌کند، هم چنین وی درخواست تشکیل یک دولت مردمی را نموده؛ فساد و رشوه را محکوم می‌نماید، تا چند هفته قبل گوینده‌ی چنین سخنانی از طرف مأموران ساواک دستگیر و مورد بازجویی و تفتیش قرار می‌گرفت؛ ولی اکنون نه زمان و نه پلیس شباهتی به دوران سابق ندارند. دولت نظامی که برای سرکوب مخالفین به میدان آمده قادر به حمایت از یک مأمور بخت برگشته‌ی «ساواک» که گناهش بیشتر از سایر مأموران نمی‌باشد، نیست. او چنان کتک سختی از مردم خشمگین خورد که به حال مرگ روی آسفالت خیابان افتاد. عده‌ای وی را به بیمارستان رساندند، ولی پزشکان از مداوای او خودداری کردند.

پوششی از یخ

وقتی شاه در کاخ خود از چنین اخباری مطلع می‌شود، شدیداً افسرده می‌گردد و مرتب می‌گوید: «من همه کار برای آنها انجام دادم ولی در مقابل این طور به من جواب می‌دهند.»‌ اطرافیان شاه نمی‌دانند که این خبر‌ها سلامتی وی را به خطر خواهند انداخت. ملکه شخصیتی استوارتر دارد و از روحیه‌ی بهتری برخوردار است، ولی او هم به حد کافی واخورده و ناراحت است زیرا معتقد است که مسئولیت قسمتی از این ماجرا به عهده وی بوده است. او خود را چنین سرزنش می‌کند: «فکر می‌کردم موفق شده‌ام که در میان مردم موفقیت کسب نمایم، اکنون می‌فهم آنچه را که باید انجام می‌دادم، محقق نشده است و این هم نتیجه‌اش می‌باشد».

شاه و ملکه اکنون خود را در کاخ تنها می‌یابند. دیگر اثری از خویشاوندان یا ملاقات‌کنندگان عدیده نیست. از اتاق‌های مملو از دیدار کنندگان، از میهمانی‌های خیره کننده و شب‌نشینی‌های خصوصی که طی آن فیلم‌های سانسور نشده به نمایش در می‌آمد خبری نیست؛ حتی از مجالس قمار که بهترین تفریح شاه بودند دیگر اثری نیست، زیرا اکنون همه‌ی قماربازان به جرم فساد و دزدی در زندان هستند. در حال حاضر مسئولین کاخ با احتیاط بیشتری ملاقات کنندگان با شاه را اجازه‌ی دیدار می‌دهند. با در نظر گرفتن شورش‌های فعلی، گذشتن از سد محافظین کاخ شاه بسیار سخت و دشوار می‌نماید. به هرحال ملکه دلخوری خود را از بعضی افراد کله شق که توانسته‌اند وی را ملاقات کنند پنهان نساخته است: «کجا هستند دوستان ما؟ آنها برای نشان دادن همبستگی خود با ما منتظر چه هستند؟ در ماه مه 1968، وفاداران ژنرال دوگل در پاسخ به شورشیان در خیابان شانزلیزه به راه‌پیمایی پرداختند». یک درباری با بی‌حرمتی به ملکه چنین پاسخ می دهد: «علیا حضرتا دوستان شما هم در شانزلیزه به تظاهرات مشغولند زیرا همگی به آنجا فرار کرده‌اند».

زمستان آرام آرام از کوه‌های سفید پوش شده به پایین می‌خزد، در حالی که روی کاخ پوشیده از یخ می‌باشد و بهروزی که سعادت و بهروزی چقدر ناپایدار است! تخت جمشید را بیاد آورید. برای شاه انگار همین دیروز بود. بیش از هفت سال از زمانی که به دعوت شاه تمامی رؤسای جمهوری و پادشاهان به دور او حلقه زده بودند و ابدی بودن این امپراطوری را جشن می‌گرفتند نمی‌گذرد. هدف نهایی از برگزاری این جشن این بود که اعلام شود، محمدرضا شاه، شاه شاهان است. همان طوری که شاهان مقدم بر او از دو هزار و پانصد سال پیش چنین بوده‌اند. آن زمان تصور عمومی این بود که می‌شود به کاخی که سابقه‌ی تاریخی دو هزار و پانصد ساله دارد دل بست و اعتماد نمود.

ملکه هدایایش را به سران کشورهایی که با وی محترمانه رفتار می‌کردند تقدیم می‌نمود ولی با آن دسته که در عقلایی بودن این نوع جشن‌ها تردید داشتند به سردی رفتار می‌کرد. شوروی مستحق بوسه بود. ولی آلمان که اصول سوسیال دموکراسی‌اش هم خوانی چندانی با این جور جشن‌ها و ولخرجی‌ها نداشت و در برابر شاه ایران زانو نزد، خیلی مورد توجه واقع نشد؛ این امر باعث شد که روابط شاه با این کشور تیره شود. آری شاه حق نداشت در برابر این رهبران نگون بخت که هر کدام چند صباحی حکومت را در دست داشتند با در نظر گرفتن اینکه تاریخ بیست و پنج قرن پادشاهی را یدک می‌کشید احساس غرور کند؟ و این دست آورد و ارمغان همان روزهاست. به گفته‌ی حاج سید جوادی: «جشن‌های دو هزار و پانصد ساله در واقع پایان نظام پادشاهی را اعلام نمود». این جشن‌ها آغاز ولخرجی‌های لجام‌ گسیخته بود. چند ماه بعد قیمت نفت شش برابر شد. تا آن موقع فساد گسترده‌ مورد انزجار بود ولی هنوز غیرقابل تحمل نبود. از سال 1974/1353ش. به بعد کثافت‌کاری‌ها و بریز و بپاش‌ها بیش از حد رو به افزایش نهاد. بالا کشیدن یک میلیون زیاد است ولی یک میلیارد مبهوت کننده است و همه متحیر بودند. شاه با این ثروت افسانه‌ای نمی‌توانست به پول بیشتری نیاز داشته باشد، ثروت میلیاردی!! آیا در اتهاماتی که به او زده‌اند غلو نشده است؟ متأسفانه خیر این پاسخ یک درباری بود: «اعلیحضرت به رقم کمتر از میلیارد راضی نیست و علیا حضرت به بیماری حرص مبتلا است».


در جزیره‌ی کیش، در خلیج فارس، یک تفرجگاه بهشتی جهت افراد خاندان سلطنت ساخته شده است که پل ارتباطی آن تنها از طریق هواپیماهای کنکورد با اروپا امکان پذیر است. تنها میلیاردرها به فاحشه خانه‌ی جنون‌آمیز کیش که نظیرش‌ در جهان دیده نشده دسترسی داشتند. چهار میلیارد دلار در آنجا سرمایه‌گذاری شده بود. اخیرا یک تکنسین از تأسیسات جزیره کیش بازدید کرده و می‌گوید: «کامپیوتر‌ها به خاطر رطوبت کاملا از بین رفته‌اند، بهشت شاه که با این همه هزینه ساخته شده است، به ویرانه تبدیل شده و مخروبه‌ای بیش نیست».



انقلاب‌ها اغلب به دلیل مشکلات مالی، اقتصادی و کمبودها شکل می‌گیرند ولی این یکی مولود زیادی ثروت است. شاید فقیرترین ایرانی هیچ سهمی از این خوان نعمت نبرده است، اما تکلیف چیست؟ وقتی کمربند عده‌ای از زور چپاول پاره می‌شود، ثروتی که بدون زحمت به دست آمده باشد همان قدر موجب بروز عقده می‌گردد که غارت ثروت ملی.

در تهران، این داستان درباره‌ی یک روستایی ماهیگیر ورد زبان همه است. موضوع از این قرار است که روزی این روستایی ماهی تازه از آب گرفته شده‌ای را به زنش تحویل می‌دهد تا سرخ نماید. زن می‌گوید: « دیگر نفتی نداریم، آمریکایی‌ها همه را برده‌اند». روستایی می‌گوید: « پس با گاز سرخ کن» خانمش پاسخ می‌دهد: « گاز هم وجود ندارد، زیرا روس‌ها همه را برده‌اند» شوهر می‌گوید: « پس با چوب آن را بپز» خانم جواب می‌دهد: « ولی چوب را هم ملی کرده‌اند». شوهر با عصبانیت ماهی را دوباره داخل آب می‌اندازد، لکن ماهی سر از آب بیرون آورده و می‌گوید:" جاوید شاه"، " جاوید شاه". این ماهی در حقیقت تنها موجودی است که از شاه خرسند است!!! کارمندان دولت، کارگران خلبانان، روزنامه‌نگاران، تجار و... همه با خواندن این شعارها که می‌گویند:

«ای شاه خائن به اعمال خود بنگر و برو»، خواستار رفتن شاه هستند. مردم در مواجهه با سربازان این شعار را سر می‌دهند: « ما به تو گل دادیم و تو به ما گلوله».

در مورد ملکه، کاریکاتورهایی که حاکی از احترام کمتری است، وی را نشان می‌دهد که می‌گوید: « شاه رفته و من تنها مانده‌ام، خوشبختانه کارتر بزودی خواهد آمد و مرا خواهد بوسید.» در بین مردم فریاد " مرگ بر شاه" دیگر یک شعار نیست، بلکه نوعی سلام است. در برخی نقاط هیچ کس نمی‌گوید، سلام یا خداحافظ، به جایش همه می‌گویند " مرگ بر شاه". در گورستان هنگام دفن شهدا که سربازان آنها را کشته‌اند جماعت زنان، این شعار اندوهبار و انقلابی را سر می‌دهند که می‌گوید:« تأسف نخورید و بگویید " مرگ بر شاه". صاحب یک رستوران در شهر مذهبی قم به مشتری‌های خارجی‌اش زخمهای پسرش را که در تظاهرات شرکت داشته از پایین تا بالا نشان می‌دهد. درست مثل اینکه بخواهد کیفیت غذایش را به ثبوت برساند.

اراده‌ی ملت در اینکه نگذارد جنبش خاموش شود آن چنان قوی است که ارتش با تمام قدرت‌اش قادر به کسب موفقیت نیست و این در حالی است که در سایر نقاط دنیا شورش‌ها به راحتی سرکوب می‌شوند. در شیلی یک کودتا کافی بود ، در تونس نصف روز فشار بر مردم برای تثبیت قدرت کفایت می‌کرد. در همه‌جا ارتش بدون استفاده از سلاح خود را به مردم تحمیل می‌کند. در ایران، با وجود اینکه حکومت و دولت نظامی است، این امر محقق نمی‌شود. هزاران کشته حاصل کشتار سال گذشته تاکنون است، شاه هنوز پاهایش بر زمین نیست. انسان به خود می‌گوید، روزی خواهد رسید که این مردم بدون ترس از پیامد این حوادث یا مرگ به خیابانها خواهند ریخت و خود را آماج گلوله‌ها خواهند نمود بدون اینکه توانسته باشند پاسخی به این گلوله‌ها بدهند. آری آنها خسته نمی‌شوند. یک کاسب اعتصاب کننده در مواجهه با پلیس وی را چنین مجاب می‌کند. پلیس وی را متهم کرده و می‌گوید:« تو مخالف شاه هستی». کاسب در مقام دفاع از خود بر آمده و می‌گوید:« خیر من مخالف شاه نیستم» پلیس می‌گوید: " ولی تو اعتصاب کرده‌ای". کاسب پاسخ می‌دهد: «من اعتصاب کرده‌ام چون آیت‌الله خمینی چنین خواسته است». پلیس می‌گوید:« پس تو طرفدار آیت الله خمینی هستی». کاسب پاسخ می‌دهد:« البته که طرفدار آیت‌الله خمینی هستم». پلیس نتیجه‌گیری می‌کند:« بنابراین تو مخالف شاه هستی». کاسب در نهایت پاسخ می‌دهد:« اگر تو بخواهی چنین نتیجه‌ بگیری، بسیار خوب من مخالف شاه هستم».

در ادارات عکس‌های شاه را از دیوارها پایین می‌کشند. وقتی از نزدیکان دربار به بازدید می‌آیند عکس‌ها را دوباره بالا می‌برند ولی بعد فوری آنها را پایین می‌آورند. این بستگی به شرایط حاکم بر ادارات دارد. سربازان و پلیس هم که به پیروی از دستورات مافوق جمعیت را به گلوله می‌بندند، سعی می‌کنند به همه حالی کنند که نه تنها به میل خود این کار را نمی‌کنند بلکه از آن نفرت هم دارند. یک پلیس سیاسی در حضور جماعتی در خیابان می‌گوید که او هرگز به مردم آسیبی نرسانده و دلیلی برای مخفی نگهداشتن خود نمی‌بیند و اینکه به هر حال او هم مثل همه‌ی مردم فکر می‌کند چرا که او هم مسلمان و مذهبی است.

دست اسلام چنان در این جنبش پدیدار است که می‌توان به آسانی آن را در شمار جنبش‌های مذهبی جهان به حساب آورد و ریشه آن را در تاریخ کشورهای شیعه نشین و فلسفه شرق جستجو کرد.

البته می‌توان چنین تصور کرد، ولی ایران از مدت‌ها پیش در میان کشورهای مسلمان کمترین گرایش‌های مذهبی را داشته و در مجموع رهبران ایران بسیار غرب زده‌اند. قدر مسلم این است که در ایران از مدت‌ها پیش مذهبی نبودند مجاز بوده است. هفته‌ی پیش یکی از بزرگترین اعیاد مذهبی با استقبال اندکی در مسجدی برگزار شد، بر خلاف معمول به غیر از عده‌ای از افراد پیر کسی در مسجد دیده نمی‌شد.

سخنران مسجد می‌گوید، وقتی یک رهبر مذهبی یا یک فرد عادی به قصد ابراز مخالفت با شاه نطق می‌نماید تمام بلندگوهای مسجد باید در خیابانهای اطراف جایی که جوانها هستند به صدا در بیاید. به علاوه اجتماع در مساجد را ممنوع‌ کرده‌اند و در حداقل زمان ممکن می‌توانند آنها را متفرق سازند. به هر حال تیراندازی در خانه‌ی خدا مشکلات خاص خودش را دارد.



طی بیست و پنج سال گذشته، سرسخت‌ترین مخالفین شاه، گروههای چپ بوده‌اند. اما گویی کشور در برکناری فرمانروای خودکامه‌ی بظاهر متمدن و پیشرفته خود شتاب به خرج نمی‌داد مبارزین سیاسی و چریک‌ها قلع و قمع می‌شدند بدون اینکه سایر اقشار از جمله تجار و کارگران به این امر اعتراض نمایند.

تا به حال انقلابی این چنین ضد کمونیستی، ضد مارکسیستی همانند این جنبش اسلامی دیده نشده است. یک مبارز مذهبی به مردم چنین اخطار می‌کند:« در میان شما ممکن است افرادی باشند که خود را کمونیست می‌نامند، مراقب باشید اینها نیروهای امنیتی هستند؛ بدانید و آگاه باشید که هیچ ایرانی نمی‌تواند چپی و کمونیست باشد، زیرا ما مسلمانیم. شاه به خاطر ترس از اتحاد ما گروهی تشکیل داده و آنها را چپی می‌نامد. اما اینها همه ساواکی هستند چپی‌ها به خاطر واهمه از اقرار به چپی بودن قادر به ارائه هیچ پیشنهاد سازنده‌ای نیستند. کافی است تاکسی در مورد تغییرات آینده برنامه‌های مشخصی را ارائه دهد تا او را از جنبش طرد کنند و به همکاری با نیروهای امنیتی متهم نمایند.

کوتاه سخن اینکه، این جنبش نشان داده است که حتی چپی‌ها در مخالفت با شاه بسیار ملایم‌تر از مذهبی‌‌ها هستند و این برای آنها ناراحت کننده است. در حالی که [امام] خمینی الغاء حکومت سلطنتی را خواهان است. غیر مذهبی‌ها ترجیح‌ می‌دهند که شاه به نفع پسرش کنار برود. در این صورت یک نظام پارلمانی به وجود خواهد آمد که تا حدی شبیه به نظام کنونی اسپانیا خواهد بود. در غیر این صورت حکومت مردم سالار به سبکی که [امام] خمینی ارائه می‌دهد خواهد بود.

منبع: مجله‌ی نوول ابزورر واتور، 20 نوامبر 1978 / 29 آبان 1357

ترجمه از هوشنگ سعادت