خاطرات عزت شاهی (مطهری)
تاریخ انتشار: مهر 1384
تعداد صفحات: 304
ناشر: مرکز اسناد انقلاب اسلامی


نام عزت شاهی خاطرات شگفتی را درباره شکنجه های وحشتناکی که در کمیته مشترک ضد خرابکاری بر روی زندانیان مبارز مسلمان اعمال می شد به یاد می آورد. اما چیزهای دیگری را هم به خاطر می آورد و آن حماسه جاودانه مقاومت اوست که بازجویان ساواک را با تمام تلاش هایشان ناکام گذاشت و از عزت شاهی یک اسطوره ساخت.

... و در مقابل، این مقاومت مردانه، ننگ برای به اصطلاح مبارزان مارکسیستی مثل وحید افراخته است که همه چیز را تنها بعد از دو ساعت افشا کردند و صدها نفر را به زندان انداختند.

عزت شاهی مبارزه را در دامان نهضت اسلامی خرداد 42 تجربه کرد و از معدود بازاری های متدین بود که در سازمان مجاهدین فعالیت می کرد و به دلیل همان تدین خود هیچ گاه اسیر انحرافات فکری سازمان نشد.

کتابی که تحت عنوان خاطرات عزت شاهی چاپ شده است حاوی اطلاعات دقیق و فراوانی است که وی در باره جزئیات زندگی مبارزاتی و سیاسی خود به دست داده و همزمان می تواند بخشی از جریان شکل گیری مبارزات اسلامی و مسائل درونی و بیرونی آن را نشان دهد.

وی به جز آنچه در باره حوادث خرداد 42 و بعد از آن گفته است از نخستین آشنایی خود با حزب الله سخن می گوید و این که افرادی که در این سازمان بوده اند چه نوع گرایش هایی به لحاظ مذهبی داشته اند. در این زمینه گرچه شرح زیادی داده نشده، اما خاطرات موردی ایشان راهگشاست.

وی به رغم آن که بنیانگذاران سازمان را مسلمان می داند، می گوید که آنان به روحانیت اعتقادی نداشتند و تنها آیت الله طالقانی را می پذیرفتند. (ص 85) وی می گوید که رهبران سازمان مطالعه آثار مطهری و طباطبائی را برای اعضای سازمان ممنوع کرده بودند و دلیلش هم این بود که آنان ضد مارکسیست بودند و در تحلیل آنان دوست امپریالیست ها به حساب می آمدند (ص 87)

وی شرحی از مبارزات مسلحانه خود و دوستانش را از قبیل منفجر کردن هتل شاه عباس، ترور شعبان جعفری و برخی از اقدامات دیگر بیان کرده است.

عزت شاهی در 1351 ضمن درگیری و در حالی که پنج تیر به او اصابت کرده بود دستگیر شده و در بیمارستان شهربانی بستری می شود. ساعاتی بعد وی را تحت شکنجه گرفته و تلاش کردند تا به هر صورت از وی اعتراف بگیرند. عزت شاهی در باره روشهای اعتراف و شلاق زدن ها و اقدامات دیگر نیز شرح خوبی ارائه داده است.

سیزده روز بعد او را در حالی که پنج تیر به وی اصابت کرده و مجروح بوده و هزاران شلاق خورده بود به زندان کمیته مشترک می برند و در سلولی زندانی می کنند. وی می نویسد: سلولم آن قدر بوی تعفن می داد که افسر نگهبان وقتی صبح ها برای سرکشی به سلول من می آمد از پنجره کوچکی که آنجا وجود داشت صحبت می کرد، بینی خود را می گرفت و شروع به فحش دادن می کرد (ص 123)
و می گوید: هنگام بازجویی، مأمورینی که می آمدند، مرا مثل بادمجان روی زمین می کشیدند. موقع بالا بردن از پله ها سرم به پله می خورد و دور سرم همه ورم کرده بود. در سالن، بازجوها بالای سرم می آمدند. یکی آتش سیگار می انداخت. دیگری تف می کرد و آن دیگری آب دماغ حواله ام می کرد. لباس هم که نداشتم لخت بودم. یکی می آمد پای مرا از وسط باز می کرد و همه جایم پیدا بود. یکی می گفت: چریک چطوری؟ دیگری می گفت: چروک چطوری؟ مرا که لباسی بر تن نداشتم بر روی زمین سرد می نشاندند و هرچه التماس می کردم که یک تکه کاغذ و یا مقوایی به من بدهید بی فایده بود... مدت 5 ماه در سلول انفرادی و یک ماه هم در بند شماره 3 زندانی بودم و در این مدت یک بار هم اجازه حمام رفتن به من ندادند. (ص 124 - 125)

مطالب بعدی وی درباره مسائل سازمان مجاهدین، تحولات فکری آن و نیز مقاومت خودش در برابر انحرافات سازمان است. وی شرحی از گروه های مختلف موجود در زندان به دست داده و تلاش کرده است تا طیف های مختلف را بر اساس خاطراتی که داشته است دسته بندی کند. در این میان شرح او از شکنجه ها و کیفیت آنها موی را بر بدن انسان راست می کند.

یکی دو نمونه آن چنین است: یکی دیگر از شکنجه های آن ها این بود که سوزن ته گردی را درون انگشت متهمین می کردند، یعنی نصف آن داخل انگشت و نصف دیگر بیرون بود. سپس با فندک سر سوزن ها را داغ می کردند که بر اثر آن قسمتی هم که در داخل انگشت قرار داشت باعث سوزش شدید و حتی عفونت انگشت ها می شد. ...

گونه دیگری نیز برای شکنجه وجود داشت. در اتاق شکنجه یک تخت بود از نوع تخت هایی که توری فلزی داشت. مرا روی آن انداختند و دست ها را به طرفین تخت دستبند زدند و پاها را هم با پابند قفل کردند. چشم هایم را هم بستند و توی گوشم را هم پنبه کردند. تمام بدنم زخمی، چرکی و متورم بود. زخم های بدنم چرکی و مشمئز کننده بود. مرا به شکل یک مترسک درآورده بودند. .. هر کس را که برای اولین بار می گرفتند و برای بازجویی می آوردند اگر کمی مقاومت می کرد او را به کنار این تخت می آوردند و مرا نشانش می دادند و می گفتند اگر می خواهی به این صورت در نیایی حرفهایت را بزن (ص 164) .



منبع: سایت کتابخانه تخصصی تاریخ اسلام و ایران