آقای ناطق نوری در بخشی دیگر از جلد دوم خاطرات خود که اخیرا توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی منتشر شده، به شرح چگونگی معرفی مجدد مهندس میر حسین موسوی از سوی آیت الله خامنه ای جهت نخست وزیری و نظر امام در این مورد و نیز ماجرای معروف به "99 نفر" پرداخته است.
اصرار امام در معرفی مهندس میر حسین موسوی
وقتی برای بار دوم مقام معظم رهبری به ریاست جمهوری برگزیده شدند، بین ایشان و امام یک بحثی در مورد انتخاب نخست وزیر بود، ایشان میگفت اگر من رییس جمهور بشوم، در انتخاب نخست وزیر هر کسی را که بخواهم خودم باید تصمیم بگیرم و این علامت را هم امام ظاهرا داده بودند که خود شما تصمیم بگیر، لذا ایشان کاندیدا شدند و پس از انتخابات به مشهد رفتند. سخنرانی ایشان در آنجا، حاکی از این بود که ایشان نمیخواهد مهندس موسوی را معرفی کند. از سخنرانی ایشان در مراسم تنفیذ حکم ریاست جمهوری در دفتر امام در جماران نیز این موضوع استنباط میشد.
چند روزی که گذشت، نظر امام عوض شد. علتش این بود که گویا آقای «محسن رضایی» به عنوان فرمانده سپاه خدمت امام رسیده و گفته بود که موقعیت آقای موسوی در جنگ و بین جوانها به گونهای است که اگر ایشان نخست وزیر نشوند، جنگ لطمه میخورد. طبیعی است که برای امام در آن روزها هیچ چیز حیاتیتر از مسألهی جنگ نبود، لذا بعد از گزارش محسن رضایی، لحن امام عوض شد. ایشان احساس کرد که جنگ نباید لطمه بخورد. باید آقای موسوی به عنوان نخست وزیر معرفی شود.
منتهی روش امام این بود که در مسائل گام به گام پیش می رفتند، اول اگر از ایشان سوال میشد، میفرمودند که مهندس موسوی بد نیست، کم کم به حاج احمد آقا و دیگران فرمودند که آقای مهندس موسوی معرفی شود.
یک قدم جلوتر، به دفتر فرمودند که جواب دهند نظر امام مهندس موسوی است. هرگاه از امام در این مورد میپرسیدند، امام مهندس موسوی را تأیید میکرد. رفته رفته امام به صراحت نظر خود را فرمودند و به دفتر اعلام کرده بودند که جز آقای موسوی کسی دیگر مصلحت نیست.
محظوریت رییس جمهور در انتخاب آقای مهندس موسوی
مقام معظم رهبری در مقام رییس جمهوری در یک محظوریت عجیبی قرار گرفته بودند. از یک طرف احساس میکرد از نظر شرعی و وظیفه به مصلحت کشور نیست مهندس موسوی را معرفی کند و از طرف دیگر نظر امام آقای موسوی بود. بنابراین برای حضرت امام نامهای نوشتند که «اگر حضرت عالی تشخیص میدهید که باید مهندس موسوی را معرفی کنم، حکم کنید، شما رهبر هستید. شما روز قیامت جواب دارید، ولی من جواب ندارم کسی را که مصلحت نمیدانم، نخست وزیر کنم، مگر این که حکم ولی فقیه بالای سر او باشد. حضرت عالی حکم کنید تا من ایشان را بگذارم»، امام هم میفرمودند: «من حکم نمیکنم. من حرف خودم را میزنم» بن بست عجیبی پیش آمده بود.
جریان بنبست نخست وزیری خیلی اوج گرفت. پنجشنبهای بود که خدمت آقای هاشمی رفتم. ایشان در حیاط منزلشان به تنهایی مشغول مطالعه برای نماز جمعهی فردا بودند. گفتم آقای هاشمی شرایط بدی پیش آمده، موضوع نخست وزیری را حل کنید، از یک طرف امام میفرمایند نظر من آقای موسوی است از طرفی هم آقای خامنهای میگویند اگر نظر امام این است، حکم کنند تا من در قیامت توجیه شرعی داشته باشم، این باید حل شود.
آقای هاشمی نیز خیلی نگران بود و گفتند اگر این گونه باشد، آقای خامنهای خیلی آسیب میبیند. مقداری هم تندی کرد و گفت: «شماها مقصر هستید». گفتم: «ما که کارهای نیستیم». ایشان گفت: «باید طوری این قضیه را حل و فصل کنید». سپس آقای هاشمی گفت: «شما بروید خدمت امام و به امام بگویید. من گفتم: آقای خامنهای میگوید اگر نظر امام این است، ایشان حکم کند». آقای هاشمی گفتند که «شما این موضوع را به امام بگویید». سپس گفتم: «من حاضرم به امام بگویم، اما تنهایی خیر. یکی دو سه نفر باشیم». آقای هاشمی هم پذیرفتند که از امام وقت ملاقات بگیرند و پیشنهاد کردم که به اتفاق آقایان مهدوی، جنتی و یزدی خدمت امام برویم. این آقایان را دیدم و گفتم چهارتایی نزد امام میرویم و اگر امام جملهای گفت و قانع نشدیم، زود بلند نشویم. با آقایان شوخی کرده و گفتم خیلی زود جا نخوریم وقتی امام حرف زدند ما هم حرف بزنیم و ادله اقامه کنیم.
ما چهار نفر خدمت امام رفتیم، ابتدا آقای مهدوی موضوع را طرح کردند و آقایان هم به نوبت صحبت کردند تا نوبت به من شد، روزهای آخر وزارتم بود. من خدمت امام عرض کردم که «آقا اولا چه آقای مهندس موسوی نخست وزیر بشود و چه کس دیگر، بنده دیگر وزیر کشور نخواهم شد. این را بگویم که خیال نشود به خاطر وزارت خودم دست و پا میزنم». این جا آقای مهدوی با امام شوخی کردند و گفتند: «آقای ناطق فاتحهی خودش را خوانده است». بعد گفتم: «آقای خامنهای میگویند که اگر نظر شما آقای مهندس موسوی است. حکم کنید، من روز قیامت جواب شرعی ندارم، اما اگر ولی فقیه به من دستور دهد، حجت دارم».
این جا امام خمینی خیلی جدی فرمود که «من حکم نمیکنم، اما من به عنوان یک شهروند حق دارم نظر خودم را بدهم یا خیر؟» خیلی جالب بود این عین عبارت امام است که فرمودند، «من به عنوان یک شهروند، اعلام میکنم که انتخاب غیر از ایشان، خیانت به اسلام است.»
این جمله را که ایشان فرمودند، همه چیز روشن شد و واقعا معلوم شد که موضوع چقدر عمق دارد. پس از این که فهمیدیم نظر قطعی امام، مهندس موسوی است، در محل دفتر ریاست جمهوری خدمت آقای خامنهای رفتیم و ماجرا را خدمت ایشان شرح داده و گفتیم: «این دیگر حکم است. امام فقط لفظ حکم را نگفتند. امام تا آخر ایستاده است. این که ایشان میفرمایند جز موسوی خیانت به اسلام است، حکم است.»
آقای خامنهای فرمودند: «برای من اتمام حجت شد»؛ لذا تصمیم گرفتند و مهندس موسوی را برای نخست وزیری مجدد معرفی کردند. بدین گونه بود که خداوند به ذهن من لطف کرد و با رایزنیهایی که انجام دادم، همه را از بن بست درآوردم و قصه را حل کردم و شاید خود مهندس موسوی این را نمیدانست؛ حتی بعدا عدهای در مجلس و غیر مجلس خیال کردند ما نزد امام رفتیم تا او را متقاعد کنیم تا از حمایت آقای موسوی دست بردارد. ما میخواستیم امام تکلیف آقای خامنهای را روشن کنند و خداوند هم کمک کرد و حل شد. بنده این کارم را جزو باقیات الصالحات میدانم و معتقدم اگر یک کار در انقلاب کرده باشیم که به درد آخرتم بخورد، همین کار است. در مجلس علیه من جوی به وجود آمد، در حالی که این کار ما واقعا راه گشا بود.
ماجرای 99 نفر
وقتی که آقای خامنهای، مهندس موسوی را مجددا به عنوان نخست وزیر به مجلس معرفی کردند، 99 نفر از نمایندگان به آقای موسوی رأی ندادند و طرف داران آقای موسوی در مجلس و دولت هر جا که بودند، گفتند: «امام فرموده به ایشان رأی دهید و این 99 نفر از امام تمرد کردند.» اولا این 99 نفر معلوم نیست چه کسانی هستند و ثانیا وقتی امام فرمودند شما معرفی کن، معنای آن این نبود که مجلس همه بالاجبار رأی بدهد. امام هیچ وقت این طوری حرف نمیزد؛ لذا طرفداران آقای موسوی این 99 اسم را پیراهن عثمان کردند و هر کس را میخواستند بکوبند میگفتند جزو 99 نفر است. تقریبا 200 نفر را این ها جزو آن 99 نفر حساب کردند. من جمله خود من را؛ حال آن که من اصلا در مجلس نبودم.
بعضی جاها که من سخنرانی میکردم، افرادی بلند میشدند و میگفتند که شما جزو 99 نفر هستید. اصلا توجه نمیکردند که من آن موقع نمایندهی مجلس نبودم و بعضی که زیرکی آن ها گل میکرد میگفتند ما میدانیم که تو جز 99 نفر نبودی، اما ذات تو این است که اگر در آن زمان در مجلس حضور داشتی، جزو اینها میبودی. البته این را بگویم که رأی مجلس به دولت مخفی است و هیچ کس نمیتواند بگوید که چه کسی رأی داد و چه کسی رأی نداد.
قائل به امر مولوی و ارشادی بودم و الان هم هستم. زمانی وقتی به مجلس میرفتم، شوخی میکردم و به دوستان میگفتم: «امام از پیغمبر بالاتر است.» جناح مقابل میگفتند: «تو چطور میگویی امام از پیغمبر بالاتر است؟» میگفتم: «آخر ما در اصول خواندیم امری که مولا میکند یا مولوی است و یا ارشادی. اگر امر مولوی باشد و تخلف بکند، عقاب دارد و اگر ارشادی است، معنای ارشادی این است که انجام نده، برای تو خوب نیست، ضرر میبینی، اما عقاب ندارد؛ اما شما قائل هستید هر چه امام بگوید مولوی است. آن وقت از خدا بالاتر است. ما امر مولوی و ارشادی داریم و امام امر مولوی نکرده است. اولا امام به رییس جمهور امر مولوی نکرد، حکم نکرده است. ثانیا اگر به ایشان هم امر مولوی کند، امر مولوی به رییس جمهور لزوما امر به نمایندگان که حق اختیار و انتخاب دارند، نیست. خود مقام معظم رهبری هم الان قایل به امر مولوی و ارشادی است.»
جمعی اخیرا خدمت ایشان بودند، آقا فرمودند: وقتی آن موقع گفتند 99 نفر، من هم گفتم صدمین آن ها هستم. آقا در واقع میخواست بگوید اصل پروژه، مال من است. عدهای که آن موقع خودشان را این طور مطیع امام میدانستند و حتی یکی از همین آقایان گفته بود که اصلا امام نیازی نیست چیزی را بگویند همین که از قلب امام چیزی بگذرد، دیگر واجب است که اطاعت کنیم، الان در برابر ولی فقیه ایستادهاند، مگر ولی با ولی فرق میکند.
وقتی که آقای «محتشمی پور» به عنوان وزیر کشور به مجلس معرفی شد و مقرر شد که مجلس به ایشان رأی بدهد، در مجلس گفتند که امام فرموده به ایشان رأی دهید و هر کس به ایشان رأی ندهد، تخلف از امام کرده است. در واقع آن زمان رأی ندادن به وزیر، تخلف از امام تلقی میشد. من نامهای خدمت امام نوشتم و عرض کردم که آقای محتشمی را به مجلس معرفی کردند. میگویند نظر شما این است که هر کس به ایشان رأی ندهد، تخلف از امر امام کرده است. امام جواب دادند: «خیر، من شما را هم قبول دارم و فرد انقلابی و متدین میدانم. وای به آن روزی که بنا شود مردم نتوانند تصمیم بگیرند. مجلس نتواند تصمیم بگیرد و رأی تحمیلی شود. نظر من هرگز این نیست.»
بخش های دیگری از این کتاب:
تشکیل کارگزاران، محاکمه کرباسچی و استیضاح عبدالله نوری و مهاجرانی به روایت ناطق نوری
ناطق نوری و ارتحال حضرت امام
برخورد ناطق نوری با آقای منتظری و جریان مهدی هاشمی
بخش هایی از فعالیت ناطق نوری در بازرسی رهبری
روایت ناطق نوری از تعطیلی روزنامه سلام و ماجرای کوی دانشگاه
منبع:
سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی
لینک یکتا:
http://www.irdc.ir/fa/content/4913/default.aspx