سگ بازی: سگ در اسلام محترم است و حتی مانند انسانها برای او دیه وضع شده است. داشتن سگ گله، شکاری و نگهبان در اسلام به رسمیت شناخته شده و مالکیت آنها محترم دانسته شده است، اما سگ بازی در اسلام مردود شمرده شده است. سگ به نظر اسلام عین نجاست است و نمی‌تواند در محل خواب و زندگی خصوصی رفت و آمد داشته باشد. سگ بازی در نزد شیعیان عملی ناپسند است و معتقدند یکی از رفتار سبک‌سرانه‌ی یزید بود. به همین جهت خانواده پهلوی نیز مورد انتقاد شیعیان ایرانی قرار می‌گرفتند. زیرا سگ عضوی از خانواده پهلوی شده بود. لسلی بلانک زندگینامه نویس رسمی ملکه می‌نویسد: «حضور سگ‌ها در اطراف میز غذاخوری این احساس را القا می‌کرد که به افراد خانواده خوش می‌گذرد حتی پیشخدمتها اگر چه بدون شک از سگها وحشت داشتند، ولی یاد گرفته بودند که حیوانات بخشی از زندگی خانواده‌ی سلطنت را تشکیل می‌دهند.»(201)


شاه همیشه چند سگ قوی‌الجثه در کنار خود داشت که هر تازه واردی را به وحشت می‌انداخت. مارگارت لاینگ در مصاحبه‌ای که با شاه داشت، سگ شاه او را غافلگیر کرد. «ناگهان موجودی از ته تالار ظاهر شد که مرا بر بر نگاه می‌کرد و می‌پایید، یک سگ شکاری سفید و پشمالوی نژاد اسکای(Eske) با هیکل درشت».(202) به گزارش پرویز راجی، سفیر شاهنشاه در انگلیس وحشت خود را از سگ شاه در ملاقاتهایش پنهان نمی‌کند و می‌نویسد: «به محض این که وارد دفتر مخصوص شاه شدم یک سگ دانمارکی بزرگ خرناسه کشید و به طرفم پارس کرد؛ ولی بلافاصله با شنیدن صدای شاه از حمله به من دست برداشت و کنار مبل چرمی سفیدی نشست»(203) سگ شاه چنان جزء خانواده‌ی شاه شده بود که حق داشت سر سفره بیاید و «پوزه‌اش را در بشقاب‌های اشخاص فرو برد.» یک مرتبه که «شهبانو مصممانه کوشید جلوی سگ شاه، سگی غول‌پیکر از نژاد دانمارکی را بگیرد» که سر در غذاها نبرد، مورد اعتراض شاه قرار گرفت و پرسید: «فکر می‌کنی که چه کار می‌کنید؟» شاه در آخرین سفرش نیز سگهایش را به هر جا می‌رفت همراه خودش می‌برد.(204)

اشرف نیز در سگ‌بازی از برادرش کم نمی‌آورد. وی معمولاً در محوطه کاخ «با سگ محبوبش فیدل» مشغول بازی بود و چون از سگهای ایرانی خوشش نمی‌آمد، در مسافرت اروپا سگهایی را خریداری و «به تهران ارسال فرموده‌اند که به گمرک مهرآباد رسید.»(205) شمس نیز در سگ‌بازی گوی سبقت را از برادر و خواهرش ربوده بود. او همیشه در مسافرتها با سگهایش به این طرف و آن طرف می‌رفت. «هر موقع والاحضرت شمس با هواپیما سفر می‌کرد، معمولاً یکی دو ردیف صندلی را نیز برای تأمین آسایش سگهای همراهش اختصاص می‌داد.»(206) شمس آن چنان در سگ بازی افراط می‌کرد که گاه مورد سرزنش شاه قرار می‌گرفت. یک بار شاه درباره‌ی شمس به علم گفت:

متأسفانه باید بگویم که این را هم باید حمل بر خودپسندی احمقانه‌ی او کرد که با همراهانش ده سگ و دو برابر همین تعداد گربه به این طرف و آن طرف آمریکا جولان می‌دهد.(207)

استعمال مواد مخدر: دربار پهلوی به رغم همه شعارهای مبارزه با مواد مخدر، خود به آن آلوده بود. شاید کسی باور نکند که رضاشاه با آن همه خشونت و وحشتی که از خود باقی گذاشته است به مواد مخدر معتاد بوده است. همسرش ملکه مادر بر این داستان شگفت اعتراف دارد: «رضا مطابق عادت معمول صبحها که از خواب بلند می‌شد، به اندازه‌ی یک پشت ناخن تریاک استعمال می‌کرد و ایضاً شبها هم.»(208) شاه در مورد این که رضاشاه کمتر سرما می‌خورد به علم گفت:«پدرم ... کمی تریاک می‌کشید و در تمام عمرش دچار سرماخوردگی نشد.»(209) رضاشاه هنگام تبعید یکی از چیزهایی که با خود برد یک جعبه تریاک بود. او در کشتی انگلیسی بساط تریاک‌کشی راه انداخته بود و «وقتی بوی تریاک از کابین رضا بیرون می‌زد در کابین ازدحام می‌کردند تا از بوی تریاک کیفور شوند. کاپیتان انگلیسی و یکی دو صاحب منصب عمده هم که با رضا طرح دوستی ریخته بودند به کابین او می‌رفتند و یک دو بست می‌زدند.» مصاحبت رضاشاه با ملوانان انگلیسی این نتیجه را داد که «چند نفر از خدمه کشتی بندرا (210) تا رسیدن به مقصد تریاکی شدند.(211)

بدیهی است که سفر یک ماهه‌ رضاشاه اگر این اثر را برای خدمه کشتی انگلیسی داشته، همسر و رضاشاه نمی‌توانسته‌اند از این نصیب بی‌بهره باشد. لذا ملکه مادر اعتراف می‌کند که چون «رضا روزانه یک بار صبح موقع رفتن به کاخ شهری چند بست تریاک استعمال می‌کرد»، من نیز «این عادت را از رضا گرفتم» و هنگامی که ملکه مادر از ایران فرار کرد، پزشکان «الکل و تریاک را برای [او] قطع» کردند و باعث شد همه چیزش به هم بخورد.

عادت رضاشاه نه تنها همسرش را معتاد کرد، بلکه باعث شد «در بین بچه‌های رضا، غلامرضا، حمیدرضا تریاکی حرفه‌ای شدند.»(212) و محمودرضا نیز به تریاک معتاد شده بود.(213)

البته محمدرضا نیز از پدر این نشان را به ارث برد، گرچه معتاد نشد، اما «محمدرضا بعضی شب‌ها بساط تریاک پهن» می‌کرد و با معشوقه‌هایش بستی می‌زد.(214) محمدرضا در ابتدای کار از روی تفنن تریاک می‌کشید، ولی همنشینی با رفیق بد او را معتاد کرد. «محمدرضا اواخر سال 1355 به بعد که درد ناشی از سرطان به او فشار می‌آورد به توصیه دولو به تریاک روی آورد.»(215)

می‌گویند مواد مخدر مانند ویروس در خانواده مسری است به همین جهت «کودکان درباری هم دست در کار بودند، بعضی از آنها در سالهای دهه 1970 در نهایت بی‌بند و باری می‌زیستند، مقادیر زیادی مواد مخدر به ویژه کوکائین به ایران وارد می‌کردند و موقعیت والدینشان مانع از این می‌شد که مقامات گمرکی جامه‌دانهایشان را بگرداند.» البته آنها نمی‌توانستند همیشه از هر گمرکی عبور کنند، یک‌بار «مأموران گمرک انگلستان (در شهریور 1353) والاگوهر بهزاد، پسر حمیدرضا را که می‌خواست با مقدار کمی حشیش در جیبش از فرودگاه هیث‌رو بگذرد، گرفته‌اند. پسرک را 50 لیره جریمه کرده‌اند، اما سفیر ما توانست از درز کردن خبر به مطبوعات جلوگیری کند.»(216)

به گزارش ساواک طبق یک خبر علت اصلی جدایی شهناز دختر شاه و اردشیر زاهدی، اعتیاد شهناز به هروئین بود.(217) اما این موضوع بعید می‌نماید؛ زیرا خود اردشیر زاهدی تیم راه‌اندازی بساط تریاک در سفارت ایران در آمریکا بود.(218)

عیاشی دربار: خوشگذرانیها، عیاشیها، مجالس رقص و آواز بی‌وقفه در دربار ادامه داشت. مهمانیهای پر لهو و لعب دربار بیشتر به افسانه‌ها و داستانهای هزار و یک شب شباهت داشت. شب که فرا می‌رسید «زندگی شبانه و خصوصی آنها شروع می‌شد. شاه زمستانها معمولاً در کاخ نیاوران به سر می‌برد و تابستانها غیر از ایامی که به شمال می‌رفت به کاخ اختصاصی سعدآباد می‌رفت و معمولاً کمتر شبی بود که گذران شبانه در کاخ اختصاصی توأم با یک برنامه سرگرم کننده نباشد. به طور معمول هفته‌ای سه شب مهمانی خصوصی در دربار برگزار می‌شد.» در این مهمانی «حلقه دوستان شاه و فرح» شرکت می‌کردند. در این مجالس خوانندگانی مانند ستار، کورش سرهنگ‌زاده، گوگوش و هایده دعوت می‌شدند. غیر از شاه، ملکه مادر نیز هفته‌ای یک‌بار و هر سال شب 28 مرداد، میهمانی می‌داد. فریده دیبا، اشرف، فاطمه پهلوی، نیز گاهی میهمانی می‌دادند. (219) معمولاً این میهمانیها از ساعت 8 شب تا 8 صبح طول می‌کشید.(220)

در این مجالس گاهی اوقات «ویگن و پوران شاپوری، چند ترانه به اتفاق، اجرا می‌کردند.» محمدرضا موسیقی جاز را می‌پسندید وبه همین جهت «خواننده مورد علاقه او فرانک سیناترا بود که از دوستان بسیار نزدیک شاه به شمار می‌آمد.» شاه چنان به این مجالس عادت کرده بود که «تا روزی که در ایران بود برنامه‌های هنری شبانه او هرگز قطع نشد.» فرح نیز به دلیل تأثیر از فرهنگ فرانسوی از خوانندگانی «نظیر ژوداسن» دعوت می‌کرد تا به تهران بیایند. گاهی اوقات در این میهمانیها اعمالی جنون‌آمیز مرتکب می‌شدند: «برای نمونه یک زن آبرومند [!!] حاضر می‌شد در برابر شرط‌بندی‌های کلان به تمام، در جلوی حاضران لخت شود و به اصطلاح غربی‌ها استریپ‌تیز کند!» در این میهمانیها سرو «مشروبات الکلی بسیار عادی بود، اما در پاره‌ای از ضیافتها بساط تریاک‌کشی را هم می‌گستراندند.» البته اگر اشرف در این مجالس بود شور و حالی دیگر پیدا می‌شد، زیرا «گاهی اوقات در حضور دیگران زن شوهر‌داری را تشویق به معاشقه با یک مرد زن‌دار می‌کرد.» این مجالس همواره از نوع‌آوری و ابتکار برخوردار بود. گاهی اوقات «چراغ‌ها را خاموش می‌کردند و می‌گفتند «هر کس نفر بغل دستی خود را ببوسد» بعضی حضار تازه وارد از این که می‌دیدند «خواهر پادشاه اجازه می‌دهد میرآخور شاه و یا آدمی بد رفتار مثل رحیم‌علی خرم او را ببوسد» تعجب می‌کردند.(221)

عیاشیهای ملکه مادر زیربنایی‌تر بود، زیرا او درباره دنیا اعتقادی فیلسوفانه داشت، به قول خودش: «بنده معتقد هستم دو روز عمر را انسان باید در خوشی و با سرخوشی بگذراند. در دنیا آن قدر وسایل کامجویی و لذت بردن هست که عمر انسان کفاف استفاده از آنها را نمی‌دهد و انسان تا به خودش بیاید همه اعضا و جوارحش از کار افتاده» است.(222) به همین جهت نه تنها مجالس عیاشی دربار او را ارضاء نمی‌کرد، بلکه همیشه به ابتذال غربی‌ها از این که می‌دید«کنار پیاده‌رو دو نفر جوان با هم مغازله می‌کنند» غبطه می‌خورد. (223)

اشرف نیز از فرهنگ ایرانی به شدت دلگیر بود، زیرا نمی‌توانست مقررات فرهنگی را نادیده بگیرد. او در مورد مجالس «موسیقی و رقص» که با دوست پسرش مهریور تیمورتاش و برادرش هوشنگ داشت، از این که «بر اساس ضوابط غربی مناسب و مطلوب شناخته می‌شد»، به وجد می‌آمد. اما چون آن را خارج «از چهارچوب اخلاق و آداب و رسوم ایران» می‌دانست، (224) رنج می‌برد. ایکاش می‌دانستیم اشرف بیش از این عیاشی چه کار دیگری را می‌توانست انجام بدهد که به احترام آداب ایرانی آن را ترک کرده است!

عیاشیهای دربار، گاه ابتذال را به جایی می‌رسانند که وزیر دادگستری رژیم، غلامرضا کیان‌پور که باید مظهر وزانت و تقوی باشد «لباس زنانه می‌پوشید و حرکات و اطوار زنانه در‌می‌آورد وضمن خواندن اشعار و ترانه‌های ضربی می‌رقصید و باعث شعف غیرقابل توصیف حضار می‌شد.» قلی ناصری، ملیجک شاه در حضور شاه نخست‌وزیر را به استهزاء می‌گرفت و «اداهای زنانه‌ای را در‌می‌آورد که مخنث بودن هویدا را نشان بدهد» و شاه بسیار لذت می‌برد. (225) البته خود هویدا نیز دست کمی از دلقکها نداشت در مجالس ملکه مادر «اصلاً ملاحظه‌ی مقام خودش را نمی‌کرد و خیلی لودگی می‌کرد.»(226)

شاه علاوه بر این مجالس رسمی، گاهی همراه علم به مجالسی می‌رفت که موجب ناراحتی فرح می‌شد. البته علم سعی می‌کرد فرح را به دنبال نخود سیاه بفرستد. مثلاً ملکه را برای اسکی به جنوب می‌فرستاد و «همراه شاه به یک مجلس خوشگذرانی جالب می‌رفت.» البته فرح هم پی به این مجالس برده بود و از دست علم عصبانی بود. زیرا «شهبانو معتقد بود که» علم «و شوهرش با هم به الواطی می‌روند». علم سپس اذعان می‌کند که اعتقاد شهبانو «از واقعیت چندان دور نیست.»(227)

تفریح و تفرج: دربار پهلوی، دربار عیاشان بود و خاندان سلطنت لحظه‌ای از کامجویی غفلت نمی‌کردند. حکایت سفرهای تفریحی شاه خود بحثی جداگانه دارد. شاه و خانواده‌اش هر سال ایام تعطیلات نوروز را گاه تا چهل روز در آمریکا به خوشگذرانی می‌پرداختند و پس از ساختن مجموعه کاخها در جزیره کیش ایام نوروز را در این جزیره سپری می‌کردند. تابستان نیز یک ماه در نوشهر و رامسر به تفریح می‌پرداختند و چهل روز نیز در زمستان به سوئیس می‌رفتند تا در دامنه کوههای آلپ به تفریح و اسکی بپردازند.

کیش جزیره‌ای مرجانی در خلیج‌فارس است که حدود صد کیلومتر مربع وسعت دارد. زیباترین سواحل جهان در کیش گسترده شده است. سپهبد نصیری رئیس ساواک طرحی را به شاه ارائه داد که این جزیره محل تفریحات زمستانی شود. شاه و فرح این فکر را پسندیدند.(228) بنابه پیشنهاد وزیر دربار شرکتی به نام شرکت عمران کیش به نام مهندس منصف، یکی از اقوام علم تأسیس شد با بودجه‌ای هنگفت کار ساخت و ساز را شروع کرد. در مدت کوتاهی تأسیسات زیربنایی آن، نیروگاه، راه، آب شیرین کن و فرودگاه با هزینه وزارت دربار و نقشه شرکتهای آمریکایی تأسیس شد. پنج کاخ به نام کاخ شاه، کاخ شهبانو، کاخ ولیعهد، کاخ علم و کاخ هویدا، یک هتل بزرگ و یک کازینو ساخته شد.

تصمیم دربار این بود که «کیش از نظر شیکی و تجمل بی‌نظیر باشد و مونت کارلوی خاورمیانه شود، بهشتی در خلیج‌فارس باشد.»(229) به همین جهت با بودجه گزافی به جنگل‌کاری پرداختند و آب دریا را با هزینه سرسام‌آور شیرین و توسط تآسیسات قطره‌ای آبیاری می‌کردند. پس از اتمام ساخت و ساز کیش، علم سند آن را به نام شاه کرد و آن را به شاه تقدیم کرد. شاه عصبانی شد و آن را به صورت علم پرت کرد و گفت: «چرا می‌خواهی مرا صاحب یک تکه زمین ناقابل کنی؟ بی‌آن که بخواهم ادعای مالکیت خصوصی قطعه زمینی را بکنم، تمام این مملکت به من تعلق دارد! همه چیز در اختیار یک رهبر قدرتمند است.»(230) همان طوری که شاه گفت، جزیره کیش مانند همه ایران ملک خصوصی و محل خوشگذرانی دربار شد. به گفته ملکه مادر، کیش «واقعاً دلچسب بود که در مهرآباد سوار هواپیما می‌شدیم در حالی که تهران زیر برف سنگین سفیدپوش بود، به فاصله یک ساعت وارد کیش می‌شدیم و آب‌تنی (شنا) می‌کردیم. چند نفر از غواصان نیروی دریایی با تفنگهای مخصوص سید کوسه همراه ما به آب می‌زدند.»(231)

در این جزیره به دستور شاه همه نوع وسایل تفریحی حتی اسب برای سوارکاری شاه مهیا شد.‌(232) انواع قایق‌های تندرو برای تفریح شاه، فرح و ولیعهد از آمریکا خریدند. انبارهای کاخها چنان انباشته از مشروبات الکلی بود که پس از پیروزی انقلاب اسلامی توسط دهها کامیون به بیرون منتقل شد و منهدم گردید. چون در این جزیره همه شخصیتهای درجه اول دربار دارای کاخ اختصاصی بودند، هر کدام با هواپیماهای جداگانه نیز برای تفریح به کیش می‌رفتند.(233) برای تمام کردن عیش دربار «از مؤسسه مادام کلود دختران تلفنی را با هواپیمای کنکورد از پاریس می‌آوردند. به سفیر انگلیس اطمینان دادند که تعدادی دختران انگلیسی نیز وجود دارند.»(234) هتل بزرگی هم در این جزیره ساخته شد که مخصوص سایر میهمانان و درباریان بود. در این هتل نیز «با کلید هر اتاقی، دختری به درون آن اتاق فرستاده می‌شد. کازینو نیز آماده کار بود.»(235)

شاه «همه‌ ساله تعطیلات تابستانی را در نوشهر می‌گذراند»، حتی در تابستان 57 که رژیمش در حال متلاشی شدن بود (236). وی «طری بزرگ هم تهیه کرده بود تا در نوشهر اقامتگاهی مناسب بسازد و پایتخت تابستانی ایران را به نوشهر منتقل کند که بازی روزگار به او مهلت اجرای این کار را نداد».(237)

البته شاه کاخی در کلاردشت و جایگاهی در رامسر داشت که گهگاه نیز در فصل سرما به آنجا مسافرت می‌کرد. شاه همه ساله تعطیلات زمستانی خود را که از اواسط دی ماه تا اوایل اسفند به طول می‌انجامید، به سوئیس می‌رفت. وی ابتدا به اتریش می‌رفت و پس از معاینات پزشکی تفریح خود را در سن‌موریتس می‌کرد. (238) گاه این تعطیلات به چهل روز می‌کشید. شاه در پاسخ خبرنگاری که از وی پرسید: «شما در سال دو ماه تعطیلی دارید و به سوئیس مسافرت می‌کنید.» گفت: «شاید کمی بیشتر! اما همه‌اش هم تعطیلی و بی‌کاری نیست.»(239)

علت انتخاب سن‌موریتس در سوئیس کوههای پر از برف آنجا بود تا شاه و ملکه بتوانند اسکی کنند. سن‌موریتس در جنوب شرقی سوئیس در دامنه‌های سلسله جبال آلپ قرار دارد. این شهر از شهرهای لوکس و پرهزینه سوئیس است که به دلیل برف فراوان، بیشتر سرمایه‌داران دنیا از اول ژانویه برای گذراندن تعطیلات به آنجا سفر می‌کنند. دربار پهلوی هر سال دو طبقه از گراند هتل شهر را به مدت دو ماه برای ملکه و همراهانشان اجاره می‌کردند، «هواپیماهای اختصاصی متعدد بین تهران و زوریخ پرواز می‌کردند تا روزانه علاوه بر جابه‌جا کردن درباریان و مقامات کشور، انواع و اقسام وسایل مورد نیاز شاه و اطرافیانش مثل لباس پوست خز، مواد غذایی، وسایل مصرفی و حتی مشروبات الکلی را از ایران به سوئیس و بالعکس حمل کنند.»(240) شاه چون اقامت خود را در هتل مطابق شأن پادشاه نمی‌دانست دستور داد از بودجه کشور یک ویلای مجللی را در سن‌موریتس خریداری کنند.‌ «خرید ویلا همراه با اصلاحات و تغییر دکوراسیون داخلی آن توسط طراحان معروف فرانسوی و دانمارکی روی هم رفته مبلغی حدود سه میلیون پاوند هزینه به بار آورد، تا آنگاه در زمستان 1970 شاه و ملکه علی‌رغم انتقادهای سخت مردم سوئیس از آن همه ولخرجی توانستند برای اولین بار در سفر خود به سوئیس، پس از ورود به سن‌موریتس در ویلای سوورتا اقامت کنند.»(241)

شاه دستور داد تا پشت ویلا یک ورزشگاه اختصاصی با مدرنترین وسایل ورزشی نیز تأسیس کنند، گاهی برای آوردن یک پماد مخصوص خارش دست شاه، یک هواپیما از سوئیس به ایران پرواز می‌کرد و باز می‌گشت.(242) محمدرضا و ملکه هیچگاه و برای هیچ مسئله‌ای از اسکی سن‌موریتس نمی‌گذشتند. به قول ملکه مادر تنها در سال 1357 بود که با این که «زمستان‌ها عادت داشت برای اسکی و استراحت زمستانی به سوئیس برود آن سال نرفت و در ایران ماند.»(243) البته باید تذکر داد که شاه و ملکه در آن سال در 27 دی به مسافرت رفتند؛ ولی به سفری که دیگر بازگشت نداشت.

نادینی: رژیم پهلوی پس از تثبیت پایه‌های حکومت، به دلیل ماهیت ضددینی‌اش ستیز با اسلام را آغاز کرد و در اواخر، علناً ارزشهای دینی را به چالش کشید و بی‌اعتنا به عقاید دینی مردم از هیچ کوششی برای نابودی شریعت دریغ نکرد.

رضاشاه با تظاهر به ارزشهای دینی، روحانیت و نمادهای شیعی به قدرت رسید، اما به دلیل غرب‌گرایی، تمرکز‌گرایی و ناسیونالیسم افراطی به جنگ همه‌ی ارزشها رفت. گرچه ماهیت رژیم عامل اصلی اسلام‌ستیزی رضاشاه بود، اما اعتقادات شخصی او نیز عامل بسیار تعیین کننده در رفتار ضدمذهبی بود. به گفته همسر رضاشاه: «رضا اهل نماز و روزه و این قبیل امور نبود، به اصطلاح هرهری مذهب بود.»(244)

رضاشاه برای بی‌دینی خود استدلال هم ارائه می‌کرد. وی «می‌گفت مگر خدا عرب هست که ما باید روزی پنج نوبت با او عربی صحبت کنیم؟! روزه هم نمی‌گرفت و می‌گفت: «انسان هر وقت گشنه می‌شود باید غذا بخورد والا دچار مریضی خواهد شد». وی کم کم به دین ایرانی اعتقاد پیدا کرد و می‌گفت: «اسلام دین و آیین عربهای بیابان‌گرد است و قبل از این که عرب‌ها خداشناس شوند، ایرانی‌ها خداشناس بوده و پیامبر خودشان را داشته‌اند.»(245)

همسر رضاشاه، فروغی، کسروی، ادیب‌الممالک و عبدالله مستوفی را در نادینی رضاشاه و خانواده وی مؤثر می‌داند. او معتقد است خصوصاً فروغی با تمجید از دین زردشت و نقل داستانهای تاریخی «باعث می‌شد که بچه‌های من از دین و مذهب و عربها متنفر شوند.»(246) رضاشاه برای احیای ناسیونالیسم و ایران قبل از اسلام «در ساعات بی‌کاری و فراغت از اهل علم می‌خواست تا برایش مطالب تاریخی تعریف کنند. افرادی مثل ادیب‌الممالک، عبدالله مستوفی، کسروی و امثالهم پیش رضا می‌آمدند و از تاریخ گذشته ایران داستانهای شگفت می‌گفتند.»(247) اولین مبارزه رضاشاه با شریعت، زمانی آغاز شد که «حکومت [وی] قوت و قدرت و قوام زیادی پیدا کرد، اظهار داشت که می‌خواهد جلوی این آخوند‌بازی‌ها را بگیرد.» وی «دستور داد تا توپ افطار و سحر را بی‌ترتیب و نظم در کنند.» یعنی «توپ افطار را نیم ساعت بعد از مغرب و توپ سحر را یکی دو ساعت جلوتر از طلوع فجر می‌انداختند.» چون مردم ساعت نداشتند و تنها اعلام ساعت شرعی از طریق شکلیک توپ بود، با این کار مردم را «به واسطه‌ی درازای ساعت روزه از روزه بری می‌کردند!!»(248) گرچه مردم متدین از این اعمال شیطانی از دین‌بری نمی‌شدند؛ ولی موجب بی‌اعتمادی مردم به رضاشاه می‌گردید.

پس از سقوط رضاشاه، پسرش محمدرضا سعی کرد از پدرش عبرت بگیرد و با مذهب از در آشتی درآید. رفتن به زیارت امام رضا (ع)، دیدار با مرجعیت شیعه، آیت‌الله بروجردی و تعمیر بقا متبرکه از تنفر نیروهای مذهبی به وی کاست، اما ماهیت نادینی محمدرضا هم چندان در پرده غیب پنهان نماند. بعد از فوت آیت‌الله بروجردی، بنای بدرفتاری با حوزه‌ها را برداشت، مدرسه فیضیه نماد روحانیت را مورد حمله قرار داد، بسیاری از علما را دستگیر، امام خمینی را بازداشت و در 15 خرداد نیروهای مذهبی را قتل عام کرد.

پس از تبعید امام خمینی، شاه علناً در مجالس عمومی مشروب‌خواری می‌کرد، با حجاب، مظهر ایمان زن مسلمان مخالفت می‌کرد و لاابالیگری را گسترش می‌داد و چون خود جربزه پدر را نداشت نسبت به پدرش اعتراض می‌کرد و می‌گفت: «پدرم اشتباهی بزرگ کرد. او وقت کافی داشت تا مثل آتاتورک همگی روحانیون را از دم تیغ بگذراند!»(249)

دربار خوب می‌دانست نادیده گرفتن سنتهای مذهبی چه تأثیر سوئی در بین مردم خواهد داشت. علم، وزیر دربار از این که شاه در شب احیا و شهادت حضرت امیر سلام‌الله‌علیه، ضیافت شامی را به مناسبت ورود پادشاه سابق آلبانی در کاخ برقرار کرده بودند، سخت وحشت داشت و معتقد بود که «در میان افسران، تعداد بسیاری از افراد متعصب مذهبی وجود دارد و چه بسا احمقهای دیگر در میان سربازان» باشند که «این ضیافت دادن در این شب خطر بزرگی» به همراه داشته باشد.(250) علم حتی نفوذ سنتهای مذهبی را در بین خدمه دربار و سربازان گارد لمس کرده بود و سعی می‌کرد در ایام مذهبی شاه را از بی‌دینی بازدارد. زیرا «سربازهای عادی به آسانی تحت تأثیر متعصبین مذهبی قرار می‌گیرند و باید مراقبشان بود به همین دلیل است که شبهای سوگواری مذهبی افراد باید دقیقاً مراقب رفتارشان باشند.» علم برای شاه نمونه آورد و گفت: «در یکی از این ایام من و معشوقه‌ام در شیراز بودیم. ما در نهایت پنهان کاری عمل می‌کردیم، معهذا خدمه من از پذیرایی ما خودداری می‌کردند.»(251) با این حال دربار حاضر نمی‌شد رعایت احترام محرم را بنماید و جشنها را تعطیل کند. علم استدلال می‌کرد: «ما نمی‌توانیم سنتهای ملی را بابت مراسم بی‌معنا کنار بگذرایم؛ حتی اگر نوروز با روز عاشورا مصادف شود!!» و شاه نیز آن را تأیید می‌کرد.(252) شاه با این که سعی می‌کرد با داستان‌سراییهایی مانند خواب و مکاشفه خود را مذهبی جلوه دهد، اما ماهیت غیرمذهبی‌اش همیشه بر فریب‌کاریهای او غلبه داشت. به قول پروین غفاری معشوقه شاه: «شاه به هیچ وجه روحیه مذهبی و اعتقاد دینی نداشت و تمام ادعاهایی که بعدها در کتابهایی که به نام او می‌نوشتند و حاکی از ارتباط معنوی او با اولیا بود دروغ محض بوده است. در تمام دوران کودکی که من او را شناختم هیچگاه ندیدم که او نماز بگذارد یا روزه بگیرد. آخر چگونه شاهی که هر شب تا دیر وقت سرگرم زن‌بارگی و مشروب‌خواری بود به دین و خدا فکر کند.»(253) شمس خواهر شاه رسماً مذهب کاتولیک را برگزید و در مهر 1354 همراه شوهرش پهلبد با پاپ ملاقات کرد.(254) البته شمس بعد از جدایی از فریدون جم با وینسنت هیلر آمریکایی ازدواج کرد و مذهب شوهرش را برگزید. گرچه شمس حتی یک مسیحی مؤمن هم نبود، ولی برای تظاهر، در محوطه کاخ اختصاصی خود در مهرشهر کرج، یک کلیسای اختصاصی ساخته بود و یکشنبه‌ها به آنجا می‌رفت.(255)

هویدا، نخست‌وزیر سیزده ساله محمدرضا نیز در لادینی مانند ارباب خود بود. او «دین را زاییده‌ی توهم مغز بشر می‌دانست و می‌گفت بهترین ادیان پای‌بند نبودن به هیچ دین و مدهبی است» و مانند رضاشاه «از دین اسلام به عنوان دین تازیان نام می‌برد.»(256)

هویدا یک بهایی‌زاده بود، به همین جهت مردم او را بهایی می‌دانستند؛ ولی ملکه مادر معتقد است: «هویدا حتی بهایی هم نبود و به هیچ مسلک و دینی وابستگی نداشت و خودش می‌گفت در سیاست بهترین مسلک این است که آدم به هیچ مسلکی پای‌بند نباشد.»(257)

فرح نیز مانند سایر درباریان پای‌بند مذهب نبود و سعی می‌کرد ارزشهای دینی را فدای فرهنگ ایران‌باستان کند. نقش او در برپایی جشن هنر شیراز برای احیای فرهنگ غیرمذهبی ایران در جای خود خواهد آمد. در همین جشنها بود که به خاطر اجرای یک تئاتر توسط یک گروه خارجی در بازار شیراز، وی دستور داد تا «اذان مغرب را از صدای بلندگوی مسجد بازار شیراز» قطع کنند.(258) فرح سعی می‌کرد با احیای مذهب زردشت اسلام را کمرنگ کند. او در این جهت از هیچ اقدامی فروگذار نمی‌کرد. با ابتکار فرح کنگره‌ی زرتشتیان جهان در ایران برقرار شد. این کنگره درست در وسط ماه رمضان آغاز به کار کرد و در این ماه مقدس از میهمانان با شامپانی پذیرایی شد.(259)

بی‌اعتقادی دربار به اسلام موجب تلاش آنها جهت ترویج سایر مذاهب و نحله‌ها شده بود. از این جهت شاه «بدش نمی‌آمد بهاییگری در ایران رشد کند و نیرویی در برابر اسلام تبدیل گردد.»(260) به همین دلیل بود که یکبار شاهد رشد بهاییان و نفوذ آنها در ارکان دولت بودیم. ناگهان چهار نفر بهایی، سپهبد اسداله صنیعی، وزیر جنگ، منصور روحانی وزیر آب و برق و کشاورزی، خانم فرخ‌رو پارسا، وزیر آموزش و پرورش و هوشنگ نهاوندی وزیر کار، آبادانی و مسکن وزیر دولت هویدا شدند.

«ساواک به محمدرضا هشدار می‌داد که اجتماع بهاییان در دولت موجب بروز ناخرسندی مردم می‌شود، اما محمدرضا این هشدارها را نادیده می‌گرفت.»(261) نفوذ بهاییان در ارکان دولت، خصوصاً حضور عبدالکریم ایادی مرد قدرتمند بهاییان در دربار شاه موجب امید بهاییان شد. آنان رسماً اعلام می‌کردند: این بهاییان «مأموریت دارند که از هر فرصتی استفاده کرده و مسلک بهایی را در دربار شاهنشاهی به خصوص خاندان جلیل سلطنت اشاعه دهند.»

نکته : دربار فساد محمدرضا شاه پهلوی سگ¬بازی مواد مخدر عیاشی نادینی

منبع: باشگاه اندیشه، نقل از کتاب سقوط (مجموعه مقالات نخستین همایش بررسی علل فروپاشی سلطنت پهلوی)

فساد دربار (1)
فساد دربار (2)
فساد دربار (3)
فساد دربار (5)
فساد دربار (6)