8 بهمن 1384
خاطرات سیاسی احمد توکلی؛ مجاهدین خلق و بنی صدر
پژوهشگر:
پس از پذیرفته شدن آقای رجایی، به عنوان نخست وزیر، دعوا بر سر تعیین وزرا آغاز شد. آقای رجایی قبل از این که نخست وزیر شود، در دفتر آموزش و پرورش، در پشت میدان بهارستان مستقر بود. ایشان برای تعیین دولت خود عدهای را به آن دفتر دعوت کرد. اسماعیل داوودی شمسی، بهزاد نبوی و من، از جملهی آن افراد بودیم. بهزاد نبوی برای برنامه ی تعیین دولت بهآقای رجایی کمک میکرد. آن تیم بیشترشان برای وزارت کابینه ی رجایی معرفی شدند، مهندس موسوی برای وزارت خارجه؛ بهزاد نبوی، وزیر مشاور در امور اجرایی؛ محسن نوربخش، وزیر اقتصاد و دارایی یا رییس بانک مرکزی و بنده برای وزارت کار که بنی صدر با تعدادی از وزرای پیشنهادی موافقت نکرد
مجاهدین خلق در بیست و دوم بهمن ماه 1358 اعلام کردند که گروه راهپیمایی و تظاهرات جداگانهای تشکیل خواهند داد. بیست و دوم بهمن، من جلوی سپاه ایستاده بودم. تمهیداتی چیده بودیم که اتفاقی نیفتد. در این لحظات متوجه 3ـ4 اتومبیل پیکان شدم که داخل هر کدام، چند جوان نشسته بودند؛ آنها تا مرا دیدند، دور زندند و رفتند. من دستهای از بچههای سپاه را دنبال آنها فرستادم و گفتم: «بروید پایین، نزدیک کارخانه و مواظب باشید درگیری ایجاد نشود». بعدها فهمیدم آنها بچههای انقلابی بودند و چون میدانستند با کارشان مخالفت خواهم کرد، نخواستند دیده بشوند. به مجاهدی گفتم: «به غیر از تظاهرات اصلی، حق ندارید دستهی تظاهرات دیگری راه بیندازید؛ امروز 22 بهمن است، یا باید با مردم باشید، یا نباید تظاهرات کنید. البته هر روز دیگری به غیر از امروز، میتوانید اجازه بگیرید و تظاهرات بکنید، ولی امروز باید با مردم باشید و حق ندارید تظاهرات 200ـ300 نفره راه بنیدازید».
روزی علیه مجاهدین خلق تظاهراتی برپا شد. بچه حزباللهیها به دفتر جنبش رفتند و به آنجا حمله کردند و درگیری شروع شد. ما هم نیروهای کمیته را به آنجا آوردیم و همه را بازداشت کردیم. البته فقط آنهایی که در درگیری شرکت داشتند، بازداشت شدند.
پس از انجام بازجویی، یک دادگاه علنی در همان استادیوم برایشان تشکیل دادیم و من از یکی از رفقایم بنام ابراهیم عسگریپور (1) خواهش کردم که بیاید و دفاع از بچههای حزباللهی را به عنوان وکیل مدافع به عهده بگیرد. او دبیر بود، درس طلبگی خوانده بود، فقه میدانست و خیلی هم سخنور بود. عسگریپور رسما و کتبا به عنوان وکیل معرفی شد. در آن جلسه دو هزار نفرکه بیشترشان جوان بودند نشسته بودند. او یک نطق دو ساعته کرد و زمینههای وقوع آن جرم، افکار مجاهدین خلق، ایدئولوژی آنها، موضعگیری آنها و ... را نقادی کرد و آخر سر نتیجه گرفت: «مجاهدین خلق زمینهی آشوب را مساعد کردهاند و در حادثه هم خشونت بیشتری به خرج دادهاند». سپس اضافه کرد: «موکلین من هم کار بدی کردهاند و حملهی آنها به دفتر مجاهدین غیرقانونی بوده است و مستحق مجازات هستند، اما از دادگاه تقاضا دارم با توجه به زمینه هایی که بیان کردم، حداکثر تحفیف را نسبت به اینها قائل بشود. اینها هم متنبه هستند». در این لحظه بچه مذهبیها گفتند: «بله، ما متنبه هستیم. نباید کار غیرقانونی میکردیم».
در همین اوضاع به من خبر دادند که محمد حیاتی، از سران سازمان، دم در آمده و با تو کار دارد؛ دم در رفتم و با او احوالپرسی کردم، چون با او هم زندان بودم. او گفت: «این نامهی رسمی سازمان است، من وکیل مدافع این بچهها هستم و میخواهم حرف بزنم». به او گفتم باید به قاضی بگویم موضوع را به قاضی گفتم؛ او گفت: «اشکالی ندارد، فقط بپرسید حقوق خوانده یا نه ...» به حیاتی گفتم: «حقوق خواندهای؟» گفت: «نه». گفتم: «پس نمی توانی حرف بزنی». گفت: «پس چرا عسکریپور میتواند حرف بزند؟ او که حقوق نخوانده، فقط فقه میداند؟» قاضی به حیاتی گفت: شما یا باید فقه خوانده باشی یا دانشکدهی حقوق را گذرانده باشی، در این صورت میتوانی وکیل باشی و گرنه امکانش نیست. هرچه اصرار کرد، قاضی نپذیرفت و دستور داد متهمین خودشان دفاع کنند.
ختم جلسه اعلام شد و بچههای انقلابی به خوردن شلاق محکوم شدند و این اولین دادگاه انقلابی بود که حزب اللهیها را به خاطر نقض آزادی شلاق زد. ما هم از نظر اخلاقی، بچهها را آماده شلاق خوردن کردیم، با آنها حرف زدیم و گفتیم که کارشان غلط بوده و باید احترام دادگاه را نگه دارند و به شلاق خوردن تن بدهند. آنها هم گفتند که ما دادگاه انقلاب را قبول داریم و شلاق خوردن برای ما دشوار نیست. خوابیدند و شلاقها بر آنها زده شد. محکومیت بچههای مجاهدین خلق سختتر بود، چون از اسلحهی سرد استفاده کرده بودند، البته یادم نیست که آن دادگاه اعدامی داشت یا نه، ولی میدانم که محکومیت سنگینی داشتند.
اختلاف شهید رجایی و بنیصدر
پس از پذیرفته شدن آقای رجایی، به عنوان نخست وزیر، دعوا بر سر تعیین وزرا آغاز شد. آقای رجایی قبل از این که نخست وزیر شود، در دفتر آموزش و پرورش، در پشت میدان بهارستان مستقر بود. ایشان برای تعیین دولت خود عدهای را به آن دفتر دعوت کرد. اسماعیل داوودی شمسی، بهزاد نبوی و من، از جملهی آن افراد بودیم. بهزاد نبوی برای برنامه ی تعیین دولت بهآقای رجایی کمک میکرد. آن تیم بیشترشان برای وزارت کابینه ی رجایی معرفی شدند، مهندس موسوی برای وزارت خارجه؛ بهزاد نبوی، وزیر مشاور در امور اجرایی؛ محسن نوربخش، وزیر اقتصاد و دارایی یا رییس بانک مرکزی و بنده برای وزارت کار که بنی صدر با تعدادی از وزرای پیشنهادی موافقت نکرد (2). قرار شد بین آقای رجایی و بنیصدر حکمیت شود. آیتالله انواری از جامعهی روحانیت مبارز، آیتالله یزدی از جامعهی مدرسین که آن ایام نائب رییس مجلس هم بود، در آن حکمیت بودند. در مجلس عدهای از اعضاء، همان نائبان رییس جلسه بودند، مثل من، یار محمدی، شاهچراغی، الویری و متکی. در نتیجه نقش ما از چند جهت افزایش مییافت. انواری و یزدی از روحانیون متشخص بودند؛ بنیصدر هم، با اینکه با روحانیت خوب نبود؛ در ظاهر نشان میداد که حکمیت آنها را قبول دارد.
در روز موعود قرار شد که ما چهار نفر و این دو نفر و آقای رجایی، در مجموع هفت نفر، به دفتر بنی صدر برویم. بنیصدر در ساختمان سفیدی مستقر بود که قبل از انقلاب دفتر کار شاپور غلامرضا بود و بعدا دفتر آقای هاشمی رفسنجانی شد. بنیصدر در سرسرا روی کاناپه با شلوار کردی نشسته بود. وقتی وارد شدیم حاضر نشد از جایش بلند شود. هرکسی روی یک مبلی نشست و برای من جا نشد، من هم رفتم پیش بنیصدر و عمدا به حالت کاملا یله نشستم و معذرت خواستم که ببخشید کمرم درد میکند. این کار را کردم تا به تکبرش پاسخی گرفته باشم. آقای مهندس موسوی (3) شروع کرد به سخن گفتن. بسیار متین و مؤدب استدلال کرد، سوابقش را گفت و دربارهی برنامه ی آیندهاش حرف زد. نقطه نظارت خارجیاش را نیز شرح داد. در این میان بنیصدر به او فشار آورده بود که «شما فلان موقع، علیه من در سر مقالهی روزنامهی جمهوری اسلامی مقالهای نوشتهای، آقای موسوی هم خیلی خونسرد جواب میداد که آن مقاله به این دلیل نوشته شد؛ انتقاد بود، اهانتی هم نکردیم، استدلال کردیم و غیره». ولی بنیصدر در هر بار حرف خودش را تکرار میکرد. آقای رجایی خسته شد و گفت: «این طوری نمیشود. من هم بلند شدم و گفتم: « آقای بنیصدر، این راه حکمیت نیست، اگر دلیلی دارید مطرح کنید، نه این که مدام ادعایتان را تکرار کنید»، اما بحث همین طور دور میزد. آقای رجایی هم گفت: «اگر حکمیت این گونه باشد، من در آن شرکت نمیکنم». بلند شد برود که آقای انواری رجایی را سر جایش نشاند و بحث ادامه پیدا کرد و دربارهی بهزاد نبوی و محسن نوربخش صحبت شد.
در ادامهی این جلسه که موقع ناهار شده بود، دربارهی بنده بحث شد. من سوابق خود را در بهشهر و مجلس توضیح دادم. از مبحث قانونگذاری خیلی دفاع کردم و خواستم که موضع خودم را روشن کنم. قصه تصرف باغ کاووس را که طرفدار بنیصدر بود، شرح دادم و گفتم: «به استناد شعار قانونگرایی شما ... دوستان را قانع کردم که از آن باغ بیرون بیایند و قانون حاکم شود». بنیصدر با تعجب زیادی گفت: «خیلی جالب است». آقای انواری گفت: «مثل این که این فرد در خط شماست». بنیصدر گفت: «آره، خیلی عجیب است، من اصلا فکر نمیکردم ایشان این گونه باشد». بنیصدر سپس ادامه داد: «خوب تعریف کن ببینم چه خبر؟ من از بهشهر داستانهای زیادی شنیدهام».
آن موقع بهشهر خیلی معروف بود، زیرا اجرای دقیق حکم قصاص مثل، قطع دست دزد و جاری شدن حد زنا، بهشهر را معروف کرده بود؛ جای بسیار امنی شده بود، هم چنین با مواد مخدر و رباخواری و غارت جنگلها، مبارزه شده بود.
لحظاتی بعد بنیصدر گفت: «بحث بهشهر نیست. تو اولین کسی بود که در مجلس علیه من نطق کردی. نوع نگاه بنیصدر به من همانند نگاه او به موسوی بود». به بنیصدر جواب دادم: «بله، شما که ایران نبودید، فرانسه بودید؛ ما انقلاب کردیم، زندان رفتیم تا حکومت عوض شود و شاه نداشته باشیم، رییس جمهوری داشته باشیم که اگر اشتباهی مرتکب شد، در انتقاد از وی آزاد باشیم و اگر صحیح کار کرد از او حمایت کنیم؛ شما هم هی نگویید یازده میلیون رأی، یازده میلیون رأی، مردم به شما احترام کردند. ولی اگر امام حکم شما را تنفیذ نمیکرد، ما از شما تبعیت نمیکردیم. من اگر نماینده باشم و خطایی از شما ببینم، انتقاد میکنم، حالا گاهی به شوخی گاهی به صورت جدی».
جلسه با خوشی تمام شد. هر چهار نفر حرفهایمان را زدیم. بنیصدر باید تصمیم میگرفت و به حکمین اعلام میکرد و آنها هم دفاع میکردند. رأی حکمین به وزیر شدن هر چهار نفر بود. بنیصدر گفت: من برای اعلام نظر احتیاج به تحقیق دارم. چند روز گذشت. روزی در هیأت رییسهی مجلس بودم و با آقای رجایی کار داشتم، به دفترش زنگ زدم، گفتند: پیش بنیصدر رفته است. خیلی عجله داشتم. به دفتر بنیصدر زنگ زدم و گفتم: «به رجایی بگویید بیاید پای تلفن، کار مهمی دارم». سپس با آقای رجایی صحبت کردم و ایشان در پایان مکالمه به من گفت: آقای بنیصدر با شما کار دارد. به دفتر آقای بنیصدر رفتم. مدتی گذشت تا این که افضلی، از اعضای هماهنگی دفتر بنی صدر، پیش من آمد و گفت: سه سؤال دارم. سؤال اول: آیا شما در بهشهر چهار باب خانه دارید؟ گفتم: سؤال دو و سه چیه؟ گفت: ما از کارگرهای چیتسازی بهشهر تحقیق کردیم، بیشترشان با شما مخالفند. گفتم: «چگونه تحقیق کردید؟» گفت: «سر چهارراه امام سه نفر از کارگرها ایستاده بودند ما از آنها پرسیدیم». گفتم: «سؤال سوم؟» گفت: «نظرتان دربارهی حزب آقای بهشتی چیست؟» او ادامه داد: «البته طبق نظرات اقتصادی بنیصدر (4) مالکیت شخصی محترم است و حد و مرزی هم ندارد، ولی اگر اشکالی ندارد دربارهی سوال اول بحث کنیم، گفتم: «من یک باب خانه دارم. زمین آن را پدرم از ارثیهاش به من بخشیده است. 320 متر از یک باغ تفکیک شده است. البته قبلا یک زمین 140 متری دیگر را مادر خانمم از ارثیهاش به خانمم بخشیده بود که فروختم و با پول آن و قرضی که کرده بودم، وانتی خریدیم که قبل از انقلاب با آن کار میکردم. مدتی بعد آن وانت را فروختم و با پول آن این خانه را ساختم؛ ساختمان خانهام هم 102 متر است و سه اتاق دارد. جواب سؤال دوم: «این چه وضع تحقیق است؟» این نتیجهگیری قابل تعمیم به بقیهی کارگرها نیست. کارخانهی چیتسازی بهشهر 1500 نفر کارگر دارد. البته بعضیها که از من ناراضیاند، شاید مربوط به این ماجرا باشد که بعد از انقلاب کارخانه به دلیل بروز مشکلات تعطیل شد و کارگرها اعتصاب کردند. ما رفتیم سخنرانی کردیم و آنها را راضی کردیم که دوباره سر کارشان برگردند. البته عدهای تودهای فعال بودند که آنها بازداشت، بازجویی و محاکمه شدند؛ معلوم است که همه خوششان نمیآید. شما به طرز بد و غیر عقلانی پرسیدهاید. آن بیچاره سکوت کرد. من ادامه دادم و گفتم: اما جواب سؤال آخر، من از حزب خیلی خوشم میآید ولی عضو آن نیستم. آقای بهشتی را هم قبل از انقلاب نمیشناختم و الان که شناختمش فهمیدم که واقعا مرد آقایی است. الان هم حزبی برخورد نمیکند، ولی بیشتر مواضع آنها به نفع انقلاب و مردم است.
او تمام حرفهای مرا یادداشت کرد و پس از پایان بحث با او خداحافظی کردم. الویری ماجرا را پرسید و من برایش شرح دادم. او گفت: «تمام است، وزیر نیستی»، گفتم: «قرار نیست من وزیر بشوم، اما اینها باید بفهمند که بچههای انقلاب به خاطر خوش آمدن یا خوش نیامدن او پست نمیگیرند، بنیصدر زیر بار حکمیت نرفت و من و موسوی را نپذیرفت. ولی آن دو نفر دیگر پذیرفته شدند. این حادثه، روحیهی متکبرانهی بنیصدر را نشان میدهد که به رغم ادعای آزادیخواهی و احترام به مردم و آرای مخالفان، چگونه با مخالفان خود رفتار میکرد. از ملاکهای انتخاب بنیصدر یکی هم این بود که میگفت: «این فرد علیه من حرف زده یا نزده است، نسبت به رقیب سیاسی من نظرش مثبت است یا منفی».
پانوشت
1ـ ایشان هماکنون رییس مجتمع آموزشی غیرانتفاعی امام صادق (ع) در شهرک قدس است (راوی)
2ـ بنیصدر با چهارده نفر از 21 نفر موافقت کرد (راعی، پیشین، ص 125)
3ـ میرحسین موسوی، فرزند اسماعیل موسوی خامنه در 1320 در روستای خامنه از توابع تبریز متولد شد. پس از تمام دورهی ابتدایی و متوسطه در 1341 به تهران آمد و وارد دانشکده معماری و شهرسازی دانشگاه شهید بهشتی گردید و در 1348 فوق لیسانس رشتهی معماری و شهرسازی گرفت. وی با دوستان خود انجمن اسلامی دانشگاه ملی را تأسیس کرد و پس از اتمام دانشگاه با همان دوستان شرکت سمرقند را تأسیس نمود که به صورت جایگاهی جهت مبارزه با رژیم سابق در آمد. موسوی در 1353 در دانشگاه ملی به تدریس پرداخت و در 1355 با تنی چند، جنبش مسلمانان ایران را پایهگذاری کرد. پس از پیروزی انقلاب وی در مشاغل زیر خدمت کرد: عضویت در شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی، مدیر مسؤولی و سردبیری روزنامه جمهوری اسلامی، عضویت در شورای انقلاب، نخست وزیری جمهوری اسلامی از 1360 ش تا 24 مرداد 1368 که در این سال خود موسوی و کابینهاش استعفای خود را به مجلس تقدیم کردند. (دولتهای ایران از میرزا نصرالله خان مشیروالدوله تا میرحسین موسوی، ادارهی کل آرشیو، اسناد و موزه و دفتر رییس جمهور، تهران 1379، صص 2 و 481)
4ـ از اسفند به بعد بود که خصومتها علیه بنیصدر آشکار شد به گونهای که اگر میخواستم اسم بنیصدر را بیاورم، با مقاومت طرفداران خودم روبرو بودم. امام قصد داشت بنیصدر را حفظ کند و تسلیم قانون نماید. ایشان در دعواها هم هیچ وقت طرف شهید بهشتی را نمیگرفت. در یک جلسهای همهی سران مخالفان بنیصدر حضور داشتند. امام اجازهی میدان داری به کسی را نداد و میخواست مخالفان را قانع کند که کوتاه بیایند ولی بنیصدر واقعا حق ناشناسی کرد، میتوانست به عنوان یک رییس جمهور محبوب باقی بماند و منشا خیر شود و در تاریخ از او به خوبی یاد گردد (راوی)
کد مطلب:
4938
لینک یکتا:
http://www.irdc.ir/fa/content/4938/default.aspx