دوم فروردین سال 42 ، که مصادف بود با 25 شوال ، روز قبلش مطابق هر سال ، ما با یک عده از دوستانمان رفتیم قم ؛ وقتی رسیدیم ، دیدیم که وضعیت شهر قم غیرعادی است . داخل ماشینها و اتوبوسها افرادی هستند که مشخص است که برای منظور خاصی آمده اند . وقتی می خواستیم وارد شهر بشویم ، دیدیم چند کامیون سرباز دارد وارد شهر قم می شود و همان طور مشخص بود که همه مردم قم هم متوجه بودند ، که یک خبری هست . فردای آن روز که 25 شوال و شهادت امام جعفر صادق (ع) بود ، در فیضیه مجلسی بود که ما اول در مجلس دیگری شرکت کردیم ، وقتی که برگشتیم به فیضیه ، موقعی بود که تقریبا اوج زد و خورد مأمورین و چماق بدستان حکومت با طلاب بود .

صحنه هایی که من خودم یادم است ، یک تعداد طلبه ها روی پشت بام بودند ، این آجرهای لب هره پشت بام را می کندند و می زدند توی سر این ساواکی ها و چماق دارها که پایین بودند . اینها هم با هر چیز که دستشان بود طلبه ها را می زدند . من خودم لگد کردن قرآنها را دیدم ، من خونهای کف مدرسه فیضیه را دیدم . یقینا ما ، در موقعی آمده بودیم که [ساواکیها] مسلط شده بودند و به اصطلاح تار و مار کرده بودند طلبه های توی مدرسه را ؛ آن صحنه ورودشان را من خودم ندیده بودم .

وقتی از فیضیه به طرف حرم رفتیم ، یکی از صحنه هایی را که هیچ وقت یادم نمی رود دیدم ؛ یک روحانی پیرمردی که آن چنان دولا بود – که کاملا مثل اینکه کسی رکوع برود – یک چوب به عنوان عصا دستش بود ؛ این داشت از توی حرم می آمد بیرون ، یکی از این چماق بدستان جوان خیلی گردن کلفتی هم از طرف در فیضیه به طرف در حرم می رفت ، همچین که این دم در می خواست بیاید بیرون از توی حرم ، این با آن چماق خود زد روی پشت این پیرمرد روحانی که شاید بالای 90 سال داشت و خیلی هم نحیف و ریز بود . این افتاد روی زمین و عمامه اش پرت شد – سید هم بود – این رفت دو تا لگد هم زد توی عمامه او و این بنده خدا هم خیلی بی حال افتاد .
من به یک بنده خدایی که با همدیگر حرکت می کردیم ، گفتم که بیا دنبال این ساواکی برویم . راه افتادیم دنبال او و من هی او را نگاه می کردم . دوستم گفت : چرا نگاهش می کنی ؟ گفتم : می خواهم عکس این توی مغزم ثبت بشود یک روز بدرد می خورد .

خلاصه گذشت . شاید چند سال بعدش ، غروبی داشتم می رفتم توی خیابان صاحب جم ، هوا تازه تاریک شده بود . دیدم این ساواکی دارد از بالا می آید طرف پایین . معلوم هم هست که مست است . خلاصه دنبال او رفتیم و خانه اش را توی آن خیابان ، که معروف بود به چها راه سوسکی یاد گرفتیم . یکی دو بار دیگر من او را دیدم بعد دیگر اصلا تصمیم گرفتم که یک بلایی سر این بیاورم.
البته خیلی هم نامنظم می آمد . معمولا شبها ساعت 30/9-10 می آمد می رفت خانه اش . یک جلسه رفته بودم مشهد خدمت حضرت آیت الله العظمی میلانی . داستان را به صورت کلی برای ایشان[ گفتم] که یک همچین شخصی این جوری کرده و اگر که مثلا این دست حاکم اسلام بیفتد ، با این چکار می کنند ؟ ایشان فرمودند : این جور اشخاص مهدورالدم هستند ، اینها ظلمه هستند ، اینها عمله ظلم هستند . بعد از چند وقت موضوع را به صورت بازتری خدمت مرحوم آیت ا... مطهری عرض کردم .
بعد به طریق دیگری این جریان را خدمت حضرت آیت ا... مهدوی کنی – که الحمدالله در قید حیات هستند و خدا ایشان را طول عمر بدهد – عرض کردم . از حرفهای هر سه تای اینها دریافتم که این آدم ، کشتنی است . توی یک جلسه ای موضوع را به مرحوم اندرزگو گفتم ؛ اندرزگو گفت : همه اینها کشتنی هستند ، اما کاری نکنید که مثلا به خاطر این گیر بیفتی چون ما اگر قرار باشد که گیر بیفتیم ، بگذار برای کارهای بالاتر گیر بیفتیم که ان شاء ا... خدا قبول کند .

یک شبی که به شدت باران می آمد ، شاید یکی از شبهایی بود که توی تهران کمتر آن جور باران می آید . البته من چند شبی کشیک او را کشیدم با یک چماق حسابی و چون کمتر شبی بود که این مست نباشد . بالاخره او ، از ماشین پیاده شد ، می خواست برود خانه اش . من مخفی شده بودم و با چماق زدم توی سر این ، او افتاد و یک هفت هشت تا چماق دیگر هم زدم توی سر و کله این و هلش دادم افتاد توی جوی آب و رفتم .
فردای آن روز شایع شد که یک جنازه ای توی میدان شوش توی آبها پیدا شده و ان شاء ا... خدا قبول کند .

بعد از قضیه فیضیه ، اولین کاری که می شود گفت من در جریانش بودم ، فردای روز فیضیه ما رفتیم خدمت حضرت امام ، ایشان خوب به شدت ناراحت بودند و بعد گفتند که بعضی از آقایان بروند از بیمارستانهای قم ببینند که در آنجا چند تا مجروح هست و چند تا شهید که من با یک جوانی – که الان مثل خودم پیر شده – به نام خلیل شالچی لر ، دوتایی آمدیم به بیمارستان نکویی قم . در بیمارستان را بسته بودند و پر از پاسبان بود . وقتی رفتیم ، کسی را توی بیمارستان – بدون مریض – راه نمی دادند نمی دانستیم چکار کنیم و چه جوری برویم .
یک مرتبه دیدیم که یک ، آمبولانسی صد متری بیمارستان توقف کرد . یک عده دارند گریه می کنند ؛ رفتیم تحقیق کردیم دیدیم که یک تصادفی توی جاده قم شده ، یک پنج ، شش نفری فوت کرده اند و اینها بستگانش هستند و چند تا از آنها هم مجروح هستند می خواهند ببرند توی بیمارستان نکویی . ما هم شروع کردیم خلاصه جزو بستگان اموات به سر و کله مان زدیم و گریه کردن . در بیمارستان باز شد و ما هم با صاحب مرده ها رفتیم داخل . هنوز خیلی داخل نرفته بودیم ، گریه و زاری را ول کردم ایستادم . خوب بقیه می رفتند . سرپاسبانی که دم در بود فهمید ، آمد یقه من را گرفت و گفت ؛ تو چه صاحب مرده ای بودی که زود گریه کردنت تمام شد ؟ خلاصه ما را بیرون کرد ، دو مرتبه در بیمارستان را بستند . این آقای شالچی لر یک فکری کرد و گفت من یک نقشه ای کشیده ام . ایشان قیافه اش خیلی امروزی تر بود و کت و شلوار خیلی تمیزی داشت و بعد رفت از توی کیف خود یک کراواتی در آورد بست و یک کیفی هم داشت – خوب چون اصلا شغلشان هم می خورد به این کار ، اینها تاجر لوازم بیمارستانی بودند – ایشان رفت از یک جایی عقب تر ، خودش را درست کرد و آمد دم در و قشنگ در را زد و گفت : من از طرف شرکت آمده ام ، دستگاه بیهوشی اینجا مشکل دارد به من گفتند که بروم ببینم . خلاصه در را باز کردند و او را راه دادند و ایشان رفت داخل . تا آنجایی که بلد بود گشت و ظاهرا آن موقع که ایشان رفت ، دو تا شهید توی بیمارستان نکویی بود و بیست و چند تا مجروح آنجا هنوز بستری بودند . خلاصه آمار گرفت و آمد و رفتیم خدمت حضرت امام و داستان را تعریف کردیم .

بعد از این قضیه ، حضرت امام بهترین استفاده را از داستان 25 شوال یا داستان فیضیه کردند و دستور دادند به پیروانشان که به مناسبت فیضیه ، مراسم بر پا کنیم . اگر می خواهد علت اصلی وقوع پانزده خرداد را کسی متوجه بشود ، باید توی فیضیه پیدا کند .
شاه فکر می کرد که با بوجود آوردن غائله فیضیه ، مسئله امام حل می شود . بعد دید نه ، ابعاد گسترده تری پیدا کرد . لذا مرتب در مجالس مختلف ، مساجد مختلف ، شب هفت و بزرگداشت شهدای فیضیه و همچنین امام دستور دادند چهلم این شهدا را خیلی بزرگ برگزار بکنند . خوب بعد از آن تجلیلی که در چهلم شهدای فیضیه شد که تقریبا دوازدهم یا یازدهم اردیبهشت برگزار شد ، تقریبا نشان می داد که در جلسات هیئت دولت و جلسات بالای مملکت – که اسناد اینها در ساواک و جاهای دیگر هست – تصمیم گرفتند که با امام برخورد بکنند .

نزدیک محرم که شدیم ، باز دستور حضرت امام آن موقع این بود که در مراسم عاشورای آن سال موضوعات روز مطرح بشود که دم [شعار] روز داده بشود . یکی از چیزهایی که من یادم است ، یک دمی [شعاری] ساخته بود مرحوم خوشدل که حتما معروف است :
قم گشته کربلا ، هر روزش عاشورا ، فیضیه قتلگاه ، خون جگر علما ، شد موسم یاری مولانا الخمینی ، یا صاحب الامر .

این ساخته شده بود که آن موقع ما با یک عده از دوستانمان توی هیئت بنی فاطمه بودیم ؛ یادم است که روز قبل از تاسوعا ، یعنی شب تاسوعا ، توی خیابان هفده شهریور فعلی ( شهباز آن موقع ) ، ظاهرا یا خانه حاج کاظم خوشگرد بود یا خانه حاج تقی وهاب آقایی ، یکی از این دو تا – هر دوی آنها خدا رحمتشان کند از مؤمنین تهران بودند – ما جوانها جمع شدیم توی یک اتاق و این دم را به اصطلاح تمرین کردیم . بچه هایی که با هم بودیم – آن موقع ما به عنوان جوانان مسجد محمدی معروف بودیم – یک عده ای بودیم با هم دوست بودیم که توی خیابان خراسان یک مسجدی داشتیم که هر سال کار بارزمان جشن تولد امام حسن (ع) بود . خلاصه این دم را تمرین کردیم . تازه توی هیئت ها یواش یواش این جسارت پیدا می شد که شعار انقلابی بدهند . فردای آن روز که رفتیم بازار ، با هم قرار گذاشتیم سر یک ساعت معینی شروع کنیم و این دم را توی هیئت بنی فاطمه که یکی از بزرگترین هیئت ها و دستجات تهران بود دادیم . روز عاشورا هم دادیم ، و همان وقت که توی بازار داشتیم می آمدیم ، یک دسته دیگر هم می آمد به نام دسته قنات آباد ، که به هم رسیدیم . یادم است که آنها این دم را می دادند :
یحلل عالم ، یحلل عالم ، یحلل خمینی زعیم الاعظم.
آنها هم این دم را می دادند ، که دیدیم نه ، این کار عمومیت دارد و دستجات مختلف دارند این دم را می دهند .

توی این روزهایی که ما هم می رفتیم هیئت بنی فاطمه ، با بزرگانی مثل شهید عراقی و اینها در ارتباط بودیم . از دو روز قبلش بحث یک دسته سیاسی مطرح شده بود که بعد تصمیم گرفتیم که یک دسته ای را راه بیاندازیم از مسجد حاج ابوالفتح به طرف دانشگاه و این از روز تاسوعا اعلام شد توی جاهای مختلف ، که یک چنین دسته ای حرکت می کند ، خود ما احتمال نمی دادیم که آنچه که می گوییم تحقق پیدا بکند ، ولی وقتی صبح آمدیم دیدیم که در مسجد حاج ابوالفتح را بستند .

بالاخره در مسجد حاج ابوالفتح به زور باز شد و جمعیت آمد . روز یازدهم محرم بود . مسجد پر شد . قرار شد که حرکت را شروع کنیم . به این صورت بود که برای اولین بار دستجاتی که حرکت می کردند منظم بودند . دستجات ده نفری که یک طرف خیابان به صورت منظم حرکت می کردند . من هم یک موتوری داشتم زیر پایم بود و همین جور که مرتب دسته حرکت می کرد ، جمعیت هم می آمد . سر سه راه امین حضور رسیده بودیم و دسته پیچیده بود توی خیابان امیرکبیر آن موقع و اول خیابان امام خمینی فعلی ، مرحوم عراقی به من گفت که ببین ته دسته کجاست ؟ من با موتور آمدم دیدم هنوز مسجد حاج ابوالفتح خالی نشده . این جور دسته ای تشکیل شد و همین جور داشت جمعیت می آمد و می رفت .
همین طور بود تا رسیدیم جلوی دانشگاه ، و دمهای دیگر . آن روز باز دم غالب این بود: گفت عزیز فاطمه (س) به زیر تیغ می روم ، زیر ستم نمی روم .
و دمهای باز این جوری و اسم امام و این حرفها . برگشتیم توی خیابان ولیعصر (عج) فعلی ( پهلوی سابق ) جلوی کاخ مرمر که آن زمان محل اقامت شاه بود رسیدیم ، یک مرتبه جمعیت برگشتند طرف کاخ و همه دستها را به طرف کاخ تکان می دادند و می گفتند :
گفت عزیز فاطمه ، الا یزید بی حیا ، به زیر ظلم نمی روم ، زیر ستم نمی روم .
خلاصه مشخص هم بود که خطاب به شاه است .
شب دوازدهم محرم یا شب پانزدهم خرداد شد – ما معمولا صبح زود می رفتیم سر کارمان مخصوصا اواخر بهار و تابستان ما معمولا اذان صبح می رفتیم – شاید 6 صبح نشده بود که یکی از کارگران به من گفت که تلفن کارت دارد . من رفتم تلفن را برداشتم – هنوز هم نمی دانم که آن طرف خط چه کسی بود – به من به اسم کوچک گفت : محسن خبر داری ؟ گفتم : شما کی هستی ؟ چه خبری ؟ گفت : آقا را گرفتند . تا این را گفت ، تلفن قطع شد . من گشتم توی دفترچه تلفنم ، شماره تلفن آقای حاج سید تقی خاموشی – که الان هستند – را پیدا کردم شاید مثلا یک سه ربعی طول کشید ، حدود 30/6 بود زنگ زدم به او ، او هم گفت : بله ما هم خبردار شدیم که آقا را گرفتند .
وقتی که مطمئن شدیم ، من یادم است که با یک حالت بغض و احساساتی آمدم وسط میدان تره بار ، رفتم بالای یک کامیونی که پر از بار بود ایستادم ، شروع کردم فریاد زدن که : مسلمانها نشسته اید مرجع تقلید ما را گرفتند . مردم دور ما جمع شدند و خلاصه شروع کردم داد و بیداد کردن که جمعیت راه افتاد . آن فصل ، فصل باقالی بود ، باقالی هم وقتی که می آورند چون سبک بار است ، بغلهای کامیون به اندازه دو متر یک چوبهای صافی را می گذارند حصیر می کشند ، شاید سی چهل تا ، چهل پنجاه تا کامیون باقالی هم خالی شده بود توی میدان ، این چوبها هم بود – هر کس که حرکت می کرد یکی از این چوبها را هم بر می داشت که بعد گفته بودند که چماق بدستها ، که باید بگویم مردم عادی بودند که به صورت طبیعی چوب برداشته بودند .

وقتی که ما می آمدیم ، دیدیم که عین این خبر را توی میدان باغ جنت که میدان سبزی بود هم داده بودند . آنها هم که تقریبا می شود گفت جمعیت انقلابی ، متدین توی آنها بیشتر از حتی میدان انباری بود که ما بودیم ، راه افتادند . من وقتی که می خواستم از میدان بیرون بیایم ، مرحوم طیب مرا صدا کرد – به اسم پدرم – گفت : پسر میرزا عبدالله کجا داری می روی ؟ گفتم : آقا خمینی را گرفتند. گفت : نروید می کشند شما را . همانجا دم تیر حجره اش که نزدیک در باسکول میدان بود ، ایستاده بود .
با جمعیت حرکت کردیم ، تا سر خیابان خراسان که رسیدیم ، دیدیم که یک جمعیتی تقریبا مطابق جمعیت ما دارد از توی خیابان خراسان می آید ، که باز می شود گفت که توی سازماندهی و راه انداختن همین جمعیت هم این برادران صالحی مؤثر بودند و خلاصه با قد بلندی که داشتند ، توی آن جمعیت حرکت می کردند . باز همین جور که آمدیم طرف میدان قیام و خیابان اسماعیل بزاز و همین جور آمدیم توی خیابان سیروس ، جمعیت همین طور اضافه می شد که وقتی به کلانتری 6 رسیدیم ، مردم حمله کردند به کلانتری که ما حرکت کردیم .

اولین چیزی که ما دیدیم ، وقتی که آمدیم توی خیابان سیروس و سر خیابان بوذرجمهری ، یک پاسبانی آنجا خواست به اصطلاح ابراز قدرت بکند . اسلحه کشید که به طرف مردم شلیک بکند ، مردم ریختند روی سر این و او را خواباندند روی زمین و خلاصه شاید اولین کسی که از بین رفت ، آن پاسبان بود که ما نفهمیدیم چه بسرش آمد ؛ چون خیلی کتک خورد و ما دیگر از روی او رد شدیم .

وقتی که رسیدیم به مسجد امام فعلی و پله های نوروزخان ، دیدیم وضع فرق می کند . اولا همه جا بسته شده ، مغازه ها بسته است ، بازار بسته است ، جمعیت زیادی از توی بازار آمدند ، اصلا آنجا پر از جمعیت بود و من هم آمدم جلوتر . قبل از اینکه برسیم به اینجا ، یک عده ای حرکت کرده بودند به طرف رادیو توی میدان ارک . یک زد و خوردی کرده بودند و آنها دفاع کرده بودند که بلافاصله یک تعدادی کامیون پر از سرباز آمده بود و رادیو را حفظ کرده بودند . وقتی ما رسیدیم اول سبزه میدان بعد از مسجد امام و بعد از خیابان ناصر خسرو ، باز یک تعداد زیادی کامیون پر از سرباز از طرف گلوبندک آمده بودند آنجا ایستاده بودند .

جمعیت هم شعرهایی به نفع امام و موضوع دستگیری امام و این حرفها می دادند . تقریبا جمعیت صف بسته بودند . آن طرف سربازها و مأمورین حکومت ، این طرف هم مردم . یک افسری بلندگو دستی گرفت آمد جلو شروع کرد خطاب به مردم صحبت کردن که : ما دستور داریم تیراندازی بکنیم متفرق بشوید ، اخلالگری نکنید . و این حرفها . یک جوانی توی تشکیلات ما پیراهنش را در آورد انداخت ، با زیرپیراهنی از ما جدا شد ، رفت جلو که می شود گفت اولین شهید پانزده خرداد این شخص بود . رفت جلو و شروع کرد شعار دادن و یک مرتبه او زیر پیراهنش را درید و گفت : اگر که شما می گویید که می زنید ، این سینه من و این هم گلوله شما. که او هم بلافاصله فرمان تیراندازی داد و به طرف او تیراندازی کردند که او شهید شد . یکی دو تا هم توی جمعیت ما که ایستاده بودیم مجروح شدند .

یک صحنه ای که من آن روز دیدم که نفهمیدم چی شد و هنوز در خاطرم هست ، یک عده ای از سربازها بعد از میدان سبزه میدان ، عرض خیابان را گرفته بودند ، یک تعدادی سرباز با کلاه آهنی که شاید هفت هشت نفری بودند ، که آمده بودند توی سبزه میدان ، اینها هی به ما اشاره می کردند که بیایید جلو با دستشان – حرف هم نمی زدند ، اشاره می کردند – بیایید جلو حائل بشوید . همین طور با دست اشاره می کردند . من برداشت خودم این بود که اینها می خواستند بیایند پشت ما ، مثلا من آن موقع فکر می کردم که اینها می خواهند بیایند ما را دور بزنند ، گفتم خوب تعدادشان کم است ، به ما می خواهند بپیوندند . بالاخره یک مرتبه دیدیم که از آن طرف ، یک عده سرباز آمدند اینها را برداشتند بردند ؛ دیگر بعد هم نفهمیدیم که حالا واقعا اینها می خواستند کمک به ما بکنند یا چیز دیگری بود . تقریبا مثل شبیه دستگیری بردند آنها را .

وقتی که تیراندازی شد و این جوان شهید شد ، یک مرتبه جمعیت حمله کردند به طرف قبل از سبزه میدان ، مغازه ها – که آن موقع مغازه ها پشت دری هایش از این چوبیها بود که می گذاشتند با پیچ مهره می بستند . یکی از اینها را کندند و مثل تقریبا برانکارد می ماند . این را برداشتند آوردند و این جوان را گذاشتند روی این و رفتند توی سینه سربازها که دیگر تیراندازی و جنگ و گریز [شروع شد] و مردم با سنگ و هر چی که دستشان بود به اینها می زدند و آنها هم مرتب تیراندازی می کردند و هی ما می رفتیم جلو ، آنها
می آمدند جلو ، من یک مقداری آمدم عقب تر – یعنی ما عقب نشینی کردیم – اصلا مردم آمدند عقب تر ، تا این طرف ناصرخسرو تقریبا سر کوچه نوروز خان نزدیکهای پامنار . همین جور داشتیم نگاه می کردیم ، من یک مرتبه دیدم که این کیوسک تلفن که آهنی بود ، آتش گرفت . گفتم ، ما چه ماده ای داریم که آهن را آتش بزنیم ، این ممکن است کار خود دستگاهی ها باشد .

خلاصه با یک جوانی که صحبت می کردیم ، گفتیم که ما با مردم صحبت بکنیم که مردم به اموال کسبه و اینها لطمه نزنند ؛ که رو به روی بانک پارس ، یک عده ای دست گرفتند و من و این جوان رفتیم روی دست مردم ، و صحبت کردیم که ما امروز برای آزادی مرجع تقلیدمان آمدیم و این حرفها . داشتیم صحبت می کردیم که تیراندازی شد . او تیر خورد افتاد . البته مجروح شد . مردم ما را انداختند و افتادم توی یک جوی که پر از لجن هم بود .

مرتب تیراندازی می شد و یک عده ای می افتادند . همانجا تقریبا یک سازماندهی مردمی شد که یک عده ای با موتور این مجروحین و شهدا را بلند می کردند و می رساندند به بیمارستان . نزدیکترین بیمارستانی که بود ، بیمارستان بازرگانان بود سر سه راه بوذرجمهری و ری . بعد آنها – مأمورین – توانستند به خیابان بوذرجمهری مسلط بشوند ؛ ولی جمعیت رفته بودند توی کوچه پس کوچه های بازار و از آنجا مرتب شعار می دادند . یعنی شاید بشود گفت حتی فردای شانزده خرداد هم هنوز حرکت مردم ادامه داشت ، وقتی من آمدم بیمارستان بازرگانان ، دیدم که جمعیت زیادی ایستاده ، همین جور دارند مجروح می آورند . دکتر منظوری – رئیس بیمارستان – می گفت که ما امکانات می خواهیم ، یک بنده خدایی که چند سال پیش فوت کرد – نزدیک بیمارستان ذغال فروشی داشت – به نام حاج ابوالقاسم جیل سرائی ، ایشان آمد یک چک سفید امضایی داد به دکتر منظوری گفت که هر چقدر خرج اینها هست اگر مشکل دارید من می دهم ، شما ناراحت نباشید ، هر امکاناتی می خواهید بگویید برویم تهیه کنیم بیاوریم .

من برگشتم بیمارستان ، دیدیم که وضع خیلی ناجور است . اولا تمام اتاقها پر است . اصلا بحث تخت نیست ، همین کف زمین پتو پهن کردند و بغل هم خواباندند و ضجه و ناله از آنها بلند است و یک عده هم تشنه . خلاصه گفتند به اینهایی که تیر به شکمشان نخورده یکی آب بدهد ، که کسی یک کتری گرفته بود و یک شیلنگ باریکی سرش را گذاشته بودند ، که آن را می گذاشتیم دهان بعضی از افراد مجروح .
خبر رسید که می خواهند حمله کنند به بیمارستان و مجروحین را بگیرند . اینجا من خودم دست به کار شدم و عده ای از رفقا را صدا کردیم – همان آدمهایی که توی بیمارستان بودند – گفتیم ، یک عده ای جلوی در بیمارستان مقاومت بکنند که کسی وارد بیمارستان نشود تا ما این مجروحین را تخلیه کنیم .

بیمارستان یک طرفش بر خیابان ری بود ، یک برش توی کوچه ای بود که آن کوچه پیچ می خورد می رفت به طرف کوچه دردار ، به صورت دایره وار . خلاصه چند تا از جوانهای قوی را فرستادیم از دیوار رفتند توی کوچه ، یک عده هم ایستادند توی بیمارستان . هر کسی که پانسمان می شد ، ما می بردیم و دست به دست می کردیم .و از روی دیوار می دادیم و از آن طرف می بردند که شاید اکثریت مجروحین را از بیمارستان تخلیه کردیم . دیگر آن اواخرش که یک عده ای مانده بودند – که یادم نیست چند تا بودند – مقاومت بچه هایی که دم در بودند تمام شد ، در باز شد و بالاخره آجودانها ریختند داخل و بچه ها فرار کردند . پلیس و سربازها که آمده بودند ، همه مجروحینی که مانده بودند هر چند تا که بودند – که خیلی کم مانده بودند شاید مثلا کمتر از ده ، پانزده تا مانده بودند – آنها را برداشتند . دیگر آنها آدمهایی بودند که نمی توانستیم آنها را تکان بدهیم ، بردند و تمام شد .