سرود «خمینی ای امام» را من قبل از پیروزی انقلاب سرودم؛ یعنی وقتی که حضرت امام از نجف به پاریس رفتند. در آن موقع اعلامیههای حضرت امام به ایران میآمد، اگر خاطر دوستان باشد، اعلامیهها وقتی میآمد مثل شبنامه تکثیر میشد، بچهها شبها آنها را در خانههای اطراف میانداختند و سخنرانیها در نوار کاست ضبط میشد و کاستاش دستبهدست میچرخید. به هر صورت این اعلامیهها و سخنرانیها که کاست میشد یک رویِ نوار، خالی بود و عزیزانی که این نوارها را تکثیر میکردند، میآمدند و میگفتند یک شعری برای آن روی نوار بگو تا ضبط کنیم که فرمایشات حضرت امام که در یک روی نوار بود پوشش داده شود. من هم یکی دو تا شعر دادم یکی « با یاد عاشورا بهپاخیزید» ، یکی هم «خمینی ای امام» بود. که الان شعر «با یاد عاشورا بپاخیزید» را به یاد ندارم.
شعر انقلاب، به تعبیر رهبر معظم انقلاب اسلامی شعر زر و زور نیست، زبان یک ملت و شرح حال یک امت است ، شعر هدفدار و سازنده مردمی است و ... شاعر گرامی ما آقای حمید سبزواری از پیشکسوتان و پیشروان این راه است .
زبان فاخر در شعر سبزواری ، با مضمون انقلابی و مکتبی ، آمیزه ای مطلوب و ارزنده پدیدآورده و مجموعه شعر او در دیوان معاصر فارسی ، فصل رغبت انگیز و شایسته ای گشوده است .
مجموعه حاضر زندگی نامه و خاطرات این چهره ی برجسته ی فرهنگی و چهره ی ماندگار عرصه ی ادبیات این مرز و بوم است و امید که چراغی باشد فرا راه نسل نوین و این سخنش سرمشقی برای جوانان باشد.
اکنون بخش هایی از فصل چهارم کتاب حال اهل درد (مروری بر خاطرات و اشعار حمید سبزواری) که توسط مصطفی فیض تدوین شده و انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی آنرا در تیرماه 1386 منتشر نموده تقدیم خوانندگان می گردد.
1ـ آشنایی با علی معلم و تأثیر گرفتن از ایشان
در اوان پیروزی انقلاب، من ایشان را نمیشناختم، آشنایی ما از یک شب شعر شروع شد. ایشان به جلسه آمدند و شعر بلندی نیز خواندند. یادم است جلسه در خیابان خراسان تشکیل شده بود و یکی دو تا از شعرای معروف دیگر نیز آنجا بودند. من از آنجا با ایشان آشنا شدم. سبک شعری هر دو تای ما سبک خراسانی بود، هر دو در قصیده دستی داشتیم. این قالب نیز ساختهی پیشینیان ماست، ولی ما سعی میکنیم تا رنگ و لعاب عهد خودمان را به آن بدهیم که تفاوتهایی با دوران سامانی و غزنوی داشته باشد.
اخیراً حوزهی هنری کتابی چاپ کرده بود و در آنجا مطرح شده بود که من از ایشان تأثیر گرفتهام. البته اشکالی ندارد که دوست از دوست خود متأثر شود. در آنجا نوشته بودند که ایشان این گونه شعرگویی را از آقای معلم گرفته است. من از این آقای شاعر تقاضا میکنم هنر خودشان را بیایند بنمایانند، مردم بیایند قضاوت کنند. من نمیخواهم بگویم از ایشان برتر هستم. یکی از مشکلات شاعر حسد است به عقیدهی من یک شاعر باید معلم جامعهی خودش باشد. شاعری که وظیفهی خودش را بشناسد باید از این مسائل دور باشد، اگر میخواهد دربارهی افراد قضاوت کند قضاوت به حق کند. من آقای علی معلم را دوست دارم، شاعر توانایی است، من از ایشان استفاده میکنم و هیچ ابایی ندارم. آقای معلم هم از من استفاده میکند، چه پروایی است. این برای انسان ننگ نیست. من شعرهای قبل از این جریان را دارم. مثلاً سرودهی «درد من» موقعی گفته شده است که من با آقای معلم آشنا نبودم. قصایدی هم در آن جا دارم که به تبع قصیدهسرایان خراسان سرودم و غالباً در سبزوار سروده شده است. من از سال 47 به تهران منتقل شدم و آن موقع که به تهران منتقل شدم 43 سال داشتم و پیش از آن اشعار گوناگونی گفته بودم.
2 ـ سرود «خمینی ای امام»
سرود «خمینی ای امام» را من قبل از پیروزی انقلاب سرودم؛ یعنی وقتی که حضرت امام از نجف به پاریس رفتند. در آن موقع اعلامیههای حضرت امام به ایران میآمد، اگر خاطر دوستان باشد، اعلامیهها وقتی میآمد مثل شبنامه تکثیر میشد، بچهها شبها آنها را در خانههای اطراف میانداختند و سخنرانیها در نوار کاست ضبط میشد و کاستاش دستبهدست میچرخید. به هر صورت این اعلامیهها و سخنرانیها که کاست میشد یک رویِ نوار، خالی بود و عزیزانی که این نوارها را تکثیر میکردند، میآمدند و میگفتند یک شعری برای آن روی نوار بگو تا ضبط کنیم که فرمایشات حضرت امام که در یک روی نوار بود پوشش داده شود. من هم یکی دو تا شعر دادم یکی « با یاد عاشورا بهپاخیزید» ، یکی هم «خمینی ای امام» بود. که الان شعر «با یاد عاشورا بپاخیزید» را به یاد ندارم.
حالا شعرش هم یادم رفته. این شعر را عدهای از بچههای مطمئن و از فامیلهای خودشان و دوستان خودشان آورده بودند در خفا روی نوار ضبط میکردند و پخش میکردند. این تا موقعی ادامه داشت که تقریباً نزدیک تشریففرمایی امام بود. من احساس کردم اگر امام تشریف بیاورد به اولین جایی که خواهد رفت بهشت زهرا است. چون در جریانهایی که قبل از انقلاب پیش آمده بود و کشتاری که از مردم کرده بودند، کلی شهید داشتیم، اما سرود امام را که من سرودم و روی نوار ضبط کردم، این نوار در دست مردم بود، در ماشین نوار را میگذاشتند و کسانی که سوار ماشین میشدند این سرود را میشنیدند و به این صورت تکثیر میشد. ضمناً تنها، سرود «خمینی ای امام» نبود بلکه یک سرودی نیز برای زندانیها گفته بودم. یادم نیست، یک سرودی که با کلمهی زندانی شروع میشد که بیشتر آیتالله طالقانی مد نظر ما بود، ولی من اینها را به دلایلی نتوانستم حفظ کنم، چون واقعاً ترس داشتم که هر آن بریزند به خانهی ما و گرفتاری پیش بیاید، اینها از بین رفت، شاید آقای شمسایی اینها را داشته باشد، چون نوارهایشان را ایشان پر میکردند. آخرین ضبط «خمینی ای امام»، موقعی بود که امام میخواست بیاید به ایران. وضع تهران خیلی از این جهت آشفته بود و همه در انتظار آمدن امام بودند و میخواهم بگویم تهران به حال انفجار رسیده بود. خانوادهی سلطنتی هم در شرف فرار بودند، ما هم داشتیم آخرین ضبط خمینی ای امام را انجام میدادیم که در آنجا بخوانند، بعد هم «برخیزید ای شهیدان راه خدا»
3ـ آشنایی و همکاری با شاهنگیان
شاهنگیان از نظر خانوادگی از یاران و آشنایان امام بودند و آقای زورق هم ایشان را میشناخت و از این راه ما با آنها آشنا شدیم. آقای زورق با ایشان در ارتباط بود و شاهنگیان شمهای از آهنگسازی میدانست و یک مقداری به امور تصنیف و آهنگسازی وارد بود و بعد آمد در صدا و سیما منشأ خدمات زیادی شد و سرپرستی سرودها را در اختیار داشت و انصافاً از جهاتی هم خوشذوق بود، گرچه نمیخواهم بگویم خیلی وارد به «نت» بود، ولی از نظر علمی تقریباً این کار را درک کرده بود، و از دانشجویانی بود که در آمریکا تحصیل کرده بود و در آنجا هم از مبلّغان مکتب امام بود در خارج از کشور. بعد که ایران آمد، با ما آشنا شد و در مجالس ما شرکت میکرد. قبل از پیروزی انقلاب، معمولاً شبهای شعر تشکیل میدادیم که پر از جمعیت میشد و این کار ادامه داشت تا بعد از پیروزی انقلاب و زمانی که حاج آقا خامنهای ـ رهبر معظم انقلاب ـ مورد سوءقصد قرار گرفت. حتی بعد از پیروزی انقلاب هم این خانهها پر از جمعیت بود که از علاقهمندان شعر و شاعری بودند و یکی از جاهایی بود که تقریباً شعر انقلاب نشأت گرفت، خیلی از دوستان ما از جمله آقای بهجتی و زورق نیز شرکت میکردند.
4 ـ آشنایی با شعرای انقلابی
از میان شعرای آن دوره، آقای زورق در خاطرم است که با ما همکاری میکردند. آقای بهجتی، امام جمعهی اردکان بود. موقعی که به تهران منتقل شدیم، آقای زورق یک چیزهایی چاپ کرده بود. از شعرای مشهدی، آقای قدسی بودند. خود حاج آقا خامنهای بودند و علاوه بر اینها آقای امیری فیروزکوهی و نعمت میرزازاده را میشناختم. اما راه برخی از آنها با ما عوض شد. به طوری که یک روز با آقای بهجتی و آقای شمسایی و به نظرم، آقای زورق بود که به خانهی آزرم رفتیم. من در آن جا احساس کردم که دارند آزرم را میدزدند. بعد از پیروزی انقلاب من در همان روزهای اول به خانهی ایشان رفتم و در آنجا یک مسائلی را به آزرم گفتم که شما سالها برای امام شعر گفتید و....
از شعرای آذری زبان، استاد شهریار را به یاد دارم و از معاصرین، استاد مشفق را به یاد دارم که اشعار سیاسی نیز دارند؛ اشعاری که برای امام سروده شده است.
با آقای شاهرخی در اولین روزهای پیروزی انقلاب اسلامی آشنا شدم که در روزنامهی انقلاب اسلامی بودند و یک قطعه شعر هم دادم در آنجا چاپ کردند،بعداً دیدم که اینجا اصلاً اسلامی نیست و به آقای شاهرخی نیز گفتم که اینجا جای تو نیست و از آنجا بریدیم .
از شعرای زن، خانم ]طاهره[ صفارزاده بودند و مرحوم سپیدهی کاشانی که شعرهایشان بعد از انقلاب بسیار شعرهای پختهای بود.
آقای حسین لاهوتی نیز بودند. آقای ستوده بود که باز به کردی و به فارسی شعر میگفت و مرد ادیبی بود. آقای مجاهدی بودند که شاعر بسیار خوبی بودند و سالیان دراز شعر گفتند.
از شعرای اصفهانی و اهالی استان فارس، نصرالله مردانی بود، و محمدعلی مردانی نیز از شعرایی بودند که با ما همگام بودند.
6 ـ خاطرهای از دورهی ریاست جمهوری بنیصدر
اوایل انقلاب، اولین دولتی که بر سر کار آمد، دولت بنیصدر بود و بنیصدر داشت از اول ریشهها را قطع میکرد. من یادم است که در مشهد بودیم؛ سخنرانی بنیصدر را در مشهد بودیم و شنیدیم؛ من بودم و آقای زورق و آقای شمسایی و آقای بهجتی هم بودند. با ماشین رفتیم به مشهد، خانهی یکی از شعرا؛ مثل اینکه خانهی خسرو بودیم، خدا رحمتش کند، از شعرای مشهد بود، رادیو را گرفته بودیم، آقای بنیصدر یک صحبتی کرد خطاب به امام، اما در لفافه، که این جا را چه کار کردید؟ فیامانالله، فیامانالله،... همینطوری صحبت میکرد و میگفت فیامانالله؛ یعنی طعنه به امام میزد. من یک شعری آنجا سرودم، ولی حالا آن را ندارم:
الا مـنـافـق تردسـت؛ فیامانالله
رسیدهای تو به بن بست؛ فیامانالله
چون به امام میگفت به بن بست رسیدی؛ و من برای او گفتم:
رسد به کوچهی بنبست، هر که او نبود
بــه هـیـچ قــاعده پابست؛ فیامانالله
این را با تلفن به تهران دادم، از همانجا خانهی خسرو ، آن را فتوکپی کردند، بعد چاپ و ماشین کرده بودند و بعد پخش کرده بودند. در بازگشت از آنجا، با روزنامهی انقلاب اسلامی همکاری کردم و چند شعر من را، علیه بنیصدر، در صفحهی اول زدند که باید در روزنامههای آن زمان نگاه کنم چون آن شعرها را ندارم. از جمله شعر زیر:
آن زما بگسسته، با کس سیر نتواند نشست
نشوه را ماند که در سر دیر نتواند نشست
کی گناه عاقلان باشد، اگر دیوانهای
بر کنار از حلقهی زنجیر نتواند نشست
هر که خواهد دیو بدبینی به خاطر پرورد
«در حضور سایه، بیشمشیر نتواند نشست»
لاجرم چون صورت آیینه از خاطر رود
هر که با یک چهره در تصویر نتواند نشست
دو رنگیهای بنیصدر را در بیت زیر نیز یاد کردهام:
گرچه سحر سامری در خامهی عصیان اوست
بر دل موسی، خط تزویر نتواند نشست
تأکید بر عدم فریبخوری امام از بنیصدر که در قالبهای اینجوری آورده شده است، وغزل دیگری سرودم با مطلع زیر:
بار سودا میکشم بر دوش و سرمیخوانمش
شعله در کانون تن دارم، جگر میخوانمش
علاوه بر این، خطاب به جوانان، قصیدهی زیر را سرودم:
بردار سر ای جوان زبالینا
وزسر به در آر خواب نوشینا
شب طی شد و روی دلکش خورشید
بر شد زکران چو تشت زرّینا
این شعر را موقعی سرودم که از یک سو کمونیستها این بچهها را فریب میدادند و منافقین نیز از سوی دیگر همین کار را میکردند.
7 ـ آشنایی با شهید مطهری
من شهید مطهری را از دو جنبه میشناختم؛ یکی از مجامع و مجالسی که ایشان داشتند، وقتی که به تهران منتقل شدم از سال 47 به بعد در محفل ایشان حاضر میشدم و گاهگاهی نیز توفیق پیدا میکردم در پای منبرش مسائل روز و از فرمایشات حیاتبخش و رهاییبخشی که بر زبانش جاری بود استفاده میکردم و دیگر اینکه ایشان نیز مسائل اسلامی را آن گونه بیان میکردند که ما میفهمیدیم منظور چیست، چون روشن سخن گفتن برای هر کس مقدور نبود. گرچه ایشان مسائلی را علنی نیز بیان میکردند، یکی از بزرگترین نعمتهایی که فرمایشات ایشان داشت پی بردن به آن سرمایهی اصلی است که امت و ملت اسلامی در دست دارد و بازیافت آنچه که از دست داده بود. میخواهم بگویم که تقدّم با این بزگوار بود وگرنه افراد دیگری نیز بودند که این حرفها را میزدند. ایشان یکی از پایههای انقلاب اسلامی بودند.
8 ـ سرودن شعر در رثای شهید مطهری و دیدار با امام
در سال 59 برای سالگرد شهادت شهید مطهری شعری سرودم؛ جریان بدین گونه بود که وقتی سالگرد شهادت ایشان نزدیک میشد در صدا و سیمای جمهوری اسلامی واقع در میدان ارک بودیم، صحبت از سرودی شد که ساخته شود و به مناسبت شهادت ایشان پخش شود. مدیر آن قسمت آقای مجید حداد عادل بود. او گفت که آقای راغب یک سرودی لازم است. من گفتم که آقای راغب یک آهنگی به من بده من یک سرود بسازم. او با دهانش یک چیزی زمزمه کرد و من هم گفتم فردا شعرش را میآورم، در خانه دارم و رفتم. شب یک چیزهایی به آن اضافه کردم و یک قسمتهایی به آن افزودم:
ای مجاهد شهید مطهر
مرتضی را چو آیینه مظهر
ای شهید ره حکمت و علم
خون تو حافظ دین و دفتر
در عزای تو ای بحر تقوا
دیده در خونِ دل شد شناور
در رثای تو ای کوه دانش
وای اگر نشکند خامه را سر
یک سرمایهی بسیار بسیار گرانبها و پر ارج ملّت ما با یک گلولهی خائنِ فریب خورده از دست رفت، خون او کارساز بود و هر شهیدی که در انقلاب اسلامی و در جنگ تحمیلی به خاک افتاد، درس علی و اولاد علی گرفته بود.
بعد از این سرود به محضر مقدّس حضرت امام دعوت شدم و از حضور ایشان بهرهمند شدم، دست بزرگوار را بوسیدم، ولی آن موقع که من نسبتاً جوان بودم، و الان سالها از آن دوران میگذرد، این هیبت حضرت امام مرا گنگ کرد، فقط نگاه کردم، دستشان را بوسیدم، امام متوجه شدند و خندیدند، خدا رحمتشان کند. چون دیدم عدهای بیرون منتظرند و میخواهند امام را ملاقات کنند، دیگر معطل نکردم، برگشتم و بیرون آمدم.
9 ـ همکاری با صدا و سیما
من با صدا و سیما از همان روزهای اول پیروزی انقلاب ارتباط برقرار کردم و در آنجا رفتم شعری خواندم. موقعی که بنیصدر هنوز عزل نشده بود، وزیر امور خارجهی فعلی، نامهی کوچکی دادند و به بنیصدر مرا معرفی کردند. من آن را بردم دادم به بنیصدر و او آن را انداخت دور؛ چون میدانست که من «خمینی ای امام» را گفتهام روی خود را از من برگرداند. من از آن موقع فهمیدم که این سرِ همکاری با جمهوری اسلامی و امام را ندارد. وقتی که آنجا رفتم، خانمی که منشیاش بود یک لباس تنگ و چسبان پوشیده بود با یک هیأت و هیکلی که در زمان شاه هم ندیده بودم، من تعجب کردم که آیا این رئیس جمهورِ جمهوری اسلامی ایران است؟ جا خوردم و بعدش هم که رفتم و آن نامه را دادم، نامه را کنار گذاشت و تقریباً محترمانه عذرمان را خواست و آمدم بیرون و دیگر نرفتم تا اینکه بنیصدر عزل شد. بعد از آن از ما خواستند که برویم با صدا و سیما همکاری کنیم. رفتیم شب شعری در صدا و سیما، در ادارهی تولید تشکیل دادیم؛ وقتی مجید حداد عادل در ادارهی تولید سرپرست شده بود. مجید که قبلاً با ما ارتباط داشت از من دعوت کرد، رفتیم آنجا (من در آن موقع کارمند بانک تجارت بودم.) در آن روزهایی که رفتم آنجا، احساس کردم که یا باید در بانک کار کنم یا همکار انقلاب باشم، نمیتوانستم دو کار بکنم؛ چون در صدا و سیما باید سر ضبط مینشستم تا سرود اشتباهی خوانده نشود . انجمن و شب شعری در آنجا تشکیل میشد که هفتهای دو سه روز نیز گرفتاری داشت. شبها نشستهایی بود که ناگزیر باید با آنها همکاری میداشتم، نمیتوانستم انتقال از بانک به صدا و سیما بگیرم، ولی رفتم و از بانک، خودم را بازنشسته کردم و به این خاطر، امروز حداقل حقوق را از بانک میگیرم. آن زمان من معاون شعبه بودم و انقلاب پیروز شده بود، میتوانستم امتیازات خوبی بگیرم. از آن مدت تا حال هم در صدا و سیما همکاری دارم، بحث کارمندی در میان نیست، منتها همکاری همیشه وجود داشته است. در این دوران که از انقلاب میگذرد تا حالا این ارتباط قطع نشده و این یکی از افتخارات من است.
فشار بر روی من در زمان آقای محمد هاشمی (که در رأس صدا و سیما بود) بسیار زیاد بود، انگار نه انگار که من خدماتی کردهام. به لطف خدا در رنج معیشت نبودم، به هر صورت زندگیمان خیلی آبرومندانه گذشت بدون اینکه نیاز به چیزی داشته باشم. یک گله و دردی که از صدا و سیما دارم این است که نمیآیند با من مصاحبه کنند؛ در گذشتهها شما چه دیدید؟ این کار را بایستی من به سرپرست محبوب صدا و سیما توصیه کنم. من به فرد ایشان علاقه دارم، ایشان راست میگویند، درست حرکت میکنند. منتها عدهای در آنجا کار را آشفته میکنند. من از محضر ایشان میخواهم بگذارند افرادی که این دردها را دیدهاند، این مسائل را چشیدهاند و با تمام وجودشان لمس کردهاند، بیایند این حرفها را بزنند. مگر نرسیده آن زمان که ما صدا و سیما را در دست داشته باشیم؟ چرا نمیگذارید این حرفها را بزنیم؟ مرا برای یک شعر خواندن دعوت میکنند، ولی من تنها شعرخوان نیستم، من از ناچاری است که شعر میگویم، من کلی سرود گفتهام، این سرودها چون بوی اسلام میداد بایگانی شد. بروند آن سوابق و سرودهای مرا در بیاورند، روی من سپید است. پیش این ملت گله ندارم و از آقای معلم دوست عزیز خودم هیچ گلهای ندارم. من در گذشته این همه دردها را داشتم و امروز هم دور از چشم ایشان این کارها را میکنم، من خیلی درد دارم، بگذارند من دردهای خودم را بگویم و در سینهام اینها را به زیر خاک نبرم. شاید از این طریق خدا از من بگذرد. روزگار به انسان فرصت اندک میدهد، از زندگی تا مرگ جز دو گام بیشتر نیست؛ یک گام به خطا میتوانیم برداریم.
10 ـ شرکت در کمیتهی فرهنگی
وقتی که انقلاب پیروز شد از بنده دعوت نمودند که در کمیتهی ادبی فرهنگی انقلاب شرکت کنم. این کمیته زیر نظر آیتالله خامنهای تشکیل میشد. من، آقای گرمارودی و خانم سپیده کاشانی از شعرایی بودیم که در آنجا شرکت میکردیم. چندنفر دیگر هم بودند، البته از شعرای فعال بودند. دوستان ما همه از شعر و شاعری بهرهمندتر بودند تا من؛ در آن موقع سرود «خمینی ای امام» را خیلی جلوتر از تشریففرمایی حضرت امام سرودم و چون پیشبینی میکردم که ایشان بعد از تشریففرمایی به بهشت زهرا خواهند رفت، سرود «برخیزید ای شهیدان راه خدا» را سرودم و بعد از اینکه انقلاب پیروز شد معلوم شد که شاعر اینها چه کسی بوده است. از ما در کمیته دعوت کردند و کمیته در منزل خودمان باحضور شاعرانی همانند آقای ستوده، آقای مشفق و مرحوم اوستا تشکیل میشد. بعدها آقای معلم را شناختیم. افرادی دیگر نیز به آن جا میآمدند که اسامی آنها را الآن به خاطر ندارم. حاج آقا خامنهای هم به تبع علاقهای که به شعر و شاعری داشتند در آن مجالس حاضر میشدند. گاهی نیز که ایشان در جبهه مسؤولیت داشتند با همان تفنگ خودشان که در زیر عبا بود به همان مجالس میآمدند و من عکسهایی با ایشان در موقع صرف شام در مجالس دارم. مرحوم محمدتقی جعفری نیز به آنجا میآمدند، ولی من الان حافظهام یاری نمیکند اسم همهی آنها را بگویم. چند تا از مداحها نیز بودند که توسط آقای شمسایی ما با آنها آشنا شده بودیم، آنها نیز در مجالس بودند و مجالس را گرم میکردند. حاج آقا خامنهای هم در آن جلسات میآمدند تا زمانی که ماجرای سوءقصد برای ایشان پیش آمد.
11 ـ آشنایی با مقام معظم رهبری
خدمت شما عرض کنم که آشنایی بنده با آقای خامنهای از سبزوار شروع شد. من پیش از اینکه به تهران بیایم با ایشان آشنا بودم. البته در مشهد هم با ایشان دیدار داشتم، ولی آشناییمان به آن صورت نبود. در تهران موقع تشریففرمایی حضرت امام، شورایی تشکیل شد من نیز یکی از اعضای آن بودم، آقای گرمارودی نیز بود و حاج آقا ]مقام معظم رهبری[ نیز در رأس کار بود.
در آنجا حاج آقا متوجه شد که انجمن ادبی اسلامی هم در خانهی ما تشکیل میشود که بعد از آن به خانهی ما تشریف میآوردند. البته حاج آقا در دههی 40 و 50 در مشهد نیز در جلسات شعرا و ادبا شرکت میکردند، ولی من فقط در یک انجمن شرکت میکردم و متأسفانه اسامی انجمنهایی که در آن زمان وجود داشت را به یاد نمیآورم.
12 ـ مقدمهنویسی آقای خامنهای بر کتابهای من
یک روز در خدمت حاج آقا بودم که فرمودند آقا حمید چرا شما کارهایتان را چاپ نمیکنید؟ من به شوخی گفتم: آقا منتظر مقدمهای هستم که شما بر کتاب بنویسید. ایشان جدی فرمودند من برای هیچکس این کار را نکردم، ولی برای شما این کار را انجام خواهم داد. من در واقع میگویم یک چراغی در دلم روشن شد وقتی که ایشان این فرمایش را فرمودند، گفتم: الحمدالله. رفتم اینها را جمع و جور کردم. بعد آن موقع آقای شمسایی در دفتر حاج آقا کار میکرد. به شمسایی گفتم که به حاج آقا یادآوری کنید. شما بگویید کتاب آماده است من مقدمه را میخواهم، دیدم شمسایی آمد و گفت که حاج آقا فرمودند شعرها را بدهید و من این دو کتابِ شعر را دادم خدمت حاج آقا بردند، البته همه مرتب و آماده بود. ایشان یک مقدمهی دو صفحهای بر کتاب نوشتند و چون هر دو کتاب را من فرستاده بودم در هر دو کتاب، مقدمه نوشتهی ایشان بود. این یکی از نعمتهای پروردگار بود که نصیب من شد، انشاءالله ظل ایشان مستدام باشد و آن آرمانهایی که دارند، همه، جامهی عمل بپوشند و مقدمهنویسی ایشان مقدمهای شد برای برخورداری بیشتر از وجود ایشان.
13 ـ ارتباط با مقام معظم رهبری
بعد از واقعهی سوءقصد به ایشان در مسجد ابوذر، به دیدار ایشان رفتیم، دستشان بر گردنشان بود و علاوه بر این مریض بودند، ما که به عیادت ایشان رفتیم. یک مجلس شعرخوانی نیز در حضورشان تشکیل دادیم. به لطف خدا الآن نیز با توجه به گرفتاریهایی که دارند هر وقت که خانهی ایشان میرویم در به روی ما باز است، ولی ما احساس میکنیم که نباید برویم و وجود ایشان را به فرعیات مشغول کنیم. وظایفی که در این دوران و برهه در داخل و مسائل بینالمللی که ساری و جاری است اجازه نمیدهد که بیش از این وقت ایشان را بگیریم. با این حال روزی نیست که در غیاب، ایشان را دعا نگوییم و از خداوند توفیقاتشان را نخواهیم. گوهر ایشان را شناختیم، تمام اندیشهی ایشان در مورد حفظ قرآن و اسلام است. پیروی از عترت رسولالله و بقای جمهوری اسلامی ایران؛ یعنی دوام مملکت بر محور دین و کتاب، آرزوی ایشان است که امیدواریم هیچگاه گسسته نشود و آن کاری را که امام شروع کردند، با دست ایشان، پرچمش به دست امام زمان برسد.
14 ـ خاطرهای از ملاقات با مقام معظم رهبری
من شب ارتحال امام خوابم نمیبرد، رادیو را آوردم بالای سرم گذاشتم. مدتی رادیو را گرفتم گاهی قرآن میخواند و گاهی هم بخشهای دیگر، بالاخره خوابم برد. پس از اینکه حضرت آیتالله خامنهای حادثه برایشان پیش آمد و دستشان بر گردنشان بود، یک شب تعدادی از شعرا رفتیم منزل ایشان. مجلس را در حضور ایشان تشکیل دادیم. خدا رحمت کند اوستا را، او بود و من؛ قدسی مشهدی، آقای ]علی[ معلم، آقای ]محمود[ شاهرخی]متخلص به جذبه[ ، آقای ستوده و فکر میکنم یکی دیگر هم بود، عکسش را دارم. آن شب که مارفتیم آنجا نشستیم، حاج آقا با گرمی بیشتر از همیشه با ما رو به رو شد. قبلاً در مجلس که مینشستیم ایشان به عنوان یک روحانی مبارز مطرح بود، حالا هم یک روحانی مبارز مجاهد که رئیسجمهور هم شده بود؛ یک پیراهن و یک ژاکت نیمداری تنشان بود که خراسانی بود، نیم کهنه، چه بگویم، کار کرده، هوای بیرون سرد بود و اتاق گرم. نشستیم آن شب شعر خواندیم و شعر شنیدیم. حاج آقا هم خیلی دلبرانهتر از مجالس دیگر با ما برخورد کرد. آخر شب آمدیم حاج آقا حرکت کرد ما را بدرقه کند. گفتیم حاج آقا برگردید شما سرما میخورید و به زور برگرداندیم که میخواستند حتی تا حیاط بیایند. این بزرگواریها و کرامتها پیش هر کسی نیست؛ انسان بایستی قدر بشناسد. افراد گاهی به جایی که میرسند همه چیز را فراموش میکنند و آنهایی که اگر به جایی میرسند آن کرامتهای انسانی و نفسانی خودشان را از دست نمیدهند، انسانهای بزرگند. من با پژو 504 که داشتم آمده بودم. به قدسی گفتم تو کجا میروی بیا برویم خانهی ما، که گفت نه، من میخواهم بروم خیابان شاهپور و خانهی فلانی. گفتم بیا بنشین تو را آنجا ببرم، نشست .گفتم: تو امشب خانهی ما میآیی؟ گفت: آخر.. گفتم: بابا جان این وقت شب، همه خواب هستند، دیگر خیلی از شب گذشته است، برویم خانهی ما. آمدیم در خانه نشستیم و پسرم وحید (که آن موقع کوچک بود) نیز نشسته بود. گفتم که حاج آقا قدسی، امشب حاج آقا خامنهای از موقع طلبگی خودشان افتادهتر و دلبرانهتر با ما روبهرو شد. ـ خدا رحمت کند قدسی را ـ گفت: باید هم اینگونه باشد چون که ایشان رئیسجمهور شد. گفتم: وقتی که بزرگان بر مقامشان افزوده میشود این شخصیت را پیدا میکنند و آن را ارزان نمیفروشند، افتادهتر میشوند تا پیش مردم بیشتر عزیز شوند. این پیش آدمهای معمولی است که وقتی به مقامی میرسند خودشان را گم میکنند. صحبت در این مقال بود که دیدم قدسی چیزی میخواهد بگوید، قطعاش کردم سخن گفتن را. گفت: گوش کن یک داستانی را برایت بگویم. بعد گفت حالا این باشد برای بعد. گفتم چرا؟ گفت: امشب خلوت است و حالا مناسب نیست. من اصرار کردم که حتماً باید بگویی. گفت ما که جوان بودیم؛ من و آقای خامنهای و چند جوان هم سن و سال، عربی میخواندیم، درس طلبگی میخواندیم و در هفته هم یک روز 5 ـ 6 نفر بودیم دستهجمعی میرفتیم خانهی یک پیرمردی؛ پیری بود که سالی از او گذشته بود، پیر، منظور اینکه بتواند هادی و راهنمای انسان شود، یک آدم دانشوری که آدم از او درس بگیرد. به این قصد ما هفتهای یک روز آنجا میرفتیم و شعری نیز که گفته بودیم میخواندیم و ایشان هم یک صحبتی میکردند و ما را نصیحت میکردند که در زندگی اینطور باشید. شعرهایمان را که میخواندیم گاهگاهی میگفتند اینطوری باشد بهتر است، چون سری از شعر و شاعری هم داشت، ما شارژ میشدیم و از مجلس ایشان بیرون میآمدیم. یک روز آنجا رفتیم، (آقای خامنهای تازه عمامه گذاشته بود)، موقع بیرون آمدن، خداحافظی کردیم از پیرمرشدمان، ایشان گفتند که آقا سیدعلی آقا با شما کاری داشتم، آقای سیدعلی خامنهای آنجا ماند و بقیه آمدیم بیرون. ما در حیاط ایستادیم و دیدیم کمی طول کشید، بعد حاج آقا بیرون آمدند. آن موقع یک برافروختگی در سیمای آقای خامنهای مشاهده کردم. گفتم: سید! آقا چه فرمودند؟ گفتند که آقا مرا نصیحت کردند راجع به عمامهای که سرم است که این عمامه این جوری است. گفتم: خوب اگر واقعاً همین بود ما هم بهره میبردیم، اینکه حرف محرمانهای نیست که آقا بگوید صبر کن فقط با تو کار دارم. گفت: آن چیزیست که حالا وقت گفتن آن نیست. گفتم: یعنی چه؟ چرا؟ در خلوت ایشان را دیدم. گفتم این را باید بگویی! گفت والله ایشان یک چیزی فرمودند که من در خودم یک چنین مسألهای را نمیبینم، ایشان به من فرمودند: «خودت را بساز، یادت باشد تو یک روزی در این مملکت باید حرف اول را بزنی و مضمونی قریب به این.» همین که این حرف را گفت، من به خاطرم گذشت مگر نه اینکه حرف اول را امام میزند، آقای خامنهای نمیزند! امام حضور داشتند، زنده بودند، ولی این گفتار همیشه در یاد و نظرم بود، تاشب ارتحال امام. شب ارتحال، من در سالن خانهمان خوابیده بودم و رادیو را گرفته بودم، بعد کمکم آن را خاموش کردم، قبل از اینکه بخوابم رجال کشوری از نظرم گذشتند، نظرم رفت به این که بعد از امام چه کسی رهبر میشود؟ چه خواهد شد؟ این دغدغه، مدتی من را مشغول کرد، یک دفعه حرف قدسی به یادم افتاد. گفتم آیا آقای خامنهای خواهد شد، رهبری به حاج آقا خامنهای تفویض خواهد شد؟ به هر صورت من آن شب با ناراحتی چرتی زدم. صبح رادیو را باز کردم دیدم قرآن میخواند بعد اعلام کردند که هیأتی تشکیل شده و امر رهبری به آقای خامنهای تعلق گرفته است. آن وقت فهمیدم و پیشِ خود گفتم که خدایا تو چه بندگانی داری، ما چه غافل هستیم، اینها چه کسانی هستند که از ورای پردهها آینده را میبینند.
آنجا که سعدی میفرماید:
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند
بنگر که تا چه حد است مقام آدمیت
منبع: سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی