تعارف که نداریم: شهر به هم ریخته بود. انگار که آتش، به ناگاه بیفتد وسط مردم شهر. بیفتد وسط داشته ها و نداشته هایشان و بخواهد که همه چیز را بسوزاند. انگار که یک تلخى بى پایان - چیزى مثل خیانت هاى غفلت آلوده، شاید هم غفلت هاى خیانت زده - بنشیند درست وسط طعم شیرین یک حضور ناب. انگار که کسى، جشن حضور حداکثرى مردم را عزا بخواهد. انگار که نه، اصلش خواستند بردلمان داغ بگذارند، خوشى‌مان را بگیرند، خنده هایمان را بغض خواستند، شادى‌مان را اندوه. مردانى از جنس آسمان اما مقابلشان ایستادند و ما باز در جغرافیاى ملکوتى جمهورى اسلامى سرمان را بالا گرفتیم و نفسى تازه کردیم. این میانه، جوانان بسیجى، سهم زیادى داشتند اما یا به مصلحت نادیده گرفته شدند یا به بغض و کینه، خشونت طلب نامیده شدند. کسى هم این میان، گرد خستگى از لحظه هایشان نزدایید. به پاسداشت فداکارى جوانان بسیجى، با سه نفرشان گپ و گفت مفصلى ترتیب دادیم که آنچه قابل چاپ بود، تقدیم می‌شود.
 
ما در کشور، نیروى نظامى داریم، حتى نیروهایى که به طور ویژه براى مقابله با آشوب هاى اینچنینى تربیت شده اند، با چنین احوالى، چرا بسیج وارد صحنه شد ؟!
 
میثم: بحث کنترل نظامى و امنیتى شهر، یک بحثى است، بحث فرهنگى، بحث دیگر. بحث بسیج، بیشتر فرهنگى است. نظامى ها، با تشکیلات ظاهرى که دارند، شاید کمى ایجاد رعب کنند، ولى تیپ ساده بسیجى ها، نوعى اعتماد ایجاد مى‌کند. بسیج نیروى نظامى نیست؛ یک نیروى مردمى است و فقط براى دفاع از نظام و دفاع از عقیده اش پا به این عرصه مى گذارد. (بعدتر، در طول مصاحبه که پیش مى رویم، این وجهه فرهنگى، بیشتر رخ مى نماید).
 
هادى: حضور بسیج، به علت نیازسایر نیروها به توانایى هاى نیروهاى بسیجى بود. به عبارتى مى توان گفت که نوعى ضعف یا نقص در نیروهاى مقابله کننده باعث شد که بسیج قدم به میدان بگذارد. آشوبگران هم از بسیج، بیشتر مى ترسیدند، به محض ورود موتورسوارهاى بسیجى در صحنه، اغتشاشگران متفرق مى شدند.
 
امیر: شاید فرصت خوبى باشد که همه به این سؤال فکر کنند که چرا یک بسیجى که وقت امتحان حوزه یا دانشگاهش هست یا قرار است کنکور بدهد یا کسى که متاهل است، باید همه چیز، درس و زندگى و حوزه و دانشگاه را رها کند و شب هاى متعدد را دور از خانه و خانواده باشد؟! که فقط بیاید به قول برخى آقایان، کتک بزند؟! این چه حرفى است آخر!
بسیج، هدف والایى دارد؛ در چنین مواردى، بسیج حضور دارد تا رهبرش، حتى لحظه اى احساس تنهایى نکند. کوچک ترین موردى که احساس شود رهبرى دل چرکین شده، بسیج احساس وظیفه مى کند. شاید ما باید بپرسیم که چرا باید کار به جایى برسد که بسیج وارد شود!
 
 
حالا درگیرى و آشوب هست و بسیج هم براى مقابله وارد شده، بسیجى ها در این صحنه ها، مشخصاً چه کارى انجام مى دادند؟
 
امیر: وقتى تجمعى غیرقانونى برگزار مى شود، خطوط مترو و اتوبوس آن منطقه تعطیل مى شود. این قضیه باعث ماندن مردم عادى در خیابان ها مى شود و اینها، ناخودآگاه و ناخواسته در وسط این تجمع غیرقانونى قرار مى گیرند. بسیج بین مردم و آشوبگران قرار مى گرفت تا مردم صدمه نبینند و ضربات به آنها نخورد. خیلى وقت ها کپسول و سایر تجهیزات را از آتش نشانى تحویل مى گرفتیم و خودمان آتش را مهار مى کردیم.
کار فرهنگى هم انجام مى دادیم؛ با معترضین گفت وگو مى کردیم که مشکل دقیقاً چیست، چرا کار به اینجا رسیده است که اینگونه بیرون بیایند؟ اینها بیشترش، ضعف کار فرهنگى است. یعنى صرفاً با یک اختلاف عقیده، کار به اینجا نمى رسد. مردم را نسبت به هم بدبین کرده اند. با دروغ ها و شایعات، دلخورى پیش آوردند.
 
میثم: یک شب در یکى از درگیرى ها، آشوبگران از میدان ونک که به سمت پایین مى آمدند، با قمه و چاقو و حتى سلاح گرم. همه - فرقى نمى کرد نیروى نظامى یا مردم عادى - را مى زدند. موتورسوارهاى بسیجى که ترک هایشان براى مقابله با این جمعیت از موتور پیاده شده بودند، مردم عادى، زن ها و بچه ها را سوار موتور کرده، چند ایستگاه پایین تر پیاده مى کردند. صرف اینکه اینها را از صحنه درگیرى که هر پیشامدى امکان وقوع داشت، بیرون ببرند. در یکى از همین درگیرى ها، بچه هاى بسیج بعد از تعقیب تعدادى از خط دهنده هاى اصلى آشوب هاى خیابانى، در کوچه پس کوچه هاى اطراف میدان ونک، موفق به دستگیرى تعداد زیادى از آنها شده و تحویل نیروهاى ناجا مى دهند. بعد از اتمام عملیات، مردم از خانه ها بیرون آمده، آب و شربت براى بچه هاى بسیج آوردند، از آنها تشکر کردند و حتى یکى از بچه هاى بسیج را که پیشاپیش همه، حرکت مى کرده، براى تشکر، روى دوش گذاشته و دورادور میدان ونک چرخاندند.
 
امیر: خیلى وقت ها، بسیجى ها حائل بین اغتشاشگران و مردم عادى مى شدند، با دستان خالى، کتک مى خوردند تا فضایى ایجاد شود که مردم عادى بتوانند فرار کنند. زمان هاى زیادى هم بود که ما فقط با مردم عادى صحبت مى کردیم...
 
میثم: یک شب، در آرامى فضا، رفتیم مسجد نماز بخوانیم. خانواده‌اى هم از همین معترضین آمده بودند؛ آقا هادى شاید نزدیک به یک ساعت ونیم با اینها صحبت کرد و صحبت هاى آنها را هم شنید تا سرانجام قانعشان کرد و آنها قبول کردند که تحت تاثیر شایعات قرار گرفتند. خانواده اى هم از معترضین بودند، وقتى برخورد بسیجى ها را دیدند، جلو آمدند و فقط به ما گفتند: خیلى مردید!
 
 
برخورد خانواده ها چگونه بود با بیرون بودن شما و حضور در چنین صحنه هایى که بالاخره خطراتى را در پى دارد؟
 
میثم: آقا هادى، دو ماه دیگر پدر مى شوند. ما خیلى حواسمان به ایشان بود که حتماً کلاه داشته باشند تا حداقل آقازاده شان را ببینند، بعد شهید شوند! (همه مى خندیم اما نمى شود رد یک نگرانى را که انگار از همان شب ها هنوز هم مانده در خنده هایشان ندید).
 
هادى: همسرم حتى یک بار هم به من نگفت چرا مى روى؟ گلایه اش از سایرین بود که چرا ضعیف عمل مى‌کنند. ضمن اینکه بچه‌اى که با سختى به دنیا مى آید و بزرگ مى شود، مزه دارد! این ناراحتى هاى مقدس، در بچه تاثیر مثبت مى‌گذارد.
 
امیر: همسر من هم هیچ وقت نگفتند نرو یا اوقات تلخى موقع برگشت وجود نداشت. فقط توصیه بابت مراقب بودن بود. وقتى من در روزنامه مى خوانم که آقایى و همسرش را از موتور پیاده کرده، هر دو را به شدت کتک زده و حتى خانم را کشف حجاب کردند، وظیفه دارم که براى دفاع از هموطنانم بیایم بیرون. ۴ روز بعد، زن و بچه خود من مى خواهند در همین خیابان ها، رفت و آمد کنند؛ باید آنقدر از امنیت شهر مطمئن باشیم که خیالمان راحت باشد. شهداى ما اگر قرار بود این فکرها را کنند، ما باید الان به صدام مى گفتیم دایى! شهدایى هم که رفتند، خانواده هایشان اذیت شدند. خانواده جانبازان، بیشتر؛ جانبازان شیمیایى، اعصاب و روان، قطع نخاعى و...
 
میثم: تا وقتى به خانه برسم، همسرم و سایر اعضاى خانواده بیدار بودند. خانواده ها کم نمى گذاشتند. شهدا و رزمندگان براى نگهدارى مملکت، از اینجا مى رفتند مناطق جنگى، هرچند ماه، یک بار برمى گشتند خانه. ولى وضعیت الان ما چه جورى است؟! اصلاً کار خاصى نمى کنیم! (قصه، اصلاً قصه تواضع و شکسته نفسى نیست ها؛ این عین اعتقاد یک جوان طلبه بسیجى است.) یک شب، ۳ بامداد رسیدم خانه. همه بیدار بودند. مادرم با اشاره به پدرم گفت، اینقدر این مرد را اذیت نکن؛ کلى دلشوره دارد. گفتم من اذیت نمى کنم تقصیر آنهایى است که بیرون اند. بعد گفتم: شما تا حالا مسجد رفتى؟ گفت: بله، گفتم: عکس شهدا را دیدید؟ آنها هم پدر و مادر داشتند، خانواده داشتند. تازه، دو شب در تهران گشت زدن را که نمى شود با منطقه جنگى مقایسه کرد! مادرم دیگر هیچى نگفت.
 
 
نگاه یک بسیجى به کسانى که مقابلش ایستاده اند و حتى ممکن است به سویش سنگ پرتاب کنند یا به گونه اى دیگر درصدد صدمه زدن به او بربیایند، چگونه است؟
 
میثم: من، هر بار که رفتم، نگاهم این بود که یک عده اى دارند از تعدادى از مردم سوءاستفاده مى کنند و واقعاً اینها را فریب داده اند. هیچوقت احساس نکردم که حتى یک نفر از اینها که مقابل من ایستاده دشمن من است. اکثر اینها عمیقاً معتقد بودند که سرشان کلاه رفته و در انتخابات تقلب شده است. من چون مطمئن بودم این اتفاق نیفتاده و از سویى اینها مغرض نیستند، بلکه مورد فریب واقع شدند، همیشه دلم مى سوخت که چطور مردم را فریب دادند. دلم مى خواست بروند مطالعه کنند و حقیقت را دریابند. نگاه من، همیشه این بود که برخى از سیاسیون ما، چقدر بى انصاف هستند که اینقدر راحت، مردم را ابزار منافع خودشان قرار مى دهند.
 
هادى: روى ذهن برخى از این افراد، به گونه اى کار شده بود که یکبار من به یکى از این خانم ها که اتفاقاً محجبه هم بود، بعد از نیم ساعت بحث بى حاصل، گفتم شما حاضر هستید قسم جلاله بخورید که در این انتخابات تقلب شده است. گفت: بله، و به لفظ جلاله قسم خورد!! قسم جلاله براى وقتى است که شما با چشم خودت دیده باشى، ولى اینکه فلانى اینجورى گفت، بهمانى آن جورى گفت که نمى شود قسم خورد! ولى آنقدر روى اذهان اینها کار مى شود که چنین فردى، حاضر است براى چنین موضوعى قسم بخورد.
 
امیر: به نظر من، اینها چند دسته بودند؛ یک دسته مردم عادى که اصلاً قصد حضور در تجمعات را نداشتند و به دلیل پیدا نکردن ماشین و بعضاً تعطیلى اتوبوس ها در خیابان مانده و بین جمعیت گیر افتاده بودند. دسته دوم، آدم هاى ساده اى که به هواى رفیق یا آشنایى به خیابان ها آمده بودند. دسته سوم اراذل و اوباشى که براى تفریح و لذت خودشان آمده بودند؛ یکى از اینها مى گفت من طرفدار موسوى نیستم؛ طرفدار طرفداراى موسوى ام! یک دسته، کسانى که براى سرقت آمده بودند، یک دسته، آدم هایى که با برنامه ریزى دقیق و سازمان یافته براى اغتشاش آمده بودند و منافقین و معاندین نظام که با سلاح گرم براى ضربه زدن به نظام آمده بودند.
از ظاهر خیلى ها مشخص بود که اینها به اصطلاح اینکاره نیستند و تحت تاثیر قرار گرفته اند. من یک نمونه براى شما تعریف مى کنم؛ در میدان هفت تیر، نامه اى آورده بودند، نامه محرمانه وزیر کشور، خطاب به مقام معظم رهبرى که به قول خودشان، نتیجه درست انتخابات در آن آمده بود و مهندس موسوى فرد اول انتخابات بود. نامه «از طرف» امضا شده بود که این اصلاً امکان ندارد که وزیر کشور خودش را اینقدر بالا ببیند که براى رهبرى، اینگونه نامه را امضا کند. بعد اینکه نامه بدون شماره بود! آقایى این را دستش گرفته بود و مى گفت: ببینید! این اسناد مملکتى شماست! من به این بنده خدا گفتم شما چقدر سواد دارى؟ چند سالت است؟ آخر این نامه که بدیهى است جعل شده! اصلاً اسناد مملکتى ما، دست شما چه مى کند؟! اینها آدم هاى ساده اى بودند که فریب خورده بودند.
 
میثم: در تجمعاتى که حامیان آقاى احمدى نژاد ترتیب مى دادند، ستادهاى دیگر به حامیانشان مى گفتند شما بیرون نروید که جمعیت آنها زیاد به نظر نرسد. از یک منظر شاید این قضیه خوب بود، ولى از منظر دیگر، مشکل این بود که اینها بیرون نیامدند و در نتیجه، اصلاً طرفداران کاندیداى دیگر را ندیده اند!
 
 
آقاى موسوى در یکى از بیانیه هایشان(۳۰/۳/۸۸) بسیج و سپاه را برادران ملت ایران دانستند و به طرفدارانشان گفتند کسانى که مقابل شما ایستاده  اند، بسیج و سپاه نیستند؛ چه احساسى دارید که از یک سو اینگونه گفته مى شود و از سویى خشونت ها و کشته هاى بعضاً خیالى این ماجرا را به پاى شما مى گذارند؟ مثلا تبلیغ مى شود که ندا آقاسلطان را شماها کشته اید؟!
 

هادى: ندا که قضیه اش مشخص است، از نیم ساعت، ۴۵ دقیقه قبل از حادثه، از ندا فیلم دارند و البته از پشت هم تیر خورده است. شاهدان حادثه مى گویند هیچ گونه نیروى نظامى آنجا نبوده است، اصلاً اگر بوده، چرا از آنها فیلم نگرفتند؟!
خب از آن بسیجى هایى هم که مى گویند شلیک کرده اند، فیلم مى گرفتند.

میثم: من نمى دانم طرفداران آقاى موسوى چقدر به ایشان اعتقاد دارند، ولى ایشان با حرف هایشان دارند مردم را بازى مى دهند. بسیج این حرف ها را نمى خواهد! ما نمى خواهیم با آقاى موسوى نسبت داشته باشیم! اصلاً نیازى نیست که ایشان طرفدار بسیج باشد! براى ما، آقا هست و دلسوزى و حمایت ولى فقیه براى ما کفایت مى کند. ما نیازى به دلسوزى کسى نداریم! ولى حرف من به ایشان این است که آقاى موسوى، نیروى انتظامى ارگان نظامى است و اصلاً تامین امنیت شهر با این نیرو است؛ شما اگر واقعاً براى نیروى انتظامى ارزش قائل هستید، چرا جواب نامه  آقاى احمدى مقدم را ندادید؟! مگر آقاى احمدى مقدم نگفت ۴۰۰ نفر از بچه هاى ناجا مجروح شدند؛ چرا یک عذرخواهى از آقاى احمدى مقدم نکردید یا حتى نگفتید که مجروح کنندگان ناجا طرفداران من نبودند؟! حتى کلامى به حامیانتان نگفتید که مراعات نیروى انتظامى را بکنند یا حداقل توصیه کنید که کسانى که با ما هستند، حرف نیروى انتظامى را گوش کنند. نیروى انتظامى برادر شماست؟! برادرى که هر جا لازم شد کتکش بزنید؟!
 
هادى: آقاى موسوى همین که بیانیه ندهند و براى منافع خودشان مردم را در خیابان نریزند و به جان هم نیندازند، کافى است؛ نمى خواهد از بسیج تعریف کنند!
 
 
 این روزها، وقت امتحانات پایان ترم بود؛ چه کردید با امتحانات؟
 
میثم: ندادم! هر روز ظهر تا نیمه هاى شب و نزدیک صبح فردا در خیابان بودیم، زمانى براى درس خواندن نداشتم. البته من یک گله هم بکنم از مسؤولان حوزه و دانشگاه که على رغم اطلاع از اینکه طلبه ها و دانشجوها در فعالیت هاى سیاسى یا شعب اخذ راى فعال هستند، فرداى انتخابات امتحان پایان ترم مى گذارند! جالب تر این است که وسط روزهاى شلوغ تهران، سپاه براى نیروهاى خودش که اغلب آماده  باش بودند، امتحان گذاشته  بود!
 

مجروحین بسیجى الان کجا هستند؟ چه کسى به وضع آنها رسیدگى مى
 کند یا اصلاً صریح تر، دوست دارم در مورد شهداى بسیج صحبت کنیم...
 
( سه نفرى که مقابل من نشسته اند ناگاه سرهایشان پایین مى رود، دیگر نه از عصبانیتِ اندکِ دقایقى پیش خبرى هست، نه از خنده ها و شوخى هاى قبل ترشان، من انگار با چشم هاى خودم، فروریختن کوه را مى بینم. شاید هم حسى مثل حسرت، مى ریزد در رگ ثانیه هایشان...

صدایى آرام و مبهم که متوجه نمى شوم متعلق به کدامشان است، مى گوید: «من خبرى ندارم!»یادم مى آید که : «... آن را که خبر شد، خبرى باز نیامد.»
ثانیه هایى مى گذرد تا برگردیم به جایى که بشود حرف زد:

امیر: شهدا به آن چیزى که مى خواستند، رسیدند، گرچه خانواده هایشان اذیت شدند. اینها انتخاب شده بودند تا در جریان چنین حوادثى به آنچه مى خواستند، برسند... تا جایى که من اطلاع دارم اینکه سپاه یا هر ارگان دیگرى بخواهد پیگیرى کند که این بچه هاى بسیج چه برسرشان آمده، این طور کسى دقیق نشده... تنها کسى که حرف از شهداى بسیج زد، سردار فضلى بودکه واقعاً اسطوره سپاه است. ایشان هم البته فقط تعداد شهدا را اعلام کردند!
من خودم جوانى بسیجى را دیدم که با قمه دستش جدا شده و فقط پوستى متصل بود! آنجا، در میدان ونک، من یاد عبدالله بن حسن افتادم...

میثم: آنها براى کسانى که به پایگاه نظامى حمله کرده بودند، چنین برخوردى مى کنند... حمله به پایگاه نظامى، هر کسى که باشد و در هر کجاى دنیا، واکنش یکسانى دارد؛ فرد، با تیر زده مى شود و اجازه نمى دهندکه به منطقه نظامى وارد شود؛ اینها که نگهبان هاى پایگاه را شهید کرده و با حمله به پایگاه، حتى دیوار آن را خراب کرده بودند! آنها مى آیند براى چنین کشته هایى مراسم مى گیرند، آن وقت این طرف یک یا دو روزنامه فقط یک گوشه  صفحه شان زدند که ما این همه شهید داده ایم، دیگر نه صحبتى و نه حرفى!
 
امیر:  چرا نباید براى این شهدا تشییع باشکوه گرفته شود؟! باید اینها همه در مراسمى مشترک تشییع مى شدند. از ۷ نفرى که در جریان حمله به پایگاه نظامى کشته شدند، بیشترشان بسیجى بودند تا حمله کنندگان! بچه هاى بسیج کلى مصدوم و مجروح دادند، ولى کسى به آنها نرسید. خیلى هایشان همان جا با چفیه اى یا چیز دیگرى که دم دستشان بود، زخمى را که نیاز به بخیه و پانسمان داشت، مى بستند و باز در صحنه حضور داشتند!
با دیدن فرزندان برخى از مسؤولان در چنین تجمعاتى، چه احساسى به شما دست مى داد؟
هادى: اینها خط خودشان را مشخص کردند. بعضى از اینها، اصل و چشم فتنه هستند که متاسفانه به خاطر مصلحت نظام، برخورد لازم با اینها صورت  نمى گیرد.

میثم: این «دیدن بعضى ها» چندان احساس خاصى ندارد، «ندیدن بعضى ها»ى دیگر، احساس خاصى دارد! از خیلى آقایانى که ادعاى نظام و ولایت را دارند، براى دفاع از نظام، توقع این است که پسرانشان در صحنه حاضر باشند. چرا این آقازاده ها، هیچ کدام براى دفاع از نظام در صحنه نیستند؟! ندیدن اینها، دردناک تر از دیدن سایرین است. چرا مخالفان این جسارت را دارند که بیایند بیرون و علناً حرف هایشان را بزنند ولى حامیان نظام و ولایت بیرون نمى آیند! این خیلى ضعف است؛ آقایانى که خیلى ادعاى حامى نظام بودن دارند، آیا فردا که سرشان را زمین بگذارند، کسى را تربیت کرده اند که حاضر باشد براى دفاع از نظام، جان خودش را بدهد؟!
 
 
اگر قرار باشد از آن شب ها یک قاب عکس تعریف کنید، در آن قاب چه تصویرى را مى گذارید؟

امیر:  در درگیرى هاى میدان ونک که خیلى ها اهل کوفه شدند و رفتند و خیلى ها هم ایستادند و خودشان را سپر قرار دادند تا مردم عادى بتوانند فرار کنند. قمه به دست هایى که جلو مى آمدند، ۸۰ درصدشان مست بودند یا شیشه مصرف کرده بودند و هر که را مقابلشان بود، مى زدند. باران سنگ و کوکتل مولوتف بر سر مردم مى بارید. یاد صحنه اى مى‌افتم که خیلى  ها در حال فرار بودند. جوانى وسط ایستاده بود و فریاد مى زد:  کجا؟! برگردید اهل کوفه ! کجا هستند همت ها و باکرى ها... برگردید! با همین فریادهاى ایشان تعداد بسیارى حتى از مردم عادى، حتى کسى که خودش به میرحسین موسوى راى داده بود، برگشتند و به مقابله با آشوبگران پرداختند و از زن و بچه مردم دفاع کردند. صحنه دفاع اینها از مردم، بهترین تصویرى بود که من در این ۱۳ روز دیدم، بخصوص اینکه اکثر بچه هاى بسیج با دستان خالى به صحنه آمده بودند.
 
میثم:  من دو تا تصویر در ذهن دارم: میدان آزادى شلوغ بود، در چمن ها و دور میدان ایستاده بودند. به گمان خودشان جمعیت زیادى بودند؛ من و هادى ۱۰ متر آمدیم بالاتر و لبه چمن ها ایستادیم؛ به راحتى همه میدان را در یک دایره کوچک مى دیدیم. از آنجا فقط لازم بود شما کمى سرت را بچرخانى و این طرف دیگر را نگاه کنى تا کل شهر تهران را ببینى که آن جمعیت در برابرش هیچ به حساب مى آمد. فقط کافى بود آنها چند متر بیایند بالاتر و ببینند که در این وسعت بزرگ. اصلاً به حساب نمى آیند؛ همه قدرت  آنها در میدان آزادى جمع شده بود که در برابر وسعت شهر تهران خیلى کوچک بود.
یک صحنه دیگر که دلم را خیلى به کارى که مى کردیم قرص کرد و به من اطمینان داد، جملات آخر خطبه هاى حضرت آقا خطاب به امام زمان- عجل الله فرجه الشریف- بود. درست است که داشتند با امام زمان صحبت مى کردند، ولى در واقع یک مهر تاییدى بود هم از جانب ایشان و هم از جانب امام زمان- چون ایشان، نایب امام زمان هستند- براى کارهایى که ما تاکنون کرده ایم. ما به این نتیجه رسیدیم که کارمان خیلى درست بوده است.
 
حسن ختام زیبایى مى یابد مصاحبه  مان حتى اگر با یادآورى آن جملات پایانى خطبه هاى پرشکوه ترین نماز جمعه بعد از انقلاب، دلت هواى یک فصل باران ناب کند در جوار مزار پیر جماران و دلت بخواهد سجده شکر کنى براى داشتن رهبرى که خوب حال تو را مى فهمد و هواى همه نگرانى ها و جوانى ها و دلشوره هایت را دارد...