اشاره: خانه ای در عادل آباد شیراز میزبان بانویی است که عاشقانه سالهای جوانی خود را به خدمت شهید محراب مزین نموده است. پس از سالها، هنوز عطر عشق به آن شهید بزرگ در کلامش متجلی است و با تمام وجود نگران تحریف حقیقت خواسته های آن پیر طریق است.
در نزدیک به سه دهه از رحلت یا شهادت بسیاری از کاروانسالاران انقلاب و نظام اسلامی، بسیاری از مخالفان انقلاب را به این ورطه سوق داده است که زمینه تحریف و مصادره به مطلوب اندیشه و عمل آن بزرگان فراهم آمده است. این انگاره اگر چه به دلایل فراوان ابطال‌پذیر و بی‌فرجام است، اما تلاش و توجه فراوان اهالی فرهنگ کشور را می‌طلبد.  
وقتی در منزل سرکار خانم فاطمه حق‌نگهدار همسر محترم عارف روشن‌ضمیر شهید آیت‌الله سید عبدالحسین دستغیب، از آن شهید می پرسیدیم، با آرامش و متانتی درخور به پرسش‌های ما پاسخ گفت، اما هنگامی که از لزوم اطاعت از رهبری و حفظ میراث سیاسی شهید دستغیب سخن می‌گفت، لحنی جدی به خود گرفت که نمایانگر حساسیت وی بود و در حالی که لباسهای به یادگار مانده از لحظه شهادت آن شهید را در دست داشت، برای آغازین بار جنبه‌هایی ارجمند و در عین حال مغفول از شخصیت عرفانی و سیاسی آن بزرگ را بازنمایاند.

آشنایی شما با شهید دستغیب به چه نحو بود؟
من تقریباً از کودکی با ایشان آشنا بودم و مادرم این راه را به من نشان داد، یعنی سخت وابسته به آیت‌الله دستغیب بودم و مادرم مرا با خودشان به مسجد جمعه می‌بردند. من هم با چهره و هم با صحبت‌های ایشان بزرگ شدم. از طرفی مادربزرگ من هم بسیار به ایشان وابسته بودند و از لحاظ خانوادگی آمد و شد داشتند. بعدها که شب‌های جمعه شهید دستغیب می‌خواستند به مسجد بروند، من به ایشان می‌گفتم به پدر و مادرم دعا کنید، ایشان می‌فرمودند: «خدا رحمت کند مادربزرگ شما را». شهید آیت‌الله دستغیب هم خیلی به مادربزرگ من علاقه داشتند. منزل ما چند خانه با منزل ایشان فاصله داشت.
سال 42 بود و داشتم دیپلم می‌گرفتم که آن قضیه پیش آمد و ساواک ریخت در منزل شهید که ایشان را دستگیر کند. همه اهل محل و خانواده دور منزل ایشان ریخته بودند که مانع این کار شوند. یادم هست که آن شب تمام جوان‌های محل جلو و داخل منزل شهید خوابیدند. نزدیک منزل ایشان مسجدی بود به نام مسجد گنج.
هر شب خانم‌ها روی پشت‌بام و آقایان در حیاط این مسجد جمع می‌شدند و در آنجا درباره انقلاب و امام صحبت می‌شد. تقریباً همه اهل محل و به‌خصوص مریدان آقا در آنجا جمع می‌شدند و محافظت از جان ایشان را به عهده می‌گرفتند و حواسشان بود که مشکلی برای ایشان پیش نیاید.
سال 42 گذشت و من دیپلم گرفتم و تربیت معلم رفتم و پس از اتمام تربیت معلم به مرودشت مأمور شدم. اول در دبستان درس می‌دادم. بعد از دو سال به شیراز منتقل شدم و در دوره راهنمایی و دبیرستان، عربی و قرآن و تعلیمات دینی تدریس می‌کردم. برای هر کسی در زندگی مسأله ازدواج پیش می‌آید. برای من هم هر وقت موردی پیش می‌آمد، مادرم می‌گفتند: «من این دامادها را قبول ندارم و دامادی مثل آیت‌الله دستغیب می‌خواهم.» من دختر یکدانه هم بودم و مادرم می‌گفتند اگر چنین مردی پیدا شود، تو را شوهر می‌دهم.
سه سال گذشت و من همچنان در مدارس تدریس می‌کردم. ابتدا پدر من و پس از سه سال مادرم فوت کردند. یک برادر هم داشتم که به سربازی رفت. مسائل انقلاب پیش آمد و من تنها بودم. منزل دایی من دیوار به دیوار منزل شهید بود. چون امنیت نبود و انقلاب بود، دایی‌ام گفتند به منزل ما بیا و به این ترتیب من به منزل دایی‌ام رفتم. من نزد دایی‌ام بودم و در اواخر سال 59 تصمیم گرفتم به حج بروم. آمادگی کامل هم پیدا کردم و حتی بلیت هم برای ما صادر شد، اما با شروع جنگ، آن سال حج ملغی شد. با آغاز جنگ به خوابگاه‌ها می‌رفتیم و به جنگ‌زده‌ها کمک می‌کردیم. من و خانم دایی‌ام از نظر روحی خیلی به هم نزدیک بودیم. یک روز جمعه از خوابگاه برگشته بودم که ایشان گفت عده‌ای از خانم‌ها می‌خواهند به خانه ما بیایند. پرسیدم: «برای چه؟» به شوخی گفتند: «محرمانه است.» وقتی اصرار کردم، گفتند: «می‌خواهند برای خواستگاری تو بیایند.» پرسیدم: «چه کسی؟» باز گفتند: «محرمانه است.» گفتم: «مگر می‌شود با کسی ازدواج کرد که محرمانه است؟» بالاخره خانم دایی گفتند که قرار است از منزل آیت‌الله دستغیب دختر خانم‌ها و مادر عروسشان برای خواستگاری تو بیایند.
من نماز مغرب و عشا می‌خواندم که آنها تشریف آوردند. پنج سال از فوت همسر آقا گذشته بود. ایشان بیماری قند داشتند. از آن زمان هر هفته یکی از فرزندان آقا می‌آمدند و از ایشان نگهداری می‌کردند. به این ترتیب آقا زندگی منظمی نداشتند و هر هفته باید با یکی از بچه‌ها زندگی می‌کردند. بچه‌ها از این وضعیت ناراحت بودند و در مورد هر کسی که با آقا صحبت کرده بودند، ایشان رضایت نداده بودند. آقا با دایی من هم آشنا بودند و وقتی نام حق‌نگهدار را می‌آورند، آقا هیچ اعتراضی نمی‌کنند.
وقتی نشستند و صحبت کردند، بعد از من پرسیدند که شما چه نظری و صحبتی دارید؟ من جواب دادم که هیچ حرفی ندارم، فقط می‌خواهم به کارم ادامه بدهم. صدیقه خانم خیلی شوخ هستند. گفتند: «شما به ما جواب بدهید، آن هم درست می‌شود.» صدیقه خانم بین نماز مغرب و عشا نزد پدرشان رفتند و صحبت کردند و برگشتند. زمان جنگ بود و آقا هم پاسدار زیاد داشتند و گفتند که ایشان نمی‌توانند از منزل بیرون بیایند. شما باید بیایید منزل ما.
من در منزل دایی‌ام اتاق جداگانه داشتم. ایشان آمدند به اتاق من و پرسیدند: «چه می‌گویی؟ نظرت چیست؟» گفتم: «احساس می‌کنم الان حضرت زهرا(س) در منزل ما را زده‌اند. من نمی‌دانم چه جوابی بدهم. اگر جواب رد بدهم، توی روی ایشان می‌مانم.‌» دایی من گفت «می‌روم مسجد استخاره می‌گیرم و برمی‌گردم.‌» رفتند استخاره گرفتند و برگشتند و گفتند: «استخاره خوب آمده. از حالا به بعدش را خودت هر جور صلاح می‌دانی.‌» من رفتم و با دختر خانم‌های آقا صحبت کردم و بعد آنها گفتند: «بلند شوید برویم منزل ما».
ما به همین سادگی و راحتی کیف نمازی‌مان را برداشتیم و رفتیم منزل آقا. وقتی وارد منزل شدیم، دیدم که ایشان شال سبزی را که الان هم دارم، به سر و کمرشان بسته‌اند. بچه‌های ایشان حضور داشتند و عروسشان هم رفتند و چای درست کردند و برای ما آوردند، ولی هر چه رفتند مقداری شکر پیدا کنند و شربتی جلوی ما بگذارند، زمان جنگ بود و همان مقدار شکر هم پیدا نشده بود. ظاهراً آقا به پسر بزرگشان آیت‌الله سید محمدهاشم فرموده بودند که شب بیا خانه ما و یک استخاره هم بگیر. آقا آمدند و در آستانه در ایستادند و گفتند: «استخاره خیلی خوب آمد و تأخیر هم جایز نیست» آقا فرمودند: «صلوات بفرستید» و همه صلوات فرستادند.
آقا از دایی من پرسیدند: «بفرمایید که صحبت خانم چه هست؟» من گفتم: «صحبتی ندارم، فقط می‌خواهم به کارم ادامه بدهم.» باز آقا فرمودند: «در مورد مهریه چه نظری دارند؟» من گفتم: «می‌خواهم مهریه من یک جلد کلام‌الله مجید باشد». آقا لبخند زدند و گفتند: «حضرت زهرا(س) هم مهریه داشتند. شما هم باید قبول کنید که مهریه داشته باشید.» دایی‌ام گفتند: «هر چه شما بفرمایید.» آقا مهریه حضرت زهرا(س) را به حساب سال 60 فرمودند 50 هزار تومان می‌شود و همان را هم مقرر کردند. پس از شهادت هم به خواب آقازاده‌شان، آقا سیدمحمد‌هاشم آمده و گفته بودند: «آن چیزی را که در نظر داری، انجام بده.» و منظورشان مهریه من بود که به من بپردازند.
در هر حال آقا خودشان خطبه را جاری کردند. آسید‌هاشم از طرف من وکیل شدند و خود آقا هم از طرف خودشان و من به همین سادگی و شاید در ظرف یک ساعت از منزل خودم به منزل ایشان رفتم. من با آقا زندگی را ادامه دادم تا اینکه قرار شد به حج مشرف شوم. ایشان مسائل و مشکلاتشان خیلی زیاد بود و گفتند نمی‌گذارم شما بروی. ایشان ده تا پاسدار داشتند و هر روز باید برای آنها غذا تهیه می‌شد. رفت و آمد زیاد داشتند و باید از مهمانان پذیرایی می‌شد. خدا رحمت کند شهید رجایی، شهید بهشتی، شهید باهنر و دیگران نزد آقا می‌آمدند. ایشان به این دلیل گفتند من نمی‌گذارم شما بروی. شهید سید محمدتقی که همراه ایشان به شهادت رسید، گفت من می‌آیم پیش آقا می‌مانم، شما بروید حج. ایشان همیشه قدم به قدم دنبال آقا بود.
در هر حال آن روزها حج یک ماه طول می‌کشید. من مشرف شدم و برگشتم تا ماه مبارک رمضان پیش آمد که در شدت گرما بود و آب قطع می‌شد، برق قطع می‌شد. ایشان می‌رفتند خطبه نماز جمعه را می‌خواندند و برمی‌گشتند. روزه هم بودند و خیلی به‌سختی گذراندیم. وقتی ماه مبارک تمام شد، ‌آقا گفتند: «یعنی من همه ماه را روزه گرفتم؟» خودشان هم باورشان نمی‌شد که با آن شدت گرما و نبود آب و آن همه کار توانسته باشند همه روزه‌هایشان را بگیرند. آن روزها 1000تومان پول کمی نبود. ایشان اول هزار تومان به من دادند و گفتند: «بیا این هم عیدی شما»، ولی بعد آن را دوهزار تومان کردند. من این پول را تا مدت‌ها پس از شهادت ایشان نگه داشتم و بعد منزل به منزل شدیم و نفهمیدم چطور شد.
بعضی روزها می‌آمدند و می‌گفتند: «خرجی نمی‌خواهی؟» و پولی را می‌دادند. من آن را داخل کیفم می‌گذاشتم و می‌دیدم که تمام نمی‌شود. پولشان، حرفشان، قدمشان یک برکت دیگری داشت. بعد هم که ماه محرم و صفر پیش آمد و گمانم 14صفر و مصادف با 20 آذر بود که ایشان به شهادت رسیدند.
جمعه قبل از شهادت ایشان بود و من در منزل بودم. منافقین زنگ زدند که آقا الان در سر در شاه‌چراغ سکته کردند و ایشان را بردند بیمارستان. من بلند شدم و به بچه‌ها زنگ زدم و پرسیدم: «نماز جمعه نرفتید؟» گفتند: «نه» پرسیدم: «از آقاتان خبر دارید؟» گفتند: «بله، طوریشان نیست» وقتی ایشان برگشتند، من سجده کردم. پرسیدند: «چرا این کار را کردی؟» ماجرا را برایشان تعریف کردم. آقا گفتند: «شما حسودیت می‌شود که من شهید بشوم؟ شهادت در راه خدا بالاترین مقام است. زهی سعادت که من به مقام شهادت برسم».
مثل اینکه آخرین جمعه ماه محرم بود. ایشان به مسجد جامع رفتند و جای همه شما سبز، دعای کمیل بسیار زیبا و باحالی را خواندند و به منزل برگشتند. رادیو تلویزیون دعای کمیل ایشان را گذاشت. آقا شام خورده و نشسته بودند. تلویزیون کوچکی داشتیم که من تا پارسال نگه داشتم. خادم مسجد تلویزیون نداشت. آن را برایش بردم و گفتم: «این یادگار آقاست. نگهش بدارید» یک تلویزیون سیاه و سفید کوچک بود و آقا با آن اخبار می‌دیدند. آن شب دعای کمیل خودشان را گذاشت. آقا از اول تا انتهای این دعا زار زدند و گریه کردند و من هم پا به پای ایشان گریستم.
شب که آقا قرار بود برای تهجد بیدار شوند، سراسیمه از خواب پریدند و دستشان را به پیشانی‌شان زدند و گفتند: «لاحول ولا قوه الا بالله العلی العظیم. انا لله و انا الیه راجعون»، من هم خواب عجیبی دیده و از خواب بیدار شده بودم و دیدم که آقا توی رختخواب نشسته‌اند و این صحبت را می‌کنند. دیدم حالشان خیلی منقلب است. پرسیدم: «کمی آب برایتان بیاورم؟» جوابم را ندادند. من رفتم و یک لیوان آب آوردم. ایشان کمی خوردند و بعد خوابیدند. پس از مدتی بلند شدند و نماز شب و بعد هم نماز صبحشان را خواندند و گفتند: «من امروز همه چیز را با اشاره به تو می‌گویم»، بعد دستشان را به سینه‌شان زدند و به آسمان اشاره کردند، یعنی که من امروز به سوی آسمان پرواز می‌کنم. من هم گفتم: «شما هم هر اشاره‌ای بکنید، من می‌خندم». من آن لحظه نفهمیدم. ایشان صبح اول وقت که دستشان را به سینه‌شان زدند و به آسمان اشاره کردند، یعنی چه. ایشان یک نوشته ناتمام داشتند. بعد از آنکه صبحانه خوردند و ملاقاتی هم داشتند، نشستند و آن نوشته را تمام کردند. نمی‌دانم از کتاب‌هایشان بود یا نوشته دیگری بود. در هر حال آن را که تمام کردند، مشغول وضوگرفتن شدند. من ایستاده بودم و تماشا می‌کردم.
ایشان گفتند: «دیگر تنها شدی. دیگر رو به دیوار شدی» گفتم: «من تا شما را دارم، شکر خدا هیچ وقت تنها نیستم»، گفتند: «همین که به تو گفتم، دیگر تنها شدی» همیشه قطره‌شان را آماده می‌کردم و می‌گذاشتم روی میز، اما نمی‌گفتم بخورید و می‌گفتم قطره روی میز است. آن روز ایشان گفتند: «دیگر قطره برای من اثر ندارد.» بعد گفتند: «خداحافظ». من احساس کردم وداع آخر است.
دنبالشان رفتم تا رسیدیم به پرده‌ای که حد فاصل منزل با محوطه‌ای بود که آقایان بودند. برگشتم تا برای ناهار کلم‌پلو درست کنم. شهید محمدتقی آمده و دستش را زیر چانه‌اش زده بود و تماشا می‌کرد. انگار با زبان بی‌زبانی می‌گفت که این غذا خورده نمی‌شود.
من از مکه برای همسر شهید سید محمدتقی پارچه چادری آورده بودم. ایشان گفت: ‌«می‌خواهم خانم را بیاورم اینجا که چادر را برایش بدوزی» گفتم: «اشکالی ندارد». خدا رحمتش کند. گفت: « من هر کاری بخواهم بکنم، استخاره می‌کنم» خیلی اطراف مرا می‌گرفت و ارادت داشت و می‌گفت: «شما نمی‌دانی کجا آمدی. توی بهشت آمدی. خودت خبر نداری» استخاره گرفت و گفت: «خیلی بد آمده. من خانمم را نمی‌آورم اینجا».
یک دختر شش ماهه هم داشتند که الان شکر خدا دندان‌پزشک است. ازدواج کرده و به اصفهان رفته و در آنجا مطب زده. بعد هم گفت که آقا قرار بوده، امروز مصاحبه‌ای داشته باشد، اما رد کرده و گفته که نیایند.
من غذا را آماده کردم و وضو گرفتم و آماده شدم که راه بیفتم که بروم نماز جمعه. دیدم زنی جلوی در منزل با صدای بلند داد و فریاد می‌کند که یتیم دارم و شوهر ندارم و کمکم کنید. ظاهراً او با این فریاد داشت به کسی که در دالان یکی از خانه‌ها پنهان شده بود، «گرا» می‌داد که آقا دارند از این راه می‌آیند، چون منزل از دو طرف به شاه‌چراغ منتهی می‌شد و آقا هر بار از یکی از این راه‌ها می‌رفتند. آقا ظاهراً مقداری پول هم به این خانم می‌دهند. چند لحظه گذشت و من چادرم سرم بود و آماده رفتن به نماز جمعه بودم. دایی من هم از منزلشان بیرون آمدند. آقا به ایشان گفته بودند در منزل را قفل کنید و بیایید. دایی‌ام و آسید‌هاشم چند قدمی بعد از آقا رفتند. یک مرتبه دیدیم که صدای انفجار همه جا را لرزاند و تمام شیشه‌ها آمد پایین، یعنی دو سه منزل با منزل ما فاصله داشت.
دایی من قبل از اینکه به منزل آقا بیایند در کوچه زن حامله‌ای را می‌بینند که دارد با لباس اسلامی از در مدرسه خان داخل کوچه می‌آید، ولی متوجه نمی‌شوند که منظورش چیست. او در دالان یکی از خانه‌ها می‌رود و پنهان می‌شود و در آن منزل را می‌زند و می‌گوید یک لیوان آب خوردن به من بدهید. آن خانم موقعی که می‌رود آب بیاورد، می‌بیند چادر سر این دختر نیست، ولی وقتی برمی‌گردد، چادر سرش کرده بوده است. می‌پرسد: «چرا چادر سر کردی؟» جواب می‌دهد: «نامه‌ای دارم و می‌خواهم به شهید دستغیب بدهم، برای همین چادر پوشیده‌ام» آن خانم تصور می‌کند که او حامله است، ولی در واقع او نارنجک را به خود بسته بوده که وقتی به آقا می‌رسد، منفجر کند.
او از دالان بیرون می‌آید. پاسدارها می‌گویند اگر نامه‌ای داری بده به ما که به آقا بدهیم، می‌گوید: «نه، خودم باید به دست آقا بدهم.» خلاصه در سه کنج کوچه، آقا را گیر می‌آورد. شهید عبداللهی که رئیس‌ دفتر آقا بودند، جلوی آقا حرکت می‌کرده. دختر جلو می‌آید و ضامن نارنجک را می‌کشد و آن را منفجر می‌کند. بعد که گرد و غبار صحنه فرومی‌نشیند، می‌بینند که سر خانمی آنجا افتاده و از روی آن پیدا می‌کنند که چه کسانی مسبب این فاجعه بوده‌اند. اینها 15نفر بودند که به دستور بنی‌صدر این کار را کرده بودند و یک افسر هم در میان آنها بوده.
آقا خیلی با او صحبت می‌کردند که تو موقعی در صدر هستی که با مردم باشی. اگر با مردم نباشی، رأیشان را از تو پس می‌گیرند و اگر در خط امام نباشی، ایشان هم تو را از ریاست جمهوری خلع می‌کنند. مستقیماً با بنی‌صدر صحبت می‌کردند و به او اولتیماتوم می‌دادند.
چند شب بعد خانم بسیار باایمانی خواب آقا را می‌بینند که در باغی هستند و به این خانم می‌گویند: «بروید و به آقا‌هاشم بگویید که قطعات بدن من این سو و آن سو پخش شده. بروید و آنها را جمع و به بدن من ملحق کنید.» این را هم بگویم که یک هفته قبل از شهادتشان، بچه‌ها آمده بودند. آقا گفتند: «خلعتی مرا بیاورید و به خانم بدهید.» موقع شهادتشان خلعتی را که باز کردیم، دیدیم یک کیسه به آن دوخته است. آسید‌هاشم پرسیدند: «این کیسه برای چیست؟ فعلاً آن را کنار بگذارید.» من این کیسه را کنار گذاشتم. یک نفر در جهرم و چند نفر دیگر در جاهای دیگر همان خواب را دیده بودند.
من خودم غسل کردم و پای برهنه با یک جارو و خاک‌انداز نو رفتم و قطعات باقیمانده از اجساد را جمع کردم و در آن کیسه ریختم. چند روز بعد هم یک نفر انگشت آقا را که انگشتری به آن بود و روی یکی از پشت بام‌ها افتاده بود، آورد و تحویل داد. قطعات را که جمع کردیم، دیدیم به اندازه همان کیسه‌ای بود که آقا به خلعتی خود دوخته بودند. شب هفت آقا که گذشت، کنار قبر را شکافتند و قطعات را به پیکر ایشان ملحق کردند.

 


برنامه 24ساعته ایشان به عنوان یک سال به چه نحو بود؟

یکی از چیزهایی که در زندگی ایشان نمود عینی داشت، نظم بسیار دقیقشان بود. ایشان حتماً باید در ساعت ده شب استراحت می‌کردند و حتماً باید دو ساعت قبل از نماز صبح برای تهجد بیدار می‌شدند. قبل از استراحت هم تطهیر می‌کردند و وضو می‌گرفتند. بعد از نماز صبح، در روزهایی که برنامه سنگین نداشتند، راه‌پیمایی می‌کردند و همراه با شهید عبداللهی و یک عده از دوستان پای پیاده تا دروازه قرآن می‌رفتند و تازه وقتی برمی‌گشتند، آفتاب زده بود.
یعنی در واقع بین‌الطلوعین را پیاده‌روی می‌کردند.
اگر برایشان مقدور بود. روزهای جمعه که باید برای نماز می‌رفتند و یا روزهایی که برنامه‌هایشان سنگین بود و مثلاً از بیمارستان‌ها بازدید داشتند، این کار را نمی‌کردند، ولی اگر برنامه‌ای نداشتند، حتماً راه‌پیمایی را انجام می‌دادند. آقا جثه لاغر و ضعیفی داشتند و سنشان هم 70 سال بود، اما توان و قدرتشان خیلی بیشتر از سن و جثه‌شان بود. این میزان راه‌پیمایی را حتی کمتر جوانی می‌توانست انجام بدهد. موقعی هم که از راه‌پیمایی برمی‌گشتند، یک صبحانه بسیار مختصر، در حد چند لقمه میل می‌کردند.
بعد هم به اتاق خودشان در طبقه بالا می‌رفتند تا به‌تدریج افراد بیایند و مشکلاتشان را مطرح کنند و همه کارها را ایشان باید سر و سامان می‌دادند. گاهی می‌شد که شب و نصف شب در خانه را می‌کوبیدند که مثلاً فلانی را گرفته‌اند یا فلانی برایش موضوعی پیش آمده و ایشان باید رسیدگی می‌کردند.
در هر حال وقتی به اتاقشان می‌رفتند، اگر دیدار بود که انجام می‌دادند و اگر کسی نمی‌آمد، مطالعه می‌کردند یا می‌نوشتند. ایشان حدود سی چهل جلد کتاب دارند که بخشی از آنها را آسید‌هاشم پس از شهادتشان گردآوری و چاپ کرده‌اند. قبل از ظهر برای تجدید وضو به طبقه پایین می‌آمدند و در آشپزخانه هم وضو می‌گرفتند و من هم غذا می‌پختم. بعد هم یا برای اقامه نماز جماعت به مسجد می‌رفتند یا در منزل حتماً با همان افرادی که بودند، نماز را به جماعت می‌خواندند.
مدتی پس از آنکه من به منزل آقا آمدم، ایشان گفتند که نباید سر کار بروی و باید در خانه بمانی.
واسطه این حرف‌ها بین من و آقا شهید محمدتقی بود. ایشان گفت: «فاطمه خانم! شما نگران نباشید. شما خودتان نمی‌دانید که دارید چه خدمت بزرگی می‌کنید. من می‌روم و برای شما یک سال مرخصی بدون حقوق می‌گیرم تا ببینیم چه پیش می‌آید.» و همین کار را هم کرد. من سه چهار ماه بیشتر کار نکرده بودم که آقا گفتند در منزل بمان و جایی نرو. بخش اعظم قضیه هم به خاطر این بود که می‌ترسیدند منافقین به من صدمه‌ای بزنند.
مدتی بود خانمی زنگ می‌زد به منزل و ناله می‌کرد که من چندین یتیم دارم، به من کمک کنید. من گفتم شما بیا و دردت را به آقا بگو، ایشان حتماً کمکت می‌کنند، گفت نه من اول باید خود شما را ببینم. خلاصه آن قدر اصرار کرد که بالاخره یک روز قرار گذاشتیم جلوی مسجد جمعه همدیگر را ببینیم. آن روز من آماده شدم و چادر سر کردم و رفتم که از آقا اجازه بگیرم. ایشان پرسیدند: «کجا؟» و من ماجرا را تعریف کردم. آقا گفتند: «مگر بچه شدی؟ چطور متوجه نشدی اینها منظورشان چیست؟ اینها می‌خواهند با آبروی من بازی کنند. اینها همه نقشه و برنامه است. بنشین و نرو بیرون».
غرض اینکه من در خانه ماندم و در اتاق محقر کاهگلی با آقا زندگی کردم. شهید محمدتقی غالباً می‌آمد و دم در اتاق می‌نشست و به دیوارهای کاهگلی خراب نگاه می‌کرد و می‌گفت: «شما نمی‌دانید که دارید در بهشت زندگی می‌کنید. این دیوار که می‌بینید، دیوارهای بهشت است.» به هر حال آقا بعد از صرف ناهار به طبقه بالا می‌رفتند و نیم ساعتی استراحت می‌کردند و بعد به کارهای مردم می‌پرداختند. نزدیک غروب وضو می‌گرفتند و برای اقامه نماز جماعت به مسجد می‌رفتند. بعد هم که سخنرانی داشتند.
پس از آن به خانه برمی‌گشتند و دقایقی با نوه‌ها که خیلی دوستشان می‌داشتند بازی می‌کردند، یعنی روحیه و علاقه بچه‌ها را هم درک می‌کردند و بی‌پاسخ نمی‌گذاشتند. رأس ساعت ده هم برای استراحت می‌رفتند و نظمشان از هر چیزی برایشان مهم‌تر بود: نظم در عبادت، نظم در کارهای مردم، نظم در آمد و شدها. اگر قولی را می‌دادند، امکان نداشت زیر پا بگذارند. آینده‌نگری عجیبی داشتند و حکمت دینی‌شان خیلی زیاد بود. اگر پیش‌بینی می‌کردند که این برنامه اجرا نمی‌شود یا درست نمی‌شود، حتماً پیش‌بینی‌شان درست درمی‌آمد. ایشان سفری پیش امام رفته بودند و ایشان تأکید‌‌ کرده بودند که شما حتماً باید با ماشین ضد گلوله آمد و شد کنید. منزل آقا پشت مدرسه خان و توی کوچه پس‌کوچه‌ها بود و ماشین از آن عبور نمی‌کرد و منافقین از هر طرف می‌توانستند به ایشان صدمه بزنند، ولی آقا پای پیاده برای نماز به شاه‌چراغ یا مسجد جمعه می‌رفتند. آن روز ماشین ضد گلوله را سر کوچه آورده بودند که در همان کوچه به شهادت رسیدند. روز بعد که برای تشییع جنازه رفتیم، در کوچه جوی خون راه افتاده بود. با آقا جمعاً 9 نفر به شهادت رسیدند. ماشین آتش‌نشانی آمده بود و همه جا را شستشو می‌داد و جوی خون به راه افتاده بود. جوان‌های ما، نسل سوم و چهارم انقلاب باید بدانند که شهدای ما قطره قطره خونشان را در راه اسلام و انقلاب دادند، برای اینکه دینمان پا برجا باشد، رهبرمان پابرجا باشند، معتقد به دین و انقلابمان باشیم. این وضع 24ساعت زندگی آقا بود.
شهید سیر و سلوک‌های خاصی داشتند که به این مقام رسیدند.

 

آیا مراقبت‌های خاصی را در منزل از ایشان می‌دیدید؟
متأسفانه من بیش از یک سال در خدمت ایشان نبودم و در این یک سال هم زندگی عادی را طی می‌کردند. سیر و سلوک‌های ایشان در خلوت و با خدای خودشان بود. در کتاب‌های یادواره ایشان آمده که 40 سال قبل از شهادت، یکی از بزرگواران پیش‌بینی کرده بود که ایشان شهید خواهند شد.


اشاره کردید به ملاقات شهید دستغیب با بنی‌صدر. از ملاقات‌های ایشان با بزرگان انقلاب خاطره‌ای دارید؟
وقتی آنها می‌آمدند به اتاق بالا و اتاق خود آقا می‌رفتند. خانواده در طبقه پایین زندگی می‌کردند و در این ملاقات‌ها خانم‌ها شرکت نداشتند. یادم هست یک روز شهید رجایی و شهید باهنر به دیدن آقا آمده بودند و وقتی داشتند می‌رفتند، ما از دریچه اتاقی تماشا می‌کردیم. سید فقیری بود که آمد و دست شهید رجایی را بوسید. ایشان هم خم شد و دست آن پیرمرد را بوسید. این طرز رفتار یک رئیس‌‌جمهور در ابتدای انقلاب بود. پست و مقام نباید انسان را بگیرد. آقا می‌توانستند همه چیز داشته باشند، ولی به مختصرترین زندگی قناعت می‌کردند و هرگز اجازه نمی‌دادند دو نوع غذا در سفره باشد.

در سال 59 کسالت شدیدی برای حضرت امام پیش آمد، به‌گونه‌ای که خیلی‌ها از شفای ایشان ناامید شده بودند.آیا در این مورد صحبتی با شهید پیش نیامد که پس از امام چه باید بکنیم؟
من خودم در درونم خیلی نگران بودم، ولی توکل به خدا کردم. در درون آشوب بودم، ولی با کسی در این باره صحبت نمی‌کردم. ایشان به اصل ولایت فقیه معتقد بودند و هر چند به امام ارادت خاصی داشتند، ولی نه اینکه آن را منحصر به حیات امام بدانند. ایشان اگر زنده بودند، قطعاً از ولی فقیه زمان حمایت کامل می‌کردند، کما اینکه در مجلس خبرگان قانون اساسی با تمام قدرت از این اصل دفاع کردند.


از شهدای همراه شهید دستغیب بسیار به‌ندرت یاد می‌شود. شما اشاره داشتید که اغلب اینها به منزل شما رفت و آمد خانوادگی داشتند. اگر حضور ذهن دارید، از شهدایی که کمتر از آنها یاد می‌شود، خاطراتی را بیان کنید.
از شهدایی که همراه آیت‌الله دستغیب به شهادت رسیدند، اول شهید محمدرضا عبداللهی هست که ایشان رئیس‌ دفتر آقا بودند. دیگر شهید جباری، شهید منشی، شهید سادات، شهید رفیعی، شهید جوانمردی، شهید حبیب‌زاده و شهید محمدتقی دستغیب که نوه آقا بودند. چند وقت پیش خانم شهید عبداللهی هم از دنیا رفتند و ما با دختران ایشان آمد و شد داریم. شهید عبداللهی یک پسر و چند دختر داشت که هر وقت بنیاد شهید دعوت می‌کند و یا در مجالسی این دختر خانم‌ها را می‌بینیم. شهید جباری با مادرش آشنا هستیم و بالاخره با خانواده هر یک از این شهدا به یک صورت در تماس هستیم. در گلزار شهدا که می‌رویم، خانواده‌ها آنجا می‌آیند و همدیگر را ملاقات می‌کنیم. این شهدا خیلی مراقب آقا بودند.
شهید جباری شبانه‌روز روی پشت بام بود و پاسداری می‌داد. من خیلی برایم عجیب بود. یک وقت به آقا گفتم این آقا نمی‌خواهد اصلاح کند، حمام برود، مرخصی هم نمی‌خواهد برود؟ خیلی هم جوان بود و 18، 19 سال بیشتر نداشت، ولی شبانه روز روی پشت‌بام مراقب بود و برایش مهم نبود که خوراک چه می‌خورد، چگونه و کجا استراحت می‌کند. هیچ چیز برایش مهم نبود و برای آقا جانفدایی محض می‌کرد.
دختر خانم شهید عبداللهی تعریف می‌کرد. آقا قبل از اینکه امام جمعه شوند، از بازار حاجی به مسجد می‌رفتند. یک روز شهید عبداللهی جلو می‌رود و دست آقا را می‌بوسد. آقا می‌گویند: «نمی‌آیی همراه من برویم؟» شهید عبداللهی می‌پرسد: «کجا؟» آقا می‌گویند: «تو بیا ببین کجا می‌رویم.» ایشان تعریف کرده بود که همراه آقا رفتم. ایشان نماز جماعت را برگزار کرد و گفت بیا.
رفتیم تا رسیدیم به باغی. در باغ بسته بود. به‌مجرد اینکه نزدیک در باغ شدیم، باز شد. بعد که وارد شدیم، در پشت سر ما بسته شد، در حالی که کسی هم آنجا نبوده. موقع بازگشت هم به همین شکل. شهید عبداللهی دیگر از آنجا آقا را رها نکرد. با اینکه بچه‌های زیادی داشت و با اینکه خانمش گله داشت که ما اصلاً ایشان را نمی‌بینیم، اما ایشان آقا را رها نمی‌کند و بعد از شهادت هم به خواب دخترش می‌آید که من همراه آقا رفتم.
شهید محمدتقی هم که همه دنیا را رها کرده بود و پاجای پای آقا می‌گذاشت. همیشه جلوتر از آقا حرکت می‌کرد و مراقب بود و وقتی آقا برمی‌گشتند و وارد منزل می‌شدند، پشت سرشان می‌آمد و وارد منزل می‌شد. شهید حبیب‌‌زاده پیرمردی بود بی‌سواد و از یک خانواده فقیر، اما بسیار مرد محترمی بود. یک چشمش هم معیوب بود. ایشان دو تا زن و بچه‌های زیادی هم داشت. فرهنگ بالایی نداشت، اما آقا را درک کرده بود، به‌طوری که بعضی وقت‌ها که برق می‌رفت، فانوس دست می‌گرفت و آقا را به مسجد می‌برد و همیشه دنبال آقا بود.
دیگر شهدا هم جوان‌هایی بودند که منحصراً برای حفاظت از شهید دستغیب از تهران فرستاده بودند و فقط چند هفته بود که همراه آقا بودند و دائماً عوض می‌شدند، ولی شهید عبداللهی، شهید جباری، شهید منشی، شهید حبیب‌زاده و شهید محمدتقی همیشه با آقا بودند و ایشان را رها نمی‌کردند.


آیا پس از شهادت ایشان رابطه معنوی خاصی با ایشان داشتید؟
قرآن می‌فرماید: «شهید زنده است و نزد خدا روزی داده می‌شود. اگر ما به این اصل معتقد باشیم، ایمان قلبی داریم که روح شهید در تمام مدت حاضر و ناظر است و بعد خدا فرموده من جانشین شهید هستم برای خانواده‌اش در روی زمین.
من هر جا که گرفتار می‌شوم و گیر می‌افتم، می‌گویم آقا! به فریادم برسید، کمکم کنید، این مسأله را دارم، این مشکل را دارم. مثل زمان زندگانی‌شان می‌روم و کنار مرقد مطهرشان می‌نشینم و می‌گویم آقا! دستتان را دراز کنید، می‌خواهم دستتان را ببوسم. با ایشان درددل می‌کنم و از ایشان جویای راه می‌شوم. والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا. خدا می‌فرماید که اگر راه را از من بخواهید، نشانتان می‌دهم. شهید آیت‌الله دستغیب راهی شدند برای رسیدن من به خدا. من از همه زندگانی همین یک سالی را دارم که با ایشان زندگی کردم و بقیه عمرم را به حساب زندگانی نمی‌گذارم. من واقعاً مرده بودم.
ایشان مرا به زندگانی برگرداندند. بعد از شهادت ایشان خیلی گرفتاری‌ها داشتم و با ایشان رازدل کردم که مگر شما مرد خانه ما نبودید؟ مگر شما سرپرست ما نبودید؟ حالا من در این موضوع چه کنم؟ و ایشان راه حل را به من نشان دادند.
آقا پیش بچه‌ها اسمم را نمی‌بردند و می‌گفتند بنده خدا. چند وقت بعد از شهادتشان به خواب یکی از دختر خانم‌هایشان آمده و گفته بودند از این بنده خدا خبر دارید؟ آیا احوال‌پرسی این بنده خدا هم می‌روید؟ که صدیقه خانم آمدند به دیدنم و گفتند که چنین خوابی دیده‌اند.
بله شهید نظر دارند و ما هم خیلی دست به دامن ایشان می‌شویم. من جلوی دیگران بی‌تابی نمی‌کردم، اما شب‌ها تا صبح با خانم شهید محمدتقی صحبت می‌کردیم و کودک شش ماهه اینها جلوی ما راه می‌رفت. ایشان عقیده خاصی به شهید داشت و صریحاً با عکس او حرف می‌زد و از او جواب می‌گرفت.
من بعد از شهادت آقا خیلی بی‌تاب بودم. از چهلم ایشان گذشته بود که یک شب خوابشان را دیدم. پرسیدند: «چرا این قدر بی‌تابی می‌کنی؟» گفتم: «کسی را ندارم و دستم هم خالی است. شما هم که مرا تنها گذاشتید.» گفتند: «اگر از تو شفاعت کنم آرام می‌گیری؟» گفتم: «بله». فردا صبح که بیدار شدم آرامش خاصی داشتم.
آقای آسید‌هاشم آمدند و گفتند که تو باید بروی سر کارت و درس دادن را شروع کنی. من همان روز به سر کارم برگشتم و مدیر مدرسه و دیگران استقبال گرمی از من کردند. چند روزی فقط در دفتر نشستم و بعد از چند روز سر کلاس رفتم و دینی و قرآن و عربی درس می‌دادم. بعد مدیر مدرسه گفت با وجود شما، من لیاقت اداره این مدرسه را ندارم و آمد و گفت که این مدرسه و مدیریتش را به شما تقدیم می‌کنم و رفت به اداره و گفت من حاضر نیستم در جایی مدیر باشم و فلانی معلم کلاسم باشد.
من می‌خواهم سر کلاس بروم و ایشان مسؤولیت مدرسه را داشته باشد و از همان سال مدیریت مدرسه را به من واگذار کردند. من به وعده‌هایی که آقا به من دادند، دلخوش هستم و سعی می‌کنم همان طور که ایشان حسینی رفتند، ان‌شاءالله من هم تا آخرین لحظه زینبی باشم و به دنبال رهبر، خدمتگزار اسلام باشم.


و سخن آخر؟
شهید دستغیب بسیار بر ولایت فقیه تأکید‌‌ داشتند و می‌گفتند: «من اطاع الخمینی فقد اطاع الله: هر کس از خمینی اطاعت کند، مثل این است که از خدا اطاعت کرده.» حالا آیت‌الله خامنه‌ای هم همان خمینی است و فرقی ندارد. بالاخره خانواده اسلام سرپرست می‌خواهد، پدر می‌خواهد. اگر پدر خانواده نباشد، خانواده از هم گسیخته می‌شود. جوان‌ها باید بدانند که ما باید خیلی مراقب پدر خانواده باشیم که خدای ناکرده ایشان را از دست ندهیم. همه جوان‌ها و همه مسؤولان باید قدر ولی فقیه را که حکم پدر و سرپرست خانواده را برای ما دارند، بدانند. مخالفان رهبری به راه شهید دستغیب پشت کرده‌اند. شهید دستغیب همه وجود و زندگی‌شان را فدای ولی فقیه زمان، امام کردند. ایشان وقتی از دیدار امام بر‌می‌گشتند روحیه شاد عجیبی داشتند و خیلی خوشحال و خندان بودند. حالا ما هم باید حواسمان باشد که این انقلاب را ان‌شاءالله سالم به دست امام زمان(عج) بسپاریم.