بعد از شهادت شهید مطهری توسط گروهک فرقان زمانی که برخی این ترور را به توده‌ای‌ها نسبت می‌دادند، حمیدرضا نقاشیان از نزدیک‌ترین یاران امام، با توجه به این‌که پیش از انقلاب با هدایت شهید مطهری در جلسات این گروه انحرافی شرکت می‌کرد و شناخت دقیقی از آنها داشت، به امام‌(ره) گفت که این ترور کار گروهک فرقان بوده و با توجه به اطلاعات کاملی که در این زمینه داشت از سوی ایشان مأمور شد تا بساط فرقانی‌ها را برچیند و به حیات آنان پایان دهد و اینگونه مأموریت نقاشیان آغاز می‌شود، مأموریتی که منتج به اعدام 6 نفر از سرکردگان این گروهک و برچیده شدن بساط تفکرات انحرافی آنها شد. حمیدرضا نقاشیان در گفت‌وگو با «ایران» از نحوه آشنایی‌اش با این گروهک تا پایان مأموریتی که امام به او محول کرده بود، می‌گوید.


نحوه آشنایی شما با گروه فرقان چگونه بود؟
قبل از انقلاب گروه‌های مذهبی فعال و مبارز برای جوانان جذابیت داشتند. درغرب وشمال و اطراف تهران هم جلساتی با رهبری جوان پرشوری که تحصیلات حوزوی بسیار اندکی داشت تشکیل می‌شد که توانسته بود بچه‌های تحصیلکرده و بعضی از بچه هیأتی‌ها را جذب کند. من تقریباً به تمام کانون‌هایی که در آنها مسائل مبارزاتی مطرح می‌شدند، سرک می‌کشیدم. بعد از شرکت در این جلسات حس کردم یک جای کار می‌لنگد. موضوعات مشکوک فکری مطرح شده در آن جلسات را با شهید عباسعلی ناطق‌نوری مطرح کردم و توسط ایشان به شهید مطهری انتقال یافت و بعد هم چند تا از جزوات آنها را به ایشان دادیم. شهید مطهری بعد از یک هفته مطالعه روی جزوات فرقان فرمودند اینها از مجاهدین خلق هم خطرناک‌ترند و مأموریت دادند تا با شرکت در آن جلسات، در واقع عملکردشان را رصد کنیم و ایشان را در جریان بگذاریم.
علت اصلی جذب جوانان به چنین گروه‌هایی چه بود؟
فضای خفقان‌آور آن سال‌ها چندان امکان تحلیل و مطالعه عمیق به جوانان نمی‌داد. در واقع آن چیزی که موجب جذب جوانان به چنین جلساتی می‌شد، شور مبارزاتی برای مقابله با رژیم شاه بود. دلیل جذب جوان‌ها توسط مجاهدین و گروه‌های چپ هم همین بود و کمتر کسی به نقد و بررسی آرای آنها می‌پرداخت و اگر هم این کار را می‌کرد، به دلیل مطالعات اندک و کم‌عمق، توان محک زدن به این آرا را نداشت. چنین کاری فقط از امثال استاد شهید مطهری بر می‌آمد که با نهایت دقت و ریزبینی، این کار را می‌کردند، منتهی در فضای خفقان‌آمیزی که رژیم ایجاد کرده بود، اولاً صدایشان به کمتر کسی می‌رسید و به همان‌هایی هم که می‌رسید، کمتر فرصت و توان جذب و مداقه در عمق معنای دغدغه‌های ایشان را داشتند و لذا در چنین جوی امثال گودرزی [اکبر گودرزی، رهبر گروه فرقان] امکان نشو و نما پیدا می‌کردند، مخصوصاً که فضا یک فضای تاحدودی ضد روحانیت هم بود، او هم که تحت تأثیر شدید کتاب‌هایی چون آثار نصیرالدین امیر صادقی بود، تعریض‌های آشکاری به روحانیت و حوزه داشت و در عین حال تفاسیر انقلابی گونه‌ای از قرآن را بیان می‌کرد که با وجود سطحی و انحرافی بودن، به دلیل ظاهر انقلابی و نیز کم‌سوادی نسل جوان در عرصه معرفت دینی، در میان جوانان جا باز می‌کرد. در هر حال من و چند تن از دوستان بنا به توصیه واصله از شهید مطهری در آن جلسات شرکت می‌کردیم و تا جایی که میزان مطالعات و فهم ما اجازه می‌داد، شبهاتی را مطرح می‌ساختیم، اما در آن فضای ملتهب، این سؤالات انحرافی به نظر می‌رسیدند و چندان راه به جایی نمی‌بردند و اگر زیاد هم اصرار می‌کردیم شک برانگیز می‌شد و امکان شرکت در جلسات را از دست می‌دادیم. سرانجام با گزارشاتی که به شهید مطهری داده می‌شد،‌ اهمیت موضوع به‌ حدی برای ایشان جدی شد که در مقدمه چاپ دوم «علل گرایش به مادی‌گری»، به بیان ماهیت حقیقی این گروه پرداختند و پس از آن بود که فرقانی‌ها غائله‌ای را علیه ایشان شکل دادند و شهید مطهری را علناً وهابی خواندند. به هر حال جو ملتهب سال‌های 56 و 57 امکان شناسایی واقعی و عمیق گروهک‌های مختلف را گرفت و آنها توانستند با استفاده از ناآگاهی عده‌ای جوان پرشور، یارگیری کنند و دست به ارتکاب جنایاتی بزنند که شیعه صدها سال از عواقب ناشی از آنها رنج خواهد برد.
علت کینه‌ورزی گودرزی نسبت به روحانیت و حوزه چه بود؟
من بعد از انقلاب از چند نفر شنیدم که وقتی گودرزی به مدرسه مرحوم مجتهدی رفته بود، ایشان توسط چند نفر برایش پیغام داده بودند که بهتر است به آنجا نرود و او هم متوجه شد و نرفت. او توسط شهید قدوسی از مدرسه حقانی هم طرد می‌شود و همین طور از مدرسه قائمیه. از آقای سعیدی هم کینه عمیقی داشت. خلاصه این‌که به هر یک از مدارس دینی که رفته بود، به نوعی عذرش را خواسته بودند و لذا او کینه حوزه و روحانیت را به دل گرفته بود و در آن جوّ ضد روحانیت، حرف‌هایش خریدار داشت،‌ مخصوصاً که آرا و افکار دکتر شریعتی هم بشدت در جامعه رواج داشت و دکتر هم نسبت به بخشی از روحانیت که نسبت به مسائل اجتماعی واکنش نشان نمی‌داد، واکنش شدید نشان می‌داد و حرف‌های نیشدار و روشنفکر پسند می‌زد.دکتر شریعتی بیان و قلم سحرانگیزی داشت و اقبال جوانان به جلسات سخنرانی و کتاب‌های ایشان، حیرت‌انگیز بود. به اعتقاد من نمی‌توان از نقش پررنگ او در جذب جوانان به مقوله‌های دینی صرف‌نظر کرد، هر چند انتقادات جدی هم بر این افکار و آرا وارد است، اما در مورد گروه‌هایی چون فرقان، آنها از آن بخش‌هایی از سخنان شریعتی که در دفاع از روحانیت مبارز سخن گفته بود، فاکتور می‌گرفتند و فقط روی سخنان انتقادآمیز او مانور می‌دادند، به همین دلیل به نظر من استفاده آنها از افکار دکتر شریعتی هم یک استفاده ابزاری بود. من هرگز این سخن دکتر شریعتی را از یاد نمی‌برم که می‌گفت: «پای هیچ یک از قراردادهای ننگین این سرزمین، امضای یک آخوند نخورده است.»
ولی اینها به هیچ وجه به چنین اظهارنظرهای صریحی اشاره نمی‌کردند و فقط آنچه را که سندی بر اثبات آرای خودشان بود، به صورت گزینشی مطرح می‌ساختند. شریعتی بارها در سخنان خود صراحتاً می‌گفت که با همه انتقادی که به بعضی از ارکان حوزه داریم، ولی حوزه را پاک و منقح از هر برخورد کثیف سیاسی می‌دانیم و گاهی نیز اشاره می‌کرد که اگر روزی روحانیت زمام امور را در دست بگیرد دشمنی‌های استعمارگران علیه کشورمان معنا‌ی پنهان کارانه نخواهد داشت.
آیا اینها شناخت نزدیکی هم از دکتر شریعتی داشتند یعنی به او نزدیک بودند؟ یا دورادور سنگ او را به سینه می‌زدند؟
بعضی از آنها دکتر شریعتی را از نزدیک می‌شناختند و در جلسات خصوصی او که بعد از تعطیلی حسینیه ارشاد تشکیل می‌شدند، شرکت می‌کردند. حتی یکی از آنها به نام حمید نیکنام که بعداً شهید قرنی را به شهادت رساند، آن قدر به شریعتی و شهید بهشتی نزدیک شده بود که به منزل ایشان رفت و آمد داشت! اساساً همین نزدیکی‌ها هم سبب شده بود که جوانان مستعد، باورشان کنند و جذب گروه بشوند. علی مشکینی که در زندان خودکشی کرد، رابط دکتر ملکی، رئیس اسبق دانشگاه تهران با دکتر شریعتی بود، اما از دکتر شریعتی سخنی له یا علیه اینها شنیده نشده است و احتمالاً اینها هم از علاقه‌مندان پر و پا قرص دکتر شریعتی بوده‌اند، که بعدها هم تعبیر جالب شریعتی، یعنی «زر و زور و تزویر» را مستمسک قرار دادند و آن فجایع را آفریدند.
اشاره کردید که اینها موجی از افترا را علیه شهید مطهری به راه انداختند.

مشخصاً روی چه مواردی انگشت می‌گذاشتند؟
یکی این‌که می‌گفتند ایشان با دستگاه تبانی کرده، به همین دلیل می‌تواند در دانشگاه تدریس کند. دیگر این‌که چون در منطقه شمال تهران منزل داشت و از یک زندگی متوسط نسبتاً خوب برخوردار بود، به ایشان انگ سرمایه‌دار بودن می‌زدند، در حالی که آن سطح از زندگی در میان اساتید دانشگاه امری عادی بود. مدتی هم عده‌ای علیه حسینیه ارشاد جار و جنجال به راه انداختند و حضور تعیین کننده شهید مطهری در آنجا در واقع مستمسک دیگری شد برای این‌که به ایشان انگ وهابی‌گری بزنند.
پس از انقلاب از چه زمانی بار دیگر به فکر پیگیری جریان فرقان افتادید و چه اقدامی کردید؟
تا اواخر سال 55 و اوایل سال 56 که مجموعه گروه ما با عنوان «ندای اسلام» که بعدها گسترش پیدا کرد و تبدیل به «کانون نشر نهضت» شد - ما یک فعالیت جانبی هم با «فجر اسلام» داشتیم - ضربه سنگینی از ساواک خورد و خانه‌های تیمی ما لو رفت، عده‌ای از ما به‌ناچار به خارج از کشور فرار کردیم و از این گروه غافل شدیم. وقتی هم به ایران برگشتیم، انقلاب شد و اساساً پیگیری چنین مسائلی در اولویت نبود. ما تصورش را هم نمی‌کردیم که اینها به ترور روی بیاورند و گمان می‌کردیم مثل خیلی از بچه‌های مبارز، جذب انقلاب می‌شوند؛ اما متأسفانه اشتباه می‌کردیم. اولین تلنگری که به ذهن من خورد پس از شهادت شهید قرنی بود. من آن موقع در قم در خدمت حضرت امام بودم و دغدغه‌های فراوان داشتم. وضعیت دستگاه‌های امنیتی کشور هم به گونه‌ای نبود که بتوان این مسائل را با دقت و سرعت پیگیری کرد. همه چیز از هم پاشیده بود و مدتی طول می‌کشید تا اوضاع سر و سامان پیدا کند تا زمانی که مرحوم مطهری را ترور کردند و ناگهان داغی به دل همه خورد. من واقعاً در سه روزی که امام در قم اعلام عزاداری کردند، گیج بودم و شب‌ها نمی‌توانستم بخوابم. در روز اول ختم خود امام سخنرانی کردند، در روز دوم مرحوم آقای مروی و در روز سوم آقای هاشمی رفسنجانی. ایشان (آقای هاشمی رفسنجانی) ترور شهید مطهری را به توده‌ای‌ها نسبت دادند، شاید چون تصویر کاملی از فرقان نداشتند و از سوی دیگر توده‌ای‌ها و گروه‌های چپ را کسانی می‌دانستند که قدرت نظریه‌پردازی شهید مطهری را کاملاً می‌شناختند و لذا قاعدتاً آنها باید دست به این ترور زده باشند و به همین دلیل ایشان شروع کردند به کوبیدن توده‌ای‌ها. من خم شدم و در گوش امام گفتم:
« آقای هاشمی دارند اشتباه می‌کنند. این کار توده‌ای‌ها نیست.» امام فرمودند: «تو می‌دانی کی این کار را کرده؟» عرض کردم:‌«بله»، فرمودند:‌«پس چرا معطلید، اگر نجنبید اینها همه را می‌کشند؟» و بعد از سخنرانی فرمودند که آقای هاشمی به منزل ایشان برود. من در بین راه خدمت امام عرض کردم که گروه فرقان چه کسانی هستند، دیدگاه‌هایشان چیست و نظر شهید مطهری نسبت به آنها چه بوده است. امام فرمودند: «شما که این اطلاعات را داری، برو و قضیه را جمع کن.» بعد آقای هاشمی آمدند و من توضیحاتی به ایشان دادم، ایشان هم تأیید کردند که باید مسئولیت این کار را به عهده بگیرم. مسئولیت حفاظت از امام در منزل آقای یزدی به عهده من بود. آنجا را به دست عده‌ای از دوستان سپردم و 15 اردیبهشت بود که به تهران آمدم تا مقدمات کار را با علم به این‌که آنها به فعالیت‌های زیرزمینی روی آورده بودند فراهم کنم، البته ما هم سازمان اطلاعاتی منسجمی نداشتیم و لذا کار بسیار دشواری را در پیش داشتیم. ناچار بودیم اولین سازمان اطلاعاتی عملیاتی را تشکیل بدهیم و خودمان شروع به یاد گرفتن کنیم که واقعاً کار سنگینی بود.
از کجا شروع کردید؟
ابتدا پس از مشورت با آقای ناطق نوری خدمت شهید بهشتی که در دادستانی مرکز بودند، رفتم و موضوع را برای ایشان تشریح کردم. ایشان فرمودند: یکی از آنها به نام حمید نیکنام که به منزل ما رفت و آمد داشت، دستگیر شده، به سراغش بروید و ببینید می‌توانید رد بقیه را از طریق او پیدا کنید. متوجه شدم بچه محلی‌ها و بچه هیأتی‌ها انحراف آنها را فهمیده‌اند و زمینه برای دستگیری آنها فراهم شده است. مسئول این پرونده آقای مهدی هادوی بودند. شهید بهشتی مرا نزد ایشان فرستادند و سفارش کردند که همکاری‌های لازم با من بشود. با سفارش شهید بهشتی و آقای هاشمی نزد آقای هادوی رفتیم تا بودجه‌ای را برای این کار در اختیارمان قرار دهند. ایشان حکمی به ما دادند تا از آن پس زیر پوشش سپاه کار کنیم. قبل از آن عضو سپاه نبودم. امام فرموده بودند تا وقتی نزد ایشان هستم، عضو جایی نشوم. البته من تا امروز بر سر این فرمان گردن نهاده‌ام.
کار تحقیق را از کجا و چگونه شروع کردید؟
ابتدا به زندان قصر رفتم و با حمید نیکنام ملاقات کردم. من او و برادرانش را می‌شناختم. در جلسه اول فقط سکوت کرد و مثل یخ منجمد بود، ولی بعدها خیلی به ما کمک کرد. برای رسیدگی به این پرونده، بخشی را در زندان اوین در اختیار ما گذاشتند که شماره تلفن داخلی آن 209 بود و به همین نام هم مشهور شد. هنوز هم همین اسم را دارد.
نقش سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی در این پرونده چه بود؟
آنها در سال‌های اخیر خیلی تبلیغ کرده‌اند که در دستگیری گروه فرقان نقش مؤثری داشته‌اند، اما به نظر من این طور نبود. هنوز دو ماه از شروع کار ما نگذشته بود که جریانات متعددی سعی کردند در این قضیه نفوذ و دخالت کنند. من توانستم یازده ماه مقاومت کنم، اما آنها دسترسی زیادی به مسئولین داشتند و مقاومت در برابر آنها ممکن نبود. شهادت مرحوم مفتح هم به این قضیه دامن زد. ما اکثر آنها را دستگیر کرده بودیم و به زندان بردیم، اما همان گروه کوچکی که در بیرون مانده بود، بشدت فعالیت می‌کرد و دست به ترورهای مکرر می‌زد. ما هم امکانات شنود و پیگیری نداشتیم و محدودیت‌های خاصی داشتیم. تشکیلات ساواک از بین رفته و اتصال به بخش‌های زیادی از مخابرات غیرممکن شده بود. ما برای یک شنود ساده باید به محل می‌رفتیم و یک ضبط صوت را به سیم داخل کیوسک مخابرات وصل می‌کردیم و پشت سر هم نوارها را عوض می‌کردیم و وقتی بر می‌گشتیم، می‌نشستیم و آنها را گوش می‌دادیم. همین طولانی شدن جریان دستگیری و شهادت مرحوم مفتح و آقای قاضی باعث شد که سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی که به نظر من از همان ابتدا جریان مشکوک و باطلی بود و بعضی عوامل آنها فقط به‌ دنبال نفوذ بودند، در این قضیه دخالت کند و نهایتاً هم همه چیز را به خود نسبت بدهد. من از همان ابتدا به این سازمان بدبین بودم. البته در میان اعضای آن، افراد صادقی هم وجود داشتند که بر اساس تکلیف عمل می‌کردند، ولی متأسفانه بعدها آقایان نبوی و الویری به عنوان یک جریان حزبی مدعی این کار شدند.
آیا شما هم این ادعا را که گروه فرقان در مقطعی که سازمان مجاهدین خلق (منافقین)هنوز وارد فاز نظامی نشده بود، به عنوان بازوی نظامی آنها دست به ترور زد، قبول دارید؟
من جریان فرقان را به سازمان مجاهدین خلق (منافقین) وابسته نمی‌دانم و تصور نمی‌کنم منافقین از کارهای آنها باخبر بوده باشند. در بازجویی‌ها هم هیچ شاهدی بر این مدعا پیدا نکردیم. البته سازمان مجاهدین خلق (منافقین) از همان ابتدا به فکر کار نظامی بود، وگرنه آن همه اسلحه جمع نمی‌کرد و آن همه افراد را آموزش نمی‌داد. هنگامی که فرقان دست به ترور زد، آنها این اقدام را ترور کور و بی‌موقع ارزیابی کردند، وگرنه با خود این اقدام موافق بودند و خوشحالی خود را از صدمه دیدن روحانیت و نظام پنهان نمی‌کردند. فرقان به نظر من بازوی نظامی مجاهدین خلق نبود، اما ترورهایش در واقع کار را برای آنها آسان می‌کرد.
به نظر می‌رسد که همه ترورهای آنها هم با برنامه‌ریزی دقیق انجام نشده باشد.
خیر همه جا این طور نیست. ترور‌های اولیه برنامه داشت ولی بعد از تسلط ما بر جریان ایذایی شد. مثلاً در ترور شهید عراقی و حسام، آنها در واقع قصد ترور آقای مهدیان را به قول خودشان به عنوان مظهر زر از مثلث «زر و زور و تزویر» داشتند. این ترور نشان می‌داد که نوع فعالیت‌های آنها به صورت ایذا و خودنمایی و اعلام موجودیت در آمده است. از جمله این نوع ترورها، کشتن نماینده شرکت داروسازی مرک آلمان بود. البته ما در لیست‌هایی که از خانه‌های تیمی آنها پیدا کردیم، نام شهید باهنر، شهید بهشتی، مرحوم احمد آقا، خود حضرت امام، آقای آشتیانی، مرحوم توسلی و خزعلی و بسیاری دیگر را هم پیدا کردیم که با دستگیری 80 درصد آنها در مراحل اولیه، بخش اعظم این فعالیت‌ها خنثی شد و سپس آنها تصمیم به عملیات ایذایی گرفتند. ترور آقای قاضی در تبریز از جمله ترورهایی بود که بسیار ساده و بدون عملیات پیچیده انجام شد و نمی‌توان آن را یک عملیات نظامی سیاسی تلقی کرد. گروه فرقان واقعاً یک تشکیلات حزبی نبود و خودشان هم چنین ادعایی نداشتند. کادر مرکزی آن از سه چهار نفر تشکیل شده بود و اینها تعیین می‌کردند که چه شاخه‌هایی چه کارهایی را انجام بدهند. مثلاً گودرزی و حاتمی و مشکینی شاخه فرهنگی و تبلیغی و عضوگیری را تشکیل می دادند، نیکنام شاخه نظامی و عباس عسگری و چند نفر دیگر شاخه انتشاراتی را اداره می‌کردند. این گروه هیچ وقت ساختار تشکیلاتی و تبلیغی منسجمی نداشت و بعد از انقلاب هم افراد بر اساس نشریات قبلی گودرزی به این گروه جذب می‌شدند.
آیا دستگیری آنها آسان بود؟
پس از آن‌که کاری به نتیجه می‌رسد، می‌شود ادعا کرد که انسان همه کارها را خودش انجام داده، اما واقعیت این است که علل و اسباب فراوانی باید دست به دست هم بدهند تا کاری به ثمر برسد. واقعیت این است که ما برای پیدا کردن یک آدرس باید ساعت‌ها وقت صرف می‌کردیم یا در بازجویی‌ها بسیار مباحثه‌ای عمل می‌کردیم، طبعاً کار ساده‌ای نمی‌توانست باشد. ان شاءالله خدا قبول کند.
ظاهراً در برخورد با اعضای دستگیر شده فرقان و بازگرداندن آنها موفقیت‌های فراوانی به دست آمد.
درست است. به نظر من کاری که روی سمپات‌های فرقان صورت گرفت، متأسفانه در مورد بقیه گروه‌ها از جمله مجاهدین انجام نشد. من یک بار این گلایه را از شهید لاجوردی هم کردم که‌ای کاش در مورد سایر گروه‌ها هم به جای حمله به فرد، به ساختار فکری او یورش می‌بردیم، چون اگر به فرد حمله کنیم، او در عقایدش لجبازتر می‌شود، ولی وقتی با تفکر فرد برخورد شود، پایه‌های فکری او می‌ریزد و این شیوه صحیح برخورد با این گونه معضلات است. ما پس از دستگیری اعضای فرقان از افرادی چون آقای دکتر احمدی دعوت کردیم که آمدند و با آنها گفت‌و‌گو کردند. جلسات آنها گاهی تا صبح طول می‌کشید و از این رهگذر اکثریت قریب به اتفاق آنها پی به اشتباهات خود بردند و برگشتند.
در مورد محاکمات گروه فرقان چه تحلیلی دارید؟
گروه فرقان خیلی خوب محاکمه شدند و برخوردهایی که با متهمان شد، پیوسته موجب اعتبار نظام خواهد بود. درست است که امروز مد شده که عده‌ای خود را روشنفکر نشان بدهند و جریان محاکمات فرقان را زیر سؤال ‌ببرند، اما واقعیت این است که نهایت همراهی با دستگیرشدگان شد، آن گونه که بسیاری از آنان پس از آگاهی بر اشتباهات خود توبه کردند و حتی در جبهه‌های جنگ هم حضور یافتند و عده‌ای هم به درجه رفیع شهادت رسیدند.
آیا شما در دستگیری گودرزی شرکت داشتید؟
در دستگیری او خیر، ما آن شب یازده خانه تیمی را زدیم، من فرماندهی کل عملیات را داشتم و با تیم‌ها در ارتباط بودم ولی وقتی او را به اوین آوردند، دیدمش. او به ‌محض این‌که چشمش به من افتاد، سخت یکه خورد. شاید پیش خودش فکر نمی‌کرد جمع آوریشان کار ماست! من قبل از انقلاب، نوعاً در جلسات سؤال پیچش می‌کردم، ولی قطعاً تصور نکرده بود که گزارش کارهای او را برای شهید مطهری و دیگران می‌برم؛ به همین دلیل برایش بسیار حیرت‌آور بود که من آنجا به عنوان کسی که قرار است از او بازجویی کند، ایستاده‌ام. البته ما فقط در صورتی که فردی از شاخه نظامی را دستگیر می‌کردیم، فوراً به سراغش می‌رفتیم و برای اعضای شاخه‌های دیگر عجله نمی‌کردیم. گودرزی هم چون مربوط به شاخه تبلیغات بود، دو سه روزی در زندان بود و بعد به سراغش رفتیم. بازجویی از گودرزی به عهده من و آقای شیرازی و برادر ذوالقدر بود.او بسیار لجوج بود، اما پس از یک ماه به‌تدریج شکست.
علت تعجب او از دیدن شما چه بود؟ مگر در تصاویر مختلف، شما را در کنار امام ندیده بود؟
حتماً دیده بود، ولی لابد به خودش وعده داده بود که در آنجا نفوذ کرده‌ام و روزی به دردشان خواهم خورد! بخشی از اعضای اینها در نظام پخش شده بودند و هنوز خط و مرزها هم کاملاً روشن نبود. این بدان معنا نیست که فرقان، آنها را نفوذ داده بود، مهارت سرویس‌های اطلاعاتی را نداشت، چون فرقان ساختار حزبی نداشت، اما بدیهی است که اگر می‌توانست از فردی در جایی استفاده کند، این کار را می‌کرد.
اشاره به لجاجت و سرسختی گودرزی کردید. علل شکسته شدن او چه بود؟
برخورد ما او را نشکست، بلکه فشار و سؤالات دوستانش که برای آنها پاسخ قانع‌کننده نداشت، او را از پا درآورد، طوری که حتی بارها به او دشنام دادند که آنها را به این روز انداخته است. یادم هست که او دو بار به گریه افتاد که یک بار در جلسه‌ای بود که دکتر احمدی حضور داشتند. بحث توحید مطرح شد و دکتر احمدی بسیار رسا این بحث را باز کردند. یک بار هم هنگامی که دوستانش او را محاکمه جمعی کردند گریه کرد. آدم لجوجی بود. خدا از سر تقصیراتش نگذرد. او قبل از دستگیری ادعای ایدئولوگ بودن داشت، ولی بعد از دستگیری یک شکست خورده به تمام معنا بود.
با توجه به این‌که شما از سوی امام مأمور رسیدگی به این پرونده شدید، آیا به ایشان گزارش هم می‌دادید؟
من هفته‌ای یک بار خدمت امام می‌رفتم و به ایشان گزارش می‌دادم و با مرحوم احمد آقا صحبت می‌کردم. گاهی شکایتی داشتم که مطرح می‌کردم و امام به احمدآقا دستور رسیدگی می‌دادند. یک بار گلایه کردم که حقوق بچه‌هایی که با ما کار می‌کنند، عقب می‌افتد و به هر جا مراجعه می‌کنیم به نتیجه نمی‌رسیم. امام به احمدآقا می‌گفتند و ایشان به آقای مهدوی تلفن
می‌‌زدند و از آن به بعد مشکلی نداشتیم.
نحوه انتخاب شهید لاجوردی برای منصب دادستان رسیدگی به پرونده‌ فرقان چگونه بود؟
ما برای انتخاب دادستان با آقای ناطق مشورت کردیم و به این نتیجه رسیدیم که باید فردی زندان کشیده و آشنا با تفکر گروهک‌های گوناگون سیاسی باشد. وقتی به این نتیجه رسیدیم که شهید لاجوردی فرد مناسبی است، موضوع را با شهید قدوسی در میان گذاشتیم و ایشان هم تأیید کردند، سپس در معیت آقای ناطق به مغازه آقای لاجوردی در بازار رفتیم. ایشان روسری فروشی داشت و از دیدن ما خیلی تعجب کرد. وقتی پیشنهاد ما را شنید، مهلت خواست تا فکر کند و پس از استخاره، جواب ما را بدهد. فردا صبح به من تلفن زد که می‌آیم. ایشان رابطه نزدیکی با شهید کچویی و اصغرآقا رخ‌صفت داشت و از آنها هم کمک گرفت. ایشان معتقد بود که می‌شود با بسیاری از دستگیرشدگان صحبت و ذهن آنها را روشن کرد و جلسات توجیهی فراوانی برای آنها گذاشت و انصافاً در این زمینه، خیلی زحمت کشید.خودم برای ایشان کارت ورود به زندان صادر کردم و حکم بازپرس و نمایندگی دادستانی‌اش را از مرحوم شهید قدوسی گرفتم.
و نحوه انتخاب قضات چگونه بود؟
ابتدا آقای گیلانی، قاضی بودند. اولین محاکمه هم مربوط به حمید نیکنام، ضارب شهید قرنی بود. شهید لاجوردی کیفرخواست را خواند و در این فاصله آقای گیلانی سه چهار بار احساساتی شدند و متهم را لعن و نفرین کردند. من دو سه بار یادداشت دادم که آقا! قاضی باید بی‌طرف باشد و حق ندارد عصبانی بشود، ولی ایشان ترتیب اثر ندادند. من دادگاه را تعطیل و به وقت دیگری موکول کردم و بلافاصله نزد شهید قدوسی رفتم و ماوقع را شرح دادم. در آنجا پیشنهاد دادم کسانی به عنوان قاضی انتخاب شوند که زندان رفته باشند و این فضا را بشناسند و با روند این گونه محاکمات آشنا باشند و لذا آقایان انواری، معادیخواه و ناطق را پیشنهاد کردم. آقای قدوسی پذیرفتند و به من فرمودند برای انجام این کار به قم بروم. آقای انواری به علت بیماری از قبول این مسئولیت خودداری کردند و من به قم رفتم وبا جلب نظر حضرت امام احکام قضاوت را نوشتم و امضا گرفتم و برگشتم.
یکی از نکات برجسته پرونده فرقان این است که تعداد افرادی که اعدام شدند، کمتر از تعداد شهداست. چرا؟
درست است. ما 6 نفر اعدامی داشتیم، در حالی که شهدا 9 نفر بودند. قاتل بعضی از این افراد یک نفر بود. یکی از علل هم این بود که امام به من فرمودند: «برو و به حکام شرع بگو فقط برای کسانی حکم اعدام صادر کنند که آدم کشته‌اند.» در اسلام بعضی از جرم‌ها از جمله محاربه با نظام هم حکم اعدام دارد، منتهی در آن روزها، حضرت امام به دلیل آشنا نبودن جهان با احکام اسلامی، چنین مصلحت می‌دیدند که جنبه رأفت بیش از خشونت مطرح شود. حکام شرع به این فرمایش امام دقت کردند و لذا تعداد اعدامی‌ها بیش از 6 نفر نشد.
گروهی که پس از فروپاشی فرقان در سال 59 همچنان تا یک سال بعد، اعلامیه می‌داد، چه کسانی بودند؟
از آذر و دی 59 گروهی به نام «آرمان مستضعفین» که خود را وارث تفکر فرقان می‌دانستند، شروع به کار تبلیغاتی کردند. مرکزیت اینها در خزانه تهران و برد تبلیغاتی‌شان بسیار محدود بود. بعد که دستگیر شدند، معلوم شد بیش از 7، 8 نفر هم نیستند. آرمان مستضعفین هم قائل به اسلام منهای روحانیت بودند.