مرکز اسناد انقلاب اسلامی

کد خبر: ۲۲۴۰
ویژه‌نامه "قیام سرنوشت‌ساز"|برشی از خاطرات سيد رحيم صفوى
رحيم صفوى می گوید: من در روز 29 بهمن به همراه دوستانم، درون يك ماشين پيكان نشسته بوديم و به سمت مقصد مورد نظرمان مى‌رفتيم. من در جلو نشسته بودم. وقتى به خيابان «منصور» رسيديم، يك ماشين متعلق به ساواك، مقابل ما پيچيد و شروع به تيراندازى با كلت كرد. در همين حال، يك گلوله به پاى چپ من اصابت كرد و خون جارى شد. دوستان، بلافاصله مرا به سمت بيمارستان پهلوى در جنب دانشگاه تبريز منتقل كردند.
تاریخ انتشار: ۱۱:۳۴ - ۲۹ بهمن ۱۳۹۶ - 2018February 18

پایگاه مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ دامنه قیام مردم تبریز در 29 بهمن به شهرها و استان‌های دیگر هم کشیده می‌شد. سرلشگر سید رحیم صفوی که در روزهای حماسه مردم تبریز در سال 1356 در آن شهر حضور داشت در کتاب خاطرات خود با عنوان " از جنوب لبنان تا جنوب ایران " که توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی منتشر شده است می‌گوید: مردم تبريز روز بيست و نهم بهمن ماه سال 1356 كه مصادف با چهلمين روز شهادت تنى چند از طلاب و مردم مبارز قم بود، شور و هيجان ويژهاى داشتند. علماى اين شهر با صدور اعلاميهاى از مردم خواستند تا مجلس يادبود شهداى قم را در یکی از مساجد تبریز برگزار کنند.

مردم مسلمان و معتقد تبريز، در مقابل مسجد مزبور اجتماع كردند و قصد داشتند وارد مسجد شوند؛ ولى يكى از مأمورين شهربانى مداخله كرد و از ورود مردم به مسجد جلوگيرى نمود. همين امر، موجب بروز درگيرى شد. البته خود بنده در محل حضور نداشتم و با تنى چند از دوستان، سرگرم انجام برخى فعاليت‌هاى سياسى بوديم. بيشترين دوستان سياسى من در تبريز اقامت داشتند و ما در آن روز، به منزل يكى از آن‌ها رفته بوديم.

درگيرى مردم با شهربانى بالا گرفت و سيل خروشان مردم باعث عقب‌نشينى قواى شهربانى شد. مردم خشمگين، اقدام به آتش زدن كافه‌هاى مشروب‌فروشى، سينماها و بانك‌ها کردند و بعد از ظهر آن روز، شهر عملا در دست مردم بود. قواى ارتش هنوز وارد معركه نشده بود. پادگان از واحد گردان يا لشكر بىبهره بود؛ لذا ناچار شدند از نيروهاى آموزشى استفاده كنند.

من در روز 29 بهمن به همراه دوستانم، درون يك ماشين پيكان نشسته بوديم و به سمت مقصد مورد نظرمان مىرفتيم. من در جلو نشسته بودم. دوستانى كه در آن مقطع، همراه من بودند، آنقدر كه در خاطرم مانده است، شهيد مهندس حميد سليمى و سردار حسين علائى بودند. وقتى به خيابان «منصور» رسيديم، يك ماشين متعلق به ساواك، مقابل ما پيچيد و شروع به تيراندازى با كلت كرد. در همين حال، يك گلوله به پاى چپ من اصابت كرد و خون جارى شد. دوستان، بلافاصله مرا به سمت بيمارستان پهلوى در جنب دانشگاه تبريز منتقل كردند.

در همين احوال، دوستان همراه من و انترن‌هاى بيمارستان ـ دانشجويانى كه مشغول گذراندن سال ششم پزشكى هستند ـ اطلاع دادند كه ساواكي‌ها وارد بيمارستان شدهاند و قصد دارند تا همه تيرخوردگان را دستگير كنند. اينجا بود كه مرا با همان لباس بيمارستان و به كمك آسانسور به زيرزمين بيمارستان منتقل كردند و از آنجا با يك دستگاه موتورسيكلت فرارى دادند.

مرا به منزل مهندس رضا آيتاللهى كه در آن زمان، رئيس كارخانه سيمان صوفيان تبريز بود، بردند. همسر ايشان كه پزشك عمومى بود، پاى مرا پانسمان كرد؛ ولى از عهده بيرون آوردن گلوله برنمىآمد. پاى من هم به شدت ورم كرده بود و خونريزى داشت. به ناچار تا يك هفته در منزل ايشان بسترى شدم. بعد از آن مرا به سمت تهران حركت دادند.

در تهران وارد منزل يكى از دوستان دانشجو به نام مجيدى شدم و مدتى در آنجا اقامت داشتم. بعد به منزل حجتالاسلام حاج شيخ محمد آلاسحاق رفتم و يك ماه در خدمت ايشان بودم. در همين مدت آقاى آلاسحاق، پزشك جراحى را به نزد من آورد تا گلوله را از پايم بيرون بياورد. جراح مزبور هم عملش را با موفقيت انجام داد؛ گلوله را داخل باند گذاشت و به شوخى گفت: «اين هم هديه شاهنشاه به شما!».

چهار ـ پنج روز پس از قيام خونين تبريز، ساواك آذربايجان آدرس منزل ما را از طريق دانشگاه به دست آورد و به ساواك اصفهان اطلاع داد. آن‌ها هم يك روز صبح زود به منزل ما واقع در محله خواجوى اصفهان يورش بردند. برادرم سيد محسن صفوى كه بعدها در جنگ تحميلى به فرماندهى قرارگاه صراط‌المستقيم رسيد و عاقبت هم شهيد شد، با قد بلند و هيكل قوىاش مقابل ساواكي‌ها ايستاده بود و با خشم به آن‌ها مى‌گفت: «فلان فلان شدهها! چرا به خانه ما ريختهايد؟» ساواكي‌ها بلافاصله، سيلى محكمى به گوش او نواخته و بعد مشغول تفتيش خانه شدند. خوشبختانه سراغ ضبط صوت و نوار حضرت امام كه داخل آن بود، نرفتند. مقدارى مواد منفجره هم در زيرزمين منزل نگهدارى مىكرديم كه همان روز توسط يكى از دوستان به منزل ما آورده شده بود، توسط ساواكي‌ها مصادره شد. نيروهاى سازمان امنيت برادران مرا به اسامى سيد سلمان و سيد همايون، مورد ضرب و جرح قرار دادند و آن‌ها را با خود به ساواك بردند.

اين دو برادر هم با يكديگر قرار گذاشتند كه نقش بازى كنند؛ بدين ترتيب كه سيد همايون همه تقصيرها را به گردن سيد سلمان بيندازد و سيد سلمان هم بگويد: يكى از دوستان برادرم كه من او را نمىشناسم، كيف سامسونت را آورد و گفت: اين را به برادرت بده!

در آن ايام، رئيس ساواك اصفهان، سروانى بود به نام «نادرى» كه پدرم را براى بازجويى به نزد او برده بودند و او با اهانت بسيار به پدرم گفته بود: «بايد هر طور شده، پسرتان را پيدا كنيد!» پدرم از روى سادگى گفته بود: «پسرم، جوان خوبى است؛ قرآن‌خوان است و نمازش ترك نمىشود. فقط دنبال يك شغل درست و حسابى مىگردد.» سروان نادرى گفته بود : اگر پسرت خودش را معرفى كند، ما حاضريم او را به خارج بفرستيم و شغل آبرومندانهاى براى او تهيه كنيم.

واقعيت امر اين بود كه ما تنها نقش بازى مىكرديم و من به شكل صورى، به تعدادى از شركت‌هاى مهندسى و زمين‌شناسى مراجعه كرده بودم و كارت‌هايى از آن‌ها گرفته و براى پدرم پست كرده بودم كه ضميمه پرونده من در ساواك شد. به هر تقدير من به اتفاق برادرانم، آنقدر خوب صحنه‌سازى كرده بوديم كه حتى پدرم متوجه نشد كه من در قضيه تبريز تير خوردهام و به شهرهاى مختلف رفتهام. مادرم هم در قيد حيات نبود. پدرم البته از مخالفت ما با شاه و دستگاه باخبر بود؛ چون در خلال صحبت‌هايى كه در منزل مىشد، ما مجبور بوديم حرف دلمان را بزنيم و از امام طرفدارى كنيم؛ اما پدرم از جزئيات مبارزه ما اطلاعى نداشت.

ارسال به دوستان
نسخه چاپی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: