مرکز اسناد انقلاب اسلامی

کد خبر: ۲۸۷۱
ویژه‌نامه پیوند مستحکم| نقلی از مامور مستقیم بازداشت امام
سرهنگ عصار می‌گوید: وقتی وارد حیاط شدم امام را دیدم که لب حوض نشسته و وضو می‌گیرند. جلوتر که رفتم، پاهایم شروع به لرزیدن کرد. امام هنوز در کمال خونسردی لب حوض نشسته بود. نگاهی به من انداخت و گفت: بفرمایید.
تاریخ انتشار: ۰۹:۱۰ - ۱۳ خرداد ۱۳۹۷ - 2018June 03

پایگاه مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ نیمه شب 15 خرداد 1342، ماموران رژیم پهلوی برای دستگیری امام خمینی به منزل ایشان وارد شده و امام را به تهران منتقل کردند. ماجرای بازداشت ایشان و انتقالشان به تهران مسئله‌ای است که ماموران رژیم پهلوی که در آن واقعه حضور داشتند به طور دقیق از آن اطلاع دارند. در این میان خاطره سرهنگ عصار، مامور مستقیم بازداشت امام خمینی در نیمه شب 15 خرداد بسیار جالب است.

مصطفی حائری‌زاده از اعضای هیئتهای موتلفه اسلامی و مبارزان انقلابی علیه رژیم پهلوی که با واسطه خاطره سرهنگ عصار از بازداشت امام را شنیده است، در کتاب خاطرات خود که توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی منتشر شده می‌گوید: شبی در منزل یکی از دوستان که از بستگان سرهنگ غفوری، از اعضای ساواک بود مهمان بودیم. قبلا گفته بودند که سرهنگ غفوری هم آن شب آنجا دعوت است. بعد هم گفتند نزد او حرفی نزنید که باعث دردسر شود؛ اما اگر سوالی داشتید، می‌توانید بپرسید.

آن شب سرهنگ غفوری از قول سرهنگ عصار که مامور دستگیری امام در 15 خرداد بود برای ما نقل کرد: غروب چهاردهم خرداد بود. رئیس شهربانی، نصیری، مرا خواست؛ به سرعت خودم را به ساختمان شهربانی رساندم که در اول بلوار کشاورز قرار داشت. وقتی وارد اتاق شدم، نصیری را دیدم که پشت میز منتظر من نشسته است. اسدالله علم، نخست‌وزیر و پاکروان، رئیس ساواک، هم در آن‌جا حضور داشتند. ناگفته پیدا بود که امر مهمی اتفاق افتاده است که همه اشخاص رده بالای مملکتی یک جا جمع شده‌اند.

پس از انجام سلام نظامی و احترامات معمول، نصیری با لحنی آمرانه خطاب به من گفت: «مأموریتی به تو می‌دهم که باید به نحو احسن انجام دهی.» گفتم: بله قربان.

نصیری، کاغذی را که در دست داشت، به من نشان داد و گفت: «همین امشب به قم می‌روی. این آدرس دقیق منزل [امام] خمینی است. طوری باید حرکتت را تنظیم کنی که نیمه شب به آنجا برسی. او را دستگیر کن و بیاور. همه نیروها در اختیار تو هستند: ارتش، ساواک و شهربانی. به قم هم تلفن زده‌ایم و در جریان‌اند. هر چقدر می‌خواهی، می‌توانی نیرو به همراه خودت ببری.»

عصار می‌دانست امام هیچ نیرو و سپاهی در منزل خود گرد نیاورده است. پس در پاسخ نصیری گفت: «من کسی را همراه نمی‌برم؛ فقط به نیروهایتان دستور بدهید اطراف منزل در حال آماده باش به سر برند. من خودم برای دستگیری ایشان می‌روم.»

سرهنگ غفوری، در ادامه، ماجرای شب پانزدهم خرداد را از قول عصار چنین روایت می‌کرد: سوار بر یک بنز لیمویی، خود را به قم رساندیم. شب از نیمه گذشته بود. طبق نقشه، منزل آیت‌الله خمینی را یافتیم. اما کوچه به اندازه‌ای باریک بود که اتومبیل وارد آن نمی‌شد. پای پیاده وارد کوچه شدم، در زدم، یک نفر در را باز کرد؛ همان جا حدس زدم که ایشان حاج مصطفی، آقازاده امام هستند. گفتم: «مأمور هستم آقا را با خودم ببرم. سر و صدا نکنید. چون مأموران مسلح دستور دارند در صورت درگیری، شلیک کنند.»

حاج آقا مصطفی بی هیچ حرفی وارد خانه شد. چند دقیقه بعد بازگشت و گفت: بفرمایید داخل.

وارد حیاط شدم. امام را دیدم که لب حوض نشسته و وضو می‌گیرند. جلوتر که رفتم، پاهایم شروع به لرزیدن کرد. امام هنوز در کمال خونسردی لب حوض نشسته بود. نگاهی به من انداخت و گفت: بفرمایید.

دیگر پاهایم آشکارا می لرزید. امام به در باز یکی از اتاق‌ها اشاره کرد و فرمود: برو آنجا و قدری آب بخور.

بی اختیار به سمت اتاق رفتم. کاسه‌ای آب در آن‌جا بود که آن را تا قطره آخر نوشیدم. تا امام وضو را به پایان برساند، من هم کمی آرامش پیدا کرده بودم. آن گاه فرمودند: همین جا بایست، می‌آیم.

با این سخن ایشان، من حتی یک قدم جلوتر نرفتم. امام به داخل اتاق بازگشتند. دقایقی بعد در حالی که لباس پوشیده و بقچه‌ای هم زیر بغل داشتند، آمدند و گفتند: برویم.

از در که خارج می‌شدیم، حاج آقا مصطفی گریه می‌کرد. امام بر او نهیب زد: چرا گریه می‌کنی؟ گریه ندارد. سپس با فرزندانشان خداحافظی کرده و از منزل بیرون آمدند. فولوکس کوچکی که توانسته بود راه خود را به درون کوچه باریک امام بگشاید، دم در منتظر بود. سوار شدیم و بی درنگ به سمت تهران حرکت کردیم.

در طول راه، امام حتی کلمه‌ای حرف نزد. مرتب مشغول ذکر بود و دعا می‌خواند.

با رسیدن به تهران، جلوی ساختمان شهربانی پیاده شدیم. من به همراه امام به داخل ساختمان رفتیم. درب اتاق نصیری را کوبیدم. او به همراه پاکروان و علم در اتاق نشسته و منتظر بودند. با ورود امام، هر سه آن‌ها بی اختیار از جا برخاستند و سلام نظامی دادند. اما بعد که به خود آمدند، آرام و بی صدا، دست‌هایشان را پایین آوردند. به من گفتند: «شما بیرون منتظر باشید.»

دو ساعت بعد دوباره مرا خواستند و امر کردند، ایشان را به باشگاه افسران ببرید. پس از انجام تشریفات اداری، امام را به باشگاه افسران منتقل کردم. اما مدام از خود می‌پرسیدم ایشان در آن بقچه چه چیزی را حمل می‌کنند؟

پس از استقرار در باشگاه، زمانی که امام بقچه خود را گشودند، نگاهی به درون آن انداختم. یک سجاده، کتاب دعا، قرآن، مفاتیح و یکی دو دست لباس زیر. گویا ایشان از مدت اقامت خود مطلع و مایحتاج خود را برای چند روز آماده کرده بودند.

پس از آن دستور دادند امام را از باشگاه افسران به عشرت آباد ببرید. وقتی امام را به عشرت آباد منتقل کردیم، روز اول از ایشان پرسیدم : ناهار چه چیزی میل دارید؟

مقداری پول به من دادند و فرمودند: با این پول یک سنگک بگیر و بقیه‌اش را پنیر.

بقیه روزها فقط برایشان نان سنگک می‌گرفتم و با همان نان و پنیر روز را می‌گذراندند. اغلب اوقات هم روزه بودند. امام تمام وقت روی سجاده می‌نشستند و نماز و دعا می‌خواندند.


ارسال به دوستان
نسخه چاپی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: