مرکز اسناد انقلاب اسلامی

کد خبر: ۳۳۰۰
انقلاب اسلامی در خوزستان
ابوفاضل رضوی اردکانی می‌گوید: آن شب به سیم آخر زدم و جنایات سلطنت پهلوی را بیان کردم. جمعیت عظیمی هم در خیابان بودند و آقایان علما و طلبه‌ها همه بیرون مسجد مصلی، وسط مردم نشسته بودند که ناگهان پلیس و کماندوها حمله کردند.از هر طرف گاز اشک آور پرتاب شد و جمعی زخمی و بعضی از مأموران هم مجروح شدند.
تاریخ انتشار: ۱۳:۵۲ - ۱۵ مرداد ۱۳۹۷ - 2018August 06

پایگاه مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ بهبهان یکی از شهرهای جنوب کشور است که مردم آنجا در مبارزه علیه رژیم پهلوی پیشگام بودند. حجت‌الااسلام سید ابوفاضل رضوی اردکانی در بخشی از کتاب خاطرات خود که توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی منتشر شده است درباره مبارزات مردم بهبهان با رژیم پهلوی و واکنش رژیم به این مبارزات می‌گوید: من در سال‌های 45 تا 47 در بهبهان منبر می‌رفتم و چون در لفافه تاریخ مطالب سیاسی می‌گفتم بسیار مفید بود و در روحیه مردم تاثیر بسیاری داشت. در ضمن امام خمینی و رساله او را نیز تبلیغ می‌کردم و خوشبختانه مسئله حادی پیش نیامد و جوانان بهبهانی به نهضت اسلامی علاقه‌مند بودند؛ تا این که در مردادماه 1357 به دليل سابقه قبلی، بار دیگر از طرف علمای شهر از جمله آقای مجتهدی، موسوی و دعاوی - که از علمای طراز اول شهر بودند - برای تبیین صریح مسائل انقلاب دعوت شدم.

ماه رمضان بود و هوا گرم. هر شب در مسجد بزرگی در مرکز شهر به نام "مسجد مصلی" منبر می‌رفتم و روز به روز بر تعداد جمعیت اضافه می‌شد؛ طوری که پس از پنج یا شش شب، شبستان و حیاط مسجد پر می‌شد و جمعیت زیادی در خیابان می‌نشستند و من حكم مسائل انقلابی را بیان می‌کردم.

هر شب احتمال حمله مأموران محمدرضا پهلوی وجود داشت و مسجد و جمعیت را با تمام وسایل ضد شورشی محاصره می‌کردند تا این که به گمانم شب هفتم رمضان بود که منبری جانانه در وصف جنایات خاندان پهلوی داشتم.

چون می دانستم آنها نمی‌گذارند من در بهبهان بمانم، قرار شد کم کم مطالب را به اوج برسانم. آن شب به سیم آخر زدم و جنایات سلطنت پهلوی را بیان کردم. جمعیت عظیمی هم در خیابان بودند و آقایان علما و طلبه‌ها همه بیرون مسجد مصلی، وسط مردم نشسته بودند که ناگهان پلیس و کماندوها حمله کردند.

از هر طرف گاز اشک آور پرتاب شد و جمعی زخمی و بعضی از مأموران هم مجروح شدند.

طبق نقشه قبلی، گفته بودیم اگر حمله کردند چراغ‌ها را خاموش کنند و مرا از معرکه فراری دهند. ناگهان برق خاموش شد و در میان هیاهوی جمعیت و صدای تیر و گاز اشک‌آور مرا از پشت مسجد فراری دادند و به خانه‌ای در اطراف شهر بردند.

آقایان علما موسوی، مجتهدی و دعاوی که در خیابان بودند، دستگیر شدند. مأموران مقداری از وسایل مسجد و منبر را خرد و بعضی کتاب‌ها و قرآن را پاره کردند و بسیاری را با باتوم زدند. آن شب، شب عجیبی بود.

صبح فردای آن روز، شهر متشنج و مغازه‌ها و بازار تعطیل شد و حکومت نظامی هم در شهر اعلام شد.


ارسال به دوستان
نسخه چاپی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: