مرکز اسناد انقلاب اسلامی

«مشخص ترین چهره و رهبر روحانیون در مجلس مدرس می باشد که اخیراً به عنوان نائب رئیس اول مجلس انتخاب شده است. شهرت مدرس بیشتر در این است که برای پول اصلاً ارزشی قائل نیست. او در خانه ساده ای زندگی می کند که جز یک قالیچه، تعدادی کتاب و یک مسند، چیز دیگری در آن وجود ندارد. لباس روحانیون را می پوشد و مردیست فاضل. در ملاقات با او محال است که کسی تحت تأثیر سادگی و هوش و قدرت رهبری او قرار نگیرد.»
به مناسبت روز نیروی دریایی
اگر تمام این منابعی که مایحتاج عمومی مردم از قبیل گندم، فرآورده‌های نفت مثل بنزین و گازوئیل و هر چیزی که لازم داشتیم، اگر این‌ها در تصرف عراق بود و اگر محاصره کامل می‌شدیم، اگر یک کشتی گندم به این مملکت نمی‌رسید در داخل مملکت چه اتفاقی می‌افتاد؟ اگر کشتی بنزین و یا گازوئیل امنیت نداشت که محموله‌اش رو تخلیه کند، همان تانک‌های ما بدون گازوئیل و بنزین چه کار می‌کردند؟ این ماشین‌ها، مردم مایحتاج و سوخت مردم در سراسر کشور اگر تأمین نمیشد چه اتفاقی می افتاد؟ این نقش خیلی بزرگی بود. باید ساعت‌ها راجع به این فکر کنیم.
رودررو با دژخمیان پهلوی
خلخالی در رابطه با محاکمه هویدا می‌گوید: «خاطرات زیادی از هویدا دارم. اولاً ایادی هویدا برای من به قم پول و طلا آورده بودند که من در آن موقع قم بودم. گفتم پدرتان را در می‌آورم که می‌خواهید با پول من را بخرید. از اول هم من یک شیخ بودم و حالا هم وضع من همان است. من چیزی در زندگی ندارم... فقط یک خانه در قم دارم. غرض این است که من زیر بار این مطالب نرفتم. هویدا در روزهای آخر عمرش وقتی که فهمید می‌خواهیم او را اعدام کنیم پیشنهاد رشوه کلانی به من کرد که من زیر بار نرفتم...»
اردشیر زاهدی به روایت ویلیام سولیوان
سولیوان در این رابطه می‌گوید: «در حالی که شاه مشغول مانورهای سیاسی خود بود اردشیر زاهدی هم نقشی خاص در سناریوی سیاسی ایران بازی می‌کرد. او در خانه خود در بلندی‌های دامنه ارتفاعات شمال تهران که مشرف به شهر بود نشسته و با روش تند و شتابزده معمول خود مشغول فعالیت بود. زاهدی به واسطه روابط نزدیکی که با خانواده سلطنتی داشت، غالباً در کاخ سلطنتی بود و شام را در نزد شاه و اعضای خانواده سلطنتی صرف می‌کرد...»
ناگفته‌های آیت‌الله مجتهد شبستری| بخش اول
شنیدم در یک دیدار، شاه به آیت‌الله بروجردی گفته بود که آقای سید ابوالقاسم کاشانی در کارهای سیاسی دخالت می‌کند. آیت‌الله بروجردی در پاسخ به صراحت گفته بود: "اگر وظیفه شرعی ایجاب کند، من هم [در سیاست] دخالت می‌کنم."
به بهانه هفته کتاب| برگی از خاطرات طاهره سجادی
در اوین‌، دو قفسه‌‌ بزرگ‌ به‌ عنوان‌ كتابخانه‌ درست‌ كرده‌ بودیم‌. یكی‌ از آن‌ها مخصوص‌ كتاب‌های‌ مذهبی‌ و دیگری‌ مربوط‌ به‌ ماركسیست‌ها و گروه‌های‌ دیگر بود كتاب‌های‌ باارزش‌ فراوانی‌، در هر دو كتابخانه‌، مخصوصاً در كتابخانه‌ مذهبی‌ داشتیم‌. ما گروه‌ مذهبی‌ از هر دو كتابخانه‌ استفاده‌ می‌كردیم‌ و كتاب‌های‌ آن‌ها را هم‌ مثل‌ كتاب‌های‌ خودمان‌ می‌خواندیم‌، ولی‌ آن‌ها به‌ هیچ‌ وجه‌ سراغ‌ كتاب‌های‌ مذهبی‌ نمی‌رفتند. ما به‌ شوخی‌ می‌گفتیم‌: «مثل‌ جن‌ كه‌ از بسم‌الله‌ می‌ترسد. این‌ها از این‌ كتاب‌ها می‌ترسند.»
روایت‌هایی از مراودات علامه طباطبایی و امام خمینی
علامه سمنانی شروع کرد با آقای خمینی به گرم گرفتن و اینکه بله، من کتاب شما را خوانده‌ام، المیزان را خوانده‌ام. آقای خمینی هم آدمی [نبود] که دستپاچه بشود، مثلاً فوراً بگوید که نخیر! من نیستم، یا خجالت بکشد که حالا او دارد اشتباه می‌کند، چنین آدمی نبود واقعاً. مثل کوه همینطور نشسته بود و گوش می‌کرد. آقای طباطبایی هم نشسته بود جلوی ایشان؛ دید که علامه سمنانی دارد اشتباه می‌کند، برای اینکه این اشتباه ادامه پیدا نکند، رو کرد به علامه سمنانی و گفت طباطبایی من هستم؛ ایشان استاد من، آقای خمینی هستند.
موضوع اعتصاب روحانیون خمین در تاریخ ۸/۴/ ۴۳ از سوی ساواک مرکز به اطلاع ساواک‌های تهران و قم رسانده شد و ضمن تصريح این نکته که «... فعلا وعاظ خمین کلیه مجالس روضه خوانی را تعطیل و تحریکات محرمانه و علنی وسیله برادر آقای خمینی ادامه دارد» از ساواک قم درخواست «تحقیق و اعلام چگونگی» شد.
برگی از خاطرات آیت‌الله صابری همدانی
شخصيت‌هاى فرهنگى و علمى تركيه و افرادى كه غرض و مرضى نداشتند از مراتب علم و اخلاق و پاكى ايشان سخن مى‌گفتند و تعريف مى‌كردند كه نمونه‌اش ديدگاه ميزبان حضرت امام در بورسا بود. ايشان از اخلاق كريمه و پاكى حضرت امام و توجه ايشان به نماز و قرآن و مسائل عبادى و محبتش به بچه‌ها كه نزد امام مى‌آمدند و ايشان را بابا خطاب مى‌كردند و از مراقبت‌هايى كه آن مرد بزرگوار هنگام پياده‌روى و هواخورى داشت و سعى مى‌كرد كه براى مردم مزاحمت ايجاد نشود و اين‌كه هيچ وقت درباره‌ كم و كيف غذا اعتراضى نمى‌كرد، سخن گفته بود.
به روایت آیت‌الله احمدی میانجی
آیت‌الله احمدی میانجی: «در قبل از پيروزى انقلاب يادم مى‌آيد كه من در ميانه بودم. سربازهاى فرارى به پادگان برگشتند اما آنها قبولشان نمى‌كردند و مى‌گفتند: «برويد. بعداً بياييد» به همين جهت خود من كه طلبه بودم، مجبور شدم براى حفاظت از پادگان ميانه، پنجاه الى شصت نفر از مردم بيچاره سربازى رفته دهات خودمان را با خرج خودشان به حفاظت از پادگان بفرستم.»