حجةالاسلام و المسلمین حاج شیخ غلامرضا حسنی معروف به ملاحسنی یكی از روحانیون مبارز در آذربایجان است. زندگی‏نامه، فعالیت‏ها و مبارزات وی، بخشی از تاریخ انقلاب اسلامی در آذربایجان را تشكیل می‏دهد به طوری كه انقلاب اسلامی در این خطه، بدون نام و یاد ملاحسنی، معنا و مفهوم نخواهد داشت.
او از آغاز دوران بلوغ تا به امروز كه حدود شصت سال است، یك روز هم غیر مسلح نبوده است. در زمان اشغال آذربایجان توسط ایادی حزب دموكرات و توده، به جنگ با آنان برخاست، در ایام رژیم ستم‏شاهی پهلوی با مزدوران شاه و ساواك درگیر شد و با زندان، شكنجه، اهانت، تحقیر، توبیخ و تمسخر، قدمی به عقب ننشست و محكم و استوار با امام خمینی و آرمان‏های او هم‏گام و هم‏نوا شد.
آقای حسنی در خطه‏ی آذربایجان شخصیت منحصر به فردی شد. او از اوایل دهه‏ی 40 نماز جمعه را در زادگاه خود اقامه كرد و در پوشش این مراسم عبادی، مبارزات سیاسی - انقلابی خود را سازماندهی و عمق بیش‏تری بخشید.
پس از پیروزی انقلاب، استان آذربایجان و كردستان را كه مورد تاخت و تاز گروه‏هایی چون؛ حزب دموكرات، كومله و خلق مسلمان قرار گرفته بود، نجات داد. او با بسیج مردم بر ضد تجزیه طلبان، یك تنه در برابر همه‏ی آن‏ها ایستاد و به همین سبب مورد حقد وكینه‏ی دشمن واقع شد و چند بار نیز ترور گردید، اما از همه‏ی آن‏ها جان سالم بدر برد. دشمن كه از وی دست‏بردار نبود، در یك اقدام هماهنگ و جدی از طریق روزنامه‏های زنجیره‏ای به ترور شخصیت او دست زد، تا جایی كه در شبكه‏ی اینترنت یك سایت ویژه به این امر اختصاص داد. از این جهات خاطرات و مبارزات ملاحسنی را در نوع خود به حق می‏توان در سطح ایران بی‏نظیر و یا حداقل كم‏نظیر توصیف كرد.
مركز اسناد انقلاب اسلامی بنا به رسالت تاریخی خود به ضبط، تدوین و انتشار بخشی از خاطرات و مبارزات این روحانی سلحشور و خستگی‏ناپذیر پرداخته است. این مجموعه طی سی ساعت مصاحبه انجام پذیرفت كه پس از حذف سؤالات، زواید، تكرارها و بازنویسی و در نهایت مطالعه و تصحیح و تكمیل و كنترل نهایی توسط آقای حسنی، در پنج فصل به ترتیب زیر تنظم و تدوین شد.
فصل اول، دوران كودكی و تحصیلات
فصل دوم، پا به پای انقلاب
فصل سوم، بارقه‏ی امید
فصل چهارم، جنگ‏های مسلحانه با اشرار و ضد انقلاب
فصل پنجم، فعالیت‏های پس از انقلاب


مصداق اتم كوثر
بعد از زیارت حضرت امام خمینی، وقتی از تهران به ارومیه بازگشتیم، انبوه مردم به استقبال این كاروان زیارتی آمده بودند. ما را به مسجد اعظم ارومیه آوردند. هر لحظه به تعداد جمعیت اضافه می‏شد و انبوه جمعیت مانند دریا موج می‏زد. به مناسبت ورود تاریخی امام خمینی در این مجلس سخنرانی كردم، سوره‏ی كوثر را خواندم و معنا نمودم. مرحوم علامه‏ی طباطبایی در تفسیر المیزان، برای كوثر 17- 18 معنا و مصداق مرقوم فرموده است. به طور فهرست‏وار همه را ذكر كردم. بعد یكی از مصادیق مهم كوثر را فرزندان پاك فاطمه‏ی زهرا(س) بیان می‏كند. گفتم ای مردم! امروز مصداق بارز و اتم كوثر در وجود مبارك حضرت امام خمینی متجلی شده است. برای این‏كه او، هم اولاد فاطمه(س) است و هم اسلام به دست با كفایت ایشان دوباره در عالم زنده و مطرح شده است كه واقعاً هم این‏گونه بود. وقتی حرفم به این‏جا رسید، مجلس یك پارچه شور و غوغا شد. بسیاری از شدت خوشحالی اشك می‏ریختند. بعضی‏ها غش می‏كردند. در واقع، درباره‏ی شخصیت حضرت امام خمینی هرچه بگوییم كم گفته‏ایم و من در این مورد هرگز نمی‏توانستم خودم و بیش‏تر دوستانم را قانع كنم. اما از سوی دیگر، حقیر در ارومیه معذوریت بزرگی داشتم و گرفتار چند نفر از آقایانی بودم كه این‏ها شدیداً به آقای شریعتمداری گرایش داشتند و توقع‏شان این بود كه من در كنار امام خمینی از ایشان هم تجلیل كنم و من این را قبول نداشتم، هر چند كه ایشان هم برای ما محترم بودند، اما در حد و حدود خودشان.
در چنین مواقعی، جانب احتیاط را مراعات می‏كردم و بیش‏تر طول نمی‏دادم تا مبادا خدای ناكرده، زمینه‏ی حسادت و بغض در برخی ایجاد شود و سبب اختلاف و تفرقه در میان علمای منطقه شود.
در ادامه‏ی سخنرانی، خطاب به مردم گفتم: »ای مردم! وقتی خداوند به پیامبر (ص) كوثر عطا فرمود، به آن حضرت دستور داد كه »فَصَلّ لرَبك و انحر« در مقابل این نعمت بزرگ، نماز بخواند و قربانی كند. بعد گفتم ای مردم! امروز هم كه خداوند این رهبر بزرگ و شجاع را به عنوان كوثر به شما ارزانی داشته است، شما هم باید به شكرانه این نعمت بزرگ خدا را عبادت كنید و در راه او قربانی نمایید. ناگهان در میان جمعیت یك جوانی بلند شد از جیبش چاقویی درآورد و از شدت شور و احساسات خواست خودش را مثلاً قربانی كند. مردم ریختند و چاقو را از دست او گرفتند. تعارف هم نبود او واقعاً می‏خواست خودش را برای امام قربانی كند. یعنی عشق و شور به این حد رسیده بود. برای این‏كه افراط و تفریط و سوءاستفاده نشود، توضیح دادم و از آن‏ها خواستم به شكرانه‏ی این نعمت گوسفند و گاو قربانی كنند و گوشت آن را در میان فقرا و مستضعفین تقسیم نمایند. در عرض چند روز مردم شهر و روستاهای اطراف، آن قدر گاو و گوسفند آوردند كه ما برای نگه‏داری و ذبح آن‏ها جا و امكانات نداشتیم. اعلام كردیم هر كس خودش ذبح كند و به فقرای محله‏ی خویش بدهد و یا آن‏هایی كه متمول هستند، پول نقد كمك كنند. انصافاً بنده هرچه می‏گفتم، همان می‏شد.


غارت پادگان مهاباد
چند روزی بود كه از مهاباد بازگشته بودم، كه به ما خبر دادند می‏خواهند اسلحه و مهمات پادگان مهاباد را در اختیار آقای عزالدین حسینی و قاسملو قرار بدهند. هنوز اوایل تشكیل دولت موقت بود و این دو نفر در منطقه فعالیت داشتند. آن‏ها به بهانه‏ی این‏كه ارتش و دولت از تأمین امنیت در منطقه ناتوان است، می‏گفتند ما می‏خواهیم خودمان مسلح شویم و امنیت منطقه را خودمان برعهده بگیریم. پادگان مهاباد در منطقه‏ی آذربایجان جزو مهم‏ترین پادگان‏ها به شمار می‏آمد. سلاح و مهمات 3 لشكر و پادگان‏های تابعه را تأمین می‏كرد. در آن وقت، حدود 36 هزار اسلحه‏ی ژ - 3 با مهماتش در آن‏جا انبار شده بود و انواع و اقسام توپ، تانك و خودرو هم وجود داشت.
من دیدم این كار از یك توطئه‏ی بزرگ حكایت دارد و اگر صورت پذیرد به اغتشاش و ناآرامی در منطقه منتهی خواهد شد، چون اگر این سلاح‏ها به دست مردم كُرد می‏افتاد كه ما با آن‏ها مشكلی نداشتیم خیلی هم از آن استقبال می‏كردیم، ولی در واقع با این كار، ما حزب دمكرات و كومله را با دست خود، بر ضد خودمان مسلح می‏نمودیم. دست به كار شدم و با مسؤولین سیاسی نظامی استان تماس گرفتم كه در این خصوص چاره‏ای بیندیشیم كه ناگهان مطلع شدم آقای حمیدرضا جلایی‏پور، فرماندار وقت مهاباد، آقای داریوش فروهر را به منطقه دعوت كرده و با تبانی و هماهنگی یكدیگر، سلاح‏های پادگان مهاباد را در اختیار اینان قرار داده است. این معنایش آن بود كه ما در روزهای آینده، منتظر حوادث ناگوار در منطقه باشیم، چنان‏كه این گونه هم شد.



حماسه‏ی نقده
فروردین ماه 1358 بود، یكی از اهالی روستای »چیانی« از توابع شهر نقده، به نام عزیز آقا، فرزند میرزا آقا، كه از دوستان قدیمی من بود و حدود بیست سال بود كه او را ندیده بودم، مرا در ارومیه پیدا كرد و گفت حرف خصوصی با تو دارم. با هم نشستیم. او از توطئه‏ای در آینده‏ی نزدیك توسط حزب دمكرات كردستان، پرده برداشت و گفت ایادی این حزب به طور مرتب در مناطق مختلف و حومه‏ی شهر نقده میتینگ برگزار می‏كنند و قصد دارند شهر نقده را به تصرف درآورند. او گفت اخیراً جلسه‏ای هم بدین منظور در روستای چیانی با حضور قاسملو، عزالدین حسینی، نماینده‏ی تام‏الاختیار صدام و چند نفر دیگر كه انگلیسی صحبت می‏كردند و مطالب جلسه برای آن‏ها ترجمه می‏شد، تشكیل شده بود و این‏ها در آن‏جا صحبت از خودمختاری و استقلال كردستان بزرگ می‏كردند.
باتوجه به تجربه‏های عینی كه خودم در روزهای گذشته به دست آورده بودم، گاهی می‏دیدم كه نیروهای عراقی در آن سوی مرز هم‏كاری تنگاتنگی با ایادی حزب دمكرات دارند، بعضی وقت‏ها آن‏ها را با آتش سنگین پشتیبانی می‏كنند و به فراریان آنان با آغوش باز پناه می‏دهند. از طرفی این مرد هم انسان شریف و قابل اعتماد و نكته‏سنجی بود، حرف‏هایش را مطابق با واقع یافتم و گفتم اگر این شهر تصرف شود، راه ارتباطی سردشت، پیرانشهر، جلدیان و پسوه با ارومیه قطع خواهد شد و پادگان‏های لب مرزی بدون زحمت و دردسر در اختیار آنان قرار خواهد گرفت و دیگر مردم آذربایجان غربی و كردستان برای همیشه در حسرت آرامش و امنیت خواهند ماند.
در مرحله‏ی اول موضوع را با فرمانده لشكر 64 ارومیه مرحوم قاسمعلی ظهیرنژاد در میان گذاشتم و اهمیت موضوع و موقعیت سوق‏الجیشی شهر نقده را به وی توضیح دادم چون او به تازگی به این منطقه آمده بود و با مناطق چندان آشنایی نداشت. آن روزها او درجه‏ی سرهنگی داشت و هنوز تیمسار نشده بود.
چند روز گذشت، اواخر فروردین ماه بود، آخوندی به نام آقای حاج میرزا ابراهیم محرری از روحانیون نقده بود - بعداً مرحوم شد - قبلاً تعدادی اسلحه و مهمات برای او فرستاده بودم و او گروه مسلح و كمیته‏ای در آن جا تشكیل داده بود. آخوند فعالی بود، او به من زنگ زد و گفت هنوز جنگ و درگیری نداریم، اما نیروهای دمكرات آمدند و اكثر مناطق و كوه‏های اطراف نقده را اشغال كردند و ما در محاصره‏ی كامل آن‏ها هستیم. شواهد و قراین دیگر هم نشان می‏داد كه یك توطئه‏ی بزرگ جهانی در حال وقوع در منطقه است و هر لحظه نیز حلقه‏ی محاصره‏ی دشمن تنگ‏تر می‏شود.
دوباره با سرهنگ ظهیرنژاد صحبت كردم و گفتم موضوع نقده به مرحله‏ی حساسی رسیده است و باید فكر اساسی كرد. او گفت نظر شما چیست؟ من قبلاً از پادگان جلدیان هزار قبضه اسلحه آورده و به لشكر 64 ارومیه تحویل داده بودم. این پادگان یك مركز آموزشی بود و سلاح‏های قابل توجهی نداشت، ولی در عین حال سلاح‏هایی از قبیل: ژ - 3، برنو، ام یك و مسلسل‏های سبك و سنگین برای آموزش سربازان در آن نگهداری می‏شد. گفتم این اسلحه‏ها را كه خودم از پادگان جلدیان آوردم، همراه چند تانك نفربر و دو فروند شنوكا در اختیارم بگذارید تا من نیروهای مردمی را بسیج كرده و در وقت لزوم، به سمت نقده روانه شوم و در برابر تجاوز ایادی دمكرات مقاومت كنم. آقای ظهیرنژاد گفت من در این مورد نمی‏توانم تصمیم بگیرم و باید با تیمسار قرنی، فرمانده نیروی زمینی وقت، صحبت بكنم. خدا رحمت كند، انصافاً در همان جلسه تلفنی با شهید قرنی تماس گرفت، وضعیت منطقه و پیشنهاد مرا به ایشان منتقل كرد، بعد چون ایشان از من شناختی نداشت، آقای ظهیرنژاد با تعریف و توصیف مرا به آقای قرنی معرفی نمود. او در اول نمی‏خواست پیشنهاد مرا قبول كند و به ذهنش بعید می‏آمد چطور یك آخوند از عهده‏ی چنین مأموریتی می‏تواند برآید؟ آقای ظهیرنژاد از فعالیت‏های نظامی من برایش توضیح داد. بعد گوشی تلفن را به من سپرد و خودم با شهید قرنی وارد گفت‏وگو شدم. غایله‏ی سنار مامدی و تفنگداران قاسملو و پادگان‏های مرزی را برایش توضیح دادم و گفتم اگر در این مقطع كوتاهی كنیم و دیر بجنبیم، همه‏ی آن‏ها به دست دشمن تلافی خواهد شد و دیگر آذربایجانی و كردستانی نخواهد ماند. بعد گفتم اگر امكانات لازم در اختیار من بگذارید متعهد می‏شوم در مقابل همه‏ی این‏ها بایستم.
بالاخره او موافقت كرد و به ظهیرنژاد دستور داد، هر چه می‏خواهم بدهد. گفتم هزار قبضه ژ - 3، برنو، ام یك و البته بیش‏ترش ژ - 3 باشد، دو نفربر هر كدام با »دو برابر بار مبنا«، اسلحه‏ها را تحویل گرفتم. آن‏ها را از پادگان قوشچی به ارومیه انتقال دادم. بعد در یك پیام رادیویی به مردم اعلان بسیج عمومی كردم و گفتم شهر نقده در حال سقوط است، هر كس هر چه از قبیل تراكتور، تریلی، ماشین 10 چرخ، 6 چرخ و غیره دارد، بیاورد. در آن روز با این‏كه از ارتش، هزار قبضه اسلحه گرفتم بودیم، ولی خدا وكیلی حدود ده هزار نفر از مردم ارومیه و حومه را گزینش و مسلح كردیم. بیش‏تر مردم سلاح‏های خود را آورده بودند. از این مقدار، حدود 1600 نفر انتخاب نمودیم تا در اولین كاروان با ما به نقده بیایند. بقیه را به صورت آماده‏باش در ارومیه نگه داشتیم تا در صورت لزوم از وجودشان استفاده شود.
بعد از ظهر روز اول اردیبهشت ماه، به سمت شهر نقده حركت كردیم. من بر روی نفربر بودم. همه‏ی نیروها را به راه انداختیم و خودم آخرین نفر بودم كه از ارومیه خارج شدم. از جاده‏ی خاكی و میان‏بر رفتیم و ساعت 11 شب به حوالی نقده رسیدیم. نزدیك شهر دو روستا به نام‏های: بارانی كُرد و بارانی عجم قرار دارد. به بارانی عجم وارد شدیم. یك نفر از اهالی روستا جلو آمد. یكی از بچه‏ها چراغ قوه به صورتش انداخت، او را شناختم. گفتم بیا بالا. او آمد داخل تانك نشست. من لباس كردی به تن داشتم و عمامه سرم بود. تا مرا دید شناخت و از شدت خوشحالی به سرو كله‏اش می‏زد. گفتم حالا وقت این كارها نیست. شما از وضع نقده چه خبر دارید؟ آیا می‏دانید مهاجمان دمكرات در كدام قسمت شهر مستقر هستند؟ گفت من چندان اطلاعی ندارم، اما از اهالی نقده تعدادی به این جا پناه آوردند و آن‏ها از اوضاع شهر اطلاعات خوبی دارند. رفت چند نفر از آن‏ها را آورد. یكی از آنان از شدت خوشحالی پسرش را روی زمین خوابانید و می‏خواست به اصطلاح فرزندش را در جلوی این كاروان نظامی قربانی كند. بچه‏ها ریختند و پسر او را از دست او گرفتند. آن‏ها به اهمیت وجود این كاروان بخوبی آگاه بودند و می‏دانستند اگر شهر به دست مهاجمان دمكرات بیافتد، علاوه بر قتل و غارت، به زنان و دختران مردم تجاوز خواهند كرد. دست آن مرد را گرفتم و پیشانی‏اش را بوسیدم.
او از شدت شوق، بدنش می‏لرزید. گفت به من هم اسلحه بدهید، می‏خواهم در كنار شما با این دمكرات‏ها بجنگم. چند نفر بلدچی با ما همراه شدند و ما از سمت دروازه‏ی شمالی شهر كه یك پل بزرگی هم در آن جا قرار داشت، وارد نقده شدیم.
پس از درگیری‏های خونین 24 ساعت گذشته، فضای شهر نسبتاً آرام بود. البته گاهی هم صدای پراكنده‏ی شلیك به گوش می‏رسید. در منطقه‏ی ورودی شهر توقف كردیم و من بالای تانك قرار گرفتم و با بلندگوی دستی خطبه‏ای خطاب به مردم شهر خواندم و گفتم ما از ارومیه برای برقراری نظم و آرامش به شهر شما آمده‏ایم. گفتم مردم شیعه و سنی در شهر نقده با هم برادرند نباید تحت تأثیر القائات بیگانگان قرار گرفته و به جان هم بیفتند و سبب تسلط هر چه بیش‏تر دشمنان مشترك خود باشند. در ادامه گفتم از این ساعت اعلام آتش بس می‏كنم و هر كس جنگ را دوباره آغاز كند، در حكم محارب با خدا و رسول خدا و جانشین پیامبر كه امروز در عصر غیبت، حضرت امام خمینی است، می‏باشد. آیه‏ی 33 از سوره‏ی مائده: انما جزاؤ الذین یحاربون الله و رسوله و یسعون فی الارض فساداً... ذلك لهم خزی فی الدنیا و لهم فی الاخرة عذاب عظیم را تلاوت و معنا كردم و توضیح دادم، ولی هنوز صحبت‏هایم تمام نشده بود كه تیراندازی از سوی دمكرات‏ها آغاز شد و دیگر نتوانستم به حرف‏هایم ادامه بدهم. ما را به انواع و اقسام گلوله بستند. راننده‏ی تانك ارتش سید شجاعی بود. گفتم تو را قسم می‏دهم به جان مادرت فاطمه‏ی زهرا، با هر چه سرعت داری به طرف این‏ها و داخل شهر حركت كن. خودم هم پشت مسلسل سنگین نشستم و به مسلحین هم دستور دادم از پشت سر من بیایند. اطراف مسلسل بر روی تانك كاملاً تعبیه شده بود. گلوله‏های معمولی نمی‏توانست كارساز باشد. مگر این‏كه آرپی‏جی بزنند. من در جلوی ستون قرار گرفتم و بقیه‏ی نیروها هم از پشت سرم به قلب دشمن حمله‏ور شدیم. همین طور كه با سرعت به مركز شهر و قلب دمكرات‏ها حركت می‏كردیم، من با مسلسل سنگین در چپ و راست و جلو به سمت آن‏ها شلیك می‏كردم و در واقع دیوار مقاومت دشمن را می‏شكافتیم و جلو می‏رفتیم. تا به منطقه‏ای رسیدیم كه دیدیم صدای یاحسین و شیون زنان به آسمان بلند شده است. الله اكبر! معلوم شد این‏ها پس از ساعت‏ها درگیری و مقاومت، گلوله‏هایشان تمام شده و در محاصره‏ی كامل دشمن قرار گرفتند و لحظاتی قبل می‏خواستند تسلیم شوند كه از میان آنان یك زن شجاع برخاسته و آن‏ها را به مقاومت دعوت می‏كند. چون نیروهای خودی را دیدند، به استقبال ما، از مخفی‏گاه خود بیرون آمدند. در این منطقه دیگر همه‏ی نیروها خودی بودند و ما با این پیشروی، خود به خود محاصره‏ی دشمن را شكسته بودیم. آن زن شجاع و بیدار دل، وقتی نیروهای خودی را دید، جلو آمد و در مقابل تانك ایستاد، بلندگو را از دست ما گرفت و یك سخنرانی حماسی عجیبی ایراد كرد. من كه در ظاهر فرمانده این نیروها بودم، از سخنان حماسی او توان و قدرت و روحیه گرفتم. غوغای شگفت‏انگیزی در میان نیروهای مسلح و مردم به راه انداخت. از مسلحین شهر نقده، فردی به نام معبودی كه قبلاً با وی ارتباط و آشنایی داشتم، آنجا بود. او جلو آمد و گفت اغلب نیروهای ما در نقده مهمات‏شان تمام شده است، قبل از هر چیز باید به آن‏ها مهمات برسانیم. ما كه مهمات زیادی به وسیله‏ی تراكتور و تریلی آورده بودیم، در عرض كم‏تر از یك ساعت، همه‏ی نیروهای خودی را با آن‏ها تغذیه كردیم.
آن زن شجاع نیز منزلی را در آن حوالی نشان داد و گفت ما تعدادی زیادی از زنان و دختران نقده در آن جا مخفی شده بودیم و با هم عهد بسته بودیم حتی بنزین لازم مهیا كرده بودیم كه اگر مردان ما خود را تسلیم دشمن كردند، ما نیز خودمان را آتش بزنیم؛ اما هرگز تسلیم دشمن نشویم، چون می‏دانستیم اگر به دست این نانجیب‏ها می‏افتادیم به غیر از تعدی و تجاوز چیزی نصیب‏مان نمی‏شد. بعد از من پرسید حالا كه شما آمدید و محاصره‏ی دشمن شكسته شد، اكنون وظیفه‏ی ما چیست؟ زنان چه‏كار می‏توانند انجام بدهند؟ در این هنگام متوجه شدم برادران ما در نقده جنگ را به پشت بام‏ها كشانده‏اند و به همین سبب تعداد زیادی شهید داده‏اند و پیكر شهدا نیز در پشت‏بام‏ها مانده است. به این‏ها گفتم این روش اشتباه است و ما باید جنگ را از پشت‏بام‏ها به داخل خانه‏ها انتقال بدهیم. به زنان گفتم شما هم كمك كنید در داخل خانه‏ها، دیوارها را سوراخ كرده و همه را به هم‏دیگر وصل كنید و از این طریق، باقیمانده‏ی دشمن را از شهر خارج كرده و درگیری را به بیرون شهر منتقل سازیم. عده‏ی زیادی به دنبال این مأموریت رفتند. بعد از نیروهای بومی پرسیدم: مقر اصلی و به اصطلاح ستاد فرماندهی این‏ها در كجاست؟ چون هر نیرویی بالاخره برای خودش مقر و ستادی دارد. گفتند منزل امام جمعه‏ی برادران اهل تسنن، ستاد فرماندهی دمكرات‏هاست. گفتم امام جمعه خودش هم آن‏جاست؟ گفتند نه، او منزلش را تخلیه كرده و از شهر خارج شده است و دمكرات‏ها منزل او را به ناحق تصرف و ستاد فرماندهی خود كردند. گفتم باید هر چه زودتر بدان‏جا حمله كنیم و قبل از طلوع فجر و نماز صبح، آن جا را از دست دمكرات‏ها خلاص نماییم و الّا اگر برای فردا بماند، دردسرزا و موی دماغ خواهد شد. بلافاصله با راهنمایی چند نفر از مسلحین بومی، به سمت ستاد فرماندهی دمكرات‏ها حمله‏ور شدیم. در فاصله‏ی 50 متری منزل، راننده‏ی تانك به دستور من، تانك را متوقف كرد. از پشت تانك با بلندگو با آن‏ها صحبت كردم و گفتم شما در محاصره‏ی كامل نیروهای ما هستید، بهتر است خودتان را تسلیم كنید، ولی آن‏ها پیشنهاد مرا نادیده گرفتند و از پنجره‏های منزل امام جمعه كه دو طبقه هم بود، به سمت ما تیراندازی كردند، بناچار ما نیز جواب دادیم و درگیری و مقاومت از هر دو طرف لحظاتی ادامه یافت. من خودم در پشت مسلسل سنگین، آن قدر تیراندازی كرده بودم كه دیگر لوله‏ی مسلسل كاملاً داغ و سرخ شده بود. بدون این‏كه ماشه بچكانم گلوله در لوله خود به خود آتش می‏گرفت و تیراندازی امكان‏پذیر نبود.
ناگهان صدای تیراندازی از طرف آن‏ها كاسته شد و یك نفر از داخل ساختمان صدا زد تیراندازی نكنید، ستاد سقوط كرد و دمكرات‏ها فرار كردند و یا كشته شده‏اند. نیروهای خودی داخل خانه شدند و اگر تیراندازی كنید خودی‏ها مورد هدف قرار خواهند گرفت. من چون صدا را نشناختم نمی‏توانستم باور كنم. گفتم شاید تله و ترفندی باشد. حاج موسی را صدا زدم تا برود از نزدیك ببیند آن‏جا چه خبر است. وقتی حاج موسی جواب داد متوجه شدم او با چند نفر از مسلحین، مثل پروانه اطراف تانك را دور می‏زنند و ضمن این‏كه با دشمن درگیرند، از من نیز حفاظت می‏كنند كه مبادا یك نفر مخفیانه بیاید تانك را با آرپی‏جی بزند و یا نارنجك داخل آن رها كند و مثلاً ملاحسنی را بكشد. این‏ها از آن ساعاتی كه ما وارد شهر نقده شدیم همین جور از من حراست كرده‏اند. من هم اصلاً متوجه این مسائل نبودم و به دنبال كار خودم می‏رفتم. این طرح را حاج موسی خودش درست كرده بود. دوستان مسلح ما عجیب مخلص، فداكار و از جان گذشته بودند. همان طوری كه امام حسین(ع) نسبت به یارانش می‏فرماید: من اصحابی باوفاتر از اصحاب خودم سراغ ندارم، من نیز نسبت به دوستانم شبیه این احساس را داشتم و دارم. خدا می‏داند اگر تلاش و فداكاری این‏ها نبود، بنده‏ی حقیر با یك دست چه‏كار می‏توانستم بكنم؟ البته همه‏ی این‏ها به حساب انقلاب و امام خمینی بود. آن‏ها در واقع عاشق امام بودند و بدین ترتیب از امام و انقلاب حراست می‏كردند. من چه كاره می‏توانم باشم؟! خداوند انشاءالله همه‏شان را با انبیا و اولیا و امام حسین(ع) محشور فرماید.
حاج موسی رفت و از نزدیك ساختمان را نگاه كرد و معلوم شد ستاد فرماندهی دمكرات‏ها سقوط كرده است و به دنبال آن سایر نیروهای مهاجم در مناطق دیگر هم به سمت خارج شهر عقب‏نشینی و فرار كردند. در ستاد فرماندهی دمكرات‏ها، سلاح‏های زیادی به غنیمت مانده بود كه من فردای آن روز، آن‏ها را در میان مردم تقسیم كردم. البته این سلاح‏ها در واقع همان اسلحه‏هایی بودند كه قبلاً این‏ها از پادگان مهاباد به غارت برده بودند. نزدیك اذان صبح، تقریباً سرتاسر شهر در اختیار نیروهای خودی قرار گرفت و آرامش نسبی در شهر حاكم شد. از اول شب تا وقت اذان صبح، باران رحمت مرتب می‏بارید، ولی از آن جایی كه شدیداً سرگرم نبرد با دشمن بودیم، به بارش آن توجه نداشتیم. وقتی خواستم نماز صبح بخوانم ناگهان متوجه شدم تمام بدن و لباس‏هایم خیس خیس است. لباس خشك آوردند، آن‏ها را عوض كردم وضو ساختم و نماز صبح را به جا آوردم. خیلی خسته و كوفته بودم، چند لحظه‏ای در داخل تانك به خواب رفتم، وقتی بیدارم كردند، خورشید به خوبی بلند شده بود. یكی از عادت‏هایم این است كه سعی می‏كنم همیشه با طهارت باشم تا اگر توفیق شهادت پیدا كردم، حداقل خدای متعال را با طهارت دیدار نمایم، لذا وقتی بیدار شدم در همان داخل تانك به گرد و خاكی تیمم بدل از وضو كردم. یك مقدار صبحانه دادند كه در همان جا خوردم. احساس كردم بیرون از تانك سر و صدا و همهمه‏ای به گوش می‏رسد. از داخل تانك بیرون آمدم، ناگهان صحنه‏ی عجیبی مشاهده نمودم. مردم نقده اعم از زن و مرد و پیر و جوان، اطراف تانك را گرفتند و آن را زیارت و با دست لمس می‏كردند و می‏بوسیدند و تبرك می‏جستند. الله اكبر! خدایا این چه قدرتی بود؟! چه صلابتی بود كه آن روز به ما ارزانی داشتی و ما را بر دشمنان تا دندان مسلح غالب كردی؟ واقعاً كار ما در حد اعجاز بود. وقتی مردم نقده مرا دیدند، مانند پروانه كه عاشقانه به دور شمع می‏چرخد، اطراف بنده‏ی حقیر را گرفتند. خدایا مگر من چه كاری كرده بودم؟ مگر جز این بود كه تنها به وظیفه‏ام عمل نموده بودم و تو در مقابل، تنها یك ذره از صلابت و قدرت خویش را در وجود ناچیز بنده متجلی ساخته بودی كه این قدر مردم به خدمت‏گزار خود ابراز علاقه و لطف می‏كردند.( وقتی آقای حسنی این بخش از خاطرات خود را بیان می‏داشت بی‏اختیار و با صدای بلند و غیر عادی، شروع به گریه كرد و مصاحبه به همین سبب چند لحظه‏ای قطع شد. بعد ضمن عذرخواهی گفت من اگر در این مواقع گریه به راه نیندازم و اشك نریزم، حتماً سكته می‏كنم، آنگاه لحظاتی به گریه‏ی خود ادامه داد كه قلم از توصیف آن صحنه، ناتوان است) گاهی به طور متفرقه صدای تیراندازی شنیده می‏شد، وقتی پرسیدم گفتند عده‏ای از دمكرات‏ها خارج از شهر در قسمت جنوب غربی نقده داخل بیشه‏زار سنگر گرفتند و مقاومت می‏كنند. به راننده‏ی تانك گفتم بلند شو تا به سمت آن جا حركت كنیم. وقتی آن جا رسیدیم، اطراف بیشه‏زار دارای انواع و اقسام درختان بزرگ مانند: بید، سنجد، قلمبر و غیر آن بود كه یك قسمتش هم حدود یك متر و نیم دیوار داشت. یك لحظه ترس وجودم را گرفت، به خود گفتم مبادا یك وقت با آرپی‏جی بزنند داغونمان كنند؟ آن وقت فوری به خودم جواب دادم ای ترسو، تو كه ادعا می‏كنی تا آخرین قطره‏ی خونت از انقلاب و امام دفاع خواهی كرد، پس چرا این‏قدر می‏ترسی؟ همین طور با خودم حدیث نفس می‏كردم كه ناگهان دیدم حدود دویست نفر از نیروهای مردمی، اطراف بیشه‏زار را گرفتند و دمكرات‏ها در محاصره‏ی نیروهای خودی است. افراد دشمن بیش‏تر داخل بیشه‏زار یا تا سینه به گل فرو رفته و كشته شدند و یا پا به فرار گذاشتند. آن‏ها بعد گفتند شما كه دیشب گفتید خانه‏ها را سوراخ و به هم وصل كنید و جنگ را به داخل منازل بكشید و از این طریق دشمن را به بیرون از شهر برانید، ما به پیشنهاد شما عمل كردیم و آن‏ها را تا این جا آوردیم و شكست دادیم. از همین بیشه‏زار تعداد زیادی اسلحه و مهمات از دمكرات‏ها به غنیمت گرفته شد. الله اكبر! واقعاً زبانم از بیان یك سری صحنه‏ها عاجز است كه چطور انسان یك وقت زبانش لسان الله می‏شود! دستش یدالله و چشمش عین‏الله می‏گردد؟ واقعیت این است كه من هر حرفی در این مدت در شهر نقده زدم، بعد از لحظاتی آثار مثبت آن را به وضوح مشاهده كردم. معلوم بود دست غیبی در میان بود. والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا و ان الله لمع المحسنین.

جنگ در جبهه‏ی پیرانشهر
در این ایام اگرچه غائله‏ی نقده با موفقیت تمام به پایان رسیده بود، اما بدان معنا نبود كه ما در منطقه مشكلی نداشته باشیم، بلكه هنوز از پس‏مانده‏های حزب دمكرات و كومله در مناطق مختلف، به آشوب و بلوا دست می‏زدند. هر از چندگاهی، به پادگان‏های لب مرزی هجوم می‏آوردند و در تلاش بودند حالا كه نقده از دستشان گرفته شده، حداقل یكی دو مورد از این مراكز نظامی را در اختیار داشته باشند و از امكانات آن به نفع خود بهره ببرند. یكی از این مراكز مهم نظامی كه بیش از سایر مناطق به آن چشم طمع دوخته بودند، پادگان پیرانشهر بود. این پادگان چون نزدیك‏ترین مركز نظامی به مرز عراق بود، برای آن‏ها اهمیت ویژه‏ای داشت. پادگان‏هایی مانند: پسوه، سردشت و جلدیان حدود 50- 60 كیلومتر با مرز عراق فاصله داشتند و در عمق خاك ایران قرار گرفته بودند، اما پادگان پیرانشهر حدود 15 كیلومتر با مرز فاصله داشت و از این جهت برای ایادی حزب دمكرات جای مناسبی به شمار می‏آمد. به علاوه، موقعیت آب و هوا و فضایی این پادگان هم منحصر به فرد بود. از كارخانه‏ی قند پیرانشهر كه عبور كنیم، در سمت راست جاده، زمین‏های پادگان آغاز می‏شود. این زمین‏ها مسطح و دارای آب‏های زلال و چشمه‏های همیشه جوشان است. چاه‏های عمیق هم در آن زده بودند و همه جا سبز و خرم بود. پادگان پیرانشهر در سطح استان، از نظر بزرگی، سومین پادگان به شمار می‏آید، البته پادگان ارومیه كه لشكر 64 است و پادگان مهاباد از آن بزرگ‏تر است، اما این پادگان در میان پادگان‏های لب مرزی، بزرگ‏ترین و مهم‏ترین آن‏ها می‏باشد.
در تاریخ 31 شهریور ماه 1359، كه تجاوز نظامی رژیم صدام به مرزهای جنوب و غرب كشور آغاز شد، ایادی حزب دمكرات به حمایت نظامی این رژیم درآمدند و درصدد توطئه‏ی دیگر شدند و خواستند پادگان پیرانشهر را به تصرف خود درآورند. با هماهنگی فرمانده وقت لشكر 64، مرحوم تیمسار ظهیرنژاد، و به همراهی گروهی از مسلحین خودم، عازم پادگان پیرانشهر شدم. معلوم شد ارتش عراق هم با دمكرات‏ها، هماهنگی كامل دارد و گاهی در جهت حمایت از آن‏ها با توپ‏های دوربرد از خاك عراق، محل پادگان را می‏كوبد. در واقع، ما در آن‏جا بایستی با دو جبهه‏ی متحد می‏جنگیدیم. جبهه‏ی عراقی‏ها كه از فاصله‏ی دور، آن طرف مرز را با توپ و خمپاره می‏زدند و جبهه‏ی دمكرات‏ها كه اطراف پادگان را به صورت نامریی و پراكنده گرفته بودند. از این جهت روحیه‏ی افسران، درجه‏داران و سربازان در پادگان بسیار پایین بود. وقتی وارد پادگان شدم، هنوز چند روز به تهاجم دمكرات‏ها مانده بود. از این فرصت استفاده كردم و برای آن‏ها صحبت نمودم و در اهمیت دفاع از میهن و جهاد در راه خدا گفتم. خاطراتی از جنگ‏های قبلی در نقده و ارومیه برایشان تعریف كردم، تا این‏كه مقدار زیادی یأس، ناامیدی و ترس از وجودشان برطرف شد و كاملاً آماده‏ی دفاع و جانبازی در برابر تهاجمات دشمن شدند.
شب اول تهاجم، نخست صدامیان با توپ‏های دوربرد خود پادگان و اطراف آن را زیر آتش سنگین گرفتند. سپس حمله‏ی دمكرات‏ها از زمین آغاز شد. ما هم جانانه مقاومت كردیم، حتی تا نزدیكی‏های مرز رفته، آن‏ها را به عقب‏نشینی وا داشتیم. من مرتب از طریق بی‏سیم با تیمسار ظهیرنژاد در ارومیه ارتباط داشتم و وضع جنگ و منطقه را به او گزارش می‏دادم و مشاوره می‏كردم. شب اول چون غافلگیر شدیم. آن‏ها تا نزدیكی پادگان آمده بودند، اما در شب دوم كه باز تهاجم دمكرات‏ها شروع شد، ما با آمادگی كامل‏تر به مقاومت برخاستیم. علاوه بر نفرات زمینی با توپ‏های سنگین و خمپاره 120 م م مانع از پیش‏روی و نزدیكی دشمن به پادگان شدیم. توپی داشتیم كه 27 كیلومتر برد داشت، می‏گفتند هر گلوله‏اش، آن وقت‏ها، حدود 70 هزار تومان است. با این‏كه تیراندازی آن را یاد گرفته بودم، اما به خاطر گرانی‏اش حیفم می‏آمد شلیك كنم، ولی بعداً به خودم گفتم الآن وقت این مقدس بازی‏ها نیست، اگر كوتاهی كنیم دشمن همه چیزمان را به یغما خواهد برد. باید به هر قیمتی شده از خاك كشور خود دفاع كنیم.
حدود یك هفته، هر شب ساعت 12، هجوم دمكرات‏ها آغاز می‏شد. ما هم در مقابل تا صبح می‏ایستادیم و مقابله می‏كردیم. وقتی هوا روشن می‏شد صدامی‏ها شلیك توپ‏ها را تعطیل می‏كردند و دمكرات‏ها نیز فرار كرده و در نزدیك مرز عراق به دخمه‏های خود فرو می‏رفتند تا برای شب آینده، آماده بشوند. تا این‏كه شب هفتم یا هشتم بود كه حملات این ها، هم زودتر از وقت موعد، یعنی ساعت 9 شب آغاز شد و هم از نظر شعاع در سطح گسترده‏تری بود. البته روز قبل هلی‏كوپترها كه در منطقه‏ی آن‏ها تفحص می‏كردند به ما گفته بودند دشمن حركت‏های مشكوك و غیرعادی دارد و ما كم‏وبیش حضور ذهن و آمادگی برای این كار داشتیم. حتی صدامی‏ها نیز در آن شب به اندازه‏ی ده برابر شب‏های گذشته، آتش بر سر ما ریختند. این‏ها از بین دمكرات‏ها، برای خودشان دیده‏بان داشتند، سرقله‏ها در جایی امن می‏نشستند و با بی‏سیم به صدامیان گرا می‏دادند. آن‏ها هم با انواع و اقسام توپ و خمپاره آتش می‏كردند. آن شب، شاید شدیدترین حمله‏ی ایادی حزب دمكرات در طول حیات خود بود. ما هم در دفاع و سركوب سنگ تمام گذاشتیم. دو فروند تانك به خارج از پادگان آوردم. خودم بر روی یكی از آن دو مستقر شدم و در پشت مسلسل نشستم. خدمه‏های تانك نیز هر كدام سر جای خود قرار گرفتند. اول چند مرتبه اطراف پادگان را به صورت چراغ خاموش دور زدیم و مانور دادیم، بعد به طور هم‏زمان، با توپ به وسیله‏ی دو تانك به سمت مواضع دمكرات‏ها شلیك كردیم و پیشروی نمودیم. در این حمله، حدود سیصد نیروی پیاده در اطراف و پشت تانك‏ها ما را همراهی می‏كردند. صدای شلیك گلوله‏های توپ تانك در تقویت روحی سربازان و مسلحین خودی بسیار مؤثر بود. به جایی رسیدیم كه صدای هله هله دمكرات‏ها به گوش می‏رسید. آن‏ها در تقویت و تهییج نیروهای خود شعارهای تندی می‏دادند. ما هم با شعار الله اكبر به سراغشان رفتیم، در بعضی جاها جنگ به صورت تن به تن درآمده بود.
این شب هم با تمام سختی‏ها و تلخی‏هایش به پایان رسید، چند نفر از برادران به درجه‏ی شهادت نایل آمده بودند. تعداد زیادی از دمكرات‏ها را هم ما از پا در آورده بودیم. وضع یك مقدار نگران كننده بود. نباید به همین مقدار دفاع بسنده می‏كردیم، بایستی حالت تهاجمی به خود می‏گرفتیم. در تماس‏ها و مشاوره‏هایی كه با مرحوم تیمسار ظهیرنژاد و سایر فرماندهان ارتش انجام گرفت به این نتیجه رسیدیم كه باید امان از دست دشمن بگیریم و در این روز آن‏ها را تعقیب كنیم و از خاك ایران به آن سوی مرزها برانیم. از تیمسار ظهیرنژاد چند فروند هلی‏كوپتر خواستم تا در این عملیات ما را از آسمان پشتیبانی كنند. به یاری خداوند متعال طی عملیاتی كه چند فروند تانك و هلی‏كوپتر آن را از آسمان و زمین همراهی می‏كرد. دشمن را تا پشت كوه قمطره عقب راندیم. این كوه درست در حد مرزی ایران و عراق قرار دارد و در این حوالی جزو مرتفع‏ترین جبال به شمار می‏آید. نزدیكی‏های غروب كه قله‏های این كوه به تصرف نیروهای خودی درآمد و ما كاملاً در آن مستقر شدیم، چند فروند از هلی‏كوپترهای كبری صدامیان از آن سوی مرز ظاهر شدند و در آسمان با هلی‏كوپترهای ما درگیر شدند، ولی چون هوا رو به تاریكی بود، جنگ آنان بدون غلبه بر دیگری، به پایان رسید و هر كدام به پایگاه‏های خویش بازگشتند و ما هم‏چنان قله را در دست داشتیم.
فردای آن روز كه شاید روز نهم یا دهم حضور بنده در منطقه بود، ساعت 9- 10 صبح چهار میگ 27 عراقی آمدند و پادگان پیرانشهر را بمباران هوایی كردند. با این‏كه بمباران شدید بود، اما تلفات جانی كم داشتیم، چون نیروهای انسانی همه خارج از پادگان در منطقه‏ی درگیری، بالای قله‏ی قمطره و اطراف آن بودند. باخبر شدیم پادگان‏های: پسوه، جلدیان و سردشت هم توسط این هواپیماها بمباران شده‏اند. اگر این بمباران یك روز جلوتر انجام می‏شد، به یقین تلفات زیادی می‏دادیم، چون نیرو در داخل پادگان زیاد داشتیم. بدین ترتیب دمكرات‏ها هم می‏توانستند ما را از پای درآورند و پادگان را به آسانی تصرف كنند، ولی خدا نخواست این گونه شود. با همه‏ی این‏ها چون بمباران شدید و گسترده بود، به ناچار تأثیر سوء خود را در میان بچه‏ها داشت، مخصوصاً حدود 10- 12 رأس اسب در پادگان داشتیم كه در مناطق كوهستانی و صعب‏العبور از آن‏ها استفاده می‏كردیم، همه‏ی این‏ها در اثر بمباران تكه‏تكه و تلف شده بودند. وقتی نیروها می‏آمدند و در پادگان این صحنه‏ها را می‏دیدند، در روحیه‏ها تأثیر منفی می‏گذاشت، چنان‏كه برای خود من این وضع خیلی ناراحت كننده بود.
با تیمسار ظهیرنژاد تماس گرفتم و پیشنهاد كردم حداقل برای تقویت روحی بچه‏ها هم كه شده چند فروند از هواپیماهای شكاری خودی به منطقه بیایند و چند نقطه از مواضع دشمن را بمباران كنند. او هم با پایگاه شكاری تبریز تماس گرفت، اما هر چه منتظر ماندیم خبری نشد.
حدود 6 ماه، پاییز و زمستان سال 1359 در جبهه‏ی پیرانشهر حضور داشتم. یك ماه اوایل را به طور مداوم و مستمر بودم، باقیمانده را در طول هفته چند روز می‏ماندم و آخر هفته برای اقامه‏ی نماز جمعه به ارومیه باز می‏گشتم و در خطبه‏ها مردم را از جریان و اوضاع جبهه‏ی پیرانشهر مطلع می‏كردم و موارد نیاز آن جا را بیان می‏نمودم. گاهی شرایط به گونه‏ای می‏شد كه بعضی جمعه‏ها هم در جبهه‏ی پیرانشهر می‏ماندم. امام جمعه‏ی موقت داشتیم، تلفنی یا با بی‏سیم، مسائل گفتنی را به او منتقل می‏كردم و او از طرف من در خطبه‏ها مطرح می‏كرد. وقتی به ارومیه می‏آمدم، اطلاعیه‏هایی برای جذب نیروهای انسانی و كمك جنسی و نقدی به جبهه‏ی پیرانشهر صادر می‏نمودم كه از طریق رادیو و تلویزیون تبریز و ارومیه پخش می‏شد و این در تأمین نیروی انسانی بسیار مؤثر بود. در آن ایام، از شهرهای مختلف آذربایجان شرقی، غربی و اردبیل افراد زیادی به یاری این جبهه شتافتند. گروه گروه می‏آمدند، به مدت 15 روز، یك ماه، دو ماه در منطقه می‏ماندند. یادم هست در یك مورد امام جمعه‏ی وقت شهر تكاب، جناب آقای خسروی داماد مرحوم آیت‏الله شیخ احمد پایانی از اساتید حوزه‏ی علمیه‏ی قم،{P . حجةالاسلام و المسلمین محمد علی خسروی سال 1334 در شهر تكاب متولد شد. او علاوه بر سمت امامت جمعه و دادستانی انقلاب این شهر، در انتخابات دوره‏ی اول مجلس شورای اسلامی رأی آورد و نماینده‏ی مردم شهرهای تكاب، شاهین‏دژ و میاندوآب شد. مسؤولیت‏های بعدی او عبارتند از: معاونت فرهنگی 15 خرداد، معاونت تحقیق ائمه‏ی جمعه، سردبیر مجله‏ی شاهد، مجله‏ی باران و ماهنامه‏ی طلایه و میراث جاویدان و معاونت فرهنگی سازمان اوقاف، برابر اظهارات وی كه طی مصاحبه‏ای انجام گرفت او در مهرماه 1359 پیام آقای حسنی امام جمعه‏ی ارومیه، خطاب به ائمه‏ی جمعه‏ی استان را مبنی بر بسیج عمومی مردم در جهت دفاع مقدس، از طریق رادیو دریافت می‏كند و در سطح شهر تكاب و حومه اقدام به جذب نیرو می‏نماید كه بلافاصله حدود پانصد نفر ثبت‏نام می‏كنند. او همراه دویست نفر از میان آنان به اضافه‏ی سیصد رأس گوسفند اهدایی مردم عازم ارومیه می‏شوند. آن‏ها چند روز در ورزشگاه تختی این شهر آموزش نظامی می‏بینند، بعد به جبهه‏ی پیرانشهر اعزام می‏شوند و در دفاع از مرز پیرانشهر توفیق پیدا می‏كنند و در آغاز نیمه‏ی دوم ماه محرم مصادف با اوائل آذرماه 1359 به شهر تكاب باز می‏گردند. به همراه دویست نفر از اهالی میاندوآب، تكاب، شاهین‏دژ و چاردوغلی به منطقه آمدند و نزدیك به دو ماه در این‏جا ماندند. خود ایشان به عنوان روحانی، واقعاً تلاش و فداكاری می‏كردند و مایه‏ی افتخار بودند. البته در این میان پشتیبانی و كمك‏رسانی و بسیج مردم توسط آیت‏الله شهید سید اسدالله مدنی، امام جمعه‏ی وقت تبریز، بسیار چشم‏گیر و تعیین كننده بود.
در این اواخر كه فصل زمستان 1359 بود سرمای این مناطق غیرقابل تحمل بود، نیروها بیش‏تر از یك ماه نمی‏توانستند در منطقه بمانند و ما به نیروهای تازه نفس نیاز مبرم داشتیم تا تعویض زودتر انجام پذیرد و افراد دچار خستگی و زدگی نگردند. شب‏ها در بالای قله‏ی قمطره كه نگهبان می‏گذاشتیم، ایستادن در سر پست بیش‏تر از ده دقیقه قابل تحمل نبود. به ناچار در هر ده دقیقه، نیروها در پست نگهبانی عوض می‏شدند، داخل سنگر می‏آمدند یك مقدار خودشان را گرم می‏كردند و دوباره می‏رفتند نگهبان سرپست را عوض می‏كردند. امكانات گرم كننده نداشتیم. روزگار عجیبی بود. در نهایت مظلومیت به سر می‏بردیم، اما اصلاً خم به ابرو نمی‏آوردیم و بچه‏ها همه مقاومت می‏كردند.
یك بار خودم دیدیم یكی از جوانان بسیار خوب و شجاع ما كه بیش از ده دقیقه در پست نگهبانی مانده بود، همین جور یخ زده و به شهادت رسیده بود. هر گاه كه به یاد آن لحظه‏ها می‏افتم احساس ناراحتی و شرمندگی می‏كنم.
وقتی زمستان به سر آمد، در اثر فداكاری رزمندگان، جبهه‏ی پیرانشهر سروسامان یافته و دشمن كاملاً زمین‏گیر شده بود. حتی در این جبهه مقدار زیادی از خاك عراق در دست ما قرار داشت. بهار 1360 از راه رسید و من این بار عازم جبهه‏ی سردشت شدم.
در این ایام با توجه به حساسیت منطقه و سازماندهی، تقویت نیروهای مسلح، شهید سپهبد صیاد شیرازی با درجه‏ی سرهنگی به فرماندهی لشكر 64 ارومیه برگزیده شد. در اولین فرصت در یكی از مراسم‏های نماز، ایشان را برای مردم معرفی كردم و پیرامون خصوصیات اخلاقی، لیاقت، كاردانی و ولایتمداری او صحبت و تأكید نمودم. سپس خود ایشان نیز كه در جمع نمازگزاران حاضر بود، چند لحظه‏ای با مردم سخن گفت. بعد از حضور این سردار دلاور در منطقه، عملیات نیروهای اسلام در جهت پاكسازی عناصر ضدانقلاب و حراست از مرزها قوت و شدت گرفت. این شهید بزرگ به خاطر شجاعت، فداكاری، ایمان، تعهد و توانمندی‏های كم نظیرش از طرف حضرت امام خمینی به فرماندهی نیروی زمینی ارتش منصوب شد و به تهران انتقال یافت.



حزب خلق مسلمان
مصیبت‏ها و گرفتاری‏های ما در ارومیه یكی دو تا نبود. پیروان واقعی حضرت امام خمینی و انقلاب اسلامی یك تنه در برابر تمام گروه‏ها و سازمان‏ها و خط و خطوطهای انحرافی به گونه‏ی مظلومانه ایستادگی می‏كردند. هر روز صبح كه از خواب بیدار می‏شدیم، می‏دیدیم یك گروه سیاسی با افكار و گرایش‏های مبهم و مشكوك اعلام موجودیت كردند. اوایل پیروزی انقلاب، واقعاً دوران حساس و سرنوشت‏سازی بود. اگر توجه و عنایت خداوند تبارك و تعالی و دعای خیر حضرت حجت(عج) و تلاش و فداكاری مردم حزب‏الله نبود ما امروز به سرنوشت شومی مبتلا بودیم.
یكی از این گروه‏های سیاسی كه در اوایل انقلاب به وجود آمد، حزب جمهوری خلق مسلمان بود. ما در حالی كه گرفتار درگیری مستمر با ایادی حزب دمكرات، كومله، چریك‏های فدایی خلق، منافقین و امتی‏ها بودیم، ناگهان از پشت جبهه‏ی خودی گریبان‏گیر طرفداران این حزب به ظاهر اسلامی و منسوب به یكی از مراجع تقلید وقت شدیم. من از آدم‏هایی مانند مقدم مراغه‏ای و حسن نزیه كه در رأس این حزب قرار داشتند، چندان شناختی در آن ایام نداشتم، ولی از عملكردهای ایادی حزب در ارومیه و جاهای دیگر خیلی چیزها فهمیدم. این‏ها از یك سو با سردمداران حزب دمكرات و سایر گروهك‏های انحرافی هماهنگی كامل و اشتراك فكری داشتند، همان طوری كه حزب دمكرات به دنبال خود مختاری كردستان بزرگ، به رهبری عزالدین و قاسملو بود، این‏ها هم شعار خودمختاری آذربایجان بزرگ به رهبری مرحوم آقای شریعتمداری و مقدم مراغه‏ای می‏دادند. متأسفانه عده‏ای از آخوندها و روحانیون احیاناً سرشناس هم دنبال این‏ها راه افتاده بودند و سیاهی لشكر اینان شده بودند. جالب این بود كه این آقایان، مرا به خاطر حمایت از امام خمینی توبیخ می‏كردند و می‏گفتند تو كه ترك هستی باید از آقای شریعتمداری و حزب او حمایت كنی سزاوار نیست یك فرد ترك زبان از فارسی زبانان كه منظورشان امام خمینی بود، این قدر طرفداری بكند. من می‏گفتم من كاری با ترك، كرد، فارس و غیر این‏ها ندارم. من فقط از حق دفاع خواهم كرد.
آقای شریعتمداری اگرچه استاد من بود و من به او به عنوان مرجع تقلید احترام قائل بودم، ولی هرگز شرایط رهبری را در او نمی‏بینم؛ بنابراین هرگز ایشان را در كنار رهبری امام، عَلَم نخواهم كرد. به علاوه، بحث خودمختاری و ترك و فارس كه این‏ها راه انداخته بودند، در واقع حرف خودشان نبود. این مسائل را دشمن به دهان اینان انداخته بود. به همین سبب، نیز خیلی خطرناك و شكننده بود. البته این توطئه اختصاص به كردستان و آذربایجان هم نداشت، در همه‏ی استان‏ها دنبال اجرای این نقشه‏ی شیطانی بودند و درصدد بودند به این بهانه كشور را به چند ایالت خودمختار تجزیه و تقسیم كنند، سپس تك تك به حساب همه‏شان برسند. مثلاً در خوزستان شخصی به نام شبیری خاقانی را علم كرده بودند. در سیستان و بلوچستان فردی به نام مولوی را تحریك نموده بودند. در این میان، یك عده آدم‏های ساده‏لوح ظاهرنگر و بازی خورده كه متأسفانه بعضی آخوند هم بودند، آتش بیار معركه شده بودند و برای این‏ها سینه چاك می‏كردند. بعضی از این آقایان متن اطلاعیه‏ای را تنظیم و امضا كرده بودند، مبنی بر این‏كه حزب خلق مسلمان با حزب جمهوری اسلامی و مؤسسین آن با هم هیچ فرقی ندارند. هر دو مورد تأیید مراجع تقلید هستند و ثبت‏نام در هر یكی بلااشكال است. متن را آوردند تا بنده هم امضا كنم، ولی من امضا نكردم. خیلی اصرار و استدلال كردند، نپذیرفتم و گفتم: من در هیچ كدام ثبت‏نام نخواهم كرد و به هیچ یك نیز وابسته نیستم، چون حزب من فقط حزب‏الله و رهبرم نیز روح‏الله بود، رهبران حزب جمهوری اسلامی را جزو شخصیت‏های واقعی، حقیقی و انقلابی می‏دانم. درمقابل، سركردگان حزب خلق مسلمان بیش‏تر آدم‏های كاذب، ناشناس و مشكوك می‏باشند؛ بنابراین فرق میان این دو، از زمین تا آسمان است. متأسفانه آنان هم‏چنان برگفته‏های خود اصرار داشتند و مرا هم سرزنش و توبیخ می‏كردند.
البته شیوه و برخورد و مبارزه با حزب خلق مسلمان، چون به مرجعیت منسوب بود، خیلی ظریف، دقیق و حساس بایستی انجام می‏گرفت. من هم متوجه این موضوع بودم و خیلی با احتیاط عمل می‏كردم كه خدای نكرده سبب شكاف و اختلاف بین روحانیت شهرستان نشود، ولی در بعضی مواقع دیگر كار به جایی می‏رسید كه اگر موضع مناسب و قاطع نمی‏گرفتم و كوتاه می‏آمدم، به اصل نظام و انقلاب ضربه وارد می‏شد و این برایم قابل تحمل نبود.
در رابطه با تقویت و سازماندهی حزب خلق مسلمان یك بار فرزند آقای شریعتمداری، آقای سیدحسن به ارومیه آمد، چند روز این‏جا میتینگ گذاشت و جلسات متعدد برگزار نمود. یك بار هم فردی به نام دستمالچی كه ظاهراً مدیر حزب در تبریز و از سرمایه‏داران گردن كلفت این شهر بود، به این جا آمد و دستورالعمل‏هایی داد و برگشت. بعضی از آقایان هم با كمال افتخار به استقبال هر دو رفتند و با آن‏ها عكس یادگاری گرفتند. آن زمان وقتی این صحنه‏ها را از خواص می‏دیدم، بسیار خون دل و تأسف می‏خوردم. چرا باید آدم این قدر ساده‏اندیش و بی‏توجه و سردرگم باشد؟ گاهی می‏دیدم توده‏ی مردم عوام بیش‏تر و بهتر از بعضی از ما مسائل را می‏فهمند، زودتر و دقیق‏تر از ما توطئه را درك می‏كنند و ما بعداً متوجه می‏شویم، وقتی می‏خواهیم به صراط مستقیم بیاییم كه دیگر دیر شده و جای جبران باقی نمانده است. این‏ها را كه من عرض می‏كنم خدا می‏داند كه من غرض و مرض شخصی با افراد ندارم. می‏خواهم نسل‏های حاضر و آینده بدانند و خودشان را آماده سازند، چون ما همه به تكرار تاریخ مبتلا هستیم و آن‏ها نیز از این مسائل و مصیبت‏ها خواهند داشت.
در انتخابات قانون اساسی جمهوری اسلامی كه مرحوم آقای شریعتمداری به آن رأی نداد، ایادی حزب خلق مسلمان در ضدیت و مخالفت با بند 110، مربوط به ولایت فقیه قانون اساسی چه بلواهایی را در تبریز، قم، تهران، مشهد و جاهای دیگر به راه انداختند، ولی من در ارومیه به حول و قوه‏ی الهی نگذاشتم این‏ها كوچك‏ترین تكانی بخورند، با این‏كه در این‏جا خیلی هم قوی و ریشه‏دار بودند.
وقتی ایادی حزب خلق مسلمان در تبریز ساختمان رادیو و تلویزیون را تصرف كردند و اعلامیه‏های حزب كومله و دمكرات به پشتیبانی از این‏ها در آن جا خوانده و پخش شد، سردمداران این حزب در ارومیه نیز می‏خواستند شبیه همین كار را انجام بدهند و برنامه‏ریزی هم كرده بودند. من یك پیام تصویری كوتاه از تلویزیون دادم. شاید الآن هم این پیام در آن جا موجود باشد. اسلحه‏ی كلاش دستم بود، گفتم: من در داخل ساختمان تلویزیون نشستم، هر كس نزدیك این ساختمان بشود، با من طرف است و با این اسلحه فقط یك گلوله به مغزش خالی خواهم كرد. این پیام با تصویر در سرتاسر استان پخش شد، با این‏كه آن‏ها هم اسلحه داشتند، كمیته داشتند، ولی در دخمه‏های خود زمین‏گیر شدند.
یكی از مسائل مهمی كه بنده به خوبی به یاد دارم و اغلب مردم ارومیه هم شاید فراموش نكرده باشند، این بود كه ایادی حزب خلق مسلمان عملاً از گرایش‏ها، تفكرات و عملكردهای سردمداران حزب دمكرات و شخص عزالدین و قاسملو در منطقه حمایت می‏كردند. البته نمی‏شود گفت كه این‏ها می‏خواستند آذربایجان و ارومیه را از دست ما بگیرند و به آنان بسپارند، شاید این بی‏انصافی باشد، ولی به هر حال بشدت در مراحل گوناگون از آنان پشتیبانی می‏كردند. شاید درصدد بودند از این طریق، امكانات آن‏ها را به خدمت خویش بگیرند و از وجود و حضور آنان در عرصه‏ی سیاسی در جهت تقویت جبهه‏ی خود بهره‏برداری نمایند. والله اعلم.
البته حقیر كاملاً در جریان امر بودم و می‏دانستم سردمداران حزب دمكرات و كومله در پشت پرده كمك مالی و نظامی به این‏ها می‏كنند. چند گزارش موثق در این مورد به دست ما رسیده بود. حتی در یك مورد حدود 220 قبضه اسلحه‏ی سبك، 26 قبضه آرپی‏جی 7، همراه یك میلیون دینار عراقی از سوی آنان در حال انتقال به مقر حزب خلق مسلمان بود كه توسط نیروهای مسلح ما شناسایی و جلوگیری شد.
گسترش اغتشاشات ایادی این حزب در تبریز، اهانت، فحش و ناسزا به ساحت مقدس شهید محراب حضرت آیت‏الله مدنی، امام جمعه‏ی وقت تبریز را به دنبال داشت، تا جایی‏كه محراب نماز جمعه‏ی ایشان را در این شهر به آتش كشیدند و آب دهان به صورت مباركش انداختند. وقتی این اخبار ناگوار را شنیدم، خیلی ناراحت و غمگین شدم.
لحظه‏ای به فكر فرورفتم كه در این رابطه چه كار می‏توانم بكنم و چه كاری از دست من برمی‏آید؟ با این‏كه خودم در ارومیه، هم‏زمان در چند جبهه مشغول جنگ و ستیز بودم، نامه‏ای به محضر مبارك ایشان نوشتم و عرضه داشتم با این‏كه خودم در این جا مبتلا هستم، ولی با تمام نیروهای مسلح خودم و با سپاه، ارتش، كمیته و ژاندارمری در خدمت حضرت عالی می‏باشم. هر لحظه دستور فرمایید، در معیت هزار و پانصد نفر نیروی فداكار به تبریز می‏آیم و در عرض یك روز، همه‏ی چماقداران و اخلالگران را سر جای خود می‏نشانم و شهر را دربست در اختیار آن جناب قرار می‏دهم. مضمون و محتوای نامه، تقریباً همین بود. اما مانده بودم كه چگونه این نامه را خدمت ایشان بفرستم، اداره‏ی پست با چند روز تأخیر نامه‏ها را می‏رساند، به علاوه احتمال داشت به دست افراد بیگانه بیفتد و به مقصد نرسد. خدا رحمت كند مرحوم آقای شرقی كه بعداً امام جمعه‏ی شهر مراغه شد. آن وقت در ارومیه سكونت داشت و روحانی انقلابی و مورد اعتمادی بود. او را خواستم و پیشنهاد كردم به تبریز مسافرت كند و این نامه را به دست مبارك آیت‏الله مدنی برساند. با این‏كه مأموریت خطرناكی بود، زیرا اگر در بین راه ایادی دمكرات، كومله و خلق مسلمان می‏گرفتند، پدرش را درمی‏آوردند. راه‏ها هم چندان امنیت نداشت. اما او با كمال شجاعت پذیرفت و راهی تبریز شد. آیت‏الله مدنی وقتی نامه را خوانده بود، خیلی خوب او را تحویل گرفته و از بنده‏ی حقیر نیز تشكر و قدردانی كرده بود. بعد فرموده بود: سلام مرا به حسنی برسانید و بگویید آماده باشند هر وقت نیاز شد و من احساس خطر جدی كردم، حتماً از وجود شما كمك خواهم گرفت.


تشكیل كمیته‏های انقلاب
همان طور كه در پیش گذشت، قبل از پیروزی انقلاب، خودم نیروی مسلح داشتم. وقتی انقلاب پیروز شد، آیت‏الله مهدوی كنی، رئیس وقت كمیته‏های انقلاب اسلامی ایران، طی حكمی بنده را موظف به تشكیل و سامان‏دهی كمیته‏های انقلاب در سطح استان كرد. من نیز با كمك مسلحین خود و سایر برادران كه به تازگی به ما ملحق شده بودند، اقدام به راه‏اندازی این مركز در سطح شهر ارومیه و سایر شهرهای استان نمودیم. البته چون خودم اشتغال زیاد داشتم، نمی‏توانستم به همه‏ی امور كمیته‏ها رسیدگی كنم. حضرات حجج الاسلام و المسلمین آقایان: حاج میرزا علی اكبر مولودی، حاج سیدابوالقاسم موسوی و حاج میرزا ابراهیم علیزاده را به سرپرستی كمیته‏های ارومیه منصوب كردم و خودم نیز تنها نظارت داشتم. چند روز بعد آمدند گفتند كه آقای فوزی هم در بعضی نقاط شهر به طور مستقل اقدام به تشكیل كمیته كرده است. آن‏ها یكی از شعبه‏های خود را آوردند، درست در مقابل یكی از كمیته‏های ما در خیابان امام (پهلوی سابق) بازگشایی كردند.
ابتدا باورم نمی‏شد كه آقای فوزی چنین بكند، چون با روحیه‏اش آشنا بودم و چندین سال با او همراه بودم، ایشان ذوق این سری مسائل را نداشت تا این‏كه یك روز در كمیته با حضور چندتن از روحانیون شهر، از جمله مرحوم آقای شرقی و مرحوم میرزا حبیب مقدس جلسه‏ای داشتیم كه ناگهان از كمیته‏ی آنان كه در روبه‏روی ما قرار داشت، به طرف ما تیراندازی شد حتی آن دو بزرگوار زخمی شدند. آن‏ها گفتند شما باید كمیته‏های خود را از سطح شهر ارومیه جمع‏آوری كنید، زیرا در شهر ارومیه فقط كمیته‏های منسوب به آقای شریعتمداری باید فعالیت داشته باشند. من دیگر نخواستم جواب آن‏ها را بدهم، چون اوایل انقلاب بود و گروه‏های ضدانقلاب در كمین نشسته بودند و ما اگر به جان هم می‏افتادیم، فرصت به دست آنان می‏افتاد و این به صلاح هیچ كس نبود. به ناچار خودم را كنترل كردم. سپس آقایان شرقی و حاج مقدس را به خدمت آقای فوزی فرستادم تا موضوع را با ایشان در میان بگذارند و اگر صلاح بدانند همه با هم و در كنار هم باشیم. آن‏ها رفتند و برگشتند. معلوم شد اطرافیان آقای شریعتمداری ایشان را به این كار واداشتند و او از طرف آقای شریعتمداری اقدام به این كار كرده است.
البته من با شخص آقای فوزی، چندان مشكلی نداشتم. ما چندین سال با هم دوست و صمیمی بودیم، ولی كسان دیگری در این كمیته‏ها بودند و به اسم طرفداری از آقای شریعتمداری، ما را خیلی اذیت می‏كردند و دست به كارهای نسنجیده می‏زدند. در عین حال من خیلی مواظب بودم كه خدای نكرده این امر سبب اختلاف و دو دستگی میان روحانیت شهرستان نشود. تا این‏كه شعبه‏ای از حزب جمهوری خلق مسلمان در ارومیه افتتاح شد و این كمیته‏ها عملاً به عنوان نیروهای مسلح در خدمت اهداف و آرمان‏های آن حزب قرار گرفتند كه در فصل پیشین به شرح آن پرداخته شد. آن زمان سعی می‏كردم از وجود روحانیون محترم منطقه به نحو احسن در جهت تحكیم مبانی انقلاب اسلامی و تحقق آرمان‏های رهبری بهره‏برداری كنم. تعدادی از آن‏ها را در كمیته‏های انقلاب اعم از ارومیه و شهرهای دیگر استان به خدمت و فعالیت واداشتم و مسؤولیت‏هایی را به آن‏ها واگذار نمودم. بعضی‏ها را كه می‏دیدم در دادگاه‏های انقلاب و قضاوت می‏توانند مفید و مؤثر باشند، به آن مراكز معرفی می‏كردم. وقتی برای شهرستان مراغه، امام جمعه می‏خواستند، با من تماس گرفتند و من آقای شرقی را به دبیرخانه‏ی ائمه‏ی جمعه معرفی نمودم. ایشان یكی از روحانیون ساكن ارومیه، فاضل و بسیار دلسوز انقلاب بود كه در آن جا امام جمعه شد و موفق هم بود.

ناراحتی و تأسف شهید فكوری
چهار، و پنج ساعت بود كه شهید فكوری ناپدید شده بود. ناگهان دیدم آمد و خیلی ناراحت و قیافه‏اش گرفته است. پرسیدم: رفیق كجا بودی؟ نگران شدیم؟ در جمع چیزی نگفت، من هم اصرار نكردم، ولی می‏دانستم توپش پر پر است. به من لطف و محبت مضاعفی داشت و اسرارش را با من در میان می‏گذاشت. ارتباطمان هم خیلی صمیمی و خودمانی بود. چندین بار مرا از ارومیه به تبریز دعوت كرده بود تا برای خلبانان و كادرهای پایگاه شكاری سخنرانی بكنم. وقتی دوستان هر كدام به جایی رفتند و من و فكوری تنها ماندیم، پرسیدم ماجرا چیست؟ چرا این قدر عبوس و غمناكی؟ گفت كه این چهار و پنج ساعت، در بیت آقای شریعتمداری بوده است. چون فرمانده پایگاه شكاری تبریز بود، بالاخره بایستی از ایشان هم دیدار می‏كرد و الّا به تبریز راهش نمی‏دادند. می‏گفت در این مدت كه خدمت ایشان بودم، یك سری برخوردهایی از خود ایشان و اطرافیان دیدم كه ضمن این‏كه نسبت به همه‏شان بدبین و متنفر شدم، به همان اندازه نیز به عظمت و حقیقت امام پی بردم. می‏گفت آقای شریعتمداری تعدادی اسكناس‏های دو تومانی و پنج تومانی پهلویش گذاشته بود، هر كس وارد اتاق می‏شد و می‏رفت دست ایشان را می‏بوسید، یك اسكناس به او می‏داد. به بعضی دو تومانی، به بعضی هم پنج تومانی می‏داد. نقل می‏كرد: من هم رفتم جلو و دستش را بوسیدم. اسكناس 5 تومانی به من داد و فرمود: این در جیب شما ذكر می‏گوید و شما از این به بعد پولدار می‏شوید. یك لحظه به فكرم آمد گفتم خدایا میان امام خمینی و ایشان چه‏قدر فاصله است. به اندازه‏ی زمین تا كهكشان. امام از شهادت، دفاع از میهن، دفاع از اسلام و انقلاب، مبارزه با استكبار و قناعت در برابر تحریم اقتصادی آمریكا سخن می‏گوید، ایشان هم به فكر پولدار كردن مردم است. حضرت امام در تلاش است كه مكتب اسلام را در جامعه پیاده كند و این آقا به دنبال جمع‏آوری مرید برای خودش است.


امامت جمعه
وقتی ضرورت نماز جمعه و تعیین امام جمعه در شهر ارومیه مطرح شد، طرفداران مرحوم آقای شریعتمداری دست و پا كردند و در نهایت، از سوی ایشان حكم امامت جمعه را برای آقای فوزی گرفتند. تا جایی كه به یاد دارم، آقای شریعتمداری، به خود ایشان حكم را نداده بودند، بلكه خطاب به آقای میرجلال زاهدی نوشته و در آن اشاره كرده بودند كه آقای فوزی نمازجمعه را اقامه كند. چون در دوران ستم‏شاهی میرجلال و پدرش میرآقا زاهدی امام جمعه‏ی شاه بودند و در خطبه‏ها به خاندان سلطنتی دعا می‏كردند. در دوران آغاز حمل فرح پهلوی تا هنگام وضع حمل و زایمان او، این‏ها دست به دعا می‏بردند و زمین و آسمان را به هم می‏بافتند. گویا آقای شریعتمداری هم به احترام این‏ها جرأت نكرده بود حكم را به طور مستقیم به آقای فوزی بنویسد، لذا به میرجلال نوشته بود.
قطع نظر از این موارد، اشكال مهم‏تری وجود داشت و آن این بود كه به نظر من، وقتی حضرت امام خمینی به عنوان رهبر كبیر انقلاب مورد قبول اقشار مختلف مردم در همه شهرها، روستاها و مراكز استان‏ها بود، نبایستی آقای شریعتمداری به این سری امور اقدام می‏كرد. این از وظایف و شؤون ولی‏فقیه و رهبر بود و آقای شریعتمداری این سمت را نداشتند و فقط مرجع تقلید به شمار می‏آمدند، بنابراین دخالت در این مسائل، یك نوع كم لطفی و زیاده‏طلبی از طرف ایشان بود و نباید این گونه می‏شد. تأسف‏بارتر این‏كه آقای شریعتمداری با این كارها، در واقع خواستار یك نوع دخالت در آذربایجان بود و اصرار داشت كه امور این منطقه زیر نظر و حكومت ایشان انجام پذیرد. به همین سبب نیز در اكثر شهرهای آذربایجان، امام جمعه منصوب كرده بود. این همان چیزی بود كه عزالدین حسینی و قاسملو در كردستان و بعضی‏ها در خوزستان و بلوچستان، تركمن صحرا و جاهای دیگر به دنبالش بودند كه ناخود آگاه منجر به تجزیه‏ی كشور می‏شد.
به نظر من، آقای شریعتمداری در این موارد، بشدت تحت تأثیر افكار بنیان گذاران حزب جمهوری خلق مسلمان، مانند مقدم مراغه‏ای‏ها، احمد علی‏زاده‏ها و حسن نزیه‏ها قرار گرفته بود. حتی مخالفت ایشان با ولایت‏فقیه و قانون اساسی هم به همین تأثیرپذیری برمی‏گشت. این‏ها كسانی بودند كه علاوه بر این‏كه به ولایت فقیه اعتقاد نداشتند، به صراحت می‏گفتند، در روزنامه‏ها می‏نوشتند كه احكام اسلام اختصاص به عصر پیامبر (ص) داشت و در جهان امروز، قابل پیاده شدن نیست. هنوز هم برای من مبهم و جای سؤال است كه چه‏طور آقای شریعتمداری با این جور افراد، این قدر عمیق جوش خورده و به این‏ها اعتماد كرده بود؟
تعیین امام جمعه از سوی آقای شریعتمداری، در حالی با عجله‏ی تمام انجام گرفت كه از چند وقت پیش از سوی دفتر امام در قم، پیرامون این موضوع پی‏گیری و تحقیق می‏شد تا فرد قوی و مدیر و مدبری برای تصدی این منصب مهم برگزیده شود. همه‏ی علمای استان را ارزیابی كرده بودند. در این میان، بیش‏تر بنده‏ی حقیر مطرح شده و به زبان مردم افتاده بودم. ولی هنوز به طور رسمی از دفتر امام چنین حكمی ابلاغ نشده بود. از سوی دیگر، طرفداران آقای شریعتمداری در سطح شهر تبلیغات وسیعی به راه انداخته بودند كه نماز جمعه به امامت آقای فوزی اقامه خواهد شد، حتی به دستور و تأكید استاندار وقت كه از حامیان سرسخت آن‏ها بود، اطلاعیه‏هایی بدین منظور از تلویزیون ارومیه به طور مرتب پخش می‏شد كه از طرح نامش صرف نظر می‏كنم.
در آن زمان، به طور مطلق امور آذربایجان بویژه انتصاب‏ها و واگذاری مسؤولیت‏ها با مشورت، صلاحدید و نظارت حضرات آیات: میرزا مسلم ملكوتی و مرتضی بنی‏فضل انجام می‏گرفت. از این رو این دو بزرگوار جلسه‏ای را با حضرت امام پیرامون این موضوع برگزار می‏كنند، در آن جلسه حضرت امام مسؤولیت امامت جمعه‏ی شهر ارومیه را به این‏جانب تفویض می‏كنند و به آن دو بزرگوار تأكید می‏فرمایند موضوع را با بنده در میان بگذارند و نماز جمعه در ارومیه هر چه زودتر اقامه شود.
روز پنجشنبه، یكی از این آقایان از قم به من زنگ زد و فرمود: امروز در محضر حضرت امام بودیم. ایشان شما را به امامت جمعه‏ی ارومیه منصوب كردند و تأكید داشتند كه شما همین فردا نماز را در ارومیه اقامه كنید.
حالا چه كاری باید می‏كردم، تقریباً بین دو محذور واقع شده بودم. بنده با شخص آقای فوزی، هیچ مشكلی نداشتم. یك عمر با هم و در كنار هم بودیم. خودم نیز چندان تمایلی به قبول چنین مسؤولیت سنگینی نداشتم، اما از سویی می‏دیدم آقای فوزی ظاهر قضیه است. در پشت پرده، ایادی حزب خلق مسلمان كارها را هدایت و رهبری می‏كنند و اگر نماز جمعه به دست این‏ها بیفتد، فردا وسیله‏ای برای تحقق آرمان‏های تجزیه‏طلبانه‏ی آن‏ها خواهد شد و آن‏ها در جهت اهداف خطرناك خود از این سنگر عبادی - سیاسی، سوءاستفاده‏های كلان خواهند برد. افزون بر این، تفویض این مسؤولیت خطیر از جانب رهبر كبیر انقلاب، مسؤولیت مرا در دفاع از سنگر انقلاب و رهبری دو چندان كرد و به حراست از آن تحریك و مصمم ساخت. این بود كه من هرگز نمی‏توانستم در این مورد كوتاه بیایم.
اطلاعیه‏ای دادیم كه در سطح شهر پخش و از رادیو و تلویزیون خوانده شد. در آن اطلاعیه آمده بود كه فردا، نماز جمعه‏ی ارومیه، به امامت ملاحسنی برگزار خواهد شد. بعد از ظهر، آقای فوزی با من تلفنی تماس گرفت و فرمود كه از طرف آقای شریعتمداری مأمور است نماز جمعه را او اقامه كند. گفتم: خب، من هم از جانب امام خمینی به این سمت منصوب شده‏ام. گفت پس چه كار كنیم؟ گفتم: فردا شما هم بیایید، من هم با كلت و كلاشینكف می‏آیم. یا شما به من اقتدا می‏كنید، یا من به شما اقتدا می‏كنم. بالاخره یك جوری نماز را برگزار می‏كنیم. فردای آن روز، من رفتم، اما دیدم ایشان منصرف شده و نیامده است. انصافاً آقای فوزی شخص معقولی بود. خودش هم متوجه بود كه این كار درستی نیست، ولی اطرافیان و طرفداران آقای شریعتمداری، ایشان را به دردسر و رودربایستی گذاشته بودند.
با توجه به این‏كه بنده در ایام ستم‏شاهی در روستای بزرگ‏آباد، نماز جمعه اقامه می‏كردم و در این مورد تجربه‏های بسیار خوبی داشتم، همه‏ی آن تجربیات را در نماز جمعه‏ی ارومیه ادامه و گسترش دادم.
كارها و فعالیت‏های بسیاری از طریق نماز جمعه در ابعاد مختلف انجام دادیم. وقتی جنگ نقده و جنگ كردستان آغاز شد، من حضور مستمر در همه‏ی آن‏ها داشتم، جمعه‏ها از جبهه‏های مختلف به ارومیه می‏آمدم و مردم را در جریان اخبار و رخدادهای جبهه قرار می‏دادم و موارد مورد نیاز جبهه‏ها را مطرح می‏كردم. در همان روز با بسیج مردمی، مشكل و نیازهای ما از طریق نمازگزاران برطرف می‏شد. از همین نمازجمعه، هر هفته شمار زیادی از رزمندگان به جبهه‏های جنوب و غرب و كردستان اعزام می‏شدند و خیلی كارهای مثبت دیگر از قبیل: عمران و آبادی، كشاورزی، دامداری كه از طریق همین نماز جمعه ما در سطح استان انجام می‏دادیم. از همه مهم‏تر، مسائل دینی، اجتماعی و سیاسی كه به وسیله‏ی خطیب جمعه و سخنران قبل از خطبه‏ها مطرح می‏شد، در جهت روشنگری افكار مردم، بسیار كارساز و مؤثر بود.


نمایندگی دوره‏ی اول مجلس
در انتخابات اولین دوره از مجلس شورای اسلامی، برخلاف نظر بعضی از دوستان كه می‏گفتند وجود و حضور دایمی بنده در ارومیه ضروری است، بنا به دلایلی احساس وظیفه نمودم و در انتخابات نامزد شدم. در مرحله‏ی اول در میان كاندیداها اولین رأی را به خود اختصاص دادم، ولی چون كمتر از یك سوم كل آرا بود، انتخابات به دور دوم انجامید.
در مرحله‏ی دوم به عنوان نماینده‏ی مردم ارومیه به مجلس راه یافتم و از نظر اخذ رأی، نفر دوم از سه نفر نماینده‏ی ارومیه شدم. علتش هم این بود كه دیدم مردم نیز چندان مایل نیستند من از ارومیه خارج شوم و وجود دایمی مرا در تأمین امنیت منطقه تعیین كننده می‏دانند.
وارد مجلس شدم. كم كم اعتبارنامه‏های نمایندگان مطرح می‏شد و اعتبارنامه‏ی من نیز مطرح و تصویب گردید. با رأی اكثریت قاطع نمایندگان، حضرت آیت‏الله هاشمی رفسنجانی، به عنوان اولین رئیس مجلس شورای اسلامی برگزیده شد. سپس نوبت به تعیین اعضای كمیسیون‏های مجلس رسید كه با توجه به سابقه‏ی كشاورزی و علاقه‏ای كه به توسعه‏ی آن داشتم، نظر خودم این بود كه در كمیسیون كشاورزی ثبت‏نام كنم. جهت مشورت، خدمت حضرت آقای هاشمی رفسنجانی رسیدم. كمی صحبت كردیم، ایشان آن وقت از حضرت آیت‏الله خامنه‏ای یك تعبیر خیلی والایی آوردند و فرمودند: آقا در كمیسیون امور دفاع است، قرار شده شما هم به آن‏جا تشریف بیاورید. من خیلی یكه خوردم، از دو جهت غافلگیر و حیرت‏زده شدم، اول این‏كه آقای هاشمی با این‏كه چند سال از آقای خامنه‏ای بزرگ‏تر بودند و در میان رجال انقلاب هم بیش از ایشان مطرح می‏شدند، ولی خیلی متواضعانه و بزرگوارانه از ایشان، به »آقا« تعبیر آوردند و این برای من در عین تازگی، بسیار جالب و شگفت‏انگیز بود. دوم این‏كه اصلاً فكر نمی‏كردم در كمیسیون دفاع بتوانم مفید باشم و بیش‏تر خود را كشاورز و دامدار موفق می‏پنداشتم.
با پیشنهاد آقای هاشمی، وارد كمیسیون دفاع شدم و مدتی در آن‏جا در خدمت حضرات آقایان: خامنه‏ای، شهید محلاتی و شهید دكتر مصطفی چمران و دكتر حسن روحانی بودم. خواستیم رئیس كمیسیون برگزینیم، در اذهان همه‏ی دوستان، آقای خامنه‏ای مورد نظر بود، ولی ایشان در مورد شخصیت چریكی شهید چمران صحبت كردند و به همه توصیه نمودند كه به ایشان رأی بدهیم و فرمودند: او در لبنان تجربه‏های نظامی بسیاری دارد، از طرفی، كمیسیون دفاع حساس‏ترین كمیسیون‏های مجلس است و او می‏تواند در این مسؤولیت بسیار كارگشا و كارآمد باشد. به پیشنهاد آقا، همه به شهید چمران رأی دادیم و آن شهید بزرگ رئیس كمیسیون دفاع مجلس در دوره‏ی اول شد.
جالب این‏كه همه‏ی اعضای این كمیسیون، بعداً یا شهید شدند یا ترور و جانباز گردیدند. نمایندگان این دوره، اغلب انسان‏های متعهد، انقلابی واقعی و خدمت‏گزار بودند. آدم‏های ضعیف و ترسو در میانشان خیلی اندك بود. اغلب با انگیزه‏های الهی و معنوی به آن‏جا آمده بودند. من خودم حقوق نمی‏گرفتم، با این‏كه یكی دوبار هم اصرار كردند، گفتم ما در ارومیه از كشاورزی و دامداری ارتزاق می‏كنیم و نیازی نداریم. فقط منزلی در اختیار من گذاشته بودند.
در اواخر شهریور ماه 1359، در آغاز جنگ تحمیلی كه هواپیماهای صدام برای اولین بار به فضای شهر تهران تجاوز كردند و در آسمان این شهر و نزدیكی‏های مجلس، ویراژ می‏دادند، من بدون این‏كه با مسؤولین ساختمان مجلس هماهنگی كرده باشم، خودم را به پشت‏بام مجلس رساندم و با مسلسلی كه در پشت‏بام مجلس به كار گذاشته بودند، با هواپیماهای جنگی به ستیز برخاستم و آن‏ها را به رگبار بستم. این در سطح شهر تهران، شاید اولین مقاومت در برابر تجاوز هوایی دشمن بود. چون هیچ كس انتظار نداشت كه جنگنده‏های كشور بیگانه، به این آسانی از مرز عبور كرده و به آسمان پایتخت تجاوز كنند. همه غافلگیر شده بودند. نمی‏دانستند چه كاری باید بكنند، یك دفعه دیدم در مجلس غوغا به پا شده است، بعضی از نمایندگان كه تا آن روز صدای رگبار مسلسل نشنیده بودند، ترس و اضطراب سراپای وجودشان را فرا گرفته بود. چند نفر از نگهبانان مجلس به پشت‏بام آمدند. گفتم بروید هر چه می‏توانید برایم فشنگ و گلوله بیاورید. پس از لحظاتی، هواپیماها چند نقطه‏ای از تهران را بمباران كردند و رفتند، ولی به مجلس آسیبی وارد نشد. سپس دو قبضه ضدهوایی چهار لول از ارتش گرفتم و به پشت‏بام مجلس آوردم و مستقر كردم تا اگر هواپیماها دوباره آمدند، به وسیله‏ی آن‏ها از آسمان شهر حراست و دفاع شود. فردا كه جلسه‏ی مجلس آغاز شد، چند نفر از نمایندگان در ارتباط با كار دیروز من اعتراض داشتند و می‏گفتند چرا فلانی به عنوان روحانی و نماینده‏ی مجلس، در امور نظامی دخالت كرده و در پشت‏بام مجلس، آن هم بدون اجازه از مسؤول ساختمان، اقدام به تیراندازی و ایجاد ناامنی كرده است؟ من جواب این آقایان را ندادم، چه می‏توانستم بگویم؟ سكوت كردم و گذشتم؛ اما دیدم شهید دكتر حسن آیت - خدا او را رحمت كند - برخاست و جواب دندان‏شكنی به آن‏ها داد و با نطق آتشین خود، از من دفاع كرد و از من به عنوان »چریك امام خمینی« تعبیر كرد.


ترور نافرجام در نماز جمعه
در ایامی كه نماز را در مسجد جامع ارومیه برگزار می‏كردیم، آیت‏الله بنی‏فضل در ارومیه حضور داشتند. برنامه‏ریزی شد تا در بین الصلاتین سخنرانی كنند و مردم از وجودشان بهره ببرند. یادم هست ایشان صحبت كرد و تأكید داشت كه خطبه‏های نماز جمعه مختصر و مفید باشد، بهتر است حتی به جای سوره‏ی منافقین و جمعه، سوره‏های توحید و كوثر، قرائت شود. پس از صحبت ایشان، نماز عصر را خواندیم و در معیت ایشان از مسجد خارج شدیم. چون پس از نماز با آقای شیخ عطار استان‏دار وقت، برنامه‏ی كلنگ‏زنی ساختمان فعلی مصلی را داشتیم، هنوز از صحن مسجد خارج نشده بودیم، كه طبق معمول مردم می‏آمدند. دست می‏دادند و تقبل الله می‏گفتند. در حال حركت به سمت خارج از مسجد بودیم كه به جایی رسیدیم. من دیدم یك جوانی به سجده رفته است. آمدم از كنار او گذشتم، حتی گوشه‏ی عبایم به او برخورد كرد. فكر كردم جوانی است كه دارد عبادت و راز و نیاز می‏كند، ولی او منافق و تروریست بود. هنوز چند قدم نرفته بودم كه ناگهان یك نفر از پشت، خودش را بر روی من انداخت و از گردنم آویزان شد. دیدم خیلی هم تلاش می‏كند تا خودش را به بدن من بچسباند. چیزهایی از فنون رزمی - چریكی بلد بودم كه از سرهنگ حاج علی بهروش یاد گرفته بودم. او سپاهی مؤمن و انقلابی بود و در بعضی از جنگ‏ها از جمله در جنگ دارلك با من بود. به هر حال، آموزش‏های كاراته و رزمی او در این‏جا به درد من خورد. با آرنج یك ضربه‏ی محكم به منافق زدم. به طوری كه2 -3 متر او را در آن طرف به زمین انداخت. فوری به سمت او برگشتم، مسلسل كلاشینكف دستم بود، خواستم به سویش شلیك كنم كه دیدم آن‏جا پر از جمعیت است و اگر تیراندازی نمایم، چون فاصله اندك است، از او عبور كرده و گلوله به سایر مردم اصابت می‏كند. پاسبان كوتاه قد و زرنگی داشتیم كه اغلب در نمازجمعه محافظ من می‏شد، اسمش یادم نیست ولی گاهی می‏بینمش، فوری حمله‏ور شد و مچ منافق را گرفت. از سوی دیگر سایر محافظین هم به سرش ریختند و با قنداق تفنگ او را زدند و از كار انداختند. او یك نارنجك داشت و به بدنش هم »تی‏ان‏تی«بسته بود. ضامن نارنجك را هم كشیده بود، ولی چون زنجیر ضامن پاره شده بود، سوزن ضامن از نارنجك جدا نشده بود و عمل نكرد.
بدین ترتیب برنامه‏ی كلنگ‏زنی مصلی به هم خورد و به منزل آمدیم. منافق را هم به منزل ما آوردند. او هنوز به طور كامل به هوش نیامده بود. مقداری به او آب و غذا دادند، سرحال شد. فرمانده سپاه و رئیس دادگاه انقلاب هر چه تلاش كردند، زبان نگشود. گویا از ترس زبانش بند آمده بود. او را چند روزی در سپاه ارومیه نگه داشتند، باز هم به حرف نیامد، تا این‏كه به تهران منتقل كردند. آن‏جا به تمام بازجویی‏ها پاسخ داده بود. پس از دو ماه به ارومیه آوردند چون محل جرم این‏جا بود. در این‏جا محاكمه و به اعدام محكوم شد. منافق اسمش ابراهیم و از اهالی روستاهای نقده بود. در بازجویی گفته بود از سوی حزب دمكرات و سازمان منافقین خلق، به این كار مأمور شده است.
خانه‏ی تیمی آن‏ها در خیابان ولی عصر(عج) ارومیه بود. این‏ها از چند وقت پیش، سه محل (منزل، روستای بزرگ‏آباد و نمازجمعه) را برای این ترور، بررسی می‏كنند و در نهایت، نمازجمعه را انتخاب می‏كنند. چون در روز جمعه نمازگزاران بازرسی بدنی می‏شدند، بعدازظهر پنج‏شنبه، مواد »تی‏ان‏تی« و نارنجك را به مسجد می‏آورند و در گوشه‏ای از دستشویی مخفی می‏كنند. روز جمعه، به بهانه‏ی شركت در نماز جمعه، وارد مسجد می‏شوند. ابراهیم مواد را به شكم خود می‏بندد و نارنجك را هم برمی‏دارد و در جای مناسب می‏نشیند. همكار دیگرش به نام مهدی، با فاصله‏ی چند متر عقب‏تر از او، مراقب اوضاع می‏شود. وقتی ترور نافرجام می‏گردد، مهدی فوری خود را به خانه‏ی تیمی می‏رساند و موضوع را با فرمانده تیم، به نام احد در میان می‏گذارد و آن‏ها محل تیم را تغییر می‏دهند، چون احتمال داشت ابراهیم اعتراف كند و خانه را لو دهد و آن‏ها دستگیر شوند. هرچند همه‏ی این‏ها دستگیر و خانه‏ی تیمی‏شان متلاشی شد.


در جبهه‏ی جنوب
در جبهه‏ی جنوب و خوزستان، آن گونه كه باید و شاید نتوانستم توفیق حضور داشته باشم. شاید علتش این بود كه در منطقه‏ی خود سرگرم بودم. البته این‏جا هم واقعاً جبهه بود، بلكه از جهاتی بسیار وسیع‏تر و پیچیده‏تر از جبهه‏های جنوب هم بود. برای این‏كه در جبهه‏ی جنوب به هر حال دشمن مشخص بود و سنگرهایش هم در جلوی آدم قرار داشت، ولی ما در استان ارومیه و كردستان گاهی دوست و دشمن خود را نمی‏شناختیم. از طرف جلو، عقب، راست و چپ، زمین و هوا مورد تهاجم قرار می‏گرفتیم. با همه‏ی این‏ها، این جور هم نبود كه از جبهه‏های جنوب بی‏خبر و غافل باشم. به طور مرتب با شهید مهدی باكری در ارتباط بودم. او مرتب با من تماس می‏گرفت و نیازهای مادی و معنوی لشكر عاشورا را با من در میان می‏گذاشت. من هم در نمازجمعه با مردم مطرح می‏كردم. انواع و اقسام كالاهای خوراكی و پوشاكی تهیه و جمع‏آوری می‏كردیم و به لشكر 31 عاشورا می‏فرستادیم.
ولی به هر حال بخشی از لشكر 31 عاشورا را بچه‏های آذربایجان غربی و ارومیه تشكیل می‏دادند و مضافاً این‏كه، فرمانده لشكر هم از بچه‏های خوب ارومیه بود. اغلب توقع داشتند بنده‏ی حقیر، ولو یك بار هم كه شده در آن‏جا چند روزی خدمت برادران میهمان باشم؛ بنابراین یك روز كه با شهید باكری به دیدار حضرت امام خمینی در جماران رفته بودم از آن‏جا در معیت آقا مهدی، به جبهه‏ی جنوب رفتم. در این مدت، آقا مهدی نیز بنده را شرمنده كرد. او همیشه سعی داشت در كنار من باشد. می‏گفتم: بابا شما بروید به كارهای مهم خودتان برسید. شما فرمانده لشكر هستید، وقت‏تان را برای ما هدر نكنید، جوابش فقط سكوت با لبخند بود. او بسیار مؤدب و متواضع و در عین حال تیزفهم و كاردان بود. گاهی در مورد بعضی مسایل نظامی و عملیاتی از من نظر می‏خواست و مشورت می‏كرد. می‏گفتم آقاجون! من یك آخوند هستم، اگر هم اسلحه برداشتم از روی ناچاری، فله‏ای و دیمی است. من آن قدرها از امور تخصصی نظامی سردر نمی‏آورم. خودتان بروید با دوستان‏تان تصمیم بگیرید، ولی او آن‏قدر این‏ور و آن ور می‏كرد و بالاخره یك نظری از من می‏گرفت و می‏رفت. این نهایت تواضع و ادب او را می‏رساند. با این‏كه فرمانده لشكری مثل 31 عاشورا بود، خودش را می‏شكست و از یك آخوند نظر می‏خواست و این خیلی مهم است. برای اینكه او قبل از این‏كه فرمانده لشكر عاشورا باشد و پیش از این‏كه شهردار شهری مثل ارومیه باشد، یك انسان وارسته و خودساخته‏ای بود.
شبی سكوت مطلق در جبهه حاكم بود. هیچ تبادل آتشی دیده نمی‏شد. ناگهان طرحی به ذهنم رسید. به آقا مهدی گفتم: بلند شو، برویم یك حالی از این صدامی‏ها بگیریم. گفت: چطور؟ گفتم الآن متوجه می‏شوی. ساعت 2 بامداد هر كدام یك مسلسل برداشتیم كه در پشت موتور سیكلت قابل حمل باشد. با هم به خط مقدم جبهه آمدیم. این خط یك حالت قیچی مانند داشت و در هر دو طرفش عراقی‏ها قرار داشتند و وسطش هم خالی بود. به آقا مهدی گفتم شما بروید در آن طرف لبه‏ی قیچی قرار بگیرید. من نیز در این سمت موضع می‏گیرم. بعد در مرحله‏ی اول من به سوی موضع تو شلیك می‏كنم بعد هم تو به طرف من شلیك كن. تا بدین وسیله صدامی‏ها را به جان هم بیندازیم. ما این نقشه را دو نفری عملی كردیم. صدامی‏ها تا نزدیك صبح، موضع هم‏دیگر را كوبیدند. چون هر دو طرف خیال می‏كردند كه طرف مقابلش ایرانی است و با توپ و خمپاره و مسلسل خود را می‏كوبیدند.


ایام بمباران و موشك باران
در آن روزها كه جنگ به مرحله‏ی دشواری رسیده بود و شهرهای ایران توسط موشك دوربرد و جنگنده‏های صدامی به طور مستمر بمباران می‏شد، شهر ارومیه نیز زیر بمباران موشكی و هواپیمایی دشمن قرار داشت به طوری كه اغلب مردم، ناچار منازل خود را ترك كرده و خانواده‏هایشان را به اطراف باغ‏ها و روستاها برده بودند. یك روز گفتند در سطح شهر چند مورد سرقت انجام گرفته است و اثاثیه‏ی مردم را از خانه‏هایشان بردنده‏اند. همان روز در پیام تلویزیونی به مردم ارومیه گفتم: از این ساعت به بعد، هر فردی را كه دیدید از دیوار خانه‏ی مردم بالا می‏رود، همان‏جا یك گلوله به مغزش خالی كنید تا نقش بر زمین شود و جنازه‏اش هم باید چند روز در آن‏جا بماند تا عبرت برای دیگران شود و اگر اسلحه نداشتید، دستگیر كنید و بیاوریدش پیش من، خودم می‏دانم با او چه كار كنم. همین پیام ساده، به حول و قوه‏ی الهی به قدری كارساز شد كه در طول این بمباران، مردم منازل و اثاثیه‏های خود را در كوچه، بازار و خیابان ول می‏كردند و می‏رفتند و حتی یك مورد هم سرقت دیده نشد.
جالب این‏كه روزی در یكی از خیابان‏های ارومیه بودم، معمولاً ایام بمباران و موشك باران در شهر حضور داشتم و گشت می‏زدم. ناگهان وضعیت قرمز شد. از ماشین پیاده شدم و در جایی پناه گرفتم. پاسبانی آمد و گفت: حاج آقا، در این نزدیكی پناهگاه داریم، برویم آن‏جا. گفتم: این‏جا خوب است. الآن وضعیت عادی می‏شود. دست‏بردار نبود با اصرار او به پناهگاه رفتیم. در زیرزمین بود و چند پله می‏خورد. از پله‏ها پایین رفتم، وقتی داخل پناهگاه شدم، دیدم تعدادی از مردم قبل از ما آمدند و در آن‏جا جمع شدند. یكی از آن‏ها تا چشمش به من خورد، از ترس غش كرد و به زمین افتاد. الله اكبر! من دیگه بمباران را فراموش كردم. رفتم جلو، سرش را به زانو گرفتم، او را مشت و مال دادم. یك لیوان آب آوردند، خورد. خیلی نگران از این شدم كه مگر چه كاری از من سر زده كه این جور ترسناك شده‏ام و مردم مثل لولو از من می‏ترسند؟ مرتب در ذهن، خودم را سرزنش می‏كردم. چون ارتباط من با توده‏ی مردم بسیار خوب بود. آن‏ها به من لطف و محبت داشتند و من هم به آن‏ها ارادتمند بودم. بالاخره پس از لحظاتی، او به هوش آمد، دید سرش بالای زانوی من است و دستم را به سرش می‏كشم. قدری آرامش پیدا كرد و سر حال آمد و معلوم شد كه این آقا، قبل از پیام من یك مورد سرقت كرده بود و وقتی در این‏جا مرا دید، خیال كرده بود كه من آمده‏ام او را دستگیر و اعدام كنم و از ترس بی‏هوش می‏شود. بلافاصله سجده‏ی شكر به جا آوردم و گفتم خدایا! هزاران هزار شكر، كاری كردی كه همیشه آدم‏های فاسد، اشرار، اوباش و خلافكار از من بترسند و انسان‏های خوب، مؤمن و فداكار با من صمیمی و مهربان باشند و این نعمت و سرمایه‏ی بزرگی برای من حقیر است و ضعیف‏تر از آنم كه شكر آن را به جا آورم.


ماجرای اعدام رشید
پسر بزرگم، رشید با رژیم شاه سخت مبارزه می‏كرد. دوران ستم‏شاهی كه در دانشگاه تهران تحصیل می‏نمود، یكی دو بار دستگیر و زندانی شد. قبل از پیروزی، وقتی به ارومیه و روستا می‏آمد، در برگزاری هر چه باشكوهتر مراسم نماز جمعه‏ی بزرگ‏آباد، تلاش می‏كرد و در فعالیت‏های جنبی آن از قبیل: بیل‏زنی در باغات، شخم زدن، كمك به فقرا و مستمندان می‏كوشید. او پس از پیروزی انقلاب، ناگهان به گروه سیاسی سازمان فدائیان خلق پیوست و از سران آن‏ها شد، به طوری كه مسؤولیت شاخه‏ی آذربایجان غربی بر عهده‏ی او بود. خیلی با او صحبت كردم تا در راهش تجدید نظر كند، ولی نكرد. در همان زمان انشعابی در میان اعضای این گروه پدید آمد و به دو گروه اقلیت و اكثریت منشعب شدند و اقلیت‏ها به جمع گروهك‏های سیاسی محارب پیوستند و جنگ مسلحانه بر ضد حكومت اسلامی آغاز كردند. الآن یادم نیست رشید جزو كدام یك از این‏ها شد، ولی به هر حال من احساس خطر كردم. تصمیم گرفتم جلوی فعالیت‏های او را بگیرم. نخست چند بار تذكر و تهدید انجام گرفت، ولی فایده نكرد. آن وقت نماینده‏ی مجلس و در تهران بودم. یك روز رشید هم به تهران آمده بود. جایش را شناسایی كردیم. در كمیته‏ی انقلاب تهران با آیت‏الله مهدوی كنی تماس گرفتم و گفتم یك موردی هست، چند نفر مسلح بفرستد. نگفتم پسرم هست. یكی از محافظان خودم به نام آقای جلیل حسنی را نیز همراه آن‏ها كردم. او از بچه‏های كمیته‏ی ارومیه بود و الآن به تجارت مشغول است. گفتم اگر مقاومت یا فرار كرد بزنید نگذارید فرار كند و اگر هم تسلیم شد، دستگیر كنید و به كمیته تحویل بدهید. آن‏ها رفتند و او را دستگیر كردند. رشید چند روزی در كمیته‏ی تهران بود. بعد برای بازجویی و محاكمه به تبریز انتقال دادند. او چون محل فعالیت‏هایش، استان آذربایجان بود در این شهر محاكمه و به اعدام محكوم شد و بلافاصله حكم اجرا گردید. در مرحله‏ی اول، رشید را به دادستان وقت، حضرت حجةالاسلام سید حسین موسوی تبریزی تحویل داده بودند، او نیز وی را به یكی از دامادهایش كه او هم قاضی بود، سپرد و حكم اعدام رشید را او صادر كرده بود. حتی بعد از اعدام جنازه‏اش را هم به ما تحویل ندادند.
وقتی خبر اعدام رشید را شنیدم، چون به وظیفه‏ی خود عمل كرده بودم هیچ ناراحت نشدم. من در مورد انقلاب با هیچ شخصی ولو پسرم باشد، شوخی ندارم و با هیچ احدی در این مورد عقد اخوتی هم نبسته‏ام. هنوز هم اگر یكی از فرزندانم بر ضد انقلاب و رهبری، خدای ناكرده، فعالیت كند، همان كاری را خواهم كرد كه با رشید كردم. حقیقت این است كه رشید مستحق اعدام نبود. او جنایتی را مرتكب نشده بود، یا كسی را نكشته بود تنها جرمش این بود كه گرایش شدید كمونیستی داشت و این هرگز منجر به اعدام كسی نمی‏شود. حداكثر آن كه باید به حبس ابد محكوم می‏گردید. متأسفانه قاضی پرونده، همین طور فله‏ای حكم صادر كرده بود. من آن وقت سرم خیلی شلوغ بود، به مسایل انقلاب در ارومیه و منطقه اشتغال داشتم، از طرفی چون پسرم بود نخواستم موضوع را دنبال كنم، گفتم: شاید سبب سوءتفاهم بشود و بنده معتقد هستم كه قرار نیست انسان در این دنیا به همه‏ی حق و حقوق خود دست پیدا كند. یك مقدارش هم باید به عالم آخرت بماند. اگر غیر از این بود كه خداوند متعال دستگاه سؤال و جواب، میزان، پل صراط، بهشت و جهنم را خلق نمی‏كرد، بنابراین راه پرییچ و خمی در پیش داریم. بعد از چند سال، خیلی دلم می‏خواست، پرونده‏ی رشید را می‏دیدم و مطالعه می‏كردم، هرچه خواستم امكانپذیر نشد و در اختیارم نگذاشتند. اخیراً شنیدم قاضی این پرونده شدیداً به فقر مالی و گرفتاری‏های دیگر مبتلا شده است، دلم می‏خواهد او را پیدا می‏كردم و از مال و اندوخته‏های شرعی خودم به او كمك می‏نمودم.
منظورم از طرح این قضایا چیز دیگری بود. می‏خواستم به این نكته اشاره كنم كه متأسفانه در اوایل پیروزی انقلاب، یك سری افراد وابسته به گروه‏های به ظاهر اسلامی و انقلابی در بعضی ارگان‏ها و بخصوص در دستگاه قضایی نفوذه كرده بودند و دست به یك سری كارها و صدور احكام تند و تیزی می‏زدند كه هیچ ارتباطی با نظام اسلامی و شخصیت‏های اصیل انقلاب نداشت. خودم در ارومیه مبتلا به این افراد بودم. این‏ها با صدور احكام فله‏ای دردسرهای زیادی در منطقه برای ما درست كردند. همان طوری كه قبلاً هم گفتم یكی همین آقای امید نجف‏آبادی بود كه از باند مهدی هاشمی تغذیه می‏شد. سید دیگری بود كه نمی‏خواهم اسمش را ببرم كه بعضی جوانان تند و امتی‏ها و اعضای سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی اطرافش را گرفته بودند، و تعدادی از بازاریان محترم و افراد دیگر را به جرم داشتن ثروت، به عنوان فئودال و سرمایه‏دار، محكوم به مصادره‏ی اموال می‏كردند و یا بعضی افراد را به جرم وابستگی ظاهری به حزب خلق مسلمان، انواع و اقسام اتهام برایش درست می‏كردند و حكم اعدام برایش صادر می‏نمودند. بنده و بعضی علمای شهرستان و افراد دلسوز دیگر، در آن روزها نامه‏های متعددی به دفتر امام و دادستان كل انقلاب و جامعه‏ی مدرسین نوشتیم و در مورد پیامدهای ناگوار این سری احكام هشدار دادیم. به دنبال آن یادم هست یك هیأتی به سرپرستی مرحوم آیت‏الله احمدی میانجی از سوی حضرت امام جهت رسیدگی به این احكام و شكایات مردم وارد منطقه شدند و آیت‏الله احمدی، اغلب این احكام صادره را نقض كرد و غیرشرعی تشخیص داد.

دادگاه تاریخ
در طول چند سال اخیر، برخی از روزنامه‏های زنجیره‏ای كه به طور دقیق در عرصه‏ی فرهنگی، نقش ستون پنجم را به نفع دشمنان انقلاب عمل می‏كردند، علیه بنده حملات كم سابقه‏ای را آغاز كردند و با ترفندهای گوناگون در صدد ترور شخصیت حقیر برآمدند. حرف‏های مرا تحریف و تقطیع كردند و آن قسمت‏هایی را كه به نفع خودشان بود به صورت تمسخرآمیز در روزنامه‏های خود تیتر كرده و به چاپ رساندند. شبكه‏ای در اینترنت به طور مستقل به این منظور اختصاص دادند.
در این هنگام بعضی از دوستان به من مراجعه می‏كردند و درخواست می‏نمودند كه علیه آن‏ها شكایت كنم. در جواب دوستان می‏گفتم اولاً: برای این‏ها پشیزی ارزش قائل نیستم. اینان به منزله‏ی كف روی دریا هستند كه امروز و فردا، وقتی طوفان خوابید، خود به خود محو و نابود خواهند شد، یا مانند برف در مقابل آفتاب، آب شده و به قعر زمین فروخواهند رفت، بنابراین نیازی به این امور نیست. ثانیاً: مخالفت و تمسخر ایادی بیگانه در داخل برای من مایه‏ی افتخار است. اگر من قبلاً در عملكردهای خود شك داشتم، با مخالفت‏های اینان به درستی راه خودم بیش‏تر ایمان آوردم. این‏كه بنده‏ی حقیر مورد حقد و كینه‏ی روزنامه‏های زنجیره‏ای وابسته به خارج قرار گرفتم، دلیل بر این است كه وجودم و موضع‏گیری‏هایم اغلب به نفع انقلاب بوده است - حالا شاید در چند مورد هم اشتباه داشتم - والّا اگر وجود عاطل و باطلی بودم، هرگز این چنین نمی‏شد؛ بنابراین، این مخالفت‏ها از یك طرف ماهیت و هویت مرا آشكار كرد و از جهت دیگر نقاب نفاق و فریب را از چهره‏ی آن‏ها كنار زد، بنابراین دادگاه تاریخ به نظرم، بهترین و منصف‏ترین دادگاه‏هاست و حكم در آن به طور عادلانه صادر و اجرا می‏شود و دیگر نیازی به شكایت پیشنهادی دوستان ندارد. اخیراً افراد زیادی پیش من می‏آیند و یا از مناطق دیگر تماس می‏گیرند و از حقیر حلالیت می‏طلبند و می‏گویند ما در مورد شما دچار اشتباه شدیم و برخی حرف‏هایی گفتیم كه بعداً فهمیدیم واقعیت نداشته است.