2 مرداد 1384
انتشار کتاب مجموعه خاطرات حجت الاسلام حسنی
کتاب مجموعه خاطرات حجت الاسلام والمسلمین حسنی امام جمعه ارومیه توسط انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامی به چاپ رسید. این كتاب كه به تازگی روانه بازار كتاب شده است حاوی اطلاعات خواندنی از زندگینامه، فعالیتها و مبارزات ایشان می باشد كه در حقیقت بخشی از تاریخ انقلاب اسلامی در آذربایجان را تشكیل میدهد.
بعلت مراجعه زیاد کاربران محترم به کتاب خاطرات حجت الاسلام حسنی و تقاضای دریافت اطلاعات بیشتر از این کتاب،بخشهایی از کتاب در اختیار کاربران محترم قرار می گیرد.
حجةالاسلام و المسلمین حاج شیخ غلامرضا حسنی معروف به ملاحسنی یكی از روحانیون مبارز در آذربایجان است. زندگینامه، فعالیتها و مبارزات وی، بخشی از تاریخ انقلاب اسلامی در آذربایجان را تشكیل میدهد به طوری كه انقلاب اسلامی در این خطه، بدون نام و یاد ملاحسنی، معنا و مفهوم نخواهد داشت.
او از آغاز دوران بلوغ تا به امروز كه حدود شصت سال است، یك روز هم غیر مسلح نبوده است. در زمان اشغال آذربایجان توسط ایادی حزب دموكرات و توده، به جنگ با آنان برخاست، در ایام رژیم ستمشاهی پهلوی با مزدوران شاه و ساواك درگیر شد و با زندان، شكنجه، اهانت، تحقیر، توبیخ و تمسخر، قدمی به عقب ننشست و محكم و استوار با امام خمینی و آرمانهای او همگام و همنوا شد.
آقای حسنی در خطهی آذربایجان شخصیت منحصر به فردی شد. او از اوایل دههی 40 نماز جمعه را در زادگاه خود اقامه كرد و در پوشش این مراسم عبادی، مبارزات سیاسی - انقلابی خود را سازماندهی و عمق بیشتری بخشید.
پس از پیروزی انقلاب، استان آذربایجان و كردستان را كه مورد تاخت و تاز گروههایی چون؛ حزب دموكرات، كومله و خلق مسلمان قرار گرفته بود، نجات داد. او با بسیج مردم بر ضد تجزیه طلبان، یك تنه در برابر همهی آنها ایستاد و به همین سبب مورد حقد وكینهی دشمن واقع شد و چند بار نیز ترور گردید، اما از همهی آنها جان سالم بدر برد. دشمن كه از وی دستبردار نبود، در یك اقدام هماهنگ و جدی از طریق روزنامههای زنجیرهای به ترور شخصیت او دست زد، تا جایی كه در شبكهی اینترنت یك سایت ویژه به این امر اختصاص داد. از این جهات خاطرات و مبارزات ملاحسنی را در نوع خود به حق میتوان در سطح ایران بینظیر و یا حداقل كمنظیر توصیف كرد.
مركز اسناد انقلاب اسلامی بنا به رسالت تاریخی خود به ضبط، تدوین و انتشار بخشی از خاطرات و مبارزات این روحانی سلحشور و خستگیناپذیر پرداخته است. این مجموعه طی سی ساعت مصاحبه انجام پذیرفت كه پس از حذف سؤالات، زواید، تكرارها و بازنویسی و در نهایت مطالعه و تصحیح و تكمیل و كنترل نهایی توسط آقای حسنی، در پنج فصل به ترتیب زیر تنظم و تدوین شد.
فصل اول، دوران كودكی و تحصیلات
فصل دوم، پا به پای انقلاب
فصل سوم، بارقهی امید
فصل چهارم، جنگهای مسلحانه با اشرار و ضد انقلاب
فصل پنجم، فعالیتهای پس از انقلاب
مصداق اتم كوثر
بعد از زیارت حضرت امام خمینی، وقتی از تهران به ارومیه بازگشتیم، انبوه مردم به استقبال این كاروان زیارتی آمده بودند. ما را به مسجد اعظم ارومیه آوردند. هر لحظه به تعداد جمعیت اضافه میشد و انبوه جمعیت مانند دریا موج میزد. به مناسبت ورود تاریخی امام خمینی در این مجلس سخنرانی كردم، سورهی كوثر را خواندم و معنا نمودم. مرحوم علامهی طباطبایی در تفسیر المیزان، برای كوثر 17- 18 معنا و مصداق مرقوم فرموده است. به طور فهرستوار همه را ذكر كردم. بعد یكی از مصادیق مهم كوثر را فرزندان پاك فاطمهی زهرا(س) بیان میكند. گفتم ای مردم! امروز مصداق بارز و اتم كوثر در وجود مبارك حضرت امام خمینی متجلی شده است. برای اینكه او، هم اولاد فاطمه(س) است و هم اسلام به دست با كفایت ایشان دوباره در عالم زنده و مطرح شده است كه واقعاً هم اینگونه بود. وقتی حرفم به اینجا رسید، مجلس یك پارچه شور و غوغا شد. بسیاری از شدت خوشحالی اشك میریختند. بعضیها غش میكردند. در واقع، دربارهی شخصیت حضرت امام خمینی هرچه بگوییم كم گفتهایم و من در این مورد هرگز نمیتوانستم خودم و بیشتر دوستانم را قانع كنم. اما از سوی دیگر، حقیر در ارومیه معذوریت بزرگی داشتم و گرفتار چند نفر از آقایانی بودم كه اینها شدیداً به آقای شریعتمداری گرایش داشتند و توقعشان این بود كه من در كنار امام خمینی از ایشان هم تجلیل كنم و من این را قبول نداشتم، هر چند كه ایشان هم برای ما محترم بودند، اما در حد و حدود خودشان.
در چنین مواقعی، جانب احتیاط را مراعات میكردم و بیشتر طول نمیدادم تا مبادا خدای ناكرده، زمینهی حسادت و بغض در برخی ایجاد شود و سبب اختلاف و تفرقه در میان علمای منطقه شود.
در ادامهی سخنرانی، خطاب به مردم گفتم: »ای مردم! وقتی خداوند به پیامبر (ص) كوثر عطا فرمود، به آن حضرت دستور داد كه »فَصَلّ لرَبك و انحر« در مقابل این نعمت بزرگ، نماز بخواند و قربانی كند. بعد گفتم ای مردم! امروز هم كه خداوند این رهبر بزرگ و شجاع را به عنوان كوثر به شما ارزانی داشته است، شما هم باید به شكرانه این نعمت بزرگ خدا را عبادت كنید و در راه او قربانی نمایید. ناگهان در میان جمعیت یك جوانی بلند شد از جیبش چاقویی درآورد و از شدت شور و احساسات خواست خودش را مثلاً قربانی كند. مردم ریختند و چاقو را از دست او گرفتند. تعارف هم نبود او واقعاً میخواست خودش را برای امام قربانی كند. یعنی عشق و شور به این حد رسیده بود. برای اینكه افراط و تفریط و سوءاستفاده نشود، توضیح دادم و از آنها خواستم به شكرانهی این نعمت گوسفند و گاو قربانی كنند و گوشت آن را در میان فقرا و مستضعفین تقسیم نمایند. در عرض چند روز مردم شهر و روستاهای اطراف، آن قدر گاو و گوسفند آوردند كه ما برای نگهداری و ذبح آنها جا و امكانات نداشتیم. اعلام كردیم هر كس خودش ذبح كند و به فقرای محلهی خویش بدهد و یا آنهایی كه متمول هستند، پول نقد كمك كنند. انصافاً بنده هرچه میگفتم، همان میشد.
غارت پادگان مهاباد
چند روزی بود كه از مهاباد بازگشته بودم، كه به ما خبر دادند میخواهند اسلحه و مهمات پادگان مهاباد را در اختیار آقای عزالدین حسینی و قاسملو قرار بدهند. هنوز اوایل تشكیل دولت موقت بود و این دو نفر در منطقه فعالیت داشتند. آنها به بهانهی اینكه ارتش و دولت از تأمین امنیت در منطقه ناتوان است، میگفتند ما میخواهیم خودمان مسلح شویم و امنیت منطقه را خودمان برعهده بگیریم. پادگان مهاباد در منطقهی آذربایجان جزو مهمترین پادگانها به شمار میآمد. سلاح و مهمات 3 لشكر و پادگانهای تابعه را تأمین میكرد. در آن وقت، حدود 36 هزار اسلحهی ژ - 3 با مهماتش در آنجا انبار شده بود و انواع و اقسام توپ، تانك و خودرو هم وجود داشت.
من دیدم این كار از یك توطئهی بزرگ حكایت دارد و اگر صورت پذیرد به اغتشاش و ناآرامی در منطقه منتهی خواهد شد، چون اگر این سلاحها به دست مردم كُرد میافتاد كه ما با آنها مشكلی نداشتیم خیلی هم از آن استقبال میكردیم، ولی در واقع با این كار، ما حزب دمكرات و كومله را با دست خود، بر ضد خودمان مسلح مینمودیم. دست به كار شدم و با مسؤولین سیاسی نظامی استان تماس گرفتم كه در این خصوص چارهای بیندیشیم كه ناگهان مطلع شدم آقای حمیدرضا جلاییپور، فرماندار وقت مهاباد، آقای داریوش فروهر را به منطقه دعوت كرده و با تبانی و هماهنگی یكدیگر، سلاحهای پادگان مهاباد را در اختیار اینان قرار داده است. این معنایش آن بود كه ما در روزهای آینده، منتظر حوادث ناگوار در منطقه باشیم، چنانكه این گونه هم شد.
حماسهی نقده
فروردین ماه 1358 بود، یكی از اهالی روستای »چیانی« از توابع شهر نقده، به نام عزیز آقا، فرزند میرزا آقا، كه از دوستان قدیمی من بود و حدود بیست سال بود كه او را ندیده بودم، مرا در ارومیه پیدا كرد و گفت حرف خصوصی با تو دارم. با هم نشستیم. او از توطئهای در آیندهی نزدیك توسط حزب دمكرات كردستان، پرده برداشت و گفت ایادی این حزب به طور مرتب در مناطق مختلف و حومهی شهر نقده میتینگ برگزار میكنند و قصد دارند شهر نقده را به تصرف درآورند. او گفت اخیراً جلسهای هم بدین منظور در روستای چیانی با حضور قاسملو، عزالدین حسینی، نمایندهی تامالاختیار صدام و چند نفر دیگر كه انگلیسی صحبت میكردند و مطالب جلسه برای آنها ترجمه میشد، تشكیل شده بود و اینها در آنجا صحبت از خودمختاری و استقلال كردستان بزرگ میكردند.
باتوجه به تجربههای عینی كه خودم در روزهای گذشته به دست آورده بودم، گاهی میدیدم كه نیروهای عراقی در آن سوی مرز همكاری تنگاتنگی با ایادی حزب دمكرات دارند، بعضی وقتها آنها را با آتش سنگین پشتیبانی میكنند و به فراریان آنان با آغوش باز پناه میدهند. از طرفی این مرد هم انسان شریف و قابل اعتماد و نكتهسنجی بود، حرفهایش را مطابق با واقع یافتم و گفتم اگر این شهر تصرف شود، راه ارتباطی سردشت، پیرانشهر، جلدیان و پسوه با ارومیه قطع خواهد شد و پادگانهای لب مرزی بدون زحمت و دردسر در اختیار آنان قرار خواهد گرفت و دیگر مردم آذربایجان غربی و كردستان برای همیشه در حسرت آرامش و امنیت خواهند ماند.
در مرحلهی اول موضوع را با فرمانده لشكر 64 ارومیه مرحوم قاسمعلی ظهیرنژاد در میان گذاشتم و اهمیت موضوع و موقعیت سوقالجیشی شهر نقده را به وی توضیح دادم چون او به تازگی به این منطقه آمده بود و با مناطق چندان آشنایی نداشت. آن روزها او درجهی سرهنگی داشت و هنوز تیمسار نشده بود.
چند روز گذشت، اواخر فروردین ماه بود، آخوندی به نام آقای حاج میرزا ابراهیم محرری از روحانیون نقده بود - بعداً مرحوم شد - قبلاً تعدادی اسلحه و مهمات برای او فرستاده بودم و او گروه مسلح و كمیتهای در آن جا تشكیل داده بود. آخوند فعالی بود، او به من زنگ زد و گفت هنوز جنگ و درگیری نداریم، اما نیروهای دمكرات آمدند و اكثر مناطق و كوههای اطراف نقده را اشغال كردند و ما در محاصرهی كامل آنها هستیم. شواهد و قراین دیگر هم نشان میداد كه یك توطئهی بزرگ جهانی در حال وقوع در منطقه است و هر لحظه نیز حلقهی محاصرهی دشمن تنگتر میشود.
دوباره با سرهنگ ظهیرنژاد صحبت كردم و گفتم موضوع نقده به مرحلهی حساسی رسیده است و باید فكر اساسی كرد. او گفت نظر شما چیست؟ من قبلاً از پادگان جلدیان هزار قبضه اسلحه آورده و به لشكر 64 ارومیه تحویل داده بودم. این پادگان یك مركز آموزشی بود و سلاحهای قابل توجهی نداشت، ولی در عین حال سلاحهایی از قبیل: ژ - 3، برنو، ام یك و مسلسلهای سبك و سنگین برای آموزش سربازان در آن نگهداری میشد. گفتم این اسلحهها را كه خودم از پادگان جلدیان آوردم، همراه چند تانك نفربر و دو فروند شنوكا در اختیارم بگذارید تا من نیروهای مردمی را بسیج كرده و در وقت لزوم، به سمت نقده روانه شوم و در برابر تجاوز ایادی دمكرات مقاومت كنم. آقای ظهیرنژاد گفت من در این مورد نمیتوانم تصمیم بگیرم و باید با تیمسار قرنی، فرمانده نیروی زمینی وقت، صحبت بكنم. خدا رحمت كند، انصافاً در همان جلسه تلفنی با شهید قرنی تماس گرفت، وضعیت منطقه و پیشنهاد مرا به ایشان منتقل كرد، بعد چون ایشان از من شناختی نداشت، آقای ظهیرنژاد با تعریف و توصیف مرا به آقای قرنی معرفی نمود. او در اول نمیخواست پیشنهاد مرا قبول كند و به ذهنش بعید میآمد چطور یك آخوند از عهدهی چنین مأموریتی میتواند برآید؟ آقای ظهیرنژاد از فعالیتهای نظامی من برایش توضیح داد. بعد گوشی تلفن را به من سپرد و خودم با شهید قرنی وارد گفتوگو شدم. غایلهی سنار مامدی و تفنگداران قاسملو و پادگانهای مرزی را برایش توضیح دادم و گفتم اگر در این مقطع كوتاهی كنیم و دیر بجنبیم، همهی آنها به دست دشمن تلافی خواهد شد و دیگر آذربایجانی و كردستانی نخواهد ماند. بعد گفتم اگر امكانات لازم در اختیار من بگذارید متعهد میشوم در مقابل همهی اینها بایستم.
بالاخره او موافقت كرد و به ظهیرنژاد دستور داد، هر چه میخواهم بدهد. گفتم هزار قبضه ژ - 3، برنو، ام یك و البته بیشترش ژ - 3 باشد، دو نفربر هر كدام با »دو برابر بار مبنا«، اسلحهها را تحویل گرفتم. آنها را از پادگان قوشچی به ارومیه انتقال دادم. بعد در یك پیام رادیویی به مردم اعلان بسیج عمومی كردم و گفتم شهر نقده در حال سقوط است، هر كس هر چه از قبیل تراكتور، تریلی، ماشین 10 چرخ، 6 چرخ و غیره دارد، بیاورد. در آن روز با اینكه از ارتش، هزار قبضه اسلحه گرفتم بودیم، ولی خدا وكیلی حدود ده هزار نفر از مردم ارومیه و حومه را گزینش و مسلح كردیم. بیشتر مردم سلاحهای خود را آورده بودند. از این مقدار، حدود 1600 نفر انتخاب نمودیم تا در اولین كاروان با ما به نقده بیایند. بقیه را به صورت آمادهباش در ارومیه نگه داشتیم تا در صورت لزوم از وجودشان استفاده شود.
بعد از ظهر روز اول اردیبهشت ماه، به سمت شهر نقده حركت كردیم. من بر روی نفربر بودم. همهی نیروها را به راه انداختیم و خودم آخرین نفر بودم كه از ارومیه خارج شدم. از جادهی خاكی و میانبر رفتیم و ساعت 11 شب به حوالی نقده رسیدیم. نزدیك شهر دو روستا به نامهای: بارانی كُرد و بارانی عجم قرار دارد. به بارانی عجم وارد شدیم. یك نفر از اهالی روستا جلو آمد. یكی از بچهها چراغ قوه به صورتش انداخت، او را شناختم. گفتم بیا بالا. او آمد داخل تانك نشست. من لباس كردی به تن داشتم و عمامه سرم بود. تا مرا دید شناخت و از شدت خوشحالی به سرو كلهاش میزد. گفتم حالا وقت این كارها نیست. شما از وضع نقده چه خبر دارید؟ آیا میدانید مهاجمان دمكرات در كدام قسمت شهر مستقر هستند؟ گفت من چندان اطلاعی ندارم، اما از اهالی نقده تعدادی به این جا پناه آوردند و آنها از اوضاع شهر اطلاعات خوبی دارند. رفت چند نفر از آنها را آورد. یكی از آنان از شدت خوشحالی پسرش را روی زمین خوابانید و میخواست به اصطلاح فرزندش را در جلوی این كاروان نظامی قربانی كند. بچهها ریختند و پسر او را از دست او گرفتند. آنها به اهمیت وجود این كاروان بخوبی آگاه بودند و میدانستند اگر شهر به دست مهاجمان دمكرات بیافتد، علاوه بر قتل و غارت، به زنان و دختران مردم تجاوز خواهند كرد. دست آن مرد را گرفتم و پیشانیاش را بوسیدم.
او از شدت شوق، بدنش میلرزید. گفت به من هم اسلحه بدهید، میخواهم در كنار شما با این دمكراتها بجنگم. چند نفر بلدچی با ما همراه شدند و ما از سمت دروازهی شمالی شهر كه یك پل بزرگی هم در آن جا قرار داشت، وارد نقده شدیم.
پس از درگیریهای خونین 24 ساعت گذشته، فضای شهر نسبتاً آرام بود. البته گاهی هم صدای پراكندهی شلیك به گوش میرسید. در منطقهی ورودی شهر توقف كردیم و من بالای تانك قرار گرفتم و با بلندگوی دستی خطبهای خطاب به مردم شهر خواندم و گفتم ما از ارومیه برای برقراری نظم و آرامش به شهر شما آمدهایم. گفتم مردم شیعه و سنی در شهر نقده با هم برادرند نباید تحت تأثیر القائات بیگانگان قرار گرفته و به جان هم بیفتند و سبب تسلط هر چه بیشتر دشمنان مشترك خود باشند. در ادامه گفتم از این ساعت اعلام آتش بس میكنم و هر كس جنگ را دوباره آغاز كند، در حكم محارب با خدا و رسول خدا و جانشین پیامبر كه امروز در عصر غیبت، حضرت امام خمینی است، میباشد. آیهی 33 از سورهی مائده: انما جزاؤ الذین یحاربون الله و رسوله و یسعون فی الارض فساداً... ذلك لهم خزی فی الدنیا و لهم فی الاخرة عذاب عظیم را تلاوت و معنا كردم و توضیح دادم، ولی هنوز صحبتهایم تمام نشده بود كه تیراندازی از سوی دمكراتها آغاز شد و دیگر نتوانستم به حرفهایم ادامه بدهم. ما را به انواع و اقسام گلوله بستند. رانندهی تانك ارتش سید شجاعی بود. گفتم تو را قسم میدهم به جان مادرت فاطمهی زهرا، با هر چه سرعت داری به طرف اینها و داخل شهر حركت كن. خودم هم پشت مسلسل سنگین نشستم و به مسلحین هم دستور دادم از پشت سر من بیایند. اطراف مسلسل بر روی تانك كاملاً تعبیه شده بود. گلولههای معمولی نمیتوانست كارساز باشد. مگر اینكه آرپیجی بزنند. من در جلوی ستون قرار گرفتم و بقیهی نیروها هم از پشت سرم به قلب دشمن حملهور شدیم. همین طور كه با سرعت به مركز شهر و قلب دمكراتها حركت میكردیم، من با مسلسل سنگین در چپ و راست و جلو به سمت آنها شلیك میكردم و در واقع دیوار مقاومت دشمن را میشكافتیم و جلو میرفتیم. تا به منطقهای رسیدیم كه دیدیم صدای یاحسین و شیون زنان به آسمان بلند شده است. الله اكبر! معلوم شد اینها پس از ساعتها درگیری و مقاومت، گلولههایشان تمام شده و در محاصرهی كامل دشمن قرار گرفتند و لحظاتی قبل میخواستند تسلیم شوند كه از میان آنان یك زن شجاع برخاسته و آنها را به مقاومت دعوت میكند. چون نیروهای خودی را دیدند، به استقبال ما، از مخفیگاه خود بیرون آمدند. در این منطقه دیگر همهی نیروها خودی بودند و ما با این پیشروی، خود به خود محاصرهی دشمن را شكسته بودیم. آن زن شجاع و بیدار دل، وقتی نیروهای خودی را دید، جلو آمد و در مقابل تانك ایستاد، بلندگو را از دست ما گرفت و یك سخنرانی حماسی عجیبی ایراد كرد. من كه در ظاهر فرمانده این نیروها بودم، از سخنان حماسی او توان و قدرت و روحیه گرفتم. غوغای شگفتانگیزی در میان نیروهای مسلح و مردم به راه انداخت. از مسلحین شهر نقده، فردی به نام معبودی كه قبلاً با وی ارتباط و آشنایی داشتم، آنجا بود. او جلو آمد و گفت اغلب نیروهای ما در نقده مهماتشان تمام شده است، قبل از هر چیز باید به آنها مهمات برسانیم. ما كه مهمات زیادی به وسیلهی تراكتور و تریلی آورده بودیم، در عرض كمتر از یك ساعت، همهی نیروهای خودی را با آنها تغذیه كردیم.
آن زن شجاع نیز منزلی را در آن حوالی نشان داد و گفت ما تعدادی زیادی از زنان و دختران نقده در آن جا مخفی شده بودیم و با هم عهد بسته بودیم حتی بنزین لازم مهیا كرده بودیم كه اگر مردان ما خود را تسلیم دشمن كردند، ما نیز خودمان را آتش بزنیم؛ اما هرگز تسلیم دشمن نشویم، چون میدانستیم اگر به دست این نانجیبها میافتادیم به غیر از تعدی و تجاوز چیزی نصیبمان نمیشد. بعد از من پرسید حالا كه شما آمدید و محاصرهی دشمن شكسته شد، اكنون وظیفهی ما چیست؟ زنان چهكار میتوانند انجام بدهند؟ در این هنگام متوجه شدم برادران ما در نقده جنگ را به پشت بامها كشاندهاند و به همین سبب تعداد زیادی شهید دادهاند و پیكر شهدا نیز در پشتبامها مانده است. به اینها گفتم این روش اشتباه است و ما باید جنگ را از پشتبامها به داخل خانهها انتقال بدهیم. به زنان گفتم شما هم كمك كنید در داخل خانهها، دیوارها را سوراخ كرده و همه را به همدیگر وصل كنید و از این طریق، باقیماندهی دشمن را از شهر خارج كرده و درگیری را به بیرون شهر منتقل سازیم. عدهی زیادی به دنبال این مأموریت رفتند. بعد از نیروهای بومی پرسیدم: مقر اصلی و به اصطلاح ستاد فرماندهی اینها در كجاست؟ چون هر نیرویی بالاخره برای خودش مقر و ستادی دارد. گفتند منزل امام جمعهی برادران اهل تسنن، ستاد فرماندهی دمكراتهاست. گفتم امام جمعه خودش هم آنجاست؟ گفتند نه، او منزلش را تخلیه كرده و از شهر خارج شده است و دمكراتها منزل او را به ناحق تصرف و ستاد فرماندهی خود كردند. گفتم باید هر چه زودتر بدانجا حمله كنیم و قبل از طلوع فجر و نماز صبح، آن جا را از دست دمكراتها خلاص نماییم و الّا اگر برای فردا بماند، دردسرزا و موی دماغ خواهد شد. بلافاصله با راهنمایی چند نفر از مسلحین بومی، به سمت ستاد فرماندهی دمكراتها حملهور شدیم. در فاصلهی 50 متری منزل، رانندهی تانك به دستور من، تانك را متوقف كرد. از پشت تانك با بلندگو با آنها صحبت كردم و گفتم شما در محاصرهی كامل نیروهای ما هستید، بهتر است خودتان را تسلیم كنید، ولی آنها پیشنهاد مرا نادیده گرفتند و از پنجرههای منزل امام جمعه كه دو طبقه هم بود، به سمت ما تیراندازی كردند، بناچار ما نیز جواب دادیم و درگیری و مقاومت از هر دو طرف لحظاتی ادامه یافت. من خودم در پشت مسلسل سنگین، آن قدر تیراندازی كرده بودم كه دیگر لولهی مسلسل كاملاً داغ و سرخ شده بود. بدون اینكه ماشه بچكانم گلوله در لوله خود به خود آتش میگرفت و تیراندازی امكانپذیر نبود.
ناگهان صدای تیراندازی از طرف آنها كاسته شد و یك نفر از داخل ساختمان صدا زد تیراندازی نكنید، ستاد سقوط كرد و دمكراتها فرار كردند و یا كشته شدهاند. نیروهای خودی داخل خانه شدند و اگر تیراندازی كنید خودیها مورد هدف قرار خواهند گرفت. من چون صدا را نشناختم نمیتوانستم باور كنم. گفتم شاید تله و ترفندی باشد. حاج موسی را صدا زدم تا برود از نزدیك ببیند آنجا چه خبر است. وقتی حاج موسی جواب داد متوجه شدم او با چند نفر از مسلحین، مثل پروانه اطراف تانك را دور میزنند و ضمن اینكه با دشمن درگیرند، از من نیز حفاظت میكنند كه مبادا یك نفر مخفیانه بیاید تانك را با آرپیجی بزند و یا نارنجك داخل آن رها كند و مثلاً ملاحسنی را بكشد. اینها از آن ساعاتی كه ما وارد شهر نقده شدیم همین جور از من حراست كردهاند. من هم اصلاً متوجه این مسائل نبودم و به دنبال كار خودم میرفتم. این طرح را حاج موسی خودش درست كرده بود. دوستان مسلح ما عجیب مخلص، فداكار و از جان گذشته بودند. همان طوری كه امام حسین(ع) نسبت به یارانش میفرماید: من اصحابی باوفاتر از اصحاب خودم سراغ ندارم، من نیز نسبت به دوستانم شبیه این احساس را داشتم و دارم. خدا میداند اگر تلاش و فداكاری اینها نبود، بندهی حقیر با یك دست چهكار میتوانستم بكنم؟ البته همهی اینها به حساب انقلاب و امام خمینی بود. آنها در واقع عاشق امام بودند و بدین ترتیب از امام و انقلاب حراست میكردند. من چه كاره میتوانم باشم؟! خداوند انشاءالله همهشان را با انبیا و اولیا و امام حسین(ع) محشور فرماید.
حاج موسی رفت و از نزدیك ساختمان را نگاه كرد و معلوم شد ستاد فرماندهی دمكراتها سقوط كرده است و به دنبال آن سایر نیروهای مهاجم در مناطق دیگر هم به سمت خارج شهر عقبنشینی و فرار كردند. در ستاد فرماندهی دمكراتها، سلاحهای زیادی به غنیمت مانده بود كه من فردای آن روز، آنها را در میان مردم تقسیم كردم. البته این سلاحها در واقع همان اسلحههایی بودند كه قبلاً اینها از پادگان مهاباد به غارت برده بودند. نزدیك اذان صبح، تقریباً سرتاسر شهر در اختیار نیروهای خودی قرار گرفت و آرامش نسبی در شهر حاكم شد. از اول شب تا وقت اذان صبح، باران رحمت مرتب میبارید، ولی از آن جایی كه شدیداً سرگرم نبرد با دشمن بودیم، به بارش آن توجه نداشتیم. وقتی خواستم نماز صبح بخوانم ناگهان متوجه شدم تمام بدن و لباسهایم خیس خیس است. لباس خشك آوردند، آنها را عوض كردم وضو ساختم و نماز صبح را به جا آوردم. خیلی خسته و كوفته بودم، چند لحظهای در داخل تانك به خواب رفتم، وقتی بیدارم كردند، خورشید به خوبی بلند شده بود. یكی از عادتهایم این است كه سعی میكنم همیشه با طهارت باشم تا اگر توفیق شهادت پیدا كردم، حداقل خدای متعال را با طهارت دیدار نمایم، لذا وقتی بیدار شدم در همان داخل تانك به گرد و خاكی تیمم بدل از وضو كردم. یك مقدار صبحانه دادند كه در همان جا خوردم. احساس كردم بیرون از تانك سر و صدا و همهمهای به گوش میرسد. از داخل تانك بیرون آمدم، ناگهان صحنهی عجیبی مشاهده نمودم. مردم نقده اعم از زن و مرد و پیر و جوان، اطراف تانك را گرفتند و آن را زیارت و با دست لمس میكردند و میبوسیدند و تبرك میجستند. الله اكبر! خدایا این چه قدرتی بود؟! چه صلابتی بود كه آن روز به ما ارزانی داشتی و ما را بر دشمنان تا دندان مسلح غالب كردی؟ واقعاً كار ما در حد اعجاز بود. وقتی مردم نقده مرا دیدند، مانند پروانه كه عاشقانه به دور شمع میچرخد، اطراف بندهی حقیر را گرفتند. خدایا مگر من چه كاری كرده بودم؟ مگر جز این بود كه تنها به وظیفهام عمل نموده بودم و تو در مقابل، تنها یك ذره از صلابت و قدرت خویش را در وجود ناچیز بنده متجلی ساخته بودی كه این قدر مردم به خدمتگزار خود ابراز علاقه و لطف میكردند.( وقتی آقای حسنی این بخش از خاطرات خود را بیان میداشت بیاختیار و با صدای بلند و غیر عادی، شروع به گریه كرد و مصاحبه به همین سبب چند لحظهای قطع شد. بعد ضمن عذرخواهی گفت من اگر در این مواقع گریه به راه نیندازم و اشك نریزم، حتماً سكته میكنم، آنگاه لحظاتی به گریهی خود ادامه داد كه قلم از توصیف آن صحنه، ناتوان است) گاهی به طور متفرقه صدای تیراندازی شنیده میشد، وقتی پرسیدم گفتند عدهای از دمكراتها خارج از شهر در قسمت جنوب غربی نقده داخل بیشهزار سنگر گرفتند و مقاومت میكنند. به رانندهی تانك گفتم بلند شو تا به سمت آن جا حركت كنیم. وقتی آن جا رسیدیم، اطراف بیشهزار دارای انواع و اقسام درختان بزرگ مانند: بید، سنجد، قلمبر و غیر آن بود كه یك قسمتش هم حدود یك متر و نیم دیوار داشت. یك لحظه ترس وجودم را گرفت، به خود گفتم مبادا یك وقت با آرپیجی بزنند داغونمان كنند؟ آن وقت فوری به خودم جواب دادم ای ترسو، تو كه ادعا میكنی تا آخرین قطرهی خونت از انقلاب و امام دفاع خواهی كرد، پس چرا اینقدر میترسی؟ همین طور با خودم حدیث نفس میكردم كه ناگهان دیدم حدود دویست نفر از نیروهای مردمی، اطراف بیشهزار را گرفتند و دمكراتها در محاصرهی نیروهای خودی است. افراد دشمن بیشتر داخل بیشهزار یا تا سینه به گل فرو رفته و كشته شدند و یا پا به فرار گذاشتند. آنها بعد گفتند شما كه دیشب گفتید خانهها را سوراخ و به هم وصل كنید و جنگ را به داخل منازل بكشید و از این طریق دشمن را به بیرون از شهر برانید، ما به پیشنهاد شما عمل كردیم و آنها را تا این جا آوردیم و شكست دادیم. از همین بیشهزار تعداد زیادی اسلحه و مهمات از دمكراتها به غنیمت گرفته شد. الله اكبر! واقعاً زبانم از بیان یك سری صحنهها عاجز است كه چطور انسان یك وقت زبانش لسان الله میشود! دستش یدالله و چشمش عینالله میگردد؟ واقعیت این است كه من هر حرفی در این مدت در شهر نقده زدم، بعد از لحظاتی آثار مثبت آن را به وضوح مشاهده كردم. معلوم بود دست غیبی در میان بود. والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا و ان الله لمع المحسنین.
جنگ در جبههی پیرانشهر
در این ایام اگرچه غائلهی نقده با موفقیت تمام به پایان رسیده بود، اما بدان معنا نبود كه ما در منطقه مشكلی نداشته باشیم، بلكه هنوز از پسماندههای حزب دمكرات و كومله در مناطق مختلف، به آشوب و بلوا دست میزدند. هر از چندگاهی، به پادگانهای لب مرزی هجوم میآوردند و در تلاش بودند حالا كه نقده از دستشان گرفته شده، حداقل یكی دو مورد از این مراكز نظامی را در اختیار داشته باشند و از امكانات آن به نفع خود بهره ببرند. یكی از این مراكز مهم نظامی كه بیش از سایر مناطق به آن چشم طمع دوخته بودند، پادگان پیرانشهر بود. این پادگان چون نزدیكترین مركز نظامی به مرز عراق بود، برای آنها اهمیت ویژهای داشت. پادگانهایی مانند: پسوه، سردشت و جلدیان حدود 50- 60 كیلومتر با مرز عراق فاصله داشتند و در عمق خاك ایران قرار گرفته بودند، اما پادگان پیرانشهر حدود 15 كیلومتر با مرز فاصله داشت و از این جهت برای ایادی حزب دمكرات جای مناسبی به شمار میآمد. به علاوه، موقعیت آب و هوا و فضایی این پادگان هم منحصر به فرد بود. از كارخانهی قند پیرانشهر كه عبور كنیم، در سمت راست جاده، زمینهای پادگان آغاز میشود. این زمینها مسطح و دارای آبهای زلال و چشمههای همیشه جوشان است. چاههای عمیق هم در آن زده بودند و همه جا سبز و خرم بود. پادگان پیرانشهر در سطح استان، از نظر بزرگی، سومین پادگان به شمار میآید، البته پادگان ارومیه كه لشكر 64 است و پادگان مهاباد از آن بزرگتر است، اما این پادگان در میان پادگانهای لب مرزی، بزرگترین و مهمترین آنها میباشد.
در تاریخ 31 شهریور ماه 1359، كه تجاوز نظامی رژیم صدام به مرزهای جنوب و غرب كشور آغاز شد، ایادی حزب دمكرات به حمایت نظامی این رژیم درآمدند و درصدد توطئهی دیگر شدند و خواستند پادگان پیرانشهر را به تصرف خود درآورند. با هماهنگی فرمانده وقت لشكر 64، مرحوم تیمسار ظهیرنژاد، و به همراهی گروهی از مسلحین خودم، عازم پادگان پیرانشهر شدم. معلوم شد ارتش عراق هم با دمكراتها، هماهنگی كامل دارد و گاهی در جهت حمایت از آنها با توپهای دوربرد از خاك عراق، محل پادگان را میكوبد. در واقع، ما در آنجا بایستی با دو جبههی متحد میجنگیدیم. جبههی عراقیها كه از فاصلهی دور، آن طرف مرز را با توپ و خمپاره میزدند و جبههی دمكراتها كه اطراف پادگان را به صورت نامریی و پراكنده گرفته بودند. از این جهت روحیهی افسران، درجهداران و سربازان در پادگان بسیار پایین بود. وقتی وارد پادگان شدم، هنوز چند روز به تهاجم دمكراتها مانده بود. از این فرصت استفاده كردم و برای آنها صحبت نمودم و در اهمیت دفاع از میهن و جهاد در راه خدا گفتم. خاطراتی از جنگهای قبلی در نقده و ارومیه برایشان تعریف كردم، تا اینكه مقدار زیادی یأس، ناامیدی و ترس از وجودشان برطرف شد و كاملاً آمادهی دفاع و جانبازی در برابر تهاجمات دشمن شدند.
شب اول تهاجم، نخست صدامیان با توپهای دوربرد خود پادگان و اطراف آن را زیر آتش سنگین گرفتند. سپس حملهی دمكراتها از زمین آغاز شد. ما هم جانانه مقاومت كردیم، حتی تا نزدیكیهای مرز رفته، آنها را به عقبنشینی وا داشتیم. من مرتب از طریق بیسیم با تیمسار ظهیرنژاد در ارومیه ارتباط داشتم و وضع جنگ و منطقه را به او گزارش میدادم و مشاوره میكردم. شب اول چون غافلگیر شدیم. آنها تا نزدیكی پادگان آمده بودند، اما در شب دوم كه باز تهاجم دمكراتها شروع شد، ما با آمادگی كاملتر به مقاومت برخاستیم. علاوه بر نفرات زمینی با توپهای سنگین و خمپاره 120 م م مانع از پیشروی و نزدیكی دشمن به پادگان شدیم. توپی داشتیم كه 27 كیلومتر برد داشت، میگفتند هر گلولهاش، آن وقتها، حدود 70 هزار تومان است. با اینكه تیراندازی آن را یاد گرفته بودم، اما به خاطر گرانیاش حیفم میآمد شلیك كنم، ولی بعداً به خودم گفتم الآن وقت این مقدس بازیها نیست، اگر كوتاهی كنیم دشمن همه چیزمان را به یغما خواهد برد. باید به هر قیمتی شده از خاك كشور خود دفاع كنیم.
حدود یك هفته، هر شب ساعت 12، هجوم دمكراتها آغاز میشد. ما هم در مقابل تا صبح میایستادیم و مقابله میكردیم. وقتی هوا روشن میشد صدامیها شلیك توپها را تعطیل میكردند و دمكراتها نیز فرار كرده و در نزدیك مرز عراق به دخمههای خود فرو میرفتند تا برای شب آینده، آماده بشوند. تا اینكه شب هفتم یا هشتم بود كه حملات این ها، هم زودتر از وقت موعد، یعنی ساعت 9 شب آغاز شد و هم از نظر شعاع در سطح گستردهتری بود. البته روز قبل هلیكوپترها كه در منطقهی آنها تفحص میكردند به ما گفته بودند دشمن حركتهای مشكوك و غیرعادی دارد و ما كموبیش حضور ذهن و آمادگی برای این كار داشتیم. حتی صدامیها نیز در آن شب به اندازهی ده برابر شبهای گذشته، آتش بر سر ما ریختند. اینها از بین دمكراتها، برای خودشان دیدهبان داشتند، سرقلهها در جایی امن مینشستند و با بیسیم به صدامیان گرا میدادند. آنها هم با انواع و اقسام توپ و خمپاره آتش میكردند. آن شب، شاید شدیدترین حملهی ایادی حزب دمكرات در طول حیات خود بود. ما هم در دفاع و سركوب سنگ تمام گذاشتیم. دو فروند تانك به خارج از پادگان آوردم. خودم بر روی یكی از آن دو مستقر شدم و در پشت مسلسل نشستم. خدمههای تانك نیز هر كدام سر جای خود قرار گرفتند. اول چند مرتبه اطراف پادگان را به صورت چراغ خاموش دور زدیم و مانور دادیم، بعد به طور همزمان، با توپ به وسیلهی دو تانك به سمت مواضع دمكراتها شلیك كردیم و پیشروی نمودیم. در این حمله، حدود سیصد نیروی پیاده در اطراف و پشت تانكها ما را همراهی میكردند. صدای شلیك گلولههای توپ تانك در تقویت روحی سربازان و مسلحین خودی بسیار مؤثر بود. به جایی رسیدیم كه صدای هله هله دمكراتها به گوش میرسید. آنها در تقویت و تهییج نیروهای خود شعارهای تندی میدادند. ما هم با شعار الله اكبر به سراغشان رفتیم، در بعضی جاها جنگ به صورت تن به تن درآمده بود.
این شب هم با تمام سختیها و تلخیهایش به پایان رسید، چند نفر از برادران به درجهی شهادت نایل آمده بودند. تعداد زیادی از دمكراتها را هم ما از پا در آورده بودیم. وضع یك مقدار نگران كننده بود. نباید به همین مقدار دفاع بسنده میكردیم، بایستی حالت تهاجمی به خود میگرفتیم. در تماسها و مشاورههایی كه با مرحوم تیمسار ظهیرنژاد و سایر فرماندهان ارتش انجام گرفت به این نتیجه رسیدیم كه باید امان از دست دشمن بگیریم و در این روز آنها را تعقیب كنیم و از خاك ایران به آن سوی مرزها برانیم. از تیمسار ظهیرنژاد چند فروند هلیكوپتر خواستم تا در این عملیات ما را از آسمان پشتیبانی كنند. به یاری خداوند متعال طی عملیاتی كه چند فروند تانك و هلیكوپتر آن را از آسمان و زمین همراهی میكرد. دشمن را تا پشت كوه قمطره عقب راندیم. این كوه درست در حد مرزی ایران و عراق قرار دارد و در این حوالی جزو مرتفعترین جبال به شمار میآید. نزدیكیهای غروب كه قلههای این كوه به تصرف نیروهای خودی درآمد و ما كاملاً در آن مستقر شدیم، چند فروند از هلیكوپترهای كبری صدامیان از آن سوی مرز ظاهر شدند و در آسمان با هلیكوپترهای ما درگیر شدند، ولی چون هوا رو به تاریكی بود، جنگ آنان بدون غلبه بر دیگری، به پایان رسید و هر كدام به پایگاههای خویش بازگشتند و ما همچنان قله را در دست داشتیم.
فردای آن روز كه شاید روز نهم یا دهم حضور بنده در منطقه بود، ساعت 9- 10 صبح چهار میگ 27 عراقی آمدند و پادگان پیرانشهر را بمباران هوایی كردند. با اینكه بمباران شدید بود، اما تلفات جانی كم داشتیم، چون نیروهای انسانی همه خارج از پادگان در منطقهی درگیری، بالای قلهی قمطره و اطراف آن بودند. باخبر شدیم پادگانهای: پسوه، جلدیان و سردشت هم توسط این هواپیماها بمباران شدهاند. اگر این بمباران یك روز جلوتر انجام میشد، به یقین تلفات زیادی میدادیم، چون نیرو در داخل پادگان زیاد داشتیم. بدین ترتیب دمكراتها هم میتوانستند ما را از پای درآورند و پادگان را به آسانی تصرف كنند، ولی خدا نخواست این گونه شود. با همهی اینها چون بمباران شدید و گسترده بود، به ناچار تأثیر سوء خود را در میان بچهها داشت، مخصوصاً حدود 10- 12 رأس اسب در پادگان داشتیم كه در مناطق كوهستانی و صعبالعبور از آنها استفاده میكردیم، همهی اینها در اثر بمباران تكهتكه و تلف شده بودند. وقتی نیروها میآمدند و در پادگان این صحنهها را میدیدند، در روحیهها تأثیر منفی میگذاشت، چنانكه برای خود من این وضع خیلی ناراحت كننده بود.
با تیمسار ظهیرنژاد تماس گرفتم و پیشنهاد كردم حداقل برای تقویت روحی بچهها هم كه شده چند فروند از هواپیماهای شكاری خودی به منطقه بیایند و چند نقطه از مواضع دشمن را بمباران كنند. او هم با پایگاه شكاری تبریز تماس گرفت، اما هر چه منتظر ماندیم خبری نشد.
حدود 6 ماه، پاییز و زمستان سال 1359 در جبههی پیرانشهر حضور داشتم. یك ماه اوایل را به طور مداوم و مستمر بودم، باقیمانده را در طول هفته چند روز میماندم و آخر هفته برای اقامهی نماز جمعه به ارومیه باز میگشتم و در خطبهها مردم را از جریان و اوضاع جبههی پیرانشهر مطلع میكردم و موارد نیاز آن جا را بیان مینمودم. گاهی شرایط به گونهای میشد كه بعضی جمعهها هم در جبههی پیرانشهر میماندم. امام جمعهی موقت داشتیم، تلفنی یا با بیسیم، مسائل گفتنی را به او منتقل میكردم و او از طرف من در خطبهها مطرح میكرد. وقتی به ارومیه میآمدم، اطلاعیههایی برای جذب نیروهای انسانی و كمك جنسی و نقدی به جبههی پیرانشهر صادر مینمودم كه از طریق رادیو و تلویزیون تبریز و ارومیه پخش میشد و این در تأمین نیروی انسانی بسیار مؤثر بود. در آن ایام، از شهرهای مختلف آذربایجان شرقی، غربی و اردبیل افراد زیادی به یاری این جبهه شتافتند. گروه گروه میآمدند، به مدت 15 روز، یك ماه، دو ماه در منطقه میماندند. یادم هست در یك مورد امام جمعهی وقت شهر تكاب، جناب آقای خسروی داماد مرحوم آیتالله شیخ احمد پایانی از اساتید حوزهی علمیهی قم،{P . حجةالاسلام و المسلمین محمد علی خسروی سال 1334 در شهر تكاب متولد شد. او علاوه بر سمت امامت جمعه و دادستانی انقلاب این شهر، در انتخابات دورهی اول مجلس شورای اسلامی رأی آورد و نمایندهی مردم شهرهای تكاب، شاهیندژ و میاندوآب شد. مسؤولیتهای بعدی او عبارتند از: معاونت فرهنگی 15 خرداد، معاونت تحقیق ائمهی جمعه، سردبیر مجلهی شاهد، مجلهی باران و ماهنامهی طلایه و میراث جاویدان و معاونت فرهنگی سازمان اوقاف، برابر اظهارات وی كه طی مصاحبهای انجام گرفت او در مهرماه 1359 پیام آقای حسنی امام جمعهی ارومیه، خطاب به ائمهی جمعهی استان را مبنی بر بسیج عمومی مردم در جهت دفاع مقدس، از طریق رادیو دریافت میكند و در سطح شهر تكاب و حومه اقدام به جذب نیرو مینماید كه بلافاصله حدود پانصد نفر ثبتنام میكنند. او همراه دویست نفر از میان آنان به اضافهی سیصد رأس گوسفند اهدایی مردم عازم ارومیه میشوند. آنها چند روز در ورزشگاه تختی این شهر آموزش نظامی میبینند، بعد به جبههی پیرانشهر اعزام میشوند و در دفاع از مرز پیرانشهر توفیق پیدا میكنند و در آغاز نیمهی دوم ماه محرم مصادف با اوائل آذرماه 1359 به شهر تكاب باز میگردند. به همراه دویست نفر از اهالی میاندوآب، تكاب، شاهیندژ و چاردوغلی به منطقه آمدند و نزدیك به دو ماه در اینجا ماندند. خود ایشان به عنوان روحانی، واقعاً تلاش و فداكاری میكردند و مایهی افتخار بودند. البته در این میان پشتیبانی و كمكرسانی و بسیج مردم توسط آیتالله شهید سید اسدالله مدنی، امام جمعهی وقت تبریز، بسیار چشمگیر و تعیین كننده بود.
در این اواخر كه فصل زمستان 1359 بود سرمای این مناطق غیرقابل تحمل بود، نیروها بیشتر از یك ماه نمیتوانستند در منطقه بمانند و ما به نیروهای تازه نفس نیاز مبرم داشتیم تا تعویض زودتر انجام پذیرد و افراد دچار خستگی و زدگی نگردند. شبها در بالای قلهی قمطره كه نگهبان میگذاشتیم، ایستادن در سر پست بیشتر از ده دقیقه قابل تحمل نبود. به ناچار در هر ده دقیقه، نیروها در پست نگهبانی عوض میشدند، داخل سنگر میآمدند یك مقدار خودشان را گرم میكردند و دوباره میرفتند نگهبان سرپست را عوض میكردند. امكانات گرم كننده نداشتیم. روزگار عجیبی بود. در نهایت مظلومیت به سر میبردیم، اما اصلاً خم به ابرو نمیآوردیم و بچهها همه مقاومت میكردند.
یك بار خودم دیدیم یكی از جوانان بسیار خوب و شجاع ما كه بیش از ده دقیقه در پست نگهبانی مانده بود، همین جور یخ زده و به شهادت رسیده بود. هر گاه كه به یاد آن لحظهها میافتم احساس ناراحتی و شرمندگی میكنم.
وقتی زمستان به سر آمد، در اثر فداكاری رزمندگان، جبههی پیرانشهر سروسامان یافته و دشمن كاملاً زمینگیر شده بود. حتی در این جبهه مقدار زیادی از خاك عراق در دست ما قرار داشت. بهار 1360 از راه رسید و من این بار عازم جبههی سردشت شدم.
در این ایام با توجه به حساسیت منطقه و سازماندهی، تقویت نیروهای مسلح، شهید سپهبد صیاد شیرازی با درجهی سرهنگی به فرماندهی لشكر 64 ارومیه برگزیده شد. در اولین فرصت در یكی از مراسمهای نماز، ایشان را برای مردم معرفی كردم و پیرامون خصوصیات اخلاقی، لیاقت، كاردانی و ولایتمداری او صحبت و تأكید نمودم. سپس خود ایشان نیز كه در جمع نمازگزاران حاضر بود، چند لحظهای با مردم سخن گفت. بعد از حضور این سردار دلاور در منطقه، عملیات نیروهای اسلام در جهت پاكسازی عناصر ضدانقلاب و حراست از مرزها قوت و شدت گرفت. این شهید بزرگ به خاطر شجاعت، فداكاری، ایمان، تعهد و توانمندیهای كم نظیرش از طرف حضرت امام خمینی به فرماندهی نیروی زمینی ارتش منصوب شد و به تهران انتقال یافت.
حزب خلق مسلمان
مصیبتها و گرفتاریهای ما در ارومیه یكی دو تا نبود. پیروان واقعی حضرت امام خمینی و انقلاب اسلامی یك تنه در برابر تمام گروهها و سازمانها و خط و خطوطهای انحرافی به گونهی مظلومانه ایستادگی میكردند. هر روز صبح كه از خواب بیدار میشدیم، میدیدیم یك گروه سیاسی با افكار و گرایشهای مبهم و مشكوك اعلام موجودیت كردند. اوایل پیروزی انقلاب، واقعاً دوران حساس و سرنوشتسازی بود. اگر توجه و عنایت خداوند تبارك و تعالی و دعای خیر حضرت حجت(عج) و تلاش و فداكاری مردم حزبالله نبود ما امروز به سرنوشت شومی مبتلا بودیم.
یكی از این گروههای سیاسی كه در اوایل انقلاب به وجود آمد، حزب جمهوری خلق مسلمان بود. ما در حالی كه گرفتار درگیری مستمر با ایادی حزب دمكرات، كومله، چریكهای فدایی خلق، منافقین و امتیها بودیم، ناگهان از پشت جبههی خودی گریبانگیر طرفداران این حزب به ظاهر اسلامی و منسوب به یكی از مراجع تقلید وقت شدیم. من از آدمهایی مانند مقدم مراغهای و حسن نزیه كه در رأس این حزب قرار داشتند، چندان شناختی در آن ایام نداشتم، ولی از عملكردهای ایادی حزب در ارومیه و جاهای دیگر خیلی چیزها فهمیدم. اینها از یك سو با سردمداران حزب دمكرات و سایر گروهكهای انحرافی هماهنگی كامل و اشتراك فكری داشتند، همان طوری كه حزب دمكرات به دنبال خود مختاری كردستان بزرگ، به رهبری عزالدین و قاسملو بود، اینها هم شعار خودمختاری آذربایجان بزرگ به رهبری مرحوم آقای شریعتمداری و مقدم مراغهای میدادند. متأسفانه عدهای از آخوندها و روحانیون احیاناً سرشناس هم دنبال اینها راه افتاده بودند و سیاهی لشكر اینان شده بودند. جالب این بود كه این آقایان، مرا به خاطر حمایت از امام خمینی توبیخ میكردند و میگفتند تو كه ترك هستی باید از آقای شریعتمداری و حزب او حمایت كنی سزاوار نیست یك فرد ترك زبان از فارسی زبانان كه منظورشان امام خمینی بود، این قدر طرفداری بكند. من میگفتم من كاری با ترك، كرد، فارس و غیر اینها ندارم. من فقط از حق دفاع خواهم كرد.
آقای شریعتمداری اگرچه استاد من بود و من به او به عنوان مرجع تقلید احترام قائل بودم، ولی هرگز شرایط رهبری را در او نمیبینم؛ بنابراین هرگز ایشان را در كنار رهبری امام، عَلَم نخواهم كرد. به علاوه، بحث خودمختاری و ترك و فارس كه اینها راه انداخته بودند، در واقع حرف خودشان نبود. این مسائل را دشمن به دهان اینان انداخته بود. به همین سبب، نیز خیلی خطرناك و شكننده بود. البته این توطئه اختصاص به كردستان و آذربایجان هم نداشت، در همهی استانها دنبال اجرای این نقشهی شیطانی بودند و درصدد بودند به این بهانه كشور را به چند ایالت خودمختار تجزیه و تقسیم كنند، سپس تك تك به حساب همهشان برسند. مثلاً در خوزستان شخصی به نام شبیری خاقانی را علم كرده بودند. در سیستان و بلوچستان فردی به نام مولوی را تحریك نموده بودند. در این میان، یك عده آدمهای سادهلوح ظاهرنگر و بازی خورده كه متأسفانه بعضی آخوند هم بودند، آتش بیار معركه شده بودند و برای اینها سینه چاك میكردند. بعضی از این آقایان متن اطلاعیهای را تنظیم و امضا كرده بودند، مبنی بر اینكه حزب خلق مسلمان با حزب جمهوری اسلامی و مؤسسین آن با هم هیچ فرقی ندارند. هر دو مورد تأیید مراجع تقلید هستند و ثبتنام در هر یكی بلااشكال است. متن را آوردند تا بنده هم امضا كنم، ولی من امضا نكردم. خیلی اصرار و استدلال كردند، نپذیرفتم و گفتم: من در هیچ كدام ثبتنام نخواهم كرد و به هیچ یك نیز وابسته نیستم، چون حزب من فقط حزبالله و رهبرم نیز روحالله بود، رهبران حزب جمهوری اسلامی را جزو شخصیتهای واقعی، حقیقی و انقلابی میدانم. درمقابل، سركردگان حزب خلق مسلمان بیشتر آدمهای كاذب، ناشناس و مشكوك میباشند؛ بنابراین فرق میان این دو، از زمین تا آسمان است. متأسفانه آنان همچنان برگفتههای خود اصرار داشتند و مرا هم سرزنش و توبیخ میكردند.
البته شیوه و برخورد و مبارزه با حزب خلق مسلمان، چون به مرجعیت منسوب بود، خیلی ظریف، دقیق و حساس بایستی انجام میگرفت. من هم متوجه این موضوع بودم و خیلی با احتیاط عمل میكردم كه خدای نكرده سبب شكاف و اختلاف بین روحانیت شهرستان نشود، ولی در بعضی مواقع دیگر كار به جایی میرسید كه اگر موضع مناسب و قاطع نمیگرفتم و كوتاه میآمدم، به اصل نظام و انقلاب ضربه وارد میشد و این برایم قابل تحمل نبود.
در رابطه با تقویت و سازماندهی حزب خلق مسلمان یك بار فرزند آقای شریعتمداری، آقای سیدحسن به ارومیه آمد، چند روز اینجا میتینگ گذاشت و جلسات متعدد برگزار نمود. یك بار هم فردی به نام دستمالچی كه ظاهراً مدیر حزب در تبریز و از سرمایهداران گردن كلفت این شهر بود، به این جا آمد و دستورالعملهایی داد و برگشت. بعضی از آقایان هم با كمال افتخار به استقبال هر دو رفتند و با آنها عكس یادگاری گرفتند. آن زمان وقتی این صحنهها را از خواص میدیدم، بسیار خون دل و تأسف میخوردم. چرا باید آدم این قدر سادهاندیش و بیتوجه و سردرگم باشد؟ گاهی میدیدم تودهی مردم عوام بیشتر و بهتر از بعضی از ما مسائل را میفهمند، زودتر و دقیقتر از ما توطئه را درك میكنند و ما بعداً متوجه میشویم، وقتی میخواهیم به صراط مستقیم بیاییم كه دیگر دیر شده و جای جبران باقی نمانده است. اینها را كه من عرض میكنم خدا میداند كه من غرض و مرض شخصی با افراد ندارم. میخواهم نسلهای حاضر و آینده بدانند و خودشان را آماده سازند، چون ما همه به تكرار تاریخ مبتلا هستیم و آنها نیز از این مسائل و مصیبتها خواهند داشت.
در انتخابات قانون اساسی جمهوری اسلامی كه مرحوم آقای شریعتمداری به آن رأی نداد، ایادی حزب خلق مسلمان در ضدیت و مخالفت با بند 110، مربوط به ولایت فقیه قانون اساسی چه بلواهایی را در تبریز، قم، تهران، مشهد و جاهای دیگر به راه انداختند، ولی من در ارومیه به حول و قوهی الهی نگذاشتم اینها كوچكترین تكانی بخورند، با اینكه در اینجا خیلی هم قوی و ریشهدار بودند.
وقتی ایادی حزب خلق مسلمان در تبریز ساختمان رادیو و تلویزیون را تصرف كردند و اعلامیههای حزب كومله و دمكرات به پشتیبانی از اینها در آن جا خوانده و پخش شد، سردمداران این حزب در ارومیه نیز میخواستند شبیه همین كار را انجام بدهند و برنامهریزی هم كرده بودند. من یك پیام تصویری كوتاه از تلویزیون دادم. شاید الآن هم این پیام در آن جا موجود باشد. اسلحهی كلاش دستم بود، گفتم: من در داخل ساختمان تلویزیون نشستم، هر كس نزدیك این ساختمان بشود، با من طرف است و با این اسلحه فقط یك گلوله به مغزش خالی خواهم كرد. این پیام با تصویر در سرتاسر استان پخش شد، با اینكه آنها هم اسلحه داشتند، كمیته داشتند، ولی در دخمههای خود زمینگیر شدند.
یكی از مسائل مهمی كه بنده به خوبی به یاد دارم و اغلب مردم ارومیه هم شاید فراموش نكرده باشند، این بود كه ایادی حزب خلق مسلمان عملاً از گرایشها، تفكرات و عملكردهای سردمداران حزب دمكرات و شخص عزالدین و قاسملو در منطقه حمایت میكردند. البته نمیشود گفت كه اینها میخواستند آذربایجان و ارومیه را از دست ما بگیرند و به آنان بسپارند، شاید این بیانصافی باشد، ولی به هر حال بشدت در مراحل گوناگون از آنان پشتیبانی میكردند. شاید درصدد بودند از این طریق، امكانات آنها را به خدمت خویش بگیرند و از وجود و حضور آنان در عرصهی سیاسی در جهت تقویت جبههی خود بهرهبرداری نمایند. والله اعلم.
البته حقیر كاملاً در جریان امر بودم و میدانستم سردمداران حزب دمكرات و كومله در پشت پرده كمك مالی و نظامی به اینها میكنند. چند گزارش موثق در این مورد به دست ما رسیده بود. حتی در یك مورد حدود 220 قبضه اسلحهی سبك، 26 قبضه آرپیجی 7، همراه یك میلیون دینار عراقی از سوی آنان در حال انتقال به مقر حزب خلق مسلمان بود كه توسط نیروهای مسلح ما شناسایی و جلوگیری شد.
گسترش اغتشاشات ایادی این حزب در تبریز، اهانت، فحش و ناسزا به ساحت مقدس شهید محراب حضرت آیتالله مدنی، امام جمعهی وقت تبریز را به دنبال داشت، تا جاییكه محراب نماز جمعهی ایشان را در این شهر به آتش كشیدند و آب دهان به صورت مباركش انداختند. وقتی این اخبار ناگوار را شنیدم، خیلی ناراحت و غمگین شدم.
لحظهای به فكر فرورفتم كه در این رابطه چه كار میتوانم بكنم و چه كاری از دست من برمیآید؟ با اینكه خودم در ارومیه، همزمان در چند جبهه مشغول جنگ و ستیز بودم، نامهای به محضر مبارك ایشان نوشتم و عرضه داشتم با اینكه خودم در این جا مبتلا هستم، ولی با تمام نیروهای مسلح خودم و با سپاه، ارتش، كمیته و ژاندارمری در خدمت حضرت عالی میباشم. هر لحظه دستور فرمایید، در معیت هزار و پانصد نفر نیروی فداكار به تبریز میآیم و در عرض یك روز، همهی چماقداران و اخلالگران را سر جای خود مینشانم و شهر را دربست در اختیار آن جناب قرار میدهم. مضمون و محتوای نامه، تقریباً همین بود. اما مانده بودم كه چگونه این نامه را خدمت ایشان بفرستم، ادارهی پست با چند روز تأخیر نامهها را میرساند، به علاوه احتمال داشت به دست افراد بیگانه بیفتد و به مقصد نرسد. خدا رحمت كند مرحوم آقای شرقی كه بعداً امام جمعهی شهر مراغه شد. آن وقت در ارومیه سكونت داشت و روحانی انقلابی و مورد اعتمادی بود. او را خواستم و پیشنهاد كردم به تبریز مسافرت كند و این نامه را به دست مبارك آیتالله مدنی برساند. با اینكه مأموریت خطرناكی بود، زیرا اگر در بین راه ایادی دمكرات، كومله و خلق مسلمان میگرفتند، پدرش را درمیآوردند. راهها هم چندان امنیت نداشت. اما او با كمال شجاعت پذیرفت و راهی تبریز شد. آیتالله مدنی وقتی نامه را خوانده بود، خیلی خوب او را تحویل گرفته و از بندهی حقیر نیز تشكر و قدردانی كرده بود. بعد فرموده بود: سلام مرا به حسنی برسانید و بگویید آماده باشند هر وقت نیاز شد و من احساس خطر جدی كردم، حتماً از وجود شما كمك خواهم گرفت.
تشكیل كمیتههای انقلاب
همان طور كه در پیش گذشت، قبل از پیروزی انقلاب، خودم نیروی مسلح داشتم. وقتی انقلاب پیروز شد، آیتالله مهدوی كنی، رئیس وقت كمیتههای انقلاب اسلامی ایران، طی حكمی بنده را موظف به تشكیل و ساماندهی كمیتههای انقلاب در سطح استان كرد. من نیز با كمك مسلحین خود و سایر برادران كه به تازگی به ما ملحق شده بودند، اقدام به راهاندازی این مركز در سطح شهر ارومیه و سایر شهرهای استان نمودیم. البته چون خودم اشتغال زیاد داشتم، نمیتوانستم به همهی امور كمیتهها رسیدگی كنم. حضرات حجج الاسلام و المسلمین آقایان: حاج میرزا علی اكبر مولودی، حاج سیدابوالقاسم موسوی و حاج میرزا ابراهیم علیزاده را به سرپرستی كمیتههای ارومیه منصوب كردم و خودم نیز تنها نظارت داشتم. چند روز بعد آمدند گفتند كه آقای فوزی هم در بعضی نقاط شهر به طور مستقل اقدام به تشكیل كمیته كرده است. آنها یكی از شعبههای خود را آوردند، درست در مقابل یكی از كمیتههای ما در خیابان امام (پهلوی سابق) بازگشایی كردند.
ابتدا باورم نمیشد كه آقای فوزی چنین بكند، چون با روحیهاش آشنا بودم و چندین سال با او همراه بودم، ایشان ذوق این سری مسائل را نداشت تا اینكه یك روز در كمیته با حضور چندتن از روحانیون شهر، از جمله مرحوم آقای شرقی و مرحوم میرزا حبیب مقدس جلسهای داشتیم كه ناگهان از كمیتهی آنان كه در روبهروی ما قرار داشت، به طرف ما تیراندازی شد حتی آن دو بزرگوار زخمی شدند. آنها گفتند شما باید كمیتههای خود را از سطح شهر ارومیه جمعآوری كنید، زیرا در شهر ارومیه فقط كمیتههای منسوب به آقای شریعتمداری باید فعالیت داشته باشند. من دیگر نخواستم جواب آنها را بدهم، چون اوایل انقلاب بود و گروههای ضدانقلاب در كمین نشسته بودند و ما اگر به جان هم میافتادیم، فرصت به دست آنان میافتاد و این به صلاح هیچ كس نبود. به ناچار خودم را كنترل كردم. سپس آقایان شرقی و حاج مقدس را به خدمت آقای فوزی فرستادم تا موضوع را با ایشان در میان بگذارند و اگر صلاح بدانند همه با هم و در كنار هم باشیم. آنها رفتند و برگشتند. معلوم شد اطرافیان آقای شریعتمداری ایشان را به این كار واداشتند و او از طرف آقای شریعتمداری اقدام به این كار كرده است.
البته من با شخص آقای فوزی، چندان مشكلی نداشتم. ما چندین سال با هم دوست و صمیمی بودیم، ولی كسان دیگری در این كمیتهها بودند و به اسم طرفداری از آقای شریعتمداری، ما را خیلی اذیت میكردند و دست به كارهای نسنجیده میزدند. در عین حال من خیلی مواظب بودم كه خدای نكرده این امر سبب اختلاف و دو دستگی میان روحانیت شهرستان نشود. تا اینكه شعبهای از حزب جمهوری خلق مسلمان در ارومیه افتتاح شد و این كمیتهها عملاً به عنوان نیروهای مسلح در خدمت اهداف و آرمانهای آن حزب قرار گرفتند كه در فصل پیشین به شرح آن پرداخته شد. آن زمان سعی میكردم از وجود روحانیون محترم منطقه به نحو احسن در جهت تحكیم مبانی انقلاب اسلامی و تحقق آرمانهای رهبری بهرهبرداری كنم. تعدادی از آنها را در كمیتههای انقلاب اعم از ارومیه و شهرهای دیگر استان به خدمت و فعالیت واداشتم و مسؤولیتهایی را به آنها واگذار نمودم. بعضیها را كه میدیدم در دادگاههای انقلاب و قضاوت میتوانند مفید و مؤثر باشند، به آن مراكز معرفی میكردم. وقتی برای شهرستان مراغه، امام جمعه میخواستند، با من تماس گرفتند و من آقای شرقی را به دبیرخانهی ائمهی جمعه معرفی نمودم. ایشان یكی از روحانیون ساكن ارومیه، فاضل و بسیار دلسوز انقلاب بود كه در آن جا امام جمعه شد و موفق هم بود.
ناراحتی و تأسف شهید فكوری
چهار، و پنج ساعت بود كه شهید فكوری ناپدید شده بود. ناگهان دیدم آمد و خیلی ناراحت و قیافهاش گرفته است. پرسیدم: رفیق كجا بودی؟ نگران شدیم؟ در جمع چیزی نگفت، من هم اصرار نكردم، ولی میدانستم توپش پر پر است. به من لطف و محبت مضاعفی داشت و اسرارش را با من در میان میگذاشت. ارتباطمان هم خیلی صمیمی و خودمانی بود. چندین بار مرا از ارومیه به تبریز دعوت كرده بود تا برای خلبانان و كادرهای پایگاه شكاری سخنرانی بكنم. وقتی دوستان هر كدام به جایی رفتند و من و فكوری تنها ماندیم، پرسیدم ماجرا چیست؟ چرا این قدر عبوس و غمناكی؟ گفت كه این چهار و پنج ساعت، در بیت آقای شریعتمداری بوده است. چون فرمانده پایگاه شكاری تبریز بود، بالاخره بایستی از ایشان هم دیدار میكرد و الّا به تبریز راهش نمیدادند. میگفت در این مدت كه خدمت ایشان بودم، یك سری برخوردهایی از خود ایشان و اطرافیان دیدم كه ضمن اینكه نسبت به همهشان بدبین و متنفر شدم، به همان اندازه نیز به عظمت و حقیقت امام پی بردم. میگفت آقای شریعتمداری تعدادی اسكناسهای دو تومانی و پنج تومانی پهلویش گذاشته بود، هر كس وارد اتاق میشد و میرفت دست ایشان را میبوسید، یك اسكناس به او میداد. به بعضی دو تومانی، به بعضی هم پنج تومانی میداد. نقل میكرد: من هم رفتم جلو و دستش را بوسیدم. اسكناس 5 تومانی به من داد و فرمود: این در جیب شما ذكر میگوید و شما از این به بعد پولدار میشوید. یك لحظه به فكرم آمد گفتم خدایا میان امام خمینی و ایشان چهقدر فاصله است. به اندازهی زمین تا كهكشان. امام از شهادت، دفاع از میهن، دفاع از اسلام و انقلاب، مبارزه با استكبار و قناعت در برابر تحریم اقتصادی آمریكا سخن میگوید، ایشان هم به فكر پولدار كردن مردم است. حضرت امام در تلاش است كه مكتب اسلام را در جامعه پیاده كند و این آقا به دنبال جمعآوری مرید برای خودش است.
امامت جمعه
وقتی ضرورت نماز جمعه و تعیین امام جمعه در شهر ارومیه مطرح شد، طرفداران مرحوم آقای شریعتمداری دست و پا كردند و در نهایت، از سوی ایشان حكم امامت جمعه را برای آقای فوزی گرفتند. تا جایی كه به یاد دارم، آقای شریعتمداری، به خود ایشان حكم را نداده بودند، بلكه خطاب به آقای میرجلال زاهدی نوشته و در آن اشاره كرده بودند كه آقای فوزی نمازجمعه را اقامه كند. چون در دوران ستمشاهی میرجلال و پدرش میرآقا زاهدی امام جمعهی شاه بودند و در خطبهها به خاندان سلطنتی دعا میكردند. در دوران آغاز حمل فرح پهلوی تا هنگام وضع حمل و زایمان او، اینها دست به دعا میبردند و زمین و آسمان را به هم میبافتند. گویا آقای شریعتمداری هم به احترام اینها جرأت نكرده بود حكم را به طور مستقیم به آقای فوزی بنویسد، لذا به میرجلال نوشته بود.
قطع نظر از این موارد، اشكال مهمتری وجود داشت و آن این بود كه به نظر من، وقتی حضرت امام خمینی به عنوان رهبر كبیر انقلاب مورد قبول اقشار مختلف مردم در همه شهرها، روستاها و مراكز استانها بود، نبایستی آقای شریعتمداری به این سری امور اقدام میكرد. این از وظایف و شؤون ولیفقیه و رهبر بود و آقای شریعتمداری این سمت را نداشتند و فقط مرجع تقلید به شمار میآمدند، بنابراین دخالت در این مسائل، یك نوع كم لطفی و زیادهطلبی از طرف ایشان بود و نباید این گونه میشد. تأسفبارتر اینكه آقای شریعتمداری با این كارها، در واقع خواستار یك نوع دخالت در آذربایجان بود و اصرار داشت كه امور این منطقه زیر نظر و حكومت ایشان انجام پذیرد. به همین سبب نیز در اكثر شهرهای آذربایجان، امام جمعه منصوب كرده بود. این همان چیزی بود كه عزالدین حسینی و قاسملو در كردستان و بعضیها در خوزستان و بلوچستان، تركمن صحرا و جاهای دیگر به دنبالش بودند كه ناخود آگاه منجر به تجزیهی كشور میشد.
به نظر من، آقای شریعتمداری در این موارد، بشدت تحت تأثیر افكار بنیان گذاران حزب جمهوری خلق مسلمان، مانند مقدم مراغهایها، احمد علیزادهها و حسن نزیهها قرار گرفته بود. حتی مخالفت ایشان با ولایتفقیه و قانون اساسی هم به همین تأثیرپذیری برمیگشت. اینها كسانی بودند كه علاوه بر اینكه به ولایت فقیه اعتقاد نداشتند، به صراحت میگفتند، در روزنامهها مینوشتند كه احكام اسلام اختصاص به عصر پیامبر (ص) داشت و در جهان امروز، قابل پیاده شدن نیست. هنوز هم برای من مبهم و جای سؤال است كه چهطور آقای شریعتمداری با این جور افراد، این قدر عمیق جوش خورده و به اینها اعتماد كرده بود؟
تعیین امام جمعه از سوی آقای شریعتمداری، در حالی با عجلهی تمام انجام گرفت كه از چند وقت پیش از سوی دفتر امام در قم، پیرامون این موضوع پیگیری و تحقیق میشد تا فرد قوی و مدیر و مدبری برای تصدی این منصب مهم برگزیده شود. همهی علمای استان را ارزیابی كرده بودند. در این میان، بیشتر بندهی حقیر مطرح شده و به زبان مردم افتاده بودم. ولی هنوز به طور رسمی از دفتر امام چنین حكمی ابلاغ نشده بود. از سوی دیگر، طرفداران آقای شریعتمداری در سطح شهر تبلیغات وسیعی به راه انداخته بودند كه نماز جمعه به امامت آقای فوزی اقامه خواهد شد، حتی به دستور و تأكید استاندار وقت كه از حامیان سرسخت آنها بود، اطلاعیههایی بدین منظور از تلویزیون ارومیه به طور مرتب پخش میشد كه از طرح نامش صرف نظر میكنم.
در آن زمان، به طور مطلق امور آذربایجان بویژه انتصابها و واگذاری مسؤولیتها با مشورت، صلاحدید و نظارت حضرات آیات: میرزا مسلم ملكوتی و مرتضی بنیفضل انجام میگرفت. از این رو این دو بزرگوار جلسهای را با حضرت امام پیرامون این موضوع برگزار میكنند، در آن جلسه حضرت امام مسؤولیت امامت جمعهی شهر ارومیه را به اینجانب تفویض میكنند و به آن دو بزرگوار تأكید میفرمایند موضوع را با بنده در میان بگذارند و نماز جمعه در ارومیه هر چه زودتر اقامه شود.
روز پنجشنبه، یكی از این آقایان از قم به من زنگ زد و فرمود: امروز در محضر حضرت امام بودیم. ایشان شما را به امامت جمعهی ارومیه منصوب كردند و تأكید داشتند كه شما همین فردا نماز را در ارومیه اقامه كنید.
حالا چه كاری باید میكردم، تقریباً بین دو محذور واقع شده بودم. بنده با شخص آقای فوزی، هیچ مشكلی نداشتم. یك عمر با هم و در كنار هم بودیم. خودم نیز چندان تمایلی به قبول چنین مسؤولیت سنگینی نداشتم، اما از سویی میدیدم آقای فوزی ظاهر قضیه است. در پشت پرده، ایادی حزب خلق مسلمان كارها را هدایت و رهبری میكنند و اگر نماز جمعه به دست اینها بیفتد، فردا وسیلهای برای تحقق آرمانهای تجزیهطلبانهی آنها خواهد شد و آنها در جهت اهداف خطرناك خود از این سنگر عبادی - سیاسی، سوءاستفادههای كلان خواهند برد. افزون بر این، تفویض این مسؤولیت خطیر از جانب رهبر كبیر انقلاب، مسؤولیت مرا در دفاع از سنگر انقلاب و رهبری دو چندان كرد و به حراست از آن تحریك و مصمم ساخت. این بود كه من هرگز نمیتوانستم در این مورد كوتاه بیایم.
اطلاعیهای دادیم كه در سطح شهر پخش و از رادیو و تلویزیون خوانده شد. در آن اطلاعیه آمده بود كه فردا، نماز جمعهی ارومیه، به امامت ملاحسنی برگزار خواهد شد. بعد از ظهر، آقای فوزی با من تلفنی تماس گرفت و فرمود كه از طرف آقای شریعتمداری مأمور است نماز جمعه را او اقامه كند. گفتم: خب، من هم از جانب امام خمینی به این سمت منصوب شدهام. گفت پس چه كار كنیم؟ گفتم: فردا شما هم بیایید، من هم با كلت و كلاشینكف میآیم. یا شما به من اقتدا میكنید، یا من به شما اقتدا میكنم. بالاخره یك جوری نماز را برگزار میكنیم. فردای آن روز، من رفتم، اما دیدم ایشان منصرف شده و نیامده است. انصافاً آقای فوزی شخص معقولی بود. خودش هم متوجه بود كه این كار درستی نیست، ولی اطرافیان و طرفداران آقای شریعتمداری، ایشان را به دردسر و رودربایستی گذاشته بودند.
با توجه به اینكه بنده در ایام ستمشاهی در روستای بزرگآباد، نماز جمعه اقامه میكردم و در این مورد تجربههای بسیار خوبی داشتم، همهی آن تجربیات را در نماز جمعهی ارومیه ادامه و گسترش دادم.
كارها و فعالیتهای بسیاری از طریق نماز جمعه در ابعاد مختلف انجام دادیم. وقتی جنگ نقده و جنگ كردستان آغاز شد، من حضور مستمر در همهی آنها داشتم، جمعهها از جبهههای مختلف به ارومیه میآمدم و مردم را در جریان اخبار و رخدادهای جبهه قرار میدادم و موارد مورد نیاز جبههها را مطرح میكردم. در همان روز با بسیج مردمی، مشكل و نیازهای ما از طریق نمازگزاران برطرف میشد. از همین نمازجمعه، هر هفته شمار زیادی از رزمندگان به جبهههای جنوب و غرب و كردستان اعزام میشدند و خیلی كارهای مثبت دیگر از قبیل: عمران و آبادی، كشاورزی، دامداری كه از طریق همین نماز جمعه ما در سطح استان انجام میدادیم. از همه مهمتر، مسائل دینی، اجتماعی و سیاسی كه به وسیلهی خطیب جمعه و سخنران قبل از خطبهها مطرح میشد، در جهت روشنگری افكار مردم، بسیار كارساز و مؤثر بود.
نمایندگی دورهی اول مجلس
در انتخابات اولین دوره از مجلس شورای اسلامی، برخلاف نظر بعضی از دوستان كه میگفتند وجود و حضور دایمی بنده در ارومیه ضروری است، بنا به دلایلی احساس وظیفه نمودم و در انتخابات نامزد شدم. در مرحلهی اول در میان كاندیداها اولین رأی را به خود اختصاص دادم، ولی چون كمتر از یك سوم كل آرا بود، انتخابات به دور دوم انجامید.
در مرحلهی دوم به عنوان نمایندهی مردم ارومیه به مجلس راه یافتم و از نظر اخذ رأی، نفر دوم از سه نفر نمایندهی ارومیه شدم. علتش هم این بود كه دیدم مردم نیز چندان مایل نیستند من از ارومیه خارج شوم و وجود دایمی مرا در تأمین امنیت منطقه تعیین كننده میدانند.
وارد مجلس شدم. كم كم اعتبارنامههای نمایندگان مطرح میشد و اعتبارنامهی من نیز مطرح و تصویب گردید. با رأی اكثریت قاطع نمایندگان، حضرت آیتالله هاشمی رفسنجانی، به عنوان اولین رئیس مجلس شورای اسلامی برگزیده شد. سپس نوبت به تعیین اعضای كمیسیونهای مجلس رسید كه با توجه به سابقهی كشاورزی و علاقهای كه به توسعهی آن داشتم، نظر خودم این بود كه در كمیسیون كشاورزی ثبتنام كنم. جهت مشورت، خدمت حضرت آقای هاشمی رفسنجانی رسیدم. كمی صحبت كردیم، ایشان آن وقت از حضرت آیتالله خامنهای یك تعبیر خیلی والایی آوردند و فرمودند: آقا در كمیسیون امور دفاع است، قرار شده شما هم به آنجا تشریف بیاورید. من خیلی یكه خوردم، از دو جهت غافلگیر و حیرتزده شدم، اول اینكه آقای هاشمی با اینكه چند سال از آقای خامنهای بزرگتر بودند و در میان رجال انقلاب هم بیش از ایشان مطرح میشدند، ولی خیلی متواضعانه و بزرگوارانه از ایشان، به »آقا« تعبیر آوردند و این برای من در عین تازگی، بسیار جالب و شگفتانگیز بود. دوم اینكه اصلاً فكر نمیكردم در كمیسیون دفاع بتوانم مفید باشم و بیشتر خود را كشاورز و دامدار موفق میپنداشتم.
با پیشنهاد آقای هاشمی، وارد كمیسیون دفاع شدم و مدتی در آنجا در خدمت حضرات آقایان: خامنهای، شهید محلاتی و شهید دكتر مصطفی چمران و دكتر حسن روحانی بودم. خواستیم رئیس كمیسیون برگزینیم، در اذهان همهی دوستان، آقای خامنهای مورد نظر بود، ولی ایشان در مورد شخصیت چریكی شهید چمران صحبت كردند و به همه توصیه نمودند كه به ایشان رأی بدهیم و فرمودند: او در لبنان تجربههای نظامی بسیاری دارد، از طرفی، كمیسیون دفاع حساسترین كمیسیونهای مجلس است و او میتواند در این مسؤولیت بسیار كارگشا و كارآمد باشد. به پیشنهاد آقا، همه به شهید چمران رأی دادیم و آن شهید بزرگ رئیس كمیسیون دفاع مجلس در دورهی اول شد.
جالب اینكه همهی اعضای این كمیسیون، بعداً یا شهید شدند یا ترور و جانباز گردیدند. نمایندگان این دوره، اغلب انسانهای متعهد، انقلابی واقعی و خدمتگزار بودند. آدمهای ضعیف و ترسو در میانشان خیلی اندك بود. اغلب با انگیزههای الهی و معنوی به آنجا آمده بودند. من خودم حقوق نمیگرفتم، با اینكه یكی دوبار هم اصرار كردند، گفتم ما در ارومیه از كشاورزی و دامداری ارتزاق میكنیم و نیازی نداریم. فقط منزلی در اختیار من گذاشته بودند.
در اواخر شهریور ماه 1359، در آغاز جنگ تحمیلی كه هواپیماهای صدام برای اولین بار به فضای شهر تهران تجاوز كردند و در آسمان این شهر و نزدیكیهای مجلس، ویراژ میدادند، من بدون اینكه با مسؤولین ساختمان مجلس هماهنگی كرده باشم، خودم را به پشتبام مجلس رساندم و با مسلسلی كه در پشتبام مجلس به كار گذاشته بودند، با هواپیماهای جنگی به ستیز برخاستم و آنها را به رگبار بستم. این در سطح شهر تهران، شاید اولین مقاومت در برابر تجاوز هوایی دشمن بود. چون هیچ كس انتظار نداشت كه جنگندههای كشور بیگانه، به این آسانی از مرز عبور كرده و به آسمان پایتخت تجاوز كنند. همه غافلگیر شده بودند. نمیدانستند چه كاری باید بكنند، یك دفعه دیدم در مجلس غوغا به پا شده است، بعضی از نمایندگان كه تا آن روز صدای رگبار مسلسل نشنیده بودند، ترس و اضطراب سراپای وجودشان را فرا گرفته بود. چند نفر از نگهبانان مجلس به پشتبام آمدند. گفتم بروید هر چه میتوانید برایم فشنگ و گلوله بیاورید. پس از لحظاتی، هواپیماها چند نقطهای از تهران را بمباران كردند و رفتند، ولی به مجلس آسیبی وارد نشد. سپس دو قبضه ضدهوایی چهار لول از ارتش گرفتم و به پشتبام مجلس آوردم و مستقر كردم تا اگر هواپیماها دوباره آمدند، به وسیلهی آنها از آسمان شهر حراست و دفاع شود. فردا كه جلسهی مجلس آغاز شد، چند نفر از نمایندگان در ارتباط با كار دیروز من اعتراض داشتند و میگفتند چرا فلانی به عنوان روحانی و نمایندهی مجلس، در امور نظامی دخالت كرده و در پشتبام مجلس، آن هم بدون اجازه از مسؤول ساختمان، اقدام به تیراندازی و ایجاد ناامنی كرده است؟ من جواب این آقایان را ندادم، چه میتوانستم بگویم؟ سكوت كردم و گذشتم؛ اما دیدم شهید دكتر حسن آیت - خدا او را رحمت كند - برخاست و جواب دندانشكنی به آنها داد و با نطق آتشین خود، از من دفاع كرد و از من به عنوان »چریك امام خمینی« تعبیر كرد.
ترور نافرجام در نماز جمعه
در ایامی كه نماز را در مسجد جامع ارومیه برگزار میكردیم، آیتالله بنیفضل در ارومیه حضور داشتند. برنامهریزی شد تا در بین الصلاتین سخنرانی كنند و مردم از وجودشان بهره ببرند. یادم هست ایشان صحبت كرد و تأكید داشت كه خطبههای نماز جمعه مختصر و مفید باشد، بهتر است حتی به جای سورهی منافقین و جمعه، سورههای توحید و كوثر، قرائت شود. پس از صحبت ایشان، نماز عصر را خواندیم و در معیت ایشان از مسجد خارج شدیم. چون پس از نماز با آقای شیخ عطار استاندار وقت، برنامهی كلنگزنی ساختمان فعلی مصلی را داشتیم، هنوز از صحن مسجد خارج نشده بودیم، كه طبق معمول مردم میآمدند. دست میدادند و تقبل الله میگفتند. در حال حركت به سمت خارج از مسجد بودیم كه به جایی رسیدیم. من دیدم یك جوانی به سجده رفته است. آمدم از كنار او گذشتم، حتی گوشهی عبایم به او برخورد كرد. فكر كردم جوانی است كه دارد عبادت و راز و نیاز میكند، ولی او منافق و تروریست بود. هنوز چند قدم نرفته بودم كه ناگهان یك نفر از پشت، خودش را بر روی من انداخت و از گردنم آویزان شد. دیدم خیلی هم تلاش میكند تا خودش را به بدن من بچسباند. چیزهایی از فنون رزمی - چریكی بلد بودم كه از سرهنگ حاج علی بهروش یاد گرفته بودم. او سپاهی مؤمن و انقلابی بود و در بعضی از جنگها از جمله در جنگ دارلك با من بود. به هر حال، آموزشهای كاراته و رزمی او در اینجا به درد من خورد. با آرنج یك ضربهی محكم به منافق زدم. به طوری كه2 -3 متر او را در آن طرف به زمین انداخت. فوری به سمت او برگشتم، مسلسل كلاشینكف دستم بود، خواستم به سویش شلیك كنم كه دیدم آنجا پر از جمعیت است و اگر تیراندازی نمایم، چون فاصله اندك است، از او عبور كرده و گلوله به سایر مردم اصابت میكند. پاسبان كوتاه قد و زرنگی داشتیم كه اغلب در نمازجمعه محافظ من میشد، اسمش یادم نیست ولی گاهی میبینمش، فوری حملهور شد و مچ منافق را گرفت. از سوی دیگر سایر محافظین هم به سرش ریختند و با قنداق تفنگ او را زدند و از كار انداختند. او یك نارنجك داشت و به بدنش هم »تیانتی«بسته بود. ضامن نارنجك را هم كشیده بود، ولی چون زنجیر ضامن پاره شده بود، سوزن ضامن از نارنجك جدا نشده بود و عمل نكرد.
بدین ترتیب برنامهی كلنگزنی مصلی به هم خورد و به منزل آمدیم. منافق را هم به منزل ما آوردند. او هنوز به طور كامل به هوش نیامده بود. مقداری به او آب و غذا دادند، سرحال شد. فرمانده سپاه و رئیس دادگاه انقلاب هر چه تلاش كردند، زبان نگشود. گویا از ترس زبانش بند آمده بود. او را چند روزی در سپاه ارومیه نگه داشتند، باز هم به حرف نیامد، تا اینكه به تهران منتقل كردند. آنجا به تمام بازجوییها پاسخ داده بود. پس از دو ماه به ارومیه آوردند چون محل جرم اینجا بود. در اینجا محاكمه و به اعدام محكوم شد. منافق اسمش ابراهیم و از اهالی روستاهای نقده بود. در بازجویی گفته بود از سوی حزب دمكرات و سازمان منافقین خلق، به این كار مأمور شده است.
خانهی تیمی آنها در خیابان ولی عصر(عج) ارومیه بود. اینها از چند وقت پیش، سه محل (منزل، روستای بزرگآباد و نمازجمعه) را برای این ترور، بررسی میكنند و در نهایت، نمازجمعه را انتخاب میكنند. چون در روز جمعه نمازگزاران بازرسی بدنی میشدند، بعدازظهر پنجشنبه، مواد »تیانتی« و نارنجك را به مسجد میآورند و در گوشهای از دستشویی مخفی میكنند. روز جمعه، به بهانهی شركت در نماز جمعه، وارد مسجد میشوند. ابراهیم مواد را به شكم خود میبندد و نارنجك را هم برمیدارد و در جای مناسب مینشیند. همكار دیگرش به نام مهدی، با فاصلهی چند متر عقبتر از او، مراقب اوضاع میشود. وقتی ترور نافرجام میگردد، مهدی فوری خود را به خانهی تیمی میرساند و موضوع را با فرمانده تیم، به نام احد در میان میگذارد و آنها محل تیم را تغییر میدهند، چون احتمال داشت ابراهیم اعتراف كند و خانه را لو دهد و آنها دستگیر شوند. هرچند همهی اینها دستگیر و خانهی تیمیشان متلاشی شد.
در جبههی جنوب
در جبههی جنوب و خوزستان، آن گونه كه باید و شاید نتوانستم توفیق حضور داشته باشم. شاید علتش این بود كه در منطقهی خود سرگرم بودم. البته اینجا هم واقعاً جبهه بود، بلكه از جهاتی بسیار وسیعتر و پیچیدهتر از جبهههای جنوب هم بود. برای اینكه در جبههی جنوب به هر حال دشمن مشخص بود و سنگرهایش هم در جلوی آدم قرار داشت، ولی ما در استان ارومیه و كردستان گاهی دوست و دشمن خود را نمیشناختیم. از طرف جلو، عقب، راست و چپ، زمین و هوا مورد تهاجم قرار میگرفتیم. با همهی اینها، این جور هم نبود كه از جبهههای جنوب بیخبر و غافل باشم. به طور مرتب با شهید مهدی باكری در ارتباط بودم. او مرتب با من تماس میگرفت و نیازهای مادی و معنوی لشكر عاشورا را با من در میان میگذاشت. من هم در نمازجمعه با مردم مطرح میكردم. انواع و اقسام كالاهای خوراكی و پوشاكی تهیه و جمعآوری میكردیم و به لشكر 31 عاشورا میفرستادیم.
ولی به هر حال بخشی از لشكر 31 عاشورا را بچههای آذربایجان غربی و ارومیه تشكیل میدادند و مضافاً اینكه، فرمانده لشكر هم از بچههای خوب ارومیه بود. اغلب توقع داشتند بندهی حقیر، ولو یك بار هم كه شده در آنجا چند روزی خدمت برادران میهمان باشم؛ بنابراین یك روز كه با شهید باكری به دیدار حضرت امام خمینی در جماران رفته بودم از آنجا در معیت آقا مهدی، به جبههی جنوب رفتم. در این مدت، آقا مهدی نیز بنده را شرمنده كرد. او همیشه سعی داشت در كنار من باشد. میگفتم: بابا شما بروید به كارهای مهم خودتان برسید. شما فرمانده لشكر هستید، وقتتان را برای ما هدر نكنید، جوابش فقط سكوت با لبخند بود. او بسیار مؤدب و متواضع و در عین حال تیزفهم و كاردان بود. گاهی در مورد بعضی مسایل نظامی و عملیاتی از من نظر میخواست و مشورت میكرد. میگفتم آقاجون! من یك آخوند هستم، اگر هم اسلحه برداشتم از روی ناچاری، فلهای و دیمی است. من آن قدرها از امور تخصصی نظامی سردر نمیآورم. خودتان بروید با دوستانتان تصمیم بگیرید، ولی او آنقدر اینور و آن ور میكرد و بالاخره یك نظری از من میگرفت و میرفت. این نهایت تواضع و ادب او را میرساند. با اینكه فرمانده لشكری مثل 31 عاشورا بود، خودش را میشكست و از یك آخوند نظر میخواست و این خیلی مهم است. برای اینكه او قبل از اینكه فرمانده لشكر عاشورا باشد و پیش از اینكه شهردار شهری مثل ارومیه باشد، یك انسان وارسته و خودساختهای بود.
شبی سكوت مطلق در جبهه حاكم بود. هیچ تبادل آتشی دیده نمیشد. ناگهان طرحی به ذهنم رسید. به آقا مهدی گفتم: بلند شو، برویم یك حالی از این صدامیها بگیریم. گفت: چطور؟ گفتم الآن متوجه میشوی. ساعت 2 بامداد هر كدام یك مسلسل برداشتیم كه در پشت موتور سیكلت قابل حمل باشد. با هم به خط مقدم جبهه آمدیم. این خط یك حالت قیچی مانند داشت و در هر دو طرفش عراقیها قرار داشتند و وسطش هم خالی بود. به آقا مهدی گفتم شما بروید در آن طرف لبهی قیچی قرار بگیرید. من نیز در این سمت موضع میگیرم. بعد در مرحلهی اول من به سوی موضع تو شلیك میكنم بعد هم تو به طرف من شلیك كن. تا بدین وسیله صدامیها را به جان هم بیندازیم. ما این نقشه را دو نفری عملی كردیم. صدامیها تا نزدیك صبح، موضع همدیگر را كوبیدند. چون هر دو طرف خیال میكردند كه طرف مقابلش ایرانی است و با توپ و خمپاره و مسلسل خود را میكوبیدند.
ایام بمباران و موشك باران
در آن روزها كه جنگ به مرحلهی دشواری رسیده بود و شهرهای ایران توسط موشك دوربرد و جنگندههای صدامی به طور مستمر بمباران میشد، شهر ارومیه نیز زیر بمباران موشكی و هواپیمایی دشمن قرار داشت به طوری كه اغلب مردم، ناچار منازل خود را ترك كرده و خانوادههایشان را به اطراف باغها و روستاها برده بودند. یك روز گفتند در سطح شهر چند مورد سرقت انجام گرفته است و اثاثیهی مردم را از خانههایشان بردندهاند. همان روز در پیام تلویزیونی به مردم ارومیه گفتم: از این ساعت به بعد، هر فردی را كه دیدید از دیوار خانهی مردم بالا میرود، همانجا یك گلوله به مغزش خالی كنید تا نقش بر زمین شود و جنازهاش هم باید چند روز در آنجا بماند تا عبرت برای دیگران شود و اگر اسلحه نداشتید، دستگیر كنید و بیاوریدش پیش من، خودم میدانم با او چه كار كنم. همین پیام ساده، به حول و قوهی الهی به قدری كارساز شد كه در طول این بمباران، مردم منازل و اثاثیههای خود را در كوچه، بازار و خیابان ول میكردند و میرفتند و حتی یك مورد هم سرقت دیده نشد.
جالب اینكه روزی در یكی از خیابانهای ارومیه بودم، معمولاً ایام بمباران و موشك باران در شهر حضور داشتم و گشت میزدم. ناگهان وضعیت قرمز شد. از ماشین پیاده شدم و در جایی پناه گرفتم. پاسبانی آمد و گفت: حاج آقا، در این نزدیكی پناهگاه داریم، برویم آنجا. گفتم: اینجا خوب است. الآن وضعیت عادی میشود. دستبردار نبود با اصرار او به پناهگاه رفتیم. در زیرزمین بود و چند پله میخورد. از پلهها پایین رفتم، وقتی داخل پناهگاه شدم، دیدم تعدادی از مردم قبل از ما آمدند و در آنجا جمع شدند. یكی از آنها تا چشمش به من خورد، از ترس غش كرد و به زمین افتاد. الله اكبر! من دیگه بمباران را فراموش كردم. رفتم جلو، سرش را به زانو گرفتم، او را مشت و مال دادم. یك لیوان آب آوردند، خورد. خیلی نگران از این شدم كه مگر چه كاری از من سر زده كه این جور ترسناك شدهام و مردم مثل لولو از من میترسند؟ مرتب در ذهن، خودم را سرزنش میكردم. چون ارتباط من با تودهی مردم بسیار خوب بود. آنها به من لطف و محبت داشتند و من هم به آنها ارادتمند بودم. بالاخره پس از لحظاتی، او به هوش آمد، دید سرش بالای زانوی من است و دستم را به سرش میكشم. قدری آرامش پیدا كرد و سر حال آمد و معلوم شد كه این آقا، قبل از پیام من یك مورد سرقت كرده بود و وقتی در اینجا مرا دید، خیال كرده بود كه من آمدهام او را دستگیر و اعدام كنم و از ترس بیهوش میشود. بلافاصله سجدهی شكر به جا آوردم و گفتم خدایا! هزاران هزار شكر، كاری كردی كه همیشه آدمهای فاسد، اشرار، اوباش و خلافكار از من بترسند و انسانهای خوب، مؤمن و فداكار با من صمیمی و مهربان باشند و این نعمت و سرمایهی بزرگی برای من حقیر است و ضعیفتر از آنم كه شكر آن را به جا آورم.
ماجرای اعدام رشید
پسر بزرگم، رشید با رژیم شاه سخت مبارزه میكرد. دوران ستمشاهی كه در دانشگاه تهران تحصیل مینمود، یكی دو بار دستگیر و زندانی شد. قبل از پیروزی، وقتی به ارومیه و روستا میآمد، در برگزاری هر چه باشكوهتر مراسم نماز جمعهی بزرگآباد، تلاش میكرد و در فعالیتهای جنبی آن از قبیل: بیلزنی در باغات، شخم زدن، كمك به فقرا و مستمندان میكوشید. او پس از پیروزی انقلاب، ناگهان به گروه سیاسی سازمان فدائیان خلق پیوست و از سران آنها شد، به طوری كه مسؤولیت شاخهی آذربایجان غربی بر عهدهی او بود. خیلی با او صحبت كردم تا در راهش تجدید نظر كند، ولی نكرد. در همان زمان انشعابی در میان اعضای این گروه پدید آمد و به دو گروه اقلیت و اكثریت منشعب شدند و اقلیتها به جمع گروهكهای سیاسی محارب پیوستند و جنگ مسلحانه بر ضد حكومت اسلامی آغاز كردند. الآن یادم نیست رشید جزو كدام یك از اینها شد، ولی به هر حال من احساس خطر كردم. تصمیم گرفتم جلوی فعالیتهای او را بگیرم. نخست چند بار تذكر و تهدید انجام گرفت، ولی فایده نكرد. آن وقت نمایندهی مجلس و در تهران بودم. یك روز رشید هم به تهران آمده بود. جایش را شناسایی كردیم. در كمیتهی انقلاب تهران با آیتالله مهدوی كنی تماس گرفتم و گفتم یك موردی هست، چند نفر مسلح بفرستد. نگفتم پسرم هست. یكی از محافظان خودم به نام آقای جلیل حسنی را نیز همراه آنها كردم. او از بچههای كمیتهی ارومیه بود و الآن به تجارت مشغول است. گفتم اگر مقاومت یا فرار كرد بزنید نگذارید فرار كند و اگر هم تسلیم شد، دستگیر كنید و به كمیته تحویل بدهید. آنها رفتند و او را دستگیر كردند. رشید چند روزی در كمیتهی تهران بود. بعد برای بازجویی و محاكمه به تبریز انتقال دادند. او چون محل فعالیتهایش، استان آذربایجان بود در این شهر محاكمه و به اعدام محكوم شد و بلافاصله حكم اجرا گردید. در مرحلهی اول، رشید را به دادستان وقت، حضرت حجةالاسلام سید حسین موسوی تبریزی تحویل داده بودند، او نیز وی را به یكی از دامادهایش كه او هم قاضی بود، سپرد و حكم اعدام رشید را او صادر كرده بود. حتی بعد از اعدام جنازهاش را هم به ما تحویل ندادند.
وقتی خبر اعدام رشید را شنیدم، چون به وظیفهی خود عمل كرده بودم هیچ ناراحت نشدم. من در مورد انقلاب با هیچ شخصی ولو پسرم باشد، شوخی ندارم و با هیچ احدی در این مورد عقد اخوتی هم نبستهام. هنوز هم اگر یكی از فرزندانم بر ضد انقلاب و رهبری، خدای ناكرده، فعالیت كند، همان كاری را خواهم كرد كه با رشید كردم. حقیقت این است كه رشید مستحق اعدام نبود. او جنایتی را مرتكب نشده بود، یا كسی را نكشته بود تنها جرمش این بود كه گرایش شدید كمونیستی داشت و این هرگز منجر به اعدام كسی نمیشود. حداكثر آن كه باید به حبس ابد محكوم میگردید. متأسفانه قاضی پرونده، همین طور فلهای حكم صادر كرده بود. من آن وقت سرم خیلی شلوغ بود، به مسایل انقلاب در ارومیه و منطقه اشتغال داشتم، از طرفی چون پسرم بود نخواستم موضوع را دنبال كنم، گفتم: شاید سبب سوءتفاهم بشود و بنده معتقد هستم كه قرار نیست انسان در این دنیا به همهی حق و حقوق خود دست پیدا كند. یك مقدارش هم باید به عالم آخرت بماند. اگر غیر از این بود كه خداوند متعال دستگاه سؤال و جواب، میزان، پل صراط، بهشت و جهنم را خلق نمیكرد، بنابراین راه پرییچ و خمی در پیش داریم. بعد از چند سال، خیلی دلم میخواست، پروندهی رشید را میدیدم و مطالعه میكردم، هرچه خواستم امكانپذیر نشد و در اختیارم نگذاشتند. اخیراً شنیدم قاضی این پرونده شدیداً به فقر مالی و گرفتاریهای دیگر مبتلا شده است، دلم میخواهد او را پیدا میكردم و از مال و اندوختههای شرعی خودم به او كمك مینمودم.
منظورم از طرح این قضایا چیز دیگری بود. میخواستم به این نكته اشاره كنم كه متأسفانه در اوایل پیروزی انقلاب، یك سری افراد وابسته به گروههای به ظاهر اسلامی و انقلابی در بعضی ارگانها و بخصوص در دستگاه قضایی نفوذه كرده بودند و دست به یك سری كارها و صدور احكام تند و تیزی میزدند كه هیچ ارتباطی با نظام اسلامی و شخصیتهای اصیل انقلاب نداشت. خودم در ارومیه مبتلا به این افراد بودم. اینها با صدور احكام فلهای دردسرهای زیادی در منطقه برای ما درست كردند. همان طوری كه قبلاً هم گفتم یكی همین آقای امید نجفآبادی بود كه از باند مهدی هاشمی تغذیه میشد. سید دیگری بود كه نمیخواهم اسمش را ببرم كه بعضی جوانان تند و امتیها و اعضای سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی اطرافش را گرفته بودند، و تعدادی از بازاریان محترم و افراد دیگر را به جرم داشتن ثروت، به عنوان فئودال و سرمایهدار، محكوم به مصادرهی اموال میكردند و یا بعضی افراد را به جرم وابستگی ظاهری به حزب خلق مسلمان، انواع و اقسام اتهام برایش درست میكردند و حكم اعدام برایش صادر مینمودند. بنده و بعضی علمای شهرستان و افراد دلسوز دیگر، در آن روزها نامههای متعددی به دفتر امام و دادستان كل انقلاب و جامعهی مدرسین نوشتیم و در مورد پیامدهای ناگوار این سری احكام هشدار دادیم. به دنبال آن یادم هست یك هیأتی به سرپرستی مرحوم آیتالله احمدی میانجی از سوی حضرت امام جهت رسیدگی به این احكام و شكایات مردم وارد منطقه شدند و آیتالله احمدی، اغلب این احكام صادره را نقض كرد و غیرشرعی تشخیص داد.
دادگاه تاریخ
در طول چند سال اخیر، برخی از روزنامههای زنجیرهای كه به طور دقیق در عرصهی فرهنگی، نقش ستون پنجم را به نفع دشمنان انقلاب عمل میكردند، علیه بنده حملات كم سابقهای را آغاز كردند و با ترفندهای گوناگون در صدد ترور شخصیت حقیر برآمدند. حرفهای مرا تحریف و تقطیع كردند و آن قسمتهایی را كه به نفع خودشان بود به صورت تمسخرآمیز در روزنامههای خود تیتر كرده و به چاپ رساندند. شبكهای در اینترنت به طور مستقل به این منظور اختصاص دادند.
در این هنگام بعضی از دوستان به من مراجعه میكردند و درخواست مینمودند كه علیه آنها شكایت كنم. در جواب دوستان میگفتم اولاً: برای اینها پشیزی ارزش قائل نیستم. اینان به منزلهی كف روی دریا هستند كه امروز و فردا، وقتی طوفان خوابید، خود به خود محو و نابود خواهند شد، یا مانند برف در مقابل آفتاب، آب شده و به قعر زمین فروخواهند رفت، بنابراین نیازی به این امور نیست. ثانیاً: مخالفت و تمسخر ایادی بیگانه در داخل برای من مایهی افتخار است. اگر من قبلاً در عملكردهای خود شك داشتم، با مخالفتهای اینان به درستی راه خودم بیشتر ایمان آوردم. اینكه بندهی حقیر مورد حقد و كینهی روزنامههای زنجیرهای وابسته به خارج قرار گرفتم، دلیل بر این است كه وجودم و موضعگیریهایم اغلب به نفع انقلاب بوده است - حالا شاید در چند مورد هم اشتباه داشتم - والّا اگر وجود عاطل و باطلی بودم، هرگز این چنین نمیشد؛ بنابراین، این مخالفتها از یك طرف ماهیت و هویت مرا آشكار كرد و از جهت دیگر نقاب نفاق و فریب را از چهرهی آنها كنار زد، بنابراین دادگاه تاریخ به نظرم، بهترین و منصفترین دادگاههاست و حكم در آن به طور عادلانه صادر و اجرا میشود و دیگر نیازی به شكایت پیشنهادی دوستان ندارد. اخیراً افراد زیادی پیش من میآیند و یا از مناطق دیگر تماس میگیرند و از حقیر حلالیت میطلبند و میگویند ما در مورد شما دچار اشتباه شدیم و برخی حرفهایی گفتیم كه بعداً فهمیدیم واقعیت نداشته است.