مرکز اسناد انقلاب اسلامی

مادرانه‌های نهضت اسلامی
مادر 51 ساله‌ يکى از شهدا در مصاحبه‌اى با روزنامه‌ کيهان چنين گفت: «زمانى ما را از گفتن نام فرزندان خود باز مى‌داشتند، نمى‌گذاشتند حتى يادى از خاطره‌ى شهداى خود کنيم؛ اما امروز پس از گذشت سال‌ها خون جوانان‌مان دوباره به جوشش افتاده و من به عنوان يک مادر که فرزندان ديگرى را نيز هم اکنون در زندان دارد، سوگند ياد مى‌کنم که تا آخرين قطره‌ى خون خود را در راه آزادى ندهم، از پاى ننشينم.»
برشی از خاطرات مرتضی محمودی
مرتضی محمودی می‌گوید: «ماه رمضان 1356 مهندس مهدی بازرگان به مدت ده شب در مسجد قبا سخنرانی و جمعیت زیادی در سخنرانی‌های وی شرکت می‌کرد. ایشان تقریباً تا حدودی انقلابی حرف می‌زد، همین که اسم امام را می‌آورد، کل جمعیت سه بار صلوات محکم می‌فرستادند. این صدا در بیرون و داخل مسجد همه جا کشیده می‌شد. وی چند بار به این سه صلوات اعتراض کرد و گفت: چرا برای اسم امام سه صلوات می‌فرستید؟ شما برای پیغمبر یک صلوات می‌فرستید، اما برای امام سه صلوات؟»
به بهانه سالروز اعدام انقلابی حسنعلی منصور
بعد از آن در زندان قصر با دوستان ملاقاتی کردم که خیلی برایم جالب بود. فکر می کنم شهادت امام موسی کاظم (ع) بود که هفت نفر از آنها از جمله حاج مهدی عراقی، آقای عسگراولادی، آقای حاج حیدری و آقای حاج احمد شهاب با لباس های مشکی پشت میله های زندان ملاقات آمدند. هر هفت نفر لباس های مشکی پوشیده بودند و یادم هست که حاج مهدی عراقی میله های زندان را مثل شیر گرفته بود. آدم وقتی آنها را با آن روحیه های شاد می دید، یک حالی میشد. خوش و شاداب بودند و شوخی می کردند. این اولین ملاقاتم بعد از قضیهی دادگاهشان بود که هیچ وقت این لباس های مشکی و این هفت نفر از یادم نمی رود.
به بهانه سالروز رحلت آیت‌الله حجت کوه‌کمره‌ای
فقیه و فیلسوف بزرگ حضرت علامه طباطبایی سوگنامه‌ای در قالب یک ترکیب‌بند بلند سرود و تأسف و حزن عمیق خود را از فقدان جانگداز استادش آیت‌الله حجت به نظم کشید که مشتمل بر معانی عالی و احساسات لطیف و نشان دهنده‌ی و تأثر روحی مرحوم علامه است.
برگی از خاطرات آیت‌‎الله خزعلی
بعد از شهادت نواب موجى از تأثر در حوزه به‌وجود آمد. بخصوص فضلايى كه ايشان را مى‌شناختند بيشتر تحت تأثير قرار گرفتند. روز شهادت ايشان روز غمبارى بود، چون فرد برجسته و مسلمان راستينى از دست رفته بود او به جوانان مسلمان حرارت و دشمن‌شناسى را ياد داد. او ضمن دعا و توسل و حرف زدن مرد عمل و كشتن و از بين بردن دشمنان براى عملى كردن دستورهاى دين نيز بود. او كسى نبود كه فقط در گوشه‌اى بنشيند و كتاب بخواند. او با عمل خود به حوزه علميه بصيرت داد.
26 دی 57 در خاطرات هایزر
ژنرال هایزر در آخرین سطور از خاطرات 26 دی ماه خود روایت قابل تأملی را نقل می‌کند: «...نمی‏دانستم چگونه اوضاع را کنترل کنم. آیا می‏بایست تلاش کنم تا از طریق شوک‌درمانی افکار آن‌ها را از سفر شاه منصرف کنم یا اینکه تسلیم می‏شدم و با آن‌ها همدردی می‏کردم؟ تصمیم گرفتم به آن‌ها اجازه دهم احساساتشان را تخلیه کنند
به روایت آیت‌الله استرآبادی
رژيم‌ خيال‌ كرد كه‌ با سركوب‌ تظاهرات‌ و اعتراض‌ می‌تواند‌ مردم‌ را ساكت‌ كند. فكر كرد همانند 15 خرداد می‌تواند با سركوب‌ و كشتار و دستگيری، اوضاع‌ را مدتی آرام‌ كند و مسلط‌ شود. بنابراين‌ در روز 19 دی هم‌ تيراندازی كردند و عده‌ای شهيد و مجروح‌ شدند كه‌ تعدادی از آن‌ها از طلاب‌ بودند.
سه روایت از رهبر انقلاب درباره‌ مرحوم هاشمی رفسنجانی؛
آیت‌الله خامنه‌ای می‌گوید: «یکی از چیزهایی که ما همیشه به‌عنوان فضایل برجسته‌ی جناب آقای هاشمی در ذهن داشتیم و مشاهده می‌کردیم، حضور فداکارانه و مدبّرانه‌ی ایشان در صحنه‌های جنگ تحمیلی بود و حقیقتاً زبان قاصر است از اینکه آن زحمات و آن فداکاری‌ها را سپاسگزاری کند.»
برگی از خاطرات حاج عیسی جعفری (خادم امام)
حاج عیسی جعفری می‌گوید: یک روز اتفاق خیلی عجیب برایم افتاد که حاج احمد آقا را نیز متعجب ساخته بود. او در اتاق من آمد و گفت نمی‌دانم تو دیگر کی هستی؟ گفتم خب نمی‌دانم شاید من آدم باشم، شاید هم نه! حاج احمد آقا گفت من نزد امام رفتم دیدم دست‌نماز گرفته و در آشپزخانه ایستاده روبه‌قبله می‌گویند: «خدایا من را با حاج عیسی محشور کن»
به بهانه اولین سالگرد درگذشت حکیم مجاهد؛
کار ما به بحث با مسعود رجوی کشید که در آن زمان در زندان اوین بود و بعد به زندان قصر منتقل شد. هرچه با ما بحث می‌کردند، حریف نمی‌شدند تا بالاخره نوبی به خود مسعود رجوی رسید که با او بحث‌هایی راجع به مرجعیت و آقا امام زمان علیه‌السلام داشتیم. رجوی هیچ حرفی برای گفتن نداشت. ما از بحث توحید شروع کرده بودیم تا به بحث امامت رسیدیم. ایشان جوابی برای سوالات ما نداشت. می‌گفت: سازمان درواقع واسطه‌ی بین امام زمان و خلق است! و در این‌باره نیز جواب پرسش‌های ما را نداشت، سرانجام هم گفت: فلانی من دیگر فرصت ندارم!