مرکز اسناد انقلاب اسلامی

بکویث ناامید دست به کار می‌شود تا مأموریت را متوقف کند. خلبان هلیکوپتری که اول از همه به کویر شماره‌ یک رسیده بود، اظهار نگرانی می‌کند که مبادا هلیکوپترها به اندازه‌ کافی سوخت برای بازگشت به ناو نداشته باشند. بکویث به او پیشنهاد می‌کند که از یکی از سی - ۱۳۰ها سوخت‌گیری کنند. «او از زمین بلند شد تا به سمت هواپیما برود و گرد و خاک وحشتناکی به راه افتاد. هلیکوپتر او با قسمت جلوی هواپیما برخورد کرد و همه چیز مثل یک گلوله‌ آتش منفجر شد. فقط یک تصادف معمولی بود، مثل بقیه‌ تصادف‌ها».
گذری بر خاطرات حجت‌الاسلام والمسلمین علی‌اکبر مهدوی خراسانی
مرحوم مهدوی خراسانی می‌گوید: گاهي برخي از ملّي‌گراها را به زندان مي‌آوردند و البته قصدشان بود كه از اينها شخصيت بسازند. ما هم حس مي‌كرديم كه اينها را براي روز مبادا مي‌سازند؛ مثل همان كاري كه با بختيار كردند. در زندان قزل‌قلعه ساختمان جديدي ساخته بودند كه شبيه به يك ويلاي مدرن بود... آن زندان مخصوص ليبرال‌ها بود و هيچ کدام از ما را به آنجا نمي‌بردند. روزنامه‌ها هم مدام مي‌نوشتند كه آقاي فلاني را گرفته‌اند و عكس چاپ مي‌كردند، در حالي كه زندانشان اين‌گونه بود.
یکی از مهم‌ترین فعالیت‌های شاخه نظامی گروه بی‌نام پخش اعلامیه بود. امیر سرتیپ رحیمی در این خصوص می‌گوید: در دورانی که تحولات جامعه و انقلاب سرعتی تصاعدی داشت، برنامه‌ ما از طرفی بنزین ریختن در تنور انقلاب و از طرف دیگر تضعیف روحیه‌ تهاجمی ایادی رژیم بود. کار من پخش اعلامیه‌هایی در نیروهای مسلح بود و با اسم و امضاء «ارتش اسلامی انقلاب» نوشته و در منزل شهید عباس ناطق‌نوری در باغ فیض (که گاهی هم جلسات ما در آنجا تشکیل می‌شد) تکثیر و در پادگان‌ها یا در واحدهای حکومت نظامی مستقر در سطح شهر توزیع و پخش می‌شد.
درنگی در خاطرات حجت‌الاسلام فلسفی
علم به طور مخفیانه سفارت اسرائیل را در تهران تاسیس کرد و خانه سابق قوام السلطنه را به فعالیت‌های آزاد تجاری و سیاسی دیپلمات‌های اسرائیلی اختصاص داد. تهران تا 15 سال بعد تنها پایتخت یک کشور مسلمان بود که اسرائیل در آن سفارتخانه داشت. با این اقدام علم، رابطه ایران با رژیم صهیونیستی از اعزام کارشناس برای سازمان امنیت، به رابطه گسترده در سطوح مختلف کشاورزی، تجاری و غارت اموال باستانی ایران تبدیل شد.
انتشار برای اولین‌بار
سید محمود محتشمی‌پور در بخش دیگری از خاطرات خود درباره نحوه آشنایی‌اش با امام خمینی می‌گوید: روز اولی‌ كه‌ اعلامیه انجمن‌های‌ ایالتی‌ و ولایتی‌ را مطالعه‌ كردم‌، یكی‌ از برادرانی‌ كه‌ با هم همرزم‌ بودیم‌ در بازار آقای‌ حاج‌ ابوالفضل‌ توكلی‌بینا بود كه‌ فردای‌ همان‌ شبی‌ كه‌ در مسجد این‌ اعلامیه‌ را دیدم‌ به‌ ایشان‌ گفتم‌ شما آیت‌الله خمینی‌ را می‌شناسید؟ حاج‌ ابوالفضل‌ توكلی‌ گفت‌: بله. گفتم‌ حاج‌ ابوالفضل‌! من‌ گمشده‌ خودم‌ را بعد از شهید نواب‌ صفوی‌ پیدا كردم‌.
درنگی در خاطرات آیت‌الله سید عبدالهادی حسینی شاهرودی
آیت‌الله حسینی شاهرودی می‌گوید: شبی در منزل یکی از دوستانم که اکثراً از شاگردان شهید صدر از جمله شهید صدر (ثانی) بودند و در منزل آقای شیخ برهان جمع بودند، حضور داشتم. امام تازه مباحث ولایت فقیه را مطرح کرده‌ بود. در آن جلسه شادی و احساس پیروزی فکری و اجتماعی بر شهید صدر و افراد جلسه حاکم بود، چون یک مرجع مسائل حکومت اسلامی را مطرح می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کرد و این خود، مانند یک فکر غریبی در اذهان بود.
مروری بر خاطرات ویلیام سولیوان
آخرین سفیر امریکا در ایران درباره چگونگی فراهم شدن شرایط خروجش از ایران می‌گوید: مایك یك روز قبل از خروجم تدابیر امنیتی مؤثری را اتخاذ کرد. او واحد محافظان شخصی مرا كه از طرف [ابراهیم] یزدی معرفی شده بود برای حركت در پیشاپیش ما و كنترل باند فرودگاه در نظر گرفت... او سپس توجه خود را مصروف تأمین امنیت مسیر ما تا فرودگاه درساعات منع رفت‌وآمد کرد. برای حل این مشكل به قصاب مورد اعتماد خودمان متوسل شدیم. این قصاب كه سرپرستی كمیته‌ مستقر در فرودگاه را به عهده داشت و ظاهراً از گروه مجاهدین [سازمان منافقین] بود، در این مدت كاملاً شیفته‌ ما شده و صمیمانه كمر به خدمت ما بسته بود.
احترام امام نسبت به آقای بروجردی به اندازه‌ای بود که اگر کسی می‌خواست یک کلمه اعتراض‌آمیزی که توأم با بی‌احترامی باشد به آقای بروجردی بگوید، امام برمی‌آشفت. حتی نقل می‌کردند که یک فردی حرفی راجع به آقای بروجردی گفته بود، امام شدید اعتراض کرده بود و گفته بود آقای بروجردی رئیس اسلام است، پرچم بر دوش ایشان است، این چه حرفی است که می‌زنی!؟
مرحوم میریان از اعضای بیت امام در خاطرات خود که توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی ثبت و ضبط شده است در این‌باره می‌گوید: « حساب‌ و كتابهای‌ منزل‌ امام دست‌ من‌ بود. بچه‌ها هر چه‌ برای‌ منزل می‌گرفتند‌، صورت‌ می‌آورند من‌ می‌نوشتم‌، بعد صورت‌ حساب‌ را می‌دادم دست‌ آقای‌ صانعی‌، پولش‌ را می‌گرفتم‌، چون‌ حضرت امام ماه‌ به‌ ماه‌ خرج‌ خانه‌شان‌ مشخص‌ بود. یك‌ مقدار مشخصی‌ برای‌ منزل‌ خودش‌ گذاشته‌، همیشه‌ و آن‌ حد باید خرج‌ بشود اگر زیادتر می‌شد از ماه آینده‌ باید كم‌ شود. دو قلم‌ جنس‌ بود كه‌ مال‌ دو تا از دخترهای‌ امام‌ بود، خرج‌ منزلشان‌ را من‌ داده بودم‌، یكی‌ منزل‌ آقای‌ بروجردی‌ یكی‌ هم‌ ماشین‌ آقای‌ انصاری‌.
روایتی از مصطفی حائری‌زاده
مصطفی حائری‌زاده می‌گوید: «حضرت امام به رئیس شهربانی پیغام فرستاده بودند که اگر من تلفن بزنم، کسانی از تهران می‌آیند و روحانیون را افتخاری سوار می‌کنند و با ماشین شخصی به مقصد می‌رسانند. ولی این کار به ضرر شما تمام خواهد شد؛ پس بهتر است رو در روی روحانیت قرار نگیرید، و گویا رئیس شهربانی هم اطاعت کرده بود.»